پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

کتاب های نمایشگاه 95

نشرآموت:

من پیش از تو / جوجو مویز

پس از تو / جوجو مویز

لالایی ها / الهه کاظم پور

من از گردنم بدم می آید / نورا افرون

زبان گل ها / ونسا دیفن باخ

لی لا لی لا / مارتین زوتر

آدم های روستایی خوب / فلانر اوکانری

همسر خاموش / ای اس ای هریسون

افسانه ی پسرک / فریبا کلهر

کشور ده متری / فریبا کلهر




نشر چشمه :

سرخ ِسفید / مهدی یزدانی خرم

خون مردگی / الهام فلاح

چرک / فلامک جنیدی

جایی به نام تاماساکو / فلامک جنیدی

پاییز فصل آخر سال است / نسیم مرعشی

پاییز از پاهایم بالا می رود /لیلا صبوحی خامنه

جامه دران /ناهید طباطبایی

بی باد، بی پارو / فریبا وفی

طلا بازی / امیرحسین شربیانی

نئو گلستان / پدرام ابراهیمی



نشر ققنوس و هیلا :

ملت عشق / الیف شاکاف

زندگی منفی یک / کیوان ارزاقی

چهره برافروخته / مرتضا کربلایی لو

وقتی سروها برگ می ریزند / فهیم عطار

سلام / نسیم غبیشی

قطار دهلی بمبئی / فریده خرمی

من آلیس نیستم ولی اینجا خیلی عجیبه / فریده حسینیان تهرانی

سامار / الهام فلاح



نشر کتاب نیستان / نشر افق / نشر ماهی

جذابیت عشق / تورج زاهدی / کتاب نیستان

گودی / جومپا لاهیری / نشر ماهی

بی نازنین / کیوان ارزاقی / نشر افق



نشر هیرمند:

دوره ی شش جلدی افسانه های ایرانی  / محمد قاسم زاده

افسانه های کهن ایرانی / محمد قاسم زاده


کتاب بخون !

آخرین روز تحصیلی پسرک با امتحان ریاضی تمام شد. خانوم شان گفته بود با خودتون اسباب بازی مورد علاقه تونو بیارین تا بعد از امتحان بازی کنید.

پسرک سه تا ماشین با خودش برد. یک  اتوبوس، یک فراری و یک آ  او دی.

از مدرسه برگشت. با صورتی که رد اشک روی گونه هاش سیاه شده بود. گفتم: گریه کردی؟

-بله! آخه از خانوم مون جدا میشم. باید گریه کنم. گریه نداره؟ کاش خانوم مون تا آخر دیپلمم ، خانوم مون باقی می موند. من دلم براش تنگ میشه!

برای اینکه دوباره گریه نکند سوال انحرافی پرسیدم!!!

-خب...  از بازی تون چه خبر؟ اصلا ریاضی تو چطوری دادی؟ خوب بود امتحانت؟

-بله امتحان خوب بود اما بازی خیلی بد بود. همه تبلت آورده بودند. هیشکی با من بازی نکرد. تموم ساعتا رو خودم تنهایی با ماشینام بازی کردم. چون همه سرشون توی تبلت شون بود. حالا هی بازم به من بگین برات تبلت نمی خریم. زوده. زوده. اصلا هم زود نیست. همه تبلت داشتن. اصلا شما خیلی پدر و مادر عجیبی هستین!!اصلا به فکر بچه تون نیستین. امروز همه منو مسخره می کردن. همه بهم می گفتن: بی تبلت! بی تبلت! بی تبلت!

-یعنی همه با هم به تو گفتن بی تبلت؟؟ من باورم نمیشه!

-باید باور کنی. یکی شون ازم سوال کرد تبلتتو نیاوردی؟ منم گفتم اصلا ندارم. بعد منو مسخره کرد. گفت بی تبلت بی تبلت بی تبلت! بعد بقیه هم با هم همینو گفتن!

-متاسفم. اما من نمی تونم حرفتو باور کنم که همه بهت گفتن بی تبلت. بیشتر حس می کنم داری اینطوری میگی تا من زودتر از وقتی که باهات قرار گذاشتم ، برات تبلت بخرم!

-نه هیچم اینطور نیست!

*

از چند سال قبل به پسرک گفته ایم که وقتی کلاس سومی شد برایش تبلت می گیریم. گاه گداری با تبلت من یا برادرش، بازی می کند. محدود و مختصر. خیلی خیلی اصرار دارد که خودش هم تبلت داشته باشد. از وقتی نیم وجب بچه بود تا الان!

امسال همان موعدی است که باید برایش تبلت بخریم. هرچند اصلا دلم راضی نیست و منطقم آن را قبول ندارد. ببینم تا کی می توانم خریدنش را عقب بیندازم.

آن روزی که می گفت همه مسخره اش کرده اند، با او قراری گذاشتم.

-اگه هرروز برای من چهار تا قصه از کتاب قصه هات بخونی، اجازه میدم  اون روز نیم ساعت با تبلت من بازی کنی.

حالا هروقت مرا گیر می آورد می آید برایم قصه می خواند.  توی تخت! توی مطبخ در حال رنده کردن گوجه برای املت!  وقتی دارم کتاب می خوانم! تا می آیم بنشینم و استراحت کنم! روخوانی اش با مزه است. کلمات را اشتباه می خواند. رج می زند. تند تند می خواند. کلک می زند. اما  می خواند. بعد هم نیمساعت بازی می کند و کیف می کند. خدا کند عاشق کتاب خواند و قصه خواند بشود و من ترسم کم بشود و وقتی برایش تبلت می خرم، تبلت را برای خواندن کتاب کنار بگذارد و دل من هی قیلی ویلی برود.

شباهت گیسوانه

آرش موهای لخت قشنگی داره. همیشه مدلی موهاش رو می زنه که کوتاه ، بلندی هاش به چشم میاد. بچه تر که بود چتری هاش اونقدر بلند بود که باید با مامانش دعوا می کردی تا ببردش و کوتاهشون کنه.

این ماه آرش مسابقه ی کشتی داره. رفته موهاش رو از ته زده. نیم سانتی.  مامانش و خودش میگن، یکی از حربه های حریف توی کشتی ، کشیدن موهای طرف مقابله . میگن ما این موقعیت رو از حریف گرفتیم! دیدن آرش کچل، هم خنده داره هم عجیب و دیدنی.

پسرک و پسرخاله ش برای هم VOICEهای تلگرامی می فرستن و برای هم کری می خونن و برای موهای هم ترانه های سوزناک می خونند!

وقتی موهاش رو کوتاه کردن گفته:

-چقدر شبیه خاله( ..) شدم.

موهای خاله، بعد از اتمام دوره ی شیمی درمانی در اومده. نیم سانتی میشه.

با دین هر عکسی که موهای نیم سانتی ش رو نشون میده، لبخند می زنم و دعا می کنم همه چیز ختم به خیر بشه.

آمین!

فارسی را نگاه بداریم، عزیز بداریم !

گفت: چرا منوی گوشیت فارسیه؟ تو که زبانت خوبه

یادم افتاد خیلی سال قبل هم همین سوال را پرسیده بود. دوباره گفت:

-خب مال من فارسیه چون واقعا زبانم خوب نیست. برای همین فارسیش کردم. اما تو چرا؟ کاری ندارم زبانت خوبه یا نه. اما فکر نمی کنی فارسی بودن یعنی بی کلاسی؟ یعنی انگلیسی بلد نیستی؟ خیلی کلاس داره زبان گوشیت انگلیسی باشه که. من نمی گم ها. هرکی رو ببینی همین دید رو داره.

همان سالها هم گفته بودمش که ( وقتی زبان خودم فارسیه چرا منوی گوشیم فارسی نباشه؟ و ...) امسال هم همان جواب را دادم. عین همان را.

-نمیدونم توی یه فیلم بود یا یه عکس نتی  بود که دیدم یه عرب سرش توی گوشیه و داره اپلیکشن های گوشیش را چک می کنه.  زبون  گوشیش عربی بود. عکسها و فیلم هایی که چینی ها زبون گوشی شون چینیه یا هندی ها ، هندی، هم که فراوون داریم. وقتی تموم دنیا مباهات می کنن به زبون خودشون، وقتی عارشون نمیاد که زبون خودشون  روی گوشی و گجت هاشون باشه، انگلیسی بودن زبون گوشی آدم، حال آدمو خراب نمی کنه؟

-حرفات قشنگه، اما جای کلاس داشتنو نمی گیره.  وقتی بقیه ببینن گوشیت منوی فارسی داره یه جور دیگه نگاهت می کنن. نمی کنن؟

-یه ذره هم برام مهم نیست!بگو یه اپسیلن!


