روزی از دل خاطره ها پیدایش می شود !
- امروز شد۲۳سال ...
-لابد خودآزاری دارم که هرسال همین نوشته را توی این وبلاگ یا وبلاگ قبلی یا هرجایی که دسترسی دارم ، می گذارم.
-برادر داشتن از آن حس های حسرت آلودی ست که تا ابد دلت می خواهد به آرزوهایت بچسبد و ولت نکند.برادر خودت. خود خودت.
گوشی و تبلت و لپ تاپم رمز و کد و پترن و هیچ چیز سکیوریتی ای نداره. ( سکیوریتی تو قربون با این خارجکی حرف زدنت مادر!!! ). خلاصه گیر هرکی افتاد، می تونه فاتحه ی همه شونو بخونه برام.
فقط تلگرامم رو به پیشنهاد دوست جان رمز دار کردم برای بالابردن امنیتش برای جلوگیری از هک شدن. رمز خیلی ساده و بچگونه.
البته همونم با شامورتی بازی، پنهان از پسرک وارد می کنم. چرا؟ میگم الان...
پسر بزرگه رمز های عجیب و غریب و متنوع برای وسایل الکترونیکیش میذاره. طوری که اگه من کار بیفته بهش و بیاد رمز و الگوی انها رو برام بگه که در نبودش استفاده کنم، از صرافتش میفتم و بی خیالش میشم، بس که پیچیده ست. آقای پدر هم روی فولدرهای کاریش رمزهای مخصوص خودش رو داره. که البته ازشون خبر دارم. خودش برای مواقع ضروری در اختیارم گذاشته.
اما...
اما..
اما...
این وروجک کوچیکه!!!!
رمز های برادرش رو هک کرده. تمومشون رو. چطوری؟
از اون طرف تختش، با چشم های تیزش رصد کرده و دیده چه اعدادی رو وارد می کنه. الگوش رو از کدوم ور به کدوم ور می کشه و بعد به کدوم ور برمی گرده.
هروقت برادر بزرگه میره کلاس، میره تبلتش رو میاره، رمزشو وارد می کنه و بازی هاش رو میاره و بازی می کنه.
تازه!!!! بازارش رو هم چک می کنه ببینه کدوم بازی هاش باید بروز رسانی بشه.
مورد داشتیم که از من خواسته: بیا اینستاشو چک کن!!!
تنها راه مبارزه با این حرکات اسپای کیدینگش هم اینه که بگم: گوشی و تبلت داداشتو بیار بذار روی مبل جلوی چشم من.که نره توی اتاق و ...
باهاش همکاری نمی کنم. چه معنی داره بچه با مامانش تبانی کنه و بره سراغ وسیله های شخصی دیگران؟؟؟؟
دیروز داشت می گفت:
-اینایی که رمزهای سخت برای وسایلشون میذارن اشتباه می کنن. چون وقتی سخت باشه همه می خوان پیداش کنن و بالاخره هم پیداش می کنن. اما اگه مثل من رمز آسون بذارن، همه فکر می کنن یه چیز عجیب برای رمزشون گداشتن . اونقدر دنبال چیزای سخت میرن که چیزای آسون رو فراموش می کنن. برای همینم اصلا پیداش نمی کنن.مثل من یه چیز آسون بدارین. ببین 4-3-2-1 همین!!

