این بازی یک طرفه داشت فراموشم می شد. به مدد دست تقدیر، مهربانی های زورکی، حماقت یا هرچی... دوباره یادم افتاد.
لابلای حرفهات برنامه های آینده ات برای خودت و خانواده ات و بچه هایت را لو می دهی. حالا لو هم که نه. مساله ی سری ای نیست. اما در موردشان یه ریزه حرف می زنی. به هفته نرسیده، شنونده ی حرفهات، عین همان آرزوها را تحویلت می دهت و طوری حق به جانب نگاهت می کند که باید بروی خجالت بکشی که تو هم از همان آرزوها و برنامه ها داری. و هی به خودت بگویی : ای آدم متقلب!! خجالت بکش 
قرار است چیزی بخری. گل سر مثلا. دمپایی پلاستیکی مثلا. روتختی مثلا. سرویس چدن مثلا. حرفش را می زنی. به هفته نرسیده می بینی عین عین همانی که آدرس داده ای را پهن کرده و چیده و طوری حرف می زند که می فهمی هرکی بعد از من اینکارها را بکند خر است. زیرا من اولین نفری هستم که از این سلیقه ها دارم.
از اوضاع مملکت می گویی. از ناامنی اطراف. از آرزوی زندگی امن و آینده ی مطمئن برای بچه هایت. لابلاها می گویی کاش بشود که بروند آنور درس بخوانند و برگردند. به هفته نرسیده می بینی پا می شوند بلند می شوند هی می گویند فلان فامیلمون توی فلان کشور داره زندگی می کنه. بچه مو می خوام بفرستم اونجا. نه..اونجا سرده. یه فامیل دیگه داریم که فامیل ما نیستا.فامیل دوستمونه. اونجام می تونیم بفرستیم. بالاخره دلگرمیه. و همانطور که حرف می زند یادت نمی رود که بچه هه وقتی دستشویی می رود باید یکی از اولیا محترم همراهش تا پشت در برود وگرنه تو نمی رود.
بماند ...
یعد از مدتها عدس پلو درست کرده ام. با سفارش پسر بزرگه کشمش را هم قاطی پیاز و گوشت چرخ کرده می کنم.اولین بار است که توی عمرم کشمش را وارد طبخی جات مطبخم کرده ام. عالی شده. ترکیب کشمش و پیاز و گوشت و زعفران و ادویه،همان بویی را راه انداخته که نه سال قبل،وقتی باردار بودم و از جلوی طبقه ی اول رد شدم, مدهوشم کرد. هیچ وقت هم رویم نشد از خانم همسایه بپرسم: چطوری عدس پلوت را درست کردی که همچین بویی راه انداخته!
دندانم درد می کند. عدس ها زیر دندانم شده اند تکه های سنگ. تمام دهانم درد می کند. کار کار همان آخرین دندان عقلی است که دکتر گفته بود زودتر بیا و از شرش راحت شو و من بعد از تجربه ی ناگوار دندان سه ریشه ی قبلی که یک ماه و نیم طول کشید تا از درد بیفتد، حالا حالا ها جرات نمی کنم بروم دندان عقل سه ریشه ی بعدی را بکشم. تمام دهانم درد شده.
غروب لکچر زبانم را خوب ارائه می کنم و برمی گردم. نگاه منفی ادیان مختلف به زن و دختر را موضوع حرفهایم کرده ام. دندانم خوب است. به شب نرسیده می افتم. پسرک وقتی می بیند من حال ندارم، بی سوال ، چندتا چیز را از یخچال بر می دارد و ترکیب می کند و بلند بلند می گوید: می دونم نمی تونی شام درست کنی. من شام خودمو درست کردم. اگه می خوای برای تو هم درست کنم. خیار بریدم و نمک زدم. به نظرت گوجه هم خرد کنم باهاش خوشمزه میشه؟
توی درد می خندم.بلند می شوم یک چیز سرسری برایشان درست می کنم. پسرک مدام می گوید : نه من نمی خورم. من شاممو خودم درست کردم.
بقیه را صدا می زنم و خودم یک راست می روم توی تخت. دهانم درد می کند. نمی توانم باز و بسته اش کنم. آقای پدر با توصیه ای محشر می آید: بیا ماست بخور. اون که جویدن نمی خواد!! بعد با یک ژلوفن و یک لیوان آب می آید و می رود.
می خوابم. صدای حرف زدن شان می آید. دعوای پدر پسری. دعوای برادرانه. حرفهای ریز ریز. نمی دانم واقعی هستند یا توهم من. با تکانی بیدار می شوم. ساعت یک نیمه شب است. می روم دستشویی. صورتم هنوز آرایش غروب را دارد. مسواک؟؟ هرگز. با این درد؟ آب سرد؟ نه. امشب هم برود روی دوازده شبی که تا حالا بدون مسواک خوابیده ام.
عدس پلوی توی قابلمه را توی ظرف دردار می ریزم و توی یخچال می گذارم. گلدان ها آب می خواهند. بماند برای فردا صبح. آب می خورم. می روم می خوابم.
صبح بیدار می شوم. صبحانه آماده می کنم. لیوان سفالی آقای پدر لب پر شده. سفیدی سفال به طرز بی رحمانه ای شب قبلم را یادآوری می کند. روی تمام سطح کانتر خاک نشسته. دیروز صبح همه جا را گردگیری کرده بودم. روی برگ گلدان ها خاک نشسته. به سفیدی میزند از خاک نرم. حس می کنم روی فرش ها را خاک گرفته و الان است که پایم فرو برود در خاک های نرم و گیر کنم.
با خودم فکر می کنم مگر چند وقت خوابیده بودم که این قدر همه چیز بهم ریخته؟ لیوان لب پر شده. خاک همه جا را گرفته. سبد توی سبنک پر از پوست خیار و هسته ی زردآلو و تفاله ی چای و ... شده. انگار مثل اصحاب کهف سالیان متمادی خوابیده باشم و حالا بعد از بیدار، همه چیر بهم ریخته و تغییر کرده باشد.
سنگگ توی سفره خشک شده. لابد لای سفره را خوب نبسته اند.با دیدن خشکی سنگگ، دندانم تیر می کشد.
چای ریخته ام. قسمت نرم تر نان را بریده ام و گذاشته ام روی میز. با شنیدن توصیه های ( حتما برو دندونپزشکی)، می روم توی اتاق. صورتم آرایش روز قبل را دارد.
همین چند روز قبل جایی خواندم: خانه بدون مامان مثل کامپیوتر بدون اینترنت است. خندیده بودم. حالا اما...
از وقتی توی تلگرام با هم حرف زدیم, اسمش را گذاشتیم دختر دریا، دختر انزلی.
قبل تر که فقط خواننده رمانم توی سایت بود، محبت و مهربان هایش را به من هدیه می داد . برای پسرکم نقاشی می کشید و عکسش را می فرستاد. شکلک های جیگر طلا پیدا می کرد و می فرستاد. حتی کمک کرد قورباغه های حبابی وبلاگ پسرک را پیدا کنم و بچسبانم توی وبلاگ. از صنم و رفیع رمانم، رسیدیم به حرفهایی در مورد پسرک. در مورد شیطنتهایش. بچگی هایش. تا تبدیل شد به دوست خوب مجازی. یکی از دوستهای خوب. برای پسرک voice می فرستاد. صدای پسرک را گوش می داد.
من به داشتن دوستهای ندیده عادت دارم. دهه هفتاد، وقتی دبیرستانی بودم با دوست نزدیک یکی از دوستهای اهوازی ام ، مکاتبه ای دوست شدم و عین دوستهای واقعی برای هم از شمال ایران تا جنوب ایران، نامه نگاری می کردیم و طوری از زندگی هامان حرف می زدیم که گفتگوهای آن روزهای دورمان نشست توی دل اولین رمانم. این سال ها آن دوست برای خودش خانم شاعر و مترجم نازنینی شده که دورادور خبر هم را داریم.
دختر انزلی را مثل خواهر کوچیکه پذیرفته بودم. با محبت و مهربان. آنقدر که نتوانی از پس میزان مهرش بربیایی. کم بیاوری و فقط نگاه کنی که دخترک نازنین شمالی، چطور محبتش را بی دریغ و ناب، به تو هدیه می کند.
آخر هفته ی قبل، بالاخره دختر دریا را توی شهر دریایی اش دیدم. با یک بغل مهربانی و محبت آمد و من و پسرها را حسابی شرمنده ی خودش و محبت خانواده اش کرد.
