پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

سونوگرافی کفشدوزکانه

برگه های عربی 3 رو تحویل گرفتم و از مدرسه زدم بیرون.  صندلی عقب تاکسی یک خانم میان سال نشسته بود و صندلی جلو یک مرد جوان که گرم صحبت با راننده بود. وقتی نشستم متوجه شدم خانومه دستش رو طوری با احتیاط گرفته که انگار آدم باید حواسش رو جمع کنه تا بهش نخوره . زیر چشمی نگاه کردم ببینم دستش باند پیچیه یا مشکلی داره؟ خنده م گرفت. روی دستش یک کفشدوزک کوچولو داشت اینور اونور می رفت . خانومه با احتیاط دستش رو نگه داشته بود و دستش رو تکون می داد  و کفشدوزک رو نگاه می کرد. زیر لب هم چیزی می گفت. به صورتش نگاه کردم. انگار داشت ذکر می گفت. یا نه...شاید داشت  برای کفشدوزک شعر می خوند.لبخند پهن شد روی صورتم. اونقدر محو لب تکانی با کفشدوزک بود که اهمیتی به نگاه مستقیم من به خودش نمی داد. با یک تکون تاکسی، کفشدوزک پرواز کرد و روی بازوی من نشست. خانومه تازه منو نگاه کرد و بلند خندید. بعد بلند شد و پرواز کرد روی شیشه ی پشت ماشین نشست. خانومه بلندتر خندید.از خنده ش خنده ی من هم بلند شد. چند ثانیه با هم خندیدیم. آقایونی که جلو نشسته بودند هنوز گرم صحبت بودند و توجهی به این خنده ها نداشتند.

خیلی خیلی دلم می خواست ازش بپرسم  داشت چی به کفشدوزکه می گفت. اما روم نمی شد. بالاخره  خانومه  خودش، خندان گفت:

-ما میگیم...یعنی رسم ما اینه که میگیم کفشدوزک اگه روی زن حامله بنشینه، معلوم میکنه بچه ش چیه. اگه رو به قبله باشه بچه ش پسره. اگه به طرفای دیگه نشسته باشه بچه ش دختره.

خنده م رو خوردم. به خانومه گفتم:

-حالا برای من خواب ندیده باشین.

خندید. گفت:

-اگه باشی که بچه ت پسره!

پیاده شدم. حسابی توی فکر بودم. حسابی.


*


1- حضرتا!!! نداشتیم ها. نشانه مشانه و آیات و شواهد نداشتیما.

2- وبلاگمونم شده پاتوق حشرات ها. مورچه...کفشدوزک...! از سوسک حمام خاطره ننویسم صلبات! :))


دل سنگ ترُش روی تو...

چای را بالای سرم ، روی پیشخان آشپرخانه گذاشتم. مشغول پست معرفی کتاب( پست قبلی) بودم. حواسم بود که چای یخ نشود. پسرها زل زده بودند به تلویزیون. تخته گاز می دیدند. نت قطع و وصل می شد. پست را سه بار ارسال کردم و نشد. بالاخره موفق شدم. حالا وقت چای بود.

لیوان گنده را از بالای سرم رد کردم و تکه آبنبات را هم گذاشتم توی دهانم.بلافاصله یادم افتاد از اول بهار تا الان چقدر مورچه توی خانه زیاد شده .  پای گلدان های حسن یوسف، روی میز ناهارخوری و امروز حتی روی مبل هم سه تا را کشتم. لازم به فکر کرد نبود. فقط با دهان باز، خیلی باز، صورت درهم رفته و بینی جمع شده بلند گفتم:

-چرا مورچه ها ترش ان؟؟چرا ترش ان؟؟

پسرها با تعجب نگاهم کردند و وقتی فهمیدند من مورچه چشیده ام زدند زیر خنده.

آبنبات را بیرون آوردم. سه تا مورچه چسبیده بودند بهش. لعنتی ها...ترش بودند. خیلی ترش بودند!

پسر بزرگه موقعیت را اینطوری تشریح کرد:

-خب مورچه اسید فورمیک داره دیگه. اسید ها هم ترش هستن!



روزی مثل امروز

نادیا از او پرسیده بود چه درکی از احساس خلاء دارد.  گفته بود خودش وقتی احساس خلاء می کند که کمبود عشق داشته باشد و جای خالی کسانی را که از دست داده حس کند. آندرآس جواب داده بود: نه تصور بخصوصی از احساس خلاء دارد و نه علاقه ای به این مفاهیم مبهم و ناملموس.

آندرآس معلم زبان آلمانی در یکی از شهرهای اطراف پاریس است.سالهاست که از زادگاهش –دهکده ای در سوییس- به فرانسه آمده و به تنهایی زندگی می کند.او به این نوع زندگی خو گرفته. برای شاگردانش کتابهای عشقی به زبان آلمانی می خواند و تصادفا داستان آخرین کتابی که خریده شبیه زندگی و عشق ناکام دوران جوانی خود اوست . تا حدی که گمان می کند دختری که عاشقش بوده، ماجرایشان را برای نویسنده تعریف کرده و نویسنده آن را نوشته. تاثیر ناکامی آن عشق در زندگی او باعث شده که نتواند برای زندگی مشترک به زنی دل ببندد و رابطه های موقتی با زنان مختلف حتی زن های متاهل نیز  او را از خشنود نمی کند.

سرفه های آزار دهنده اش او را راهی مطب پزشک می کند و قرار است آزمایش و نمونه برداری جواب صریحی به او بدهد که بیماری اش فقط التهاب زخم های کهنه ی ریه اش هست یا مبتلا به سرطان شده. زن جوانی به نام دلفین، او را وادار به پیگیری سلامتی اش می کند اما در نهایت آندرآس بدون اینکه جواب و نظر پزشک را بشنود تصمیم به دل کندن از زندگی در پاریس می گیرد .خانه اش را می فروشد و با دلفین راهی دهکده ی زادگاهش می شود.به دیدن فابین، عشق قدیمی اش می رود.به او اعتراف می کند.اما فابین علیرغم مشکلاتی که با همسرش دارد، او را متقاعد می کند که زندگی به همسر و پسرش را به هرچیزی ترجیح می دهد.

داستان از زبان سوم شخص روایت شده، اما خیلی خوب وارد حریم شخصی و خصوصی افراد میشود و شخصیت ها را به زیبایی توصیف می کند. هیچگرایی آندرآس و زندگی یکنواخت، تکراری و ملال آور او را چنان به خواننده می شناساند که در تمام زمان خوانش اندوهی سیال بر کتاب سایه می اندازد. در واقع خلاء ی که آندرآس نسبت به آن ابراز بی علاقه می کرد، تمام زندگی اش را تسخیر کرده بود و او در یک خلاء بی انتها شناور بود . شخصیت آندرآس مرا به یاد شخصیت دلقک (عقاید یک دلقک- هانریش بل) می انداخت.شباهت های انکار ناپذیری بین این دو شخصیت هست.  دلقک نیز با سرخوردگی از عشقی افلاطونی، به پوچگرایی رسیده بود و هرآن احتمال خودکشی اش می رفت. آندرآس ترس دهشت ناکی از اطلاع از بیماری اش داشت و دلقک به الکل پناه برده بود. و در نهایت هردو راهی را برای ادامه ی زندگی انتخاب می کنند که هرچند معمول و عادی است ، اما برای شخصیت هایی با این ویژگی، نقطه ی قوت محسوب می شود.


روزی مثل امروز

پتر اشتام

نشر افق



نخواب!

گفته بودم که با پسرک قرار کتاب - تبلتی گذاشته ام. اگر روزی چهار قصه یا چهار صفحه کتاب برایم بخواند، می تواند نیم ساعت با تبلتم بازی کند.

در یکی از بعدازظهرهایی که سوزنش روی کتاب خواندن گیر کرده بود،  من حسابی خسته بودم. حسابی خوابم می آمد. ناهار را خورده بودیم و خواب مثل هیولای هفت سر، خیمه زده بود روی ارگان های هشیاری مغزم.

چشم هایم هی روی هم می رفت، در حالی که غرغر های پسرک را می شنیدم که:(نخواب. بذار اول من کتابو بخونم برات بعد بخواب. نخواب. گوش کن. پس اصلا بخواب , اما من نیم ساعتمو بازی کنم بعدش که بیدار شدی ، برات کتاب می خونم). بهر صورت خوابیدم. بحمدلله خوابم عمیق نمی شد و بین خواب بیداری دست و پا می زدم.تا تکان می خوردم صدایی می گفت:

-پس بیداری! نخواب دیگه! یکی بود یکی نبود. یه پسری بود که... اِه چرا می خوابی دوباره

تا نفسم از گلو بیرون می آمد، صدایی می گفت:

-معلومه که الکی خوابیدی. پاشو. پاشو . بشین که من قصه هاتو برات بخونم. برم بازی مو بکنم.

تا بین خواب بیداری ناله ای از خستگی می کردم، صدایی می گفت:

-ای مامان ناقلا. خواب نیستی. نگو خوابی که من باورم نمیشه. می خوای از زیر قصه شنیدن در بری؟ ای کلک. پاشو. من دارم می خونم. یکی بود یکی نبود...

بهرحال آن  قیلوله را حسابی به من زهر کرد . دست آخر که با عصبانیت بلند شدم و ...

بگذریم.

دیروز آقای پدر ، پسرک را برد بیرون، تا توی یکی از پارکهای نزدیک خانه، یکی دوساعتی  دوچرخه سواری کند. معمولا صبح و عصر ها یکساعت توی پارکینگ و حیاط با دوچرخه اش بازی می کند.اما بازی توی فضاب باز و بدون محدودیت زمین بازی پارک کجا و پارکینگ و حیاط فسقلی کجا؟

انگار همان دیروز از پدرش قول گرفته که هرروز ، هرروزی که پدرش خسته نبود و کاری نداشت، باز هم به آن زمین بازی بروند و از دوچرخه سواری اش لذت ببرد.

امروز که آقای پدرش از سرکار برگشت، هنوز لباس درنیاورده، پسرک حق به جانب رفت لباس های بیرونش را آورد روی مبل گذاشت و گفت:

-خب...شما دیگه زحمت نکش که بشینی. من الان لباسامو می پوشم بریم دوچرخه!

چپ چپ نگاه کردن ها فایده ای نداشت. بالاخره آقای پدرش خوابید و پسرک هی بالای سرش رفت و آمد و گفت:

-پس کی بابا بیدار میشه منو ببره دوچرخه؟

با هر تکان پدرش رفت بالای سرش و گفت:

-بیدار شدی؟ دارم لباسامو می پوشم ها. بریم؟

با هر ناله ای که توی خواب کرد پرید طرفش و گفت:

-برم بپوشم؟ کلید انباری رو ببرم پایین؟ خودم می تونم دوچرخه مو دربیارم ها. برم؟

با هر این پهلو با آن پهلو شدن آقای پدرش گفت:

-ای پدر جان. بیداری دیگه. خودتو به خواب نزن!من رفتم دوچرخه مو در بیارم از انباری.

توی هر کدام از جملاتش رفتم و آرامش کردم و نگذاشتم آقای پدرش از خواب بپرد. آخرین برخوردمان هم همین دو دقیقه قبل بود. آقای پدر لای چشم هایش را باز کرد. پرسیدم : بیداری شدی دیگه؟ جواب داد: بله. گفتم: چای می خوری؟گفت: آره.

تا من بروم چای بریزم و برگردم، پسرک رفت لباس هایش را پوشید و نشست روی مبل و گفت:

-خب..من منتظرم. بریم؟ یعنی می خوای چای هم بخوری؟ بریم؟

آقای پدرش با اخم نگاهش کرد و بلند شد. رفت سمت دستشویی!


مصایب مامان

این روزها حسابی درگیرم. حسابی.

پسرک از 10 روزی هست که تعطیل شده، از خواب که بیدار می شود میز و جعبه می چیند جلوی مبل و کتابها را از قفسه بیرون می کشد و روی میز و جعبه ها می گذارد و نمایشگاه کتاب راه می اندازد و اصراردارد از کتابهایش خرید کنم. پسر بزرگه اگر مدرسه نباشد ، توی اتاقش در حال درس خواندن است و هر نیم ساعت خطاب به پسرک یکبار داد می زند که: ساکت باش. دارم درس می خونم!

در طول شب و روز پسرک را با کارهای مختلف سرگرم می کنم که سراغ برادرش نرود و تمرکزش را به هم نریزد. اما به محض اینکه به آشپزخانه یا حتی دستشویی بروم ، با هم جرقه می زنند و آتش بازی بین شان راه می افتد. شبها بیدارم. تا دیروقت. گاهی بیدار می مانم که پسربزرگه درسش را بخواند یا او  را صبح زود ، بیدار کنم و گاهی که کاری ندارم و قاعدتا باید بگیرم بخوابم، ساعت زیستی بدنم از خوابیدن سرباز می زند و الکی بیدارم. صبح، گیج گیج صبحانه آماده می کنم و منگ دوباره می خوابم.

دعوای پسرها تمام شدنی نیست.

تلفن زنگ می زند. دخترعمه ی پسرها چندبار می گوید: خوش بحالت . خونه ت چقدر آرومه. پسرهای من که دیوونه م کردن. از بس با هم می جنگن.

قبول نمی کند که یکی شان مدرسه است و دیگر وقتی تنهاست  معمولا سروصدای لفظی ندارد .بجایش خانه را با پتو ها و بالش ها و میز و جعبه ها به نمایشگاه کتاب، نمایشگا ماشین، اردوی صحرایی، سرزمین لگو، نبرد بالش و ... تبدیل می کند!

دوباره تلفن زنگ می زند. همکار مدرسه از بارم بندی سوالات می گوید. از تنبلی دخترهای مدرسه. از خیلی چیزها.بسته ی گوشت چرخ کرده لابد تا الان یخش باز شده. ناهارم  مانده. الان پسر بزرگه می رسد.

می رسد. هندسه را خوب داده.هنوز تلفنم تمام نشده، صدای بگو مگوشان خانه را پر می کند.

-نمایشگاه کتابتو جمع کن. می خوام روی این مبل دراز بکشم

-نمی خوام. برو یه جای دیگه دراز بکش. نمایشگاه خودمه.

-مامان... من خسته ام. بگو جمع ش کنه

-مامان... نمی خوام. بگو اینقدر منو اذیت نکنه...

قبلا من هم غر می زدم. شاکی می شدم. تهدید می کردم. ( کاش یه جا بود می رفتم از دست دعواهای شما راحت می شدم. میرم خونه مامان بزرگ ، تنها بمونید و اونقدر دعوا کنید که حالتون جا بیاد. میرم. کاش برم..)

مدتی قبل جایی خواندم وقتی بچه ها رفتن و جا خالی دادن را از والدین شان ببینند، یاد می گیرند تنها راه مقابله با مشکلات فرار کردن است. و هیچ وقت یاد نمی گیرند که بایستند و مبارزه کنند)

خب از آنجایی که من مادرم و دوست دارم بچه هایم مبارزه کردن را یاد بگیرند و نه فرار کردن را، رویه ام را تغییر دادم. البته خیلی خیلی سخت است. اما دارم تمام تلاشم را می کنم. در مرحله ی اول هم غر زدن را از برنامه ام حذف کرده ام. شکایت نمی کنم. بجایش کاری که به نظرم در آن شرایط مناسب می آید را اعلام می کنم. در واقع حکم می کنم. زورگویانه به نظر می آید. اما فکر می کنم تا راه افتادنم و یاد گرفتنم بد نیست.مثلا باید تا ساعت فلان،  تمام پتو ها تا شده روی مبل باشند. تا ساعت فلان باید مسواک زده توی تختشان باشد. فلان غذا را بخورند وگرنه تشریف ببرند و گرسنه بمانند.

ناگفته پیداست که در تمام موارد شکست می خورم.  پسرک عمدا  کارهایش را دیرتر از زمانبندی من تمام می کند و سرآخر با لبخند می گوید : دیدی حرف من عملی شد؟

مامان بودن خیلی سخت است. بخدا سخت است.

با یک دنیا سلام رفته بود

توی راسته ی ساختمان ما، هفت هشت ساختمان بالاتر، همیشه ی خدا یک پیرمرد سفید موی تپل روی صندلی، جلوی در می نشست و هربار که من و بچه ها و آقای همسر از جلویش رد می شدیم، آقای همسر و پسرها سلام می دادند و جواب می شنیدند. از آقای همسر سوال کرده بودم:

-می شناسیش؟ کیه؟

و گفته بود: نه..بنده ی خداست. همینطوری سلام می کنم.

-چرا خب؟ به هرکس برسی سلام می کنی؟

-نه. اما این یه طوری آدمو نگاه می کنه که آدم روش نمیشه بهش سلام نکنه.

من اما، هیچ وقت به او سلام نمی کردم. چه وقتی تنها از آنجا رد می شدم چه وقتی با هم بودیم.

سه سال قبل ، یکی دوبار که با مامان ملینا، همراه شده بودم تا بچه ها را از پیش دبستانی بیاوریم خانه، دیده بودم که او هم به پیرمرد سلام می کند. از مامان ملینا هم همان سوال را کردم:

-می شناسینش؟ همسر و پسرای منم همیشه به این آقا سلام می کنن.

-نه. میدونی... یه بار با همسایه مون از اینجا رد شدم. همسایه مون بهش سلام کرد. منم مجبور شدم سلام کنم. حالا هربار از اینجا رد می شم روم نمیشه سلام نکنم. هردفعه رد میشم سلام می کنم.

-فامیل همسایه تونه؟

-نه. منم همینو ازش سوال کردم. فکر کردم فامیلشونه که سلام داده.اما اونم گفت همینطوری بهش سلام  می کنه. با اینحال که فهمیدم فامیل اونام نیست، بازم هربار از جلوی این خونه رد میشم، سلام می کنم.

خب ، من باز هم هربار از آنجا رد شدم به پیرمرد سلام نکردم.

با پسرها هم که از آنجا می گذشتیم، آنها سلام می دادند و من همچنان...

*

جمعه ی قبل برای یافتن یک سری اشیا جینگیل مستون که مدتها چشمم دنبالشان بود از خانه بیرون رفتیم. همینطور که ماشین ساختمان ها را رد می کرد و به پیچ خیابان نزدیک می شد، پیرمرد را نشسته روی صندلی دیدم. کنارش، چسبیده به دیوار ، میزی گذاشته بودند و پُرش کرده بودند از گلدانهای شمعدانی. آدمها از در باز ساختمان می رفتند و می آمدند. گفتم:

-وای این پیرمرده. آخی...

همه برگشتند و به تصویر  پیرمرد نشسته بر صندلی، روی بنر بزرگی که به دیوار زده بودند ، نگاه کردند و هرکدام جمله ای در موردش گفتند. غم نشست توی دلم. آقای همسر گفت:

-بنده ی خدا. این همونه که هربار به همه سلام می کرد.آره؟ خدا بیامرزدش.

گفتم:

-نه. اون سلام نمی کرد. همه بهش سلام می کرد. خودتونم همیشه بهش سلام می کردین.

حالا این روزها هربار از جلوی بنر رد می شوم، اندوهگین می شوم. من هیچ وقت به پیرمرد سلام نکرده بودم.


بازنشر نقد ( بی باد، بی پارو) در سایت نشر چشمه

برای دیدن بازنشر نقد کتاب ( بی باد ، بی پارو)  در سایت نشر چشمه،   اینجا   را ببینید




وقایع نگاری سنسور دیفراست و شیطان درون

ساعت 7 و نیم عصر

دیروز غروب همه با هم پایتخت می دیدیم. بلند شدم دوتا لیوان  چای دم غروبی را توی سینک بشویم  و فکری برای شام اهالی کنم. برای یک لحظه صدای نقی معمولی و ارسطو عامل قطع شد. فقط برای یک لحظه! نگو همان یک لحظه نوسان برق داشتیم. تلویزیون خاموش شد و تا روشن شدن محافظ و برگشتن تصویر خانواده ی مشنگ بابا پنجعلی، چند دقیقه ای زمان رفت.


ساعت9 و نیم شب

صدایشان زدم بیایند برای شام. شام چی بود؟ مهم نیست. فرض کن برای آقای همسر و خودم  دلمه  بادمجان گرم کردم و برای پسرها پلو و مرغ. آقای همسر برای برداشتن یخ از یخساز قامت کشیدند.

-عه.. این چرا رفته روی این درجه؟ ببین. 88 . نباید 21- باشه؟

-چرا.  کو ببینم

دیدم. پنل دیجیتالی قسمت فریزِ یخچال جان ، قفل کرده بود روی 4 تا عدد 8. دفترچه ی راهنما  چیزی در این مورد نداشت. حدس هم زدیم که خدمات پس از فروش این وقت شب سرویس ندهد. پس هی  انگشت حیرت به دندان گزیدیم  و هر چند دقیقه یکبار فریزر را چک کردیم که مبادا مواد غذایی داخلش آب شود و تلپی بیفتد پایین. بخش یخچال  بی خیال و سبکسرانه برای خودش کار می کرد و دریغ از لحظه ای همدردی و دلسوزی و شفقت برای فریزر کناری که داشت زرتش قمصور می شد.


ساعت 11 صبح

تا سرویس کار باید شد ساعت 11 صبح. پسر خیلی جوانی که در نگاه اول اصلا  بهش نمی آمد بتواند مشکل یخچال را مرتفع کند. آدامس می جوید و طوری راه می رفت انگار یکی دارد هلش می دهد. تا در فریزی را باز کرد با تعجب عمیقی گفت:

-این حجم مواد غدایی برای این سایز فریزر؟  خیلیه . باید کمش کنید. همینه که مشکل درست کرده!

آقای همسر نگاه چپی به من انداخت. من  نیز بی اینکه خودم را ببازم، نگاه اخم آلود و چپ چپی به آقای سرویس کار انداختم که البته چون ایشان پشت به من توی فریزر فرو رفته بود، متوجه نگاهم نشد.

القصه فریزر خالی شد. آقای همسر بی توجه به ماحصل زحمات سالیانه و پر مشقت من، سبزی های پلویی و آشی  را از توی طبقات مخالف، بی نظم برمی داشت و توی سینی روی هم می چپاند. باقالی های نازنینم. برگ موهای عزیزم که از امسال تصیمیم گرفته بودم برای زمستان فریزشان کنم. وای...، هرآنچه بود از مرغ و ماهی و گوشت و اسفناج و لوبیا سبز و  آب لبوی یخی و ... بیرون آمد. با هر بخشی که بی نظم روی هم چیده می شد . من دوباره برشان می داشتم و توی لگن های بزرگ دسته بندی می کردم و می چیدم و اخم می کردم و آقای همسر چپ چپ نگاهم می کرد! آقاهه کشوها و طبقات را بیرون کشید و مدتی را تا کمر توی فریز فرو رفت و بعد دستور داد یخچال را خالی کنیم. برنامه ی ( با این سایز..این حجم...) را برای یخچال هم اجرا کرد. سپس ، کشوها و طبقات یخچال را کشید بیرون و رسید به قمقه ی ته یخچال. انگار که مچ ما را گرفته باشد با حالت رییس مآبانه ای سوال کرد:

-کسی ار بیرون اومده فیلتر یخچالو عوض کرده؟

خب... دلم خنک شد! حالا آقای همسر افتاده بود توی دام. شیطان درونم داشت برای خودش لزگی می رقصید. همانا خیلی خوشحال بود. آقای همسر اقرار کرد که توی تما این سالها خودش فیلتر را عوض می کرده. آقاهه قمقمه را نشانش داد که تهش داشت سیاه می شد. گفت داخلش کربن  ته نشین شده  و آب مسموم می شود و ...

هاهاها..( این خنده های شیطان درون من است که از قاطی شدن سبزی آش و پلویی داغ ها به دل دارد! )

حضرت ایشان ساعتی  در میانه ی یخچال فرو رفتند و غور ها کردند و سپس، با تعویض قطعه ای، سفارش ها نمودند و توصیه ها فرمودند. در نهایت از آقای همسر پرسیدند شغلشان چیست چون چهره شان آشناست. و  پس از کشف دلیل آن آشنایی ، لبخندها به لب آمد و دوستی ها جوانه زد. رییس آقاهه ارباب رجوع آقای همسر بودند و اصولا سروکارشان زیاد به شهرداری می افتاد.آقاهه توضیح داد که رشته ی تحصیلی اش برودت است. و گفت برودت یعنی سرما سازی! بعد گفت که درس تعمیرات یخچال را هم به طور تخصصی خوانده. در مورد دلیل قفل کردن پنل ازش سوال کردم و گفت که سنسور دیفراست که توی محیط یخچال کار گذاشته شده و با پنل روی فریزر ارتباط مستقیم دارد سوخته و تعویض شده. گفت بر اثر نوسان برق سوخته. یا کهنگی بعد از 5 سال یا هر دلیل دیگری. بهرحال دلیلش آن حجم مواد غذایی که می گفت نبود!


