پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

بازدم

کسری در آخرین روزهای نزدیک به مهاجرت، دچار تردید و چند گانگی شده. او با مرور خاطرات و دوره کردن سالهای قبل، بین رفتن و ماندن حیران مانده.  عشق ناکامش به  دختری که هرگز به او توجهی خاص نداشت، خواهر دوقلویش که خودکشی کرد، خواهری که در ازدواجش شکست خورده و در آستانه ی جدایی است، پدری که هرسال در سالمرگ خواهر از دست رفته، مهمانی می گیرد و خانواده را مجبور به خودن ماهی می کند، آگاهی از عشق مخفی دختری که از بچگی به او علاقه داشت و او هرگز نفهمید، خانواده های مربوطه که هرکدام گرفتاری ها و دغده های اجتماعی و سیاسی مخصوص به خودشان را داند، هرکدام داستان های کوچکی هستند که کلیت بازدم را می سازند.

پرداختن به تردید و بیقراری در نسل انسان، چه مدرن چه قدیمی، دغدغه ی اصلی بازدم است.


بازدم

آنیتا یارمحمدی

ققنوس


بی باد، بی پارو

بی باد، بی پارو مجموعه ای از 12 داستان کوتاه است. داستان هایی با روایتی از آشفتگی ها و ترس های زنانه . زن هایی که در دوران میان سالی، پای دستگاه های قمار لاس وگاس بازی می کنند و تلافی یک عمر ادا و اطوار های شوهر را با در آغوش گرفتن و بوسیدن آمریکایی های توی خیابان های ینگه دنیا در می آوردند. زن هایی که انار را تا دانه ی آخرش می خورند و نگاه خصمانه ی شوهر را به هیچ می انگارند.  زن هایی که غصه ها و اندوه یک عمرشان را در یک حمام عمومی قدیمی لایه لایه از تن و روحشان چرک می کنند و بیرون می ریزند و با هم می خندند. زن هایی که از فرط در آمیختن با مدرنیته و زندگی معاصر ، با تمام نگرانی ها و دلواپسی های مشترک، حتی حال خودکشی کردن را هم ندارند.زن هایی که یک عمر عادت کرده اند به سرویس دادن و ندیده گرفته شدن و در همان ناپیدایی، مردن.

آدمهای مجموعه ی بی باد بی پارو، آدمای سرگشته ای هستند پر از ترس های معاصر، ترس از تنهایی، ترس از مردن در سرزمینی غریب، ترس از فلج شدن و از دست دادن پاها، ترس از اضافه وزن.

مرگ تم مشترک تمام این قصه هاست. هرکدام از آدمها به نوعی به مرگ متصل است. یا مرده ، یا دارد می میرد، یا از مردن می ترسد.هرکدام ترسیده و متوحش، در پی یافتن امنیتی برای فرار از این همه دل نگرانی هستند.


بی باد، بی پارو

فریبا وفی

نشر چشمه


ندای کوهستان

بعد از (بادبادک باز) و ( هزار خورشید تابان) ، داستان گیرای دیگری از (خالد حسینی ) پیش روی ماست. ( ندای کوهستان) با دستمایه ای متفاوت از دو رمان قبلی خالد حسینی، بار دیگر خواننده را با مسایل  مردم افغان درگیر می کند. در دو رمان قبل، جنگ  های داخلی و حواشی دردناک آن، محور اصلی قصه بود. اما در ندای کوهستان، جنگ به نرمی و آرامی از کنار ماجراهای داستان عبور می کند و هرگز به آن به طور مبسوط پرداخته نمی شود.

محور اصلی ندای کوهستان نسل مهاجری است که در سرتاسر جهان پراکنده شده و از اصل خود دورمانده و در طی سالها و فراز و فروز ماجراها و حوادث، در نهایت روزگار وصل خود را باز می جوید. پری دخترک خردسالی است که او را به خاطر فقر و نداری به خانواده ی ثروتمندی می فروشند، دخترک به پاریس می رود و تا دوران پیری زندگی اجتماعی و رفاهی خوبی  دارد. برادر او عبدالله تا روزگار پیری همچنان مبهوت این معادله ی ظالمانه است  تا به آلزایمر دچار شده و حتی از تشخیص خواهرش در می ماند اما همچنان او را در ذهن دارد و بخاطر از دست دادنش اندوهناک است. زن پدر پری و عبدالله،  دایی ناتنی آن دو، پدر و مادر خوانده ی پری، دکتری که همراه داوطلبان به افعانستان آمده تا به مردم جنگ زده کمک کند،دختر یونانی که نصف صورتش را سگ گاز زده و کنده، همه و همه ماجرا و داستانی در ندای کوهستان دارند که اگر از کلیت رمان حذف شوند، ضربه ای به آن نمی زنند اما داشتن و خواندنشان، به لطف و گیرایی داستان کمک شایانی می کند.

