-
پاچه گیرون
دوشنبه 30 شهریور 1394 15:56
امروز از آن روزهاست که پاچه ی همه را میگیرم. مهسا دیروز جلوی پله های ورودی کلاس می گفت: هروقت از سفر برمی گردد تا یه هفته این حال را دارد و کسی نباید بیاید طرفش. و همانا نمی دانستم عنقریب من نیز به آن دچار خواهم شد. -صبحانه ی پسرها با پاچه گیری تمامِ مادر مهربان شان سپری شد. -توی خیابان یک زن خیلی چاق و مسن چادری را...
-
شخصیت بیچاره
دوشنبه 30 شهریور 1394 15:55
دخترک دو سه جلسه قبل کلید کرد روی کتابهای مجازی. روی یکی از نویسنده های این دست کتابها. روی خوب بودن کتابهای مجازی نسبت به کتابهای چاپی،( چون همه چی رو قشنگگگگگگ برات توضیح میدن و گمراهت نمی کنن). موضوع درس سرگرمی های اینترنت بود. مزایا و معایبش. تیچر برای هر درسی از تجربیات واقعی خودمان می پرسد و ما با زبان الکن و...
-
هیچ وقت یه ایرانی رو تهدید نکن !
شنبه 28 شهریور 1394 10:45
صبح دل انگیزی با صدای فریادهای ترسناک پسرک از خواب پریدم. هول کرده و هراسان ، دویدم سمت هال. مچ پای آسیب دیده ام تیر کشید. تا برسم بهش هزار فکرو خیال آمد توی سرم. پسرک روی مبل دراز کشیده بود.دستش را روی چشمش گرفته بود و داشت فریاد می کشید. پسربزرگه هم بالای سرش ایستاده بود. آرام و با هزارسلام صلوات دستش را برداشتم تا...
-
عقد کنون میری، نرقص
پنجشنبه 26 شهریور 1394 19:52
- آدم بلند بشود برود عقد کنان همکار جیگر طلایش و با دو تا همکار دیگرش بگوید و بخندد و ای... حالا قری هم بدهد آن وسط و بعد بین مهمان های نشسته دور میزها ، تیچر زبانش را ببیند که لبخند به لب دارد تماشایش می کند. بعد که ببینی اش، سریع نگاهش را بگرداند و مثلا رد گم کند که (ندیدمت بابا) باید بروی جلو و با خودش و مامانش...
-
باران آخر تابستان
پنجشنبه 26 شهریور 1394 19:36
ناگهان می بارد. نوارهای نقره ای آسمان را به زمین وصل می کند. تا بیایی بایستی کنار پنجره و نگاهش کنی و خوش خوشانت بشود، باریدنش تمام می شود . خیابانی که آسفالتِ خاک گرفته اش، لکه لکه سیاه شده، سریع خشک می شود و دوباره آسفالتی خاکی کف خیابان می چسبد. اخبار هشدار می دهد که باد و باران شدید در راه است. که عابران تهرانی...
-
گردش دونفره
دوشنبه 23 شهریور 1394 16:42
تازگی ها یک پیر مرد را توی خیابان مان می بینم که همسرش را با خودش به گردش می برد. بیشتر وقتها از پنجره دیده ام شان. یک بار هم از پنجره ی ماشین پسرم نشانشان داد و گفت: -مامان این آقاهه رو دیدی؟ همیشه من می بینمش که زنشو می بره بیرون گردش. خیلی انسان فداکاریه... نه؟ تاییدش کردم. همسر پیرمرد یک زن مسن با مانتوی گل گلی...
-
یعنی چه!!!!
دوشنبه 23 شهریور 1394 16:33
فکر می کنم عاقبت کار ه اینجا برسه که کلا بلاگفا رو ترک کنم و بیام اینجا مستقر بشم. بس که بلاگفا جور و جفا رو به حد اعلا رسونده و صبر و قرار از ما ربوده!!! یک روز حافطه شو از دست میده. یه روز مورد حمله قرار می گیره. یه روز در به رومون می بنده. نشد که!
-
دوقدم این ور خط
چهارشنبه 11 شهریور 1394 17:27
احمد پوری اشعار برخی از شاعران جهان را به فارسی ترجمه کرده. یکی از این شاعران آنا آخماتوا , شاعر روس است که در دوره ی افول تزار و شروع انقلاب اکتبر زندگی می کرد. در این دوران اختناق و و سانسور شدیدی دامنگیر ادبیات روسیه شد. نویسندگان و شاعران آن دوره ناچار به تن دادن به این سانسورها و شعر گفتن و داستان نوشتن در راستای...
-
دو دلبر
پنجشنبه 1 مرداد 1394 23:36
بلاگفا جان درست شد. الحمدلله.. حالا من: میون دوتا دلبر.... من دو دلم.. کدوم ور؟؟؟ اینور برم یا اونور؟؟؟؟ برگشتیم به خانه مان که ویرانه ای شده !! شعبه ی اصلی http://pari-parsa.blogfa.com/ -حالا مثل مردی شده ام که دو تا زن دارد و هرآینه به خانه ی هرکدامشان که برود ، دل درد می گیرد که مبادا آن یکی ناراحت شود و مبادا که...
-
صبحانه ی دونفره
پنجشنبه 1 مرداد 1394 23:32
مجموعه شعر سپید پروانه سراوانی نشر مایا - برای تهیه ی این کتاب با ( پخش ققنوس ) یا ( پخش صدای معاصر) تماس بگیرید- تلفنی یا اینترنتی- تا کتاب را برایتان ارسال کنند
-
بیوه کشی
پنجشنبه 1 مرداد 1394 23:27
سنتی قدیمی می گوید: وقتی زنی بیوه شد، باید با برادر کوچکتر همسر مرده اش ازدواج کند. این اتفاق در بیوه کشی هم افتاده. اما نه یکبار، نه دوبار، نه سه بار، بلکه شش بار!! خوابیده خانم شش بار تن به ازدواج با برادرشوهرهایش می دهد و در این بین طلسم شومی همه ی برادران را به کام مرگ می کشاند. * سالها قبل، کتابی را دستم گرفته...
-
تاول
پنجشنبه 1 مرداد 1394 23:25
تاول قصه ی آدمهای پایین دست است. آدمهای پایین شهر. آدمهای پایین. خیلی پایین. آنها که فکر و ذکرشان فقط لباس نداشتن زیر چادر خانوم ژاپونی است. حتی اگر خانوم ژاپونی، ناموس محل شان باشد. همسر رفیق شان باشد. زن برادرشان باشد. آدمهایