پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

خوابید !!!

دیروز به خواست پسر بزرگه برای افطار کله پاچه گرفتیم. نزدیک های افطار برامون چند ظرف آش نذری آوردن. دم افطار هم همسایه مون برامون دو کاسه ی پر و پیمون سوپ شیر فرستاد. شب قبل هم خودم سوپ جو، به حد فوران نعمت درست کرده بودم که توی یخچال بود.

بعد از افطار باقی مونده ی ، خوردنی های یکی از یکی خوشمزه تر رو توی یخچال جاسازی کردم. دیگه واقعا جا نمونده بود برای حتی یک سر سوزن.

بعد از سحری ، آقای همسر گفت:

-راستی فلانی ها رو کی برای افطار دعوت کنیم؟ دیر میشه ها. ماه رمضون تموم میشه.

-حالا وقت هست. بذار خودم میگم بهت.

گفت:

-مخصوصا حالا هم که اینهمه افطاری داری توی یخچال. دعوت کنیم دیگه!!!!!

طوری توی تاریکی چشمام چرخید  و حیران و متعجب و در شگفتی، نگاهش کردم که نفهمیدم کی خودشو به خواب زد و راستی راستی خوابید!


-عکس تزیینی است


آخرین عکس

آخرین عکس ها چه حجم عظیمی از اندوه را به دل آدم می ریزد. چه حجم عظیمی!

آخرین روزهای اردیبهشت بیست و چندسال قبل، آخرین امتحان سال دوم دبیرستانم، حیاط درندشت خانه اجاره ای مان در اهواز:

بابا ظاهرا یک حلقه فیلم خام بین وسایلش پیدا کرده بود. دوربین لوبیتل روسی اش  را آورد. فیلم را توی دوربین انداخت. چهار در تاشوی  بالایی را باز کرد. ما ایستاده بودیم .من و مامان و دخترها و رضا.پشت مان پیکان مغز پسته ای بابا بود. پشت به صندوق عقب ماشین ایستاده بودیم. بابا حاضر می گفت و عکس می گرفت. شاید یکی دوتا را هم روی سه پایه گرفت و خودش هم کنارمان ایستاد. یکی دوساعت بود که از مدرسه آمده بودم. موهام هنوز وز وزی زیر مقنعه را داشت. با رضا دعوا کرده بودم انگار. اخم می کردم توی عکس ها.حلقه فیلم تمام شد و ما از هرم گرمای جنوب، خزیدیم زیر سرمای کولر گازی.

چندماه بعد برگشتیم گنبد. رضا همراه مان بود. توی آمبولانس .

عکسی که برای مراسم ختم رضا داده بودیم بزرگ کنند ، آخرین عکس پرسنلی اش بود که برای مدرسه انداخته بودند.عکسی که هم رضا بود هم نبود. بچه تر از رضای همان موقع بود.

چندسال بعد بابا ناگهان یادش افتاد که توی دوربین لوبیتلش هنوز همان حلقه فیلم باقی مانده. من دیگر توی آن خانه نبودم. تلفنی بهم خبر دادند که بابا فیلم را برده و داده ظاهر و چاپش کنند. مامان طوری حرف می زد انگار رضا دوباره زنده شده بود و برگشته بود توی خانه. طوری از خنده هایش توی عکس می گفت که انگار کنارش نشسته و دارد بهش لبخند می زند.ولوله افتاده بود توی جانش.

عکس ها را بعدا دیدم.  یک سری ازشان برای خودم چاپ کردم.تار بودند. آنقدر که نتوانی بفهمی کی خندیده و کی اخم کرده. فقط سایه ای از ماها معلوم بود. خودمان می دانستیم کدام سایه کیست.

صاحب عکاسی گفته بود اگر همان سال عکسها را چاپ می کردیم, عکسها بدون مشکل و شفاف در می آمدند. و این اندوه بزرگی به همه مان داده بود که آخرین عکس های رضا را دستی دستی از دست داده بودیم.

از صبح، فضاهای مجازی پرشده از آخرین عکسهای سربازانی که اتوبوس مرگ آنها را به سفر ابدی برده.به آخرین عکس ها فکر می کنم. اخرین عکسهای آدمها در موقعیت های مختلف.

آخرین عکس من کدام عکسم خواهد بود؟



مثل مُطی

به دوستم گفتن:

-یه دختر تهرونی خوشگل و خوش تیپ سراغ نداری برای پسرم؟

پسرشون خارج از ایران، مشغول تحصیلات تکمیلی هستند.

ادامه دادن:

-حجابش کامل باشه اما مثل مطی حیدری خوش تیپ باشه!