ساعت 3 بعدازظهر

آقاهه بالاخره رفت. کشوها را گذاشت برای من و رفت. یکی از کشوها جا نمی افتاد. دلیلش هم از نظر من که نه برودت خوانده بودم و نه به طور تخصصی تعمیرات یخچال را بلد بودم کاملا واضح بود. قبل از نصب مجدد کشوی سرمایشی بالای کشوی میوه و سبزی، می بایست کشوی های پایینی جا می افتاد. نه آقای همسر به حرف من گوش داد نه آقاهه از پشت تلفن. بعد از ساعتی دوباره با آقاهه تماس گرفته شد و ایشان آمدند و کشوی مذکور را باز کردند و کشوهای پایینی را جا انداختند و لبخند زنان رفتند. البته در آخر توصیه نمودند که آن حجم مواد غذایی را کمتر کنم چون ممکن است موتور یخچال را از کار بیندازد و بیچاره! شویم! و درست است که الان باعث مشکل نشده اما هر آن مشکل درست می کند!

فکر کنید بعد از رفتن آقاهه چطوری از آقای همسر جانم انتقام گرفتم؟

از او سوال کردم:

-آقاهه گفت دلیل سوختن پنل، تعویض فیلتر خونگی بوده؟

هاهاهاهاها...( شیطان درونم  بود که می خندید!)



گم شدن تدبیر بُرش!

از مهرماه سال قبل، هر بار رفتم دیار کودکی، هی پارچه نخی خریدم و انبار کردم.  هی خیال بافتم برای مانتو و دامن و شلوار نخی و هی هربار سروقت کمد رفتم، پارچه ها را عاشقانه نگاه کردم. مدتهاست تصمیم گرفته ام دامن داشته باشم. دامن های گل گلی و چین دار. دیدم خیلی وقت است توی لباس هایم چیزی به نام دامن مفقود است. طوری که وقتی  امسال یک دامن نخی گل گلی برای خودم خریدم پسرها، انگار پری مهربون را دیده باشند، هی با لبخند نگاهم کردند و هی گفتند چقدر قشنگ است!

یکی دوماه قبل ، پارچه را آب زدم تا  آب رفتگی شان معلوم شود. دیشب ، وقتی همه خواب بودند، بساطم را پهن کردم وسط  هال. یک شلوار و سه تا دامن و دو تا مانتوی نخی برش زدم و ماندم برای یک پارچه که دامن؟ مانتو؟ شلوار؟ سارافون؟ ...

جان می داد برای مانتو. در واقع حیف بود که بیرون نپوشی اش. شلوار هم که همان ثانیه های نخست از دایره ی انتخابات خارج شد. اصلا وقتی این همه دامن و مانتو توی ذهنت رژه می رود، فکر کردن به شلوار  ، خیانتی است به نوع پارچه های نخی گل گلی! مردد بین دامن و مانتو، بالاخره پارچه را تا زدم و قدش را اندازه گرفتم و پارچه را بریدم.باید مانتو می شد. قدش را هم کوتاه تر از بقیه گرفتم و اضافی پارچه ، آستین می شد و سر آستین ها هم بندینک داشت!

پارچه را که بریدم، دوباره چکش کردم. ترکی پارچه داشت به من می خندید! پارچه را اشتباهی بریده بودم. جای طول و عرض را اشتباهی تا زده بودم و فرت!! بریده بودمش. حالا نه دامن می شد نه مانتو نه  همان حتی شلوار مغضوب الیه! در صورت هر نوع خیالی اول باید بریدگی را به هم می دوختم و بعد تصمیم می گرفتم.

پارچه ها ی برش خورده و برش نخورده را تا زدم  و توی کیسه گذاشتم تا بعد از التیام یافتن زخمم، تصمیم بگیرم بدوزم شان!


-عکس تزیینی است


پاییز فصل آخر سال است

سه دختر هستند. از اولین روز دانشگاه به هم گره خورده اند و بعد از فارغ التحصیلی و فضای کار و زندگی ، هنوز با هم در ارتباطند. در عین نزدیکی ، دنیاهاشان با هم فاصله دارد. لیلا خموده و افسرده و ناامید، فقط به رفتن همسرش فکر می کند  و تمام فعل و انفعالات دنیا را با بودن و نبودن همسرش می سنجد. کودکی لیلا در بستری از آسایش و آرامش سپری شده و گویا این رفاه سبب شده که او در برابر مشکلات کم بیاورد و جز شکوه و گریه و رکود، هنری نداشته باشد.