هدیه های ارزشمندی که چشم هایم را خیس از اشک کرد و دلم را لرزاند. برایم شمعدانی اژدر آورده بود. مربای بهار نارنج و رب آلوچه آورده بود. رشته خشکار. پاچ باقلا . هرچیزی..هرچیزی که توی شهرش عطر مهربانی می داد برایم آورده بود.
مادر نازنینش تلفنی هم صحبتم شد و بعد برای تشکر از این همه مهربانی به دیدن شان رفتیم. صفا و صمیمیت شان بقدری بود که هر چهار نفرمان تحت تاثیر قرار گرفتیم. طوری که گمان نکنم هرگز از ذهن هایمان پاک شوند.
گلدان زیبای بنفشه ی آفریقایی توی دستهایم نشست و متحیر و حیران به دختری نگاه می کردم که از بند بند وجودش مهر می تراوید. بی دریغ و ناب!
دختر دریا یک آلبوم درست کرده بود از عکس های من و پسرها. عکس هایی که توی سایت های ناشران و وبلاگ هام و آنجا !! هست. آلبوم را نشانم دادم. خشک شده بودم. مات شده بودم. لال شده بودم. حیران ماندم به این فوران محبت و مهربانی. شوکه بودم. نمی دانستم در مقابل این همه صفا و خلوص چه کار باید بکنم. واقعا نمی دانستم.
به خانه رسیدیم. باقی هدایایش را باز کردم و وسط بند و بساط سفر و کاغد کادوهای باز شده، زدم زیر گریه. پسرک نگران برای برادرش توضیح می داد: (مامان مطمئنه که خیلی کم کاری کرده برای دختر انزلی. برای همین گریه می کنه!). حجم آن همه مهر، به گریه ام انداخته بود.
هنوز مزمزه می کنم آن روز را. آن دختر مهربان را. آن مهربانی ناب را.آن چشم های خندان را.
هرکسی وصف آن روزم را شنید این جمله را با کلمات متفاوت کفت: ( هنوز هم از این آدم مهربونای واقعی، توی دنیا پیدا میشه؟)
خب پیدا شد و از اقبال بلندم، یکی از بهترین هاشان، سرراه من قرار گرفت و دلم را پر کرد از دلگرمی.


پرتقال جان خونی ، خرداد ماه هم پرفروش بود 

انگار داری واگویه های یک وبلاگ نویس باحال را می خوانی. از هرچیزی حرف زده. از انواع کیف هایی که داشته و اذیت و مشکلاتی که هرکدام از کیفها داشته اند تا زاویه زاویه ی خانه هایی که عوض کرده و با هرکدام به نحوی عاشقی کرده. از ترسش از چین و چروک های صورت و گردنش حرف زده و اصلا برای همین هم از گردنش بدش می آید چرا که باید مدام مراقبش باشد ، مبادا که زشت بشود و زیبایی و زنانگی اش را تحت تاثیر قرار دهد. کلافه است که هی باید کرم ها و لوسیون های مختلف را استفاده کند تا گردنش را جوان و زیبا نگه دارد.از پاهایش هم بدش می آید. از موهایش حتی! ناخن ها، موهای زاید!
وقتی از ورزش کردن حرف می زند یاد خودم می افتم. می گوید هر وقت ورزش را شروع می کنم یک جاییم می شکند یا در می رود یا آسیب می بیند. مجبورم مدتی وقت صرف کنم تا اندام آسیب دیده را سرپا کنم و دوباره سراغ ورزش بروم. اما دوباره عضو ارگانی آسیب می بیند و باید تمام عمرم را پی آسیب دیدن و ترمیم عضو آسیب دیده طی کنم. خی من هم همینطوری ام. انواع و اقسام ورزش ها را بخاطر انواع و اقسام آسیب دیدگی های عضلانی غضروفی و غیره، باید کنار می گذاشتم و گذاشتم.
البته که دغدغه های یک زن روزنامه نگار و فیلمنامه نویس امریکایی که چندبار شوهر کرده و عاشق بیل کلینتون شده و در دوران کندی، کارآموز کاخ سفید بوده، هیچ شباهتی با زن ایرانی ندارد، اما یک چیزهایی هست که بین تمام زن های دنیا مشترک است و ربطی به محل تولد و کشورت ندارد. اغلب این چیزهای مشترک، لای حرفهای نورا افرون پیدا می شود.