*


امروز یک همایش ماه داشتیم. دکترغلامرضا عمرانی  که از قضا همزبانم هم از کار درآمد بعد از سخنرانی های تکراری و ملال آور معاون مدیر کل وزارتخانه و رییس اداره ی ناحیه و ارائه ی  مقالات ادبیات کهن از قرن 4 تا 11، کلی حرفهای دلنشین و دوست داشتنی زد. در مورد آسیب های زبان فارسی حرف زد ، آسیبهای قدیم و معاصر. تلاشی که برای از بین بردنش کردند و نشد، همتی که برای ویران کردنش می کنند و ما نباید بگذاریم که بشود. که نشویم تاجیکستان که فارسی را با حروف سیریلیک می نویسند و  نشویم  ترکیه که حرفهاشان را با حروف لاتین می نویسند که نشویم فینگلیش نویسانی که فارسی را با حروف لاتین بنویسیم و ... و ... و ...

می گفت خط را تغییر می دهند به بهانه ی دست و پاگیر بودن و زیاد بودن آواهای مشترک  آن. ( مثلا حرف (و) که 4 صدا دارد.( نوک. ورزش. توت.خواهر ) توی هر کلمه (و) داریم ، اما  آواها متفاوت هستند.)می گفت بعد از تغییر دادن خط که مجبوری با حروف جایگزین حرفهای خودت را بنویسی و بخوانی، کم کم کتب قدیمی که با زبان اصلیت نوشته شده، بی مصرف می شوند ؛چون نسلی که بلد بودند آن زبان را بخوانند و بنویسند کم کم از بین می روند و نسلی جایگزین می شود که فقط بلد است فارسی را با حروف لاتین بخواند و بنویسد، می گفت همانطور که مغولان کتابهای قدیمی را آتش زدند و سوزاندند؛ این بار خودمان آنها را با رضایت خاطر می سوزانیم و دور می ریزیم. چون کاربردی ندارند و  کم کم هویت تاریخی و اصالت مان لاغرتر و کمرنگ تر می شود و از بین می رود.

می گفت گناه را نیندازیم گردن جوان ها که خط فارسی را دارند نابود می کنند و لغات مجعول و نادرست را وارد زبان کرده اند و بلد نیستند درست بخوانند و بنویسند.  پرسید کدامتان بچه تان  را نشانده اید و برایش غزل حافظ خوانده اید؟ داستان های شاهنامه را از روی خود شاهنامه برایش خوانده اید؟ مثنوی را با همان زبان شعر برایش خوانده اید که توقع دارید درست بخواند و بفهمد و مشتاق درست خواندن و نوشتن باشد؟

فکر کردم  خود من تا الان هی این کار را پشت گوش انداخته ام. یکی دوباری تلاش کردم اما بخودم گفتم حالا زود است و باشد برای یک وقت دیگر.

حرفهای زیادی گفته و شنیده شد و آنقدر سرم پر از شنیده هاست که نمی توانم انتخاب کنم و موضوع واحدی را پیش ببرم.

*

فقط می دانم که هیچ وقت؛ نه برای کلاس، نه برای نمایش زبان دانی، نه برای هیچ دلیل دیگری، منوی گوشی ام از فارسی تغییر نخواهم داد!



واحد مفقود

توی برنامه های رژیم غذایی روی ساعت10 صبح و 4 عصر تاکید خاصی شده. و اصولا اگه به این ساعات عزیز توجه و عنایت ویژه نفرمایید کلهم اجمعین رژیم تان  به فناست! اهمیت این ساعات خاص برای میل نمودن یک واحد میوه هست.آنها که گرفتند برای آنها که نگرفتند تعریف کنند که چطور در این ساعات یک عدد سگ درون با سبعیت و توحش بسیط ! پاچه ی آدم را می گیرد و دل آدم (در واقع شکم آدم) همچین قیلی ویلی می رود که انگار ده روز است غذا نخورده و عنقریب است که یک گاو درسته را میل نموده و سد جوع فرماید!

ما که اهل رژیم مژیم نیستیم. (نگران اضافه وزن و زانو درد و اینها چرا... خیلی هستم...اما اهل آن وادیِ  کالری بشمار و کم و زیاد نیستم). منتهی گاهی ناپرهیزی می کنم و در روزهای غیرکاری که خانه هستم؛ بجای تخت خوابیدن تا لنگ ظهر ، در کنار کانون محصلان و شاغلان خانواده صبحانه می خورم. مثل امروز که نان و پنیر و چای حسابی بهم چسبید. بعدش هم که آمدم سراغ وبلاگ نگاری و کلا خواب از سرم پرید.

دراصول رژیم گفته می شود که صبحانه اصلا نباید فراموش شود چون استارت متابولیسم روزانه  ی بدن است و برای راه افتادن سوخت و ساز بدن، حتما باید صبحانه صرف شود . بهرحال از ساعت ده صبح تا همین الان دلم هی دارد  مالش می رود  از گرسنگی!! تقریبا به لرزش دست و پا افتادم. حواسم هست که هروقت صبحانه می خورم همین ساعتها احساس گرسنگی می کنم و اینجاست که ضرورت آن واحد کذایی را می فهمم. همان یک واحد میوه.

به خودم گفتم حالا درست است که من رژیم نیستم اما کافر به اصول سلامتی هم که نیستم! یک امروز بروم و یک واحد میوه ام را میل کنم که هم پایبندی ام را اصول تندرستی را رعایت کرده باشم هم شاید این لرزیدن دل و دست و پا تمام شود. تا برسم به کشوی میوه های یخچال ، با خودم فکر کردم که آخر کدام واحد؟ من که از بین تمام واحدهای میوه فقط سه چهارتا میوه را دوست دارم و آن ها را هم با شرایط خاصی که: توی یخچال نرفته باشد، تازه  باشد، یخ نباشد، گرم باشد، له نباشد، ترش نباشد و .... میل می نمایم، حالا از کجا واحد مورد نظرم را پیدا کنم. موز، خربزه، گیلاس، انگور بی دانه ی آخر شهریور و نارنگی و پرتقال (در شرایط ویژه) مورد علاقه ی من است که در حال حاضر هیچکدام  موجودیت مورد علاقه ام را ندارد. واحد های موز را که پسرک یکی پس از دیگری ، غیب می نماید و واحد های بعدی هم که یاهنوز فصلش نشده یا از فصلش گدشته و مزه ندارد. اصلا اگر الان یک واحد موز داشتم خوب بود. اما یادم افتاد که دیروز عصر واحدهای موز را توی ظرف چیدم و آوردم در کانون گرم خانواده  نوش جان کردیم و حتی به پیشنهادات پسرک برای تهیه ی شیرموز توجهی ننمودیم. و واحدهای موجود در کشو هم توان دلبری از مرا ندارند!فکر کن کیوی! گوجه سبز! سیب!نه... ندارند!

حالا من ماندم و واحد مورد نیاز ِ مفقود !

رفتم یک سیب قرمز برداشتم و نصفش کردم. بی میل خوردم و همزمان وبلاگ نگاری کردم.سیب تمام شد و لرزش دست و پای من هنوز تمام نشده.

نتیجه ی بهداشتی:

یادم باشد مِن بعد با اهالی خانه ، صبحانه نخورم!






پرفروش عزیز

انگار امروز روز اعترافات من است.

اعتراف می کنم که دوست داشتم اسم پرتقال خونی با ماژیک ، دست نویس شود و روی غرفه ی آموت چسبانده شود.توی لیست ایرانی ها. توی لیست ایرانی های پرفروش. توی برگه ی (برکت شد) ها.

خدا را شکر !


- پرتقال خونی بجز دو روز، در تمام روزهای نمایشگاه، جزو پرفروش های ایرانی آموت بود.

-ممنون از حمایت دوستان نازنین و کتابخوان های عزیز

-آمار پرفروش های هر روز نمایشگاه در کانال نشر آموت قابل مشاهده است.

-(برکت شد) هنوز برای پرتقال خونی اتفاق نیفتاده البته.





لیست کل پرفروش ترین های غرفه #نشر_آموت در #نمایشگاه_کتاب_تهران:


۱:#من_پیش_از_تو
۲:#پس_از_تو
۳:#پروژه_شادی
۴:#بیوه_کشی
۵:#اتاق
۶:#زبان_گل_ها
۷:#خدمتکار_و_پروفسور  
۸:#شازده_کوچولو
۹:#پیش_از_آنکه_بخوابم
۱۰:# ایراندخت
۱۱:#دختری_که_پادشاه_سوئد_را_نجات_داد
۱۲:#لی_لا_لی_لا
۱۳:#همسر_خاموش
۱۴:#عاشقانه 
۱۵:#پرتقال_خونی
۱۶:#بودن 
۱۷:#نامه_به_کودکی_که_هرگز_زاده_نشد
۱۸:#اولین_تماس_تلفنی_از_بهشت
۱۹:#انتقام
۲۰:#راز_شوهر

فایل پی دی اف کتابنامه سال نود و پنج #نشر_آموت را می توانید از کانال نشر آموت دانلود کنید
@aamout


اعتراف

نه که ناگهان روح کتابخوان دوران جوانی ام برگشته باشد و یکهو کتابخوان فعالی شده باشم که تند تند پست معرفی کتاب می گذارم . نه!

هنوز (درخت تلخ ) ِ (پدس) کنار تختم هست. از شش ماه قبل.  تمام نشده.

بازدم را دوماه قبل عید خوانده بودم. رساله ی نادر فارابی را توی ساعتهای بیکاری سه شنبه ها در مدرسه زیر نگاه  تیز مدیر که هر چند دقیقه سوال می کرد (در مورد چیه) خواندم. 4 هفته طول کشید. بی باد بی پارو را فقط سریع خواندم. توی فاصله ی رفتن  و برگشتن تا حسن آباد و خریدن صندلی  نو برای ناهارخوری مطبخ. بجای صندلی هایی که پسرک با لی لی بازی نابودشان کرده بود. همه را!


*

- پسرک یک بار گفت: این کتابه داستانش خیلی تلخه نه؟ آخه هنوز تمومش نکردی. اسمشم که درخت تلخه!!!!


- تازه یک کتاب هم در پاییز از  آموت خوانده ام ( راز کوچه ی شیروانی) که از بس زمان از خواندنش گدشته باید برگردم بینم ماجرا چی بود.

رساله درباره ی نادر فارابی

ترانه سرایی به نام نادر فارابی ناگهان غیب می شود. بدون اثر و نشانه ای دال بر مرگ یا خودکشی یا هجرت یا هر دلیل دیگری برای رفتن و نبودن. کودکی و نوجوانی و جوانی نادر فارابی با توجه به دفتر خاطراتش و گفته های کسانی که او را می شناختند، در قالب کتابی تحت عنوان رساله ای درباره ی نادر فارابی، به رشته ی تحریر درآمده.

نوع روایت ماجرا با شیوه ای متفاوت از دیگر آثار مستور است. روایتی گزارش گونه با جملات با شک و تردید و القای حس تعلیق به خواننده  بیان می شوند و تا آخر روایت نتیجه ی قطعی از دلیل نبودن نادر فارابی  به دست نمی دهد. رنج های دوران نوجوانی و جوانی، عاشق شدن و رفتن به روستایی که دختر مورد نظر همیشه یک بسته ی پستی به شخصی درآنجا ارسال می کرد و دیدن آن شخص، مشغول شدن در مدرسه و تدریس ادبیات، دلایل مختلفی است که نویسنده با حالتی مردد و نامطمئن در مورد غیبت نادر فارابی گمانه زنی می کند.


رساله در باره ی نادر فارابی

مصطفی مستور

نشر چشمه


-کتاب، هدیه ی نازنین دوست، فریده جانم 

تور مریخ

آماده شده که بره مدرسه. کوله پشتیش رو هم انداخته. گفتم:

-حالا مونده. بیا بشین کنار من. پنج دقیقه وقت داری هنوز

اومد نشست کنارم. بغلش کردم. گفت:

-مامان...؟ چرا خدا خواسته که آقا ها بچه دار نشن و فقط خانوما بچه بیارن؟

نشئگی و خواب آلودگی سر صبحم با سوالش پرید. من و من کردم. بی حرکت توی بغلم مونده بود. منتظر جواب بود. حق به جانب و مطمئن گفتم:

-اگه قرار بود آقا ها هم بچه بیارن که تموم کره ی زمین فورا پر از جمعیت می شد و زمین می ترکید. بووووم!

کاملا عادی و طبیعی جواب داد:

-خب یک تور مریخ برای اون همه آدم می تونست بذاره. نمی تونست؟ خدا همه کاری می تونه بکنه. روی نوار مریخ هم می تونست تور بذاره که مردم برن اونجا رو هم ببینن و برگردن.

-ولی اونی که دور تا دورش نوار داره مشتریه نه مریخ.

-نه مشتری نارنجیه. اشتباهی میگی.

-آهان. آره. اون زحله. کیوان هم بهش میگن. مریخ نیست.

-خب هرچی. تور زحل کیوان مشتری هم می تونه برای آدما بذاره. نمی تونه؟

موهای کوتاهش رو با دستم پریشون کردم و گفتم:

-الان سرویست میره. عجله کن.