شبانه با اسم عجیبی که پدرش با الهام از اشعار شاملو روی او گذاشته، همیشه هراسان و نگران است. از شنیدن هر انتقاد و پیشنهادی به گریه می افتد. به شدت وابسته به نظرات دیگران است و به تنهایی نمی تواند تصمیمی بگیرد. از بچگی تا الان که دختری 28 ساله شده، با افراط رقت باری از برادر کوچکترش است که دچار عقب ماندگی ذهنی است در مقابل حالتهای تهاجمی مادرشان مراقبت می کند. مادرش مدام دستمال به سر می بندد و با تظاهر به ناخوشی و افسردگی به نوعی از رحم و حس عداب وجدان دخترک سوء استفاده می کند و مسئولیت نگهداری و مراقبت از ماهان را روی دوش نحیف او می اندازد تا جایی که حتی با پیش آمدن حرف ازدواج او مخالفت می کند و انتظار دارد شبانه همیشه در خانه ی پدری بماند و مراقب برادرش باشد .

روجا از رشت به تهران آمده تا لیسانس بگیرد. بعد فوق گرفته و حالا برای دکتری، سعی در گرفتن پدیرش از فرانسه دارد. روزها و روزها از 9 شب تا 3 صبح زبان خوانده. موهایش را قرمز کرده و رفته سفارت و مصاحبه داده و کلی دامن و کلاه خریده و توی چمدانش گذاشته تا وقتی به فرانسه می رود همه را بپوشد و حتی اگر مجبور به کار توی آشپزخانه باشد و ظرف بشوید و پولی برای کرایه ی خانه نداشته باشد، توی نامه و ایمیل برای دوستانش بنویسد که اینجا همه چیر خوب است و زندگی عالی است. او از یکی از دانشگاه های لوتوز پدیرش گرفته و منتظر جواب سفارت است. کودکی او و خانواده اش در رشت گذشته. پدرش کسی نشده و به او می گوید که روجا و برادرش باید کسی شوند تا مردم آنها را به یاد بیاورند .تا وقتی روجا مشغول کارهای سفارت است، در برابر کسی جبهه نمی گیرد اما وقتی جواب سفارت را می شنود، توی ذهنش همه را نقد می کند. لیلا را، شبانه را، ...

میثاق ، همسر لیلا، انگار حلقه ی اتصال زن های این داستان است. لیلا عاشقش شده و با او ازدواج کرده. شبانه همواره ، ارسلان را که همکار و خواستگارش است، با او مقایسه می کند و روجا بعد از رفتن میثاق و جدایی لیلا و میثاق همچنان با او در ارتباط است.

هرسه از زندگی ناراضی اند و موقعیت شان را دوست ندارند اما نوع برخورد و مواجهه ی هر کدام با ناملایمات، بسته به نوع شخصیت درونی شان، متفاوت است. لیلا و شبانه ،گریه می کنند و یا خود را در خانه حبس می کنند( لیلا) ، یا مدام  با داستانهای شاهزاده و دیو و پرنسس، خیالپردازی می کنند و می خواهند برای فرار از مشکلات به تخیلات فانتزی پناه ببرند( شبانه)، اما روجا عاقلانه تر به زندگی نگاه می کند. شاید از دست دادن پدر در کودکی سبب شده روحیه ی مقاوم تر و واقع بین تری داشته باشد.

کتاب به دو فصل تابستان و پاییز و هر فصل به سه تکه تقسیم شده است. هر تکه قصه و واگویه های یکی از شخصیت هاست. زبان ادبی و قلم شیوای نسیم مرعشی ، قصه ی این سه زن به خواندنی و جذاب کرده .

پاییز فصل آخر سال است ، برنده جایزه ی جلال ال احمد است و در زمانی کمتر از یکسال به چاپ هشتم رسیده . نسیم مرعشی پیش تر از این با داستان های کوتاه نیز جوایز ادبی را از آن خود کرده بود.

 


پاییز فصل آخر سال است

نسیم مرعشی

نشر چشمه