مامان عزیز دوست جان هم از خواندنش حسابی مشعوف شده و سراغ گرفته که یک کتاب دیگر توی همین زمینه ها بهشان بدهند تا بخوانند.
من از گردنم بدم می آید و افکار زنانه ی دیگر
نورا افرون
آموت
رمضان امسال تصمیم مهمی گرفتم. تصمیم گرفتم اصلا ماه عسل نگاه نکنم و بگذارم عسل بودم رمضان، بدون گریه و بغض های مخرب دم افطار بهم بچسبد. فقط یکبار ازراه که رسیدم بی توجه, تلویزیون را روی شبکه سه روشن کردم و از آنجایی که از صبح با کانالهای تلگرامی بمباران اطلاعاتی شده بودم که مهمان برنامه، همشهری گنبدی هست، نصفه نیمه نگاه کردم و همراه پاک کردن سبزی خوردن، زر زر گریه کردم.
بجز همان یک بار، دیگر ماه عسل امسال را ندیدم. اگر کسی هم می زد شبکه سه، با قدرت و هیبت کانال را عوض می کردم.
دلم نمی خواست دیگر دم افطار گریه کنم و بغض خفه کننده تا آخر شب همراهم باشد. فقط همین!
عجیب است که امسال اصلا گرمم نمی شود. گرسنه ام نمی شود. تشنه ام نمی شود. حتی بعد از سحری خوردن، احساس انفجار در معده و شکم ندارم. در طول روز هم به این فکر می کنم که آخی... داره تموم میشه. چه حیف ، کاش بیشتر بود.در حالی که سال های قبل، حداقل سه سال قبل تا پارسال، با عصبانیت و خشم روزه می گرفتم. از همانهایی که هرکی بفهمد بگوید: روزه گرفتنت بخوره توی سرت!
در هر حال...
من که می گویم ماه عسل ندیدن ؛ سرخوشم کرده. خیلی هم عالی ست.
-خخخخ
این خخخخ برای دلایل منطقی ام بود
یهو پریده جلوم میگه :
-مامان...میدونی روزی که بابا برام استامپ خرید چه روزی بود؟
-پارسالا بود دیگه. نه روزشو یادم نیست
-نه منظورم روز هفتگیش نیست. روز احساسیشه. میدونی چه روزی بود؟
-چه روزی بود؟
-روز شادی مردم ایران. روز مهم شادی مردم ایران. مثل همون شادی ای که مردم ایران روز آزادی خرمشهر داشتن، روزی که من استامپ دار شدم هم به اندازه ی آزادی خرمشهر برام شادی داشت. خیلی روز خوبی بود.

همانطور که من بعنوان یک خانم خانه، حواسم به مایحتاج منزل هست تا هرکدام را سر وقتش تهیه کنم و لنگ نمانم ، بدنم هم از خودم تبعیت می کند و اصلا و ابدا نمی گذارد ارگان و اندامی از من بیکار و بیعار برای خودش ، خوش و خرم بچرخد.
من اردیبهشت باقالی می گیرم. آخرهای تابستان لوبیا سبز، دوبار در سال سبزی قورمه و چند بار در سال سبزی آش و کوکو و پلو، سالی یکبار شوید و نعناع و مرزه خشک می کنم و سعی می کنم هرکاری را سروقت خودش انجام بدهم که زمان از دستم در نرود.
بدنم هم از خودم یاد گرفته، تا کمر دردم بهتر می شود ، دست و گردنم شروع می کند به درد. تا گردنم و دستم آرام می شود دندان درد می آید. تا دندانپزشک به داد دندان می رسد، زانو درد می آید و سلام و تحیات می فرستد. تا زانو درد می رود، خار خار اگزما التماس دعا دارد. از همه ی اینها که دوستانه و خوش برخورد و با وقار بگذریم, سلول های وحشی یادشان می افتد که عه..این توی دسته ی ریسک بالای سرطان بود ها... چند وقته حالشو نگرفتیم. بیا یه مامو و سونو و اسکن برا ش ردیف کنیم.
و ...
بدنم هم حسابی حواسش هست که رصد کند و توی فصل کمر درد یک وقت پری را از قلم نیندازند، بدو بدو می رود خودی نشان می دهد و ایضا در سایر آلام و امراض!