کلافه ام
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
خیلی
از هر راهی میرم ، می رسم به همینی که الان هست
لعنتی
*
شاعر می فرماد:
( بسه دنیا دیگه بسه
.
.
من به ساز تو می رقصم )
خودم می فرمام:
کی باشه بزنم ساز و مازتو بشکونم و وادارت کنم تو برام برقصی!!!
فکر کنم موقت:
احتمالا عقلم می رسه که توی پلاستیک فروشی ها، سفره های کاغذی و نایلونی رولی می فروشن. اما همیشه با خودم سفره می برم بیرون. بعد از غذا خوردن هم سفره رو با دستمال پارچه ای تمیز می کنم.مسلما عقلم می رسه که تی بگ به دلیل ساختار کاغذی و تفاله چاییش ، قابلیت بازگشت به طبیعت ( در خدا سال بعد) رو داره.اما تی بگ های استفاده شده رو توی یک کیسه می ریزم، کنار پوست خیار و میوه و ته گوجه و پوست شکلات و غیره . و بعد از رسیدن به خونه میندازمش توی سطل زباله.احتمالا عقلم می رسه که گربه و سگ و حتی کلاغ های ایران؛ از استخوون مرغ و جوجه تغدیه می کنن و خوش شون میاد و بالاخره می خورن شون. اما استخوونه ها رو هم توی همون کیسه می ریزم و میارم تقدیم سطل زباله می کنم.
با نگاه عاقل اندر سفیه به کارهای من و پسرها موقع صبحونه، نگاه کرد.
در توقف بعدی، سفره نایلونی رولی رو با نون ها و استخوون های توی سفره و لیوان های کاغذی، در حالی که ته مونده ی سالاد و برنج رو هم توی سفره خالی کرد، جمع کرد و با یکی از اون نگاه های خوشبختِ دانا اندر بدبختِ نادان، سفره رو از بالای سرمون پرت کرد دومتر اونور تر. دستهاشو به هم مالید و خداروشکر گفت و ادامه داد:
-حیوونا هم یه نصیبی ببرن از غدای ما. همه ش که نباید ماها بخوریم سیر بشیم!
- خدا جونی...میشه فاز منو عوض کنی؟ بخدا خجالت می کشم از این چیزا حرف بزنم. آیم شیم! مغزمو رفرش کن پلیز. خسته شدم.
میگم دخترجان...
سعی کن خودت باشی. با امضای خودت. با حرفای خودت. با ویژگی های خودت.
از کجا معلوم ، شاید همون خود خودت دوست داشتنی باشه؟ هان؟ شاید دوست داشتنی باشه.
هی بدو بدو بیای و تقلب کنی، کپی کنی، تقلید کنی که همه بهت می خندن! دقیقا هم همونایی که فکر می کنی متوجه نمی شن، متوجه می شن.لامصبا رو هوا می زنن ها !
خودت باش دختر جان. خودت باش.
نترس. شاید دوست داشتنی بودی.
از ما گفتن بود. حالا بازم بیا بدو بدو، اینم کپی کن. بدو دختر جان. بدو. 
راستی، پایینش هم بگو که تقلید کار خیلی بدیه.یادت نره!
- این آپلود سنتره چی ش شده؟؟ نکنه از کار افتاده؟؟؟ چشم امیدمون به بلاگ اسکای بود. اینم که داره عین دختر جان که کپی کاری می کنه، از رو دست بلاگفا کپی کاری می کنه که!!!


نئو گلستان باز نویسی حکایات شیرین گلستان سعدی با نیش گزنده ی طنز معاصر و پایان بندی متناسب با روزگار امروزی است. اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی و فرهنگی کنونی ، با زیرکی و زیبایی با حکایات سعدی ترکیب شده و محصولش که حکایات نئو گلستان باشد، علاوه بر لبخند و انبساط خاطر، تلنگری به روح راحت طلب و معاش اندیش و مال اندوز و زیر آب زن آدمی می زند. چیزهایی که در جامعه ی معاصر به وفور یافت می شود و با دقت در حکایات اصلی گلستان و دیدن نمونه های سابق و پیشین آن ، گویی به نوعی راحتی خیال در آدمی ایجاد می کند که :( اوه، یس! پس اینکارها از قدیم مرسوم بوده و ربطی به خباثت انسان معاصر نداره!!).
خواندن نئو گلستان برای کسانی که با ادبیات کلاسیک ( حتی در حد گلستانِ سهل و ممتنع سعدی که دشواری و تکلف ندارد) ، بسیار جذاب و خواندنی خواهد بود.
نئوگلستان
پدرام ابراهیمی
نشرچشمه
پ ن : کتاب رو با خودم برده بودم سفر که توی راه بخونم. گاهی با صدای بلند می خندیدم و با سوال: (به چی می خندی؟ چی می خونی؟ چی شده؟) مواجه می شدم 

[Forwarded from نشر آموت]
#پرفروش ترین های تیر ماه #نشر_آموت در پخش #ققنوس:https://www.instagram.com/p/BILDXS_BHRH/

چه عکسی ...


بزرگترین ترس در این مملکت ، افشان بودن موهای دخترکان معصوم مهد کودک ها و آستین کوتاه دختران زیر پنج سال است. آموزش رقص به دخترهای کوچولو در مهد کودک است. آب بازی کردن دخترهای سه چهار پنج ساله در استخر کنار پسرهای سه چهار پنج ساله است.
مباد که دختر ها از همان سه تا پنج سالگی به فساد اخلاقی دچار شوند و فردا روزی ، این جامعه ی پاک و مطهر را به گند بکشند.
اصلا چطور است برای مملکت یک طرح زوج و فرد زنانه مردانه درست کنند. نه این که از سر زن ها هم زیادی است. یک روز در هفته را اختصاص بدهند به زن ها که بیایند توی خیابان. توی کوچه. زیر آسمان. اما پیچیده از هزار لای کتان و کن کن و نخ. مبادا که مردهای این جامعه ی نمونه هوایی شوند و به هوا بروند.
اصولا زن ها را از مملکت بیرون کنند و درها را ببندند . بلکه بهشت برین بر آنها حلال گردد.
با تمام وجودم فلسفه ی زنده به گور کردن دخترها را درک می کنم. درک می کنم !
همیشه به آقای پسر تاکید می کنم : ( یا دوتا سطل پایین تر یا دوتا سطل بالاتر از خونه ی خودمون! )
وقتی سوال می کرد: چرا؟ می گفتم: ( برای اینکه دوست ندارم وقتی کسی کیسه ی لباسها رو باز می کنه و لباسها رو می کشه بیرون و ورانداز میکنه، کسی از پنجره های روبرو ، کسی بایسته به نگاه کردن که : اِه.. این لباس فلانیه.) باز گفته بود: خب چرا؟ و گفته بودم: ( همینطوری! خوشم نمیاد. ببر بذارشون دوتا سطل پایین تر یا بالاتر از سطل جلوی خونه ی خودمون ! )
*
تا پارسال مطمئن بودم ، وسایل و لباسهایی را که کنارسطل مکانیزه، روی زمین، می گذاریم، کسی برمی دارد که استفاده می کند. و اصلا به همین نیت گفته بودم آنجا بگذاردشان. تا وقتی سرکوچه ی کلاس نقاشی پسرک، جنب بانک، یک پیرمرد بساط پهن کرد و لباس و کیف و اسباب بازی های کهنه و مستعمل را ریخته بود جلویش. به بچه ها با خنده و طنز گفتم: ( فکر کنین یه بار ببینیم وسایلایی رو که بیرون گذاشتیم، توی همچین بساطهایی ببینیم.)
پسرها گفته بودند: ( یعنی میشه؟ امکان نداره.)
*
دوتا کیف آرایش گلیمی، یک هفته است که توی بساط یک پیرمرد، نزدیکی همان مکان سال قبل، دارند نگاهم می کنند.امروز برای دومین بار دیدمشان. اولین بار که دیدم، جا خوردم. تکان خوردم. اصلا داشتم می ایستادم که خیره نگاهشان کنم. کیف ها را خواهرک چند سال قبل برایم دوخته بود. با کلی گل و مهره های رنگی و جینگولی. یک ماه قبل توی تر و تمیز کردن کشوها و کمد، فکر کردم دیگر وقتش است که بروند مهمانی .بس است هرچه اینجا توی کشو مانده اند و استفاده نشده اند. امروز که از زبان برمی گشتم، دوباره کیف ها را دیدم. یجز کیف ها، یک چیز دیگر هم دیدم. خدا را شکر کردم که مکان کلاس نقاشی پسرک به دویست متر جلوتر منتقل شده. وگرنه ممکن بود هربار کلاس می رود و می آید بلند بلند بگوید:
-اِه..مامان...کیفای تو. اِه ...مامان این که جامدادی منه. مگه نگفتم اینو می خوام. نندازی دور؟ مامااااااان؟؟؟؟؟؟
