آدمهای روستایی این کتاب،در واقع آدمهای خوبی نیستند. در کمال خونسردی آواره ی لهستانی را زیر تراکتور له می کنند و فقط نگاهی با هم رد و بدل می کنند. برای داشتن توجه همسری که هم زشت است هم حامله، پشت تن شان، خدا را خالکوبی می کنند، اما در نهایت با بی توجهی روبرو می شوند. پای چوبی دخترکی که دکترای فلسفه دارد را به بهانه ی اغواکردنش می دزدند و آنرا برای به نمایش درآوردن یکی از عجایب دنیا توی چمدان شان می اندازند و می روند.
آوارگان جنگی به امریکا آمده اند و به دلیل مسئولیت پذیری و صادق بودن، مورد حسادت قرار می گیرند و این حسادت با تکیه به تعالیم مذهبی مسیحی، کاملا منطقی و محق نمایش داده می شود. زن پارکر که مدام آیات و احادیث انجیل را می خواند، او را به جنون می کشاند و با بی تفاوتی به کارهایش نگاه می کند. پسرک غریبه که خانم هوپ ول او را آدم روستایی خوب می خواند، به بهانه ی فروختن انجیل دختران و زنان را اغوا می کند و از هرکدام آنها چیزی می دزدد و با خود می برد. دودخترک شیطانی که همه را عاصی کرده اند، به معبد فرستاده می شوند تا در آنجا تحت کنترل راهبه ها باشند ، اما آنها همچنان مشغول شیطنت با پسرهای جوان و ریسه رفتن از بازیگوشی هاشان هستند.
افراطی گری مذهبی به نحو مشهودی،در این کتاب مورد نکوهش قرار گرفته.اوکانر با عادی و منطقی جلوه دادن کارهای ظالمانه ی آدمهای کتاب، زیرکانه آنها و عقاید سطحی شان را نقد می کند.عقایدی که با پوشش اعتقادات مذهبی، توجیه می شوند و در نهایت آسیب جدی به انسان های دیگر می زند.
این کتاب مجموعه ای از هفت داستان از فلانری اوکانر است. پیش تر نیز داستانهای کوتاه این نویسنده در کتابی قطور، با نشرآموت منتشر شد.
تصویر سازی نوشتاری عالی اوکانر در کنار ترجمه ی خوب ، آدم های روستایی خوب را خواندنی می کند
آدم های روستایی خوب
فلانری اوکانر
آموت
میگما ... تا قبل از اینکه خانواده ی باحال بیاد خندوانه، بازیگرا از سوپر استارش تا درجه سه ، چهارشون، یه ابهت و تصویر ذهنی شیکی توی ذهن مون داشتن . اما الان با این خل و چل بازیای افراد خانواده شون ، کلا نابود شدن رفت!
نه؟
کلا پوز ماهواره و شبکه های اجتماعی و اینا رو زدن رفت، تموم شد!!

خودتون برید تحقیق و تفحص در مورد این دو تا کتاب
اگه خوشتون اومد بخونید
من حرفم نمیاد 
بی نازنین
کیوان ارزاقی
نشر افق
شب یک، شب دو
بهمن فرسی
افست، چاپ قبل از انقلاب
چندروزی هست که متوجهم می رود توی اتاق کار و بی سرو صدا کارهایی می کند. گاهی سوال می کنم: کجایی؟ در چه حالی؟ مشکلی نداری؟ کمک نمی خوای؟
همیشه هم با خنده های مشکوک جواب می دهد: خوبم. نگران نباش. کار بدی نمی کنم.
چندبار گفت( شما یه ضبط قدیمی توی کمد دیواری دارین. میشه اونو بدین به من؟) .گفته بودم:(اون خرابه. اصلا کار نمی کنه. باید بندازیمش دور. اما بابا اینکارو نمی کنه).تاکید کرده بود که:( بدین ش به من. فقط رادیوشو گوش میدم. اون که خراب نیست. بدینش به من)گفته بودم:(نه. خونه رو به اندازه ی کافی شلوغ پلوغ کردی با اسباب بازیات. همین مونده سمسار هم باز کنی).
یکی دوبار هم آدرس اشیا دیگر توی کمد دیوار را داد. با هیجان ازشان حرف می زد. فکر می کرد من نمی دانم چی توی کمد دیواری هست و فقط خودش اینها را کشف کرده.
امروی سرصبحانه با شادمانی برای آقای پدرش تعریف کرد:
-اگه بدونی چی توی کمد دیواری پیدا کردم. یه روزنامه پیدا کردم. توش عکس عمو محسن بود. شوهر خاله ( س). مصاحبه ش بود. بذار بیارمش تو هم ببینیش. راست میگم ها. عکس عمو بود توش.
بلند شد که برود. آقای پدرش چیزی نگفت . من اما...
با اینکه دعوایش کردم که بی اجازه سراغ وسایل بزرگترها نرود، چون هم کار زشتی است و هم ممکن است سندی مدرکی چیزی را که مهم باشد گم کند، اما مطمئنم که باز هم توی کمد دیواری را می گردد و چیزهایی پیدا می کند.
با خودم فکر کردم که محال است بشود توی این خانه چیزی را جایی بگذاری و پسرک پیدایش نکند و به رویت نیاورد. فکر کن اگر مثلا سر بریده داشته باشی، هرگز نباید وارد خانه اش کنی.چون کشف می شود!
و همین اینک، الان که دارم این یادداشت را می نویسم، یادم آمد که من هم وقتی بچه بودم چقدر زیاد طبقه ی آخر کمد سبزه ی مامان را می گشتم و هی می نشستم عکس های مجلات زن روز . اطلاعات هفتگی و جوانان امروز و سپید و سیاه قدیمی مامان را نگاه می کردم و ادای ژست هنرپیشه های توی عکس ها را در می آوردم .حتی دفتر ترانه های مامان را سعی می کردم بخوانم. هنوز نمی توانستم خط بزرگترها را خوب بخوانم. یک دفتر یادداشت کوچک هم پیدا کرده بودم که مال بابا بود. دوست ها و مربی های ورزشی و نظامی اش برایش چیزهایی نوشته بودند. شعر بود. نقاشی بود. عکس بود.
خب اعتراف می کنم که بیشتر از این رویم نمی شود اعتراف کنم و شاکی بشوم . بچه به مامانش رفته دیگه.
والسلام.


برای دیدن بازنشر نقد کتاب (پاییز فصل آخر سال است) اینجا را ببینید

یکی از راه های مقابله با ناملایمات این روزها هم این است که هی بیایم وبلاگم را نگاه کنم و هی به خودم بگویم:
-نه. نمی نویسم. من از مشکلاتی که هست نمی نویسم. نه. نمی نویسم. من هنوز می توانم تحمل کنم. هنوز می توانم به نحوی بردبار باشم. هنوز می توانم جز نوشتن در موردشان، فقط به وبلاگ نگاه کنم و بکویم: نه ، نمی نویسم!