محور اصلی قصه های خالد حسینی به گمان من ، جنگ نیست. بلکه کودکان هستند. و جنگ و حاشیه های وحشیانه ی آن، در واقع گریزگاهی است برای بیان تاثیر مهیبی که بر روان و زندگی کودکان می گذارد.در هر سه رمان خالد حسینی ، تاثیر عووامل محیطی بر کودکان به رشته ی تحریر کشید می شود و تا بزرگسالی آنها تعقیب می شود.


بخش هایی از  کتاب:


" من روند آفریدن را کاری لزوما مبنی بر کِش روی می بینم. لایه های زیرین نوشته ای زیبا را بکاوید، موسیو بوستوله. آن وقت همه جور کردار بی شرمانه را می یابید. خلاقیت یعنی تخریب زندگی دیگران و تبدیلشان به شرکای بی میل و خبر. امیال و آرزوها و رویاهاشان را کش می روید، نقایص و رنج هاشان را مصادره می کنید.چیزی را برمی دارید که مال شما نیست.تازه این کار را با علم و اطلاع می کنید. ص 132 "


" آموختم که دنیا درونت را نمی بیند و ذره ای عین خیالش نیست که در زیر این پوست و استخوان قالب ظاهری چه امیدها و رویاها و غم ها نهفته است.به همین سادگی و پوچی و بی رحمی است.بیمارانم اینها را می دانستند.آنها ارزیابی درستی از تناسب استخوان شان، فاصله ی بین چشم هاشان، طول چانه شان، برجستگی نوک بینی شان و اینکه آیا تناسب دلخواه زاویه های صورت را دارند یا نه، داشتند و می دانستند چه هستند و چه می توانند باشند.

زیبایی موهبت بزرگی است که به طور تصاددفی و احمقانه و بدون توجه به شایستگی نصیب بعضی ها می شود. ص 361 "


ندای کوهستان

خالد حسینی

ترجمه مهدی غبرایی

نشر ثالث




حلال بودند

امروز مولودی دعوت بودم. خانمه می خواند:

-محو جمالتم آقا

خودم حلالتم آقا

خودم حلالتم آقا

آقا گل نرگس آقا.. آقا گل نرگس آقا

زنها هم همراهی می کردند:

-محو جمالتم آقا

خودم حلالتم آقا

خودم حلالتم آقا


خب شاید به من ربطی نداشته باشد که بخواهم شعر مردم را نقد کنم. مولودی خوانی مردم را نقد کنم و شور عاشقانه ی زنهای 20تا 68 ساله را برای عرضه ی حلال خود، نقد کنم . اما یاد جهاد نکاح سوری ها افتادم. حالا یادم نیست جهاد نکاحیه برای سوری های بود  یا برای داعشی ها. فقط یاد یک عکس می افتم که چند سال پیش توی سایتها دیدم. یک داماد سوری ( از  سبقه ی قبیله و دودمانش و نسبتش با اینور جبهه یا آنور جبهه خبر ندارم )، ماشین عروس را گل زده بود. عروسش را توی ماشین نشانده بود. آمده بود لب مرز تا عروسش را برای جهاد نکاح تقدیم دلاور مردان کند. دم گرفتن دستجمعی زنان امروز و تاکید برحلال بودن  خودشان مرا یاد همان عکس انداخت.

قدیم ترها که ما بچه و نوجوان بودیم  به ما یاد داده بودند و تاکید کرده بودند که اباصالح برای نابودی ظلم و ستم و برقراری عدالت ظهور می کنند. نه برای تسخیر حرمسرایی به وسعت انجمن مولودی خوانهای حلال!

فکر می کنم اینها ربطی به سواد ندارد. سه تا از مدعوین را از نزدیک می شناسم که کارشناسی ارشد مهندسی دارند. باقی هم از کارشناسی تا سایر مقاطع پایین تر. مطمئنم که برای تکرار و تاکید هر مزخرفی که می شنوی و دم می گیری چیزی فراتر از سواد لازم است.

جای چیزی بنام شعور خالی است. به شدت هم خالی است!



عکسهای پرتقالی

وقتی پرتقال خونی، جزو خریدهای کتابخوان هاست و من با  دیدن هر عکس   کلی ذوق زده می شوم!


منبع : کافه آموت




خریدهای نمایشگاه 95

خریدهای امسالم

سرفرصت هر نشر رو تفکیک می کنم و معرفی می کنم

فعلا همین ها رو تماشا بفرمایید








مامان

مامان همان وقتی که زنگ زده بود تا بیرون آمدن کتاب را تبریک بگوید گفته بود:

-انشالله که پرفروش بشه مامان.انشالله


به همه هم می گویم که مامانم دعا کرده پرفروش شود!



خدا رفتگان شما را هم رحمت کند

دیروز بعد از نمایشگاه کتاب،  بهشت زهرا هم رفتیم.

شهر آفتاب همسایه ی مهربان بهشت زهرا شده. برای مادربزرگ و پدربزرگ پدری پسرها فاتحه خواندیم. پسرک مثل همیشه با خم شدن توی صورت پدرش و زل زدن بهش هی سوال می کرد:

-بابا الان می خوای گریه کنی؟ دلت برای مامان بابات تنگ شده؟ الان گریه ت می گیره؟  اگه گریه کنی منم گریه م  می گیره ها. تنهات نمیدارم منم باهات گریه می کنم

خب با این حرفها تمام آن حس اندوه را تبدیل به خنده های خفه می کرد و ....

دیدن فضای بهشت زهرا در آن فصل سال واقعا متفاوت بود. همه جا پر از گل های بهاری و ساقه های بلند علف ها.

قبل تر که گرفتاری هامان کمتر بود سالی چندبار اینجا سر می زدیم اما  سالهاست که فقط اسفند ماه می آییم و برمی گردیم. و افتخار می کنیم به خودمان که اوایل اسفند می رویم و نمی گذاریم هفته ی آخر سال بریم!

نمایشگاه کتاب 3 - 95

دیروز غرفه ی نشر مایا


- ازدحام جوان ها

-شلوغی بیش از حد جلوی غرفه

-بالاخره پیدا کردن آقای نعمتی

-نبودن صبحانه ی دونفره روی میز

-دیدن صبحانه ی دونفره داخل قفسه روبرو



-کتاب های سال قبل توی قفسه های پشت سر فروشنده ها و کتاب های امسال روی میز بود

-گفتند غرفه ی مایا رو به خواننده هام معرفی کنم

-به دیدن مایا بروید و با صبحانه دونفره ، دوستی کنید

-تبلیغات شان اصلا خوب نیست. اصلا خوب نیست. کافی نیست


داشتم در مورد نبودن صبحانه ی دونفره روی میز از فروشنده سوال می کردم، از پشت سرم دو تا صدای خیلی جوان ، کتاب را خواستند و خریدند. برگشتم نگاهشان کردم و لبخند زدم.دوتا دختر نوجوان بودند. گفتم امیدوارم از خوندنش لذت ببرید. یکی شان با نگاه مشکوک گفت چطور مگه؟ گفتم همینطوری. دوباره که گفت چطور مگه؟ گفتم شاعرش منم. لبخند دوستانه و بزرگی زد و برگشت کت باباش را کشید و وقتی داشت برایش توضیح می داد، فرار کردم :))


خدا رو هزار مرتبه شکر


نمایشگاه کتاب 2 - 95

دیروز غرفه ی شادان

-لبخندهای دوست داشتنی و چهره های مهربان

-خانم های مشتاقی که از هر طیف سنی با مهربانی با تو حرف می زدند

-چای و شکلات و صندلی خستگی و کلی حرف های خوب

-نمایشگاه های بعدی در قم و دبی و ...

-رضایت ناشر از بازخورد و فروش کتابم

-دیدن خانم ها فرخی و منجزی، نویسنده  رمان و دریافت نظرات دلگرم کننده شان

-شیطنت پسرک برای عکس گرفتن های پشت سرهم از خرید های مردم، وقتی کتاب مامانش هم توی لیست شان بود



خدا رو هزار مرتبه شکر