*

قبلنا نمی گفتن یه دختر خوب و خانوم مثل خودت پیدا کن تا ما برای پسرمون بگیریمش؟؟؟؟؟؟


-دنبال عکس دیجیتالی مطی گشتم،که توی روزنامه ی هفت صبح چاپ کرده ودند، اما خیلی ریز بود. بعدا عکس واضح ترش رو پیدا می کنم و ذیل پست ضمیمه می کنم

-اینم عکس



خانواده ی شمشیری

دوسال قبل پسرک گفته بود یکی از گلهات رو به من بده تا مال من باشه. گفت می خوام همه ی کارهاشو خودم بکنم. آب بدم بهش. مراقبش باشم.

گفتم هر کدومو می خوای انتخاب کن. اما آب دادنش با خودم. چون خودم می دونم کدوم ،کی باید آب بخوره.

قبول کرد. این یوکا جان (سمت چپی)وقتی کوچولو بود ، شد گل پسرک. اسمش رو گذاشت ( شمشیر خان).الان شمشیر خان برای خودش مردی شده و قدی علم کرده. نزدیک اجاق گاز هم هست . هربار سر تیز برگهاش خدمت  تن و جون  من می رسه.

همون روزی که مالک شمشیر خان شد، فورا این یکی گلدون(سمت راستی که اسمش رو نمی دونم) رو هم از من طلب کرد. گفت نمی خوام شمشیر خان ام تنها بمونه. این گلت که برگهاش شبیه شمشیر خانه رو هم بده به من. می خوام خانومش باشه که تنها نمونه.

قبول کردم. اسم این گلش رو من گذاشتم ( شمشیر بانو).

شمشیر بانو برخلاف آقاشون، خیلی تغییر نکرده. قد و قواره ش همونطوری مونده انگار.

خلاصه که هنوز هم به همون نام های ابداعی ، نامیده میشن.


از دلخوشی

دوستی توی نظرات در مورد خیاطی سوال کرده بود. منم که معطل تا یکی حرف از دلخوشی هام بزنه تا دلم بره.

گفتم اینها رو بذارم توی وبلاگ جان.


ایشون مانتوبا قد معمول شدن


ایشون  و مشکی همین طرح هم ، هم مانتوی بلند شدن

پل های مدیسون کانتی

کتاب را می خواندم و حس می کردم انگار خودم لبه ی پل ایستادم و سوژه ی دوربین شده ام. انگار پل سرپوشیده را عینا می دیدم و لمس می کردم. حتی می دانستم که یادداشتی روی دهانه ی ورودی پل می چسبانم. پیش پیش تصاویری جلوی چشمم رژه می رفت و دلم را می برد. به خودم که آمدم متوجه شدم سالها قبل فیلم این قصه را دیده بودم و حالا ضمیر ناخودآگاهم داشت بین کلماتی که می خواندم و تصاویری که دیده بودم، هماهنگی ایجاد می کرد.

دوست جان هدیه های زیادی به من داده. آنقدر زیاد که حتی نمی توانم تعدادش را بگویم. یکی از یکی ماه تر. دیشب به خودش هم گفتم، این کتاب یکی از بهترین چیزهایی بود که به من داده. ماه تر از ماه.

شاید ساختار قصه آنقدر قوت  نداشته باشد که قابل بحث و بررسی باشد، مخصوصا که از روی دفتر خاطرات واقعی یک آدم نوشته شده، اما حس و حال خوبی که به جان آدم می ریزد، به تمام  آن قواعد و ساختار ها پهلو می زند. شاید هم چون مریل استریپ دوست داشتنی  و کلینت ایستوود، ذهنیت قبلی ام را ساخته بودند اینقدر شیفته ی کتاب شده ام و اشک آلود تمامش کردم.

رابرت عکاس مجله ی نشنال جئوگرافیک است که برای گرفتن عکس های طبیعی، به ماموریتهای دور کشور و حتی دور دنیا می رود. او برای گرفتن عکس های دلخواهش حلقه های متعدد فیلم را استفاده می کند. پروژه ی جدید او عکاسی از پل های سرپوشیده ی منطقه ی مدیسون کانتی است. او چهار پل را پیدا کرده اما پل پنجم روی نقشه نیست. با راهنمایی گرفتن از فرانچسکا که صرفا یک زن خانه دار است و جز آشپزخانه و اتاق خواب، جور دیگری برای خانواده اش قابل تصور نیست، آمیخته به روزمرگی ها و رویامردگی هایش روی ایوان خانه اش نشسته، سراغ پل می رود. رابطه ی روحی غریبی بین فرانچسکا و رابرت  شکل می گیرد که منجر به عشقی غریب تر می شود. آنها فقط چهار روز را با هم سپری می کنند و پس از آن هرگز یکدیگر را نمی بینند. اما  این چهار روز چنان تاثیر عمیقی روی هردوی آنها می گذارد که تمام عمرشان را تحت الشعاع قرار می دهد.

در سال1995  کلینت ایستوود فیلم این قصه را کارگردانی کرد و خودش نقش عکاس را بازی کرد.


پل های مدیسون کانتی

رابرت جیمز والر

افراز


بیرون چه خبره؟

میگه:مامان ... میشه سوال منو جواب بدی؟ بیرون از این مستطیل چیه؟

میگم: کدوم مستطیل؟

میگه: اصلا مثلث. بیرون از این مثلث چیه؟

میگم: کدوم مثلث؟

میگه: من فکر می کنم آدما همه توی ضلع ها زندگی می کنن، بعد میرن جهنم.مثلا توی یه مستطیل بزرگ یا یه مثلث بزرگ. می خوام بدونم  بیرون این مستطیل بزرگ چیه؟ چی هست؟

میگم: همه میرن جهنم؟

میگه: خب. حالا چندتا هم میرن بهشت. ولی بازم نمی دونم بیرون این مثلث بزرگ چیه؟

برادر بزرگه میگه: مامان... این پسرت سوال های فرابُعدی و فلسفی می پرسه ها... یه چیزی میشه این بچه !

ادامه میده: جالبه ها. به این رسیده که آدمها توی بُعد زندگی می کنن. یعنی توی ابعاد گیر افتادن. خیلی جالبه که از الان داره به اینها فکر می کنه.نه؟

دارم فکر می کنم  پسرکم دریچه ای نو برای دید هستی یافته!


قارا چوبان

عیار نوجوان بی برنامه ای است که حتی خرداد ماه قبول نشده(عمدا یا سهوا) و مادرش مدام دغدغه ی این را دارد که با دایی مجرد و بیخیالش دمخور نباشد و راه و رسم زندگی او را یاد نگیرد. دایی استاد اسطوره شناسی ست. با زنان نرد عشق می بازد و مدتی بی خبر، گم و ناپیدا می شود و سپس باز می گردد. عیار اهل یک جاماندن نیست. حتی نمی شود او را برای یک روز ، جایی بند کرد و دایی این را درک می کند .

سید، از بازماندگان جنگ است. اهل دل  و اضطرار عشق است. او عیار را توی دفتری پابند می کند و می خواهد که منشی بخش داستان نویسی باشد و متقاضیان را ثبت نام کند. از ساختمانی که عیار در یکی از اتاق های آن ساکن شده، گاهی ، در روزهایی از هفته، صدای آوار زنانه ای به گوش می رسد که تمام وجود عیار را می لرزاند. عیار با عینک سیاه با زنان روبرو می شود. نمی خواهد به  نامحرم نگاه کند.اما خط به خط شکل و شمایل و اجزاء صورت زنی که با او هم صحبت می شود، روی روح و ضمیرش نقش می بندد و حتی می تواند سرمه ی چشم و لاخه ی موی افتاده بر پیشانی آنها را به طرز شهودی ببیند .

عیار مسخ آواز زنانه شده و با تمام انکاری که در برابر زنان دارد، با مارال که بازیگر گروه تئاتر طبقه ی بالاست، آشنا می شود. مارال گیاه مرده ی اتاق عیار را شاداب می کند. او را در عمق جنگلی که گوزن اسیر در شاخ و برگ دارد، به دیدار عمویش می برد. اسب عمو چنان نزدیک و عمیق کنار صورتش نفس می کشد که عیار مجنون آن بو و نفس می شود.

گرانمایه، دوست دوران مدرسه ی عیار ،یک قالی نیمه شده ی افسانه ای را نشانش می دهد. این نصفه قالی میراث پدربزرگ گرانمایه است. او مدعی می شود که نقشه ی این قالی کار دست آدمهایی است که از نژاد دیگری هستند. رخ از آدمیان پوشیده اند و در خفا نقش های جادویی به قالی ها می زنند.

عیار در گیر و دار دیدار با جویینه، عاشق دل خسته ی  دایی اش و مارال و شاهسون ها و سید و هوس شکار ببر خزری دکتر، با راهنمایی تقشه ی قالی ، در جستجوی مارال، راهی جنگل و بیشه می شود. اسلیمی ها، دختران انگور، غازماغازی که باورچی ( چشنده ی غدا) است، مزه ی غذا را می چشد و سکه ی جادویی هدیه می گیرد، او را به سوی جشنی که شبانه برپاست، می برد. مارال جشن را مدیریت می کند. قاراچوبان ها گرد هم جمع شده اند و هرکدام در گفتگوهایی که فقط خودشان از آن سر در می آورند، بخشی از کارهاشان را تعریف می کنند. در نهایت  وقتی دختر عاشق تبدیل به قو شده و تنها یک پر از او بجا مانده، از عیار خواسته می شود که قارای اسبها شود.

زبان کربلایی لو در قارا چوبان، تربیت شده و فاخر است. هرچند در جاهایی از فرط اصرار در استفاده از زبان قدیم و کهن ، دیر یاب شده و بعد از چندبار خواندن می توان کلیت مفهوم مورد نظر نویسنده را دریافت.

به نطر می رسد استفاده ی دل بخواه از افعال و ساختن فعل هایی با شمایل جدید از دلبستگی های نویسنده است. (خماند-صورتم را یخاند- صورتم را با حوله خشکاندم -دست درازاند ).

قاراچوبان معجونی از اسطوره و عشق و نماد و عرفان است. اتحاد میان عاشق و معشوق و تبدیل شدن به معنایی واحد و یکی شدن آنها، در قالب تبدیل دختر به پرنده، آبستن شدن دختر از پرنده و ... روایت شده.   حرمت دختر رز، به گواه اشعار حافط و منوچهری،در داستانی لطیف در خواننده عرضه می شود. داستان های اجنه، تخت عنوان آدمهایی از نژاد دیگر که محافظ طبیعت بکر هستند، با عنوان قاراچوبان (قارای ببر خرز، قارای پرنده ها، قارای اسبان) ،  تاثیر مخرب تمدن بر طبیعت را نقد می کند.

ورود مفهوم قارا چوبان به تنه ی قصه دیر اتفاق می افتد و خواننده را در سردرگمی و حیرانی و کسالت رفتارهای افراطی عیار باقی می گذارد، شاید این اتفاق عمدی است و نویسنده می خواهد سرگشتگی روح جوانی را به خواننده القا کند ،تا در نهایت رسیدن به سکون یا انتظار رسیدن به سکون را در ضمیر خواننده نهادینه نماید.

خواندن این کتاب به آنهایی که مشتاق عالم عرفان و داستان های اساطیری اند و از در هم تنیدن دنیای معاصر با عالم ارواح مجرد، لدت می برند، توصیه می شود.


قارا چوبان

مرتضا کربلایی لو

افراز


اندر حکایات یک مادر بی رحم

ساعت 12 و نیم شب آمده بالای سرم:

-میشه باهام زبان کار کنی؟

دارم دورهمی می بینم. نگاهش می کنم. می گوید:

-یعنی دورهمی از زبان من مهمتره؟

نگاهش می کنم. می گوید:

-اصلا چرا  بعد از افطاری خوابیدی؟ چرا باهام کار نکردی؟

ادامه می دهد:

-یعنی الان کار نمی کنی؟ فردا صبح زود بیدارت کنم باهام کار کنی؟

می فرمایم:

-یادته چهارشنبه گفتم بیا زبانت رو کار کنیم...گفتی الان که چهارشنبه ست. فردا که زبان ندارم. نقاشی دارم. الان نمیام.

-آره

-یادته پنجشنبه بهت گفتم بیا زبانتو کار کنیم... گفتی امروز که پنجشنبه ست. هنوز زوده. فردا جمعه ست. وقت زیاد دارم.

-آره

-یادته امروز از صبح هی دارم بهت میگم برو زبانتو بیار باهات کار کنم.هی داری با ماشین بازی می کنی. هی تبلت گرفتی دستت. هی داری الکی وقت تلف می کنی.

-آره

-یادته قبل افطار بهت گفتم برو زبانتو بیار باهات کار کنم، فردا شنبه ست. وقت نمیشه؟ گفتی می خوام برم پایین دوچرخه سواری. بعدش که اومدم میام کار کنی. گفتم اونوقت خسته ای. خوابت می گیره. نمی تونی. گفتی نه میتونم

-آره. حالا باهام کار کن دیگه. اصلا چرا بعد از افطار خوابیدی؟ فردا صبح بیدارت کنم؟

-نخیر. من تا صبح بیدارم. می خوام بعد از سحری بخوابم. حق نداری بیدارم کنی.می خوام استراحت کنم.

-پس کی با من کار می کنه؟

-فردا میری. همینطوری بدون درس خوندن و چیزی بلد بودن. میری هرچی تیچرت گفت می شنوی. هر تنبیهی برات در نظر گرفت، تحمل می کنی. درس عبرت می گیری که از این به بعد اینقدر تنبلی نکنی. و هربار بهت گفتم بیا دَرست رو باهات کار کنم بهونه نیاری. بفرمایید. شب شمام بخیر!

نشست روبرویم. مثل گربه ی شرک چشم هایش را باریک و نمناک کرد. ناله کرد. زیر لب غرولند کرد.کتاب را صدادار ورق زد. گاه گداری هم سرزنشم کرد که چرا خوابیدی... پرا نمیداری فردا صبح بیدارت کنم؟

هنوزهم...


هوای تو هنوزم به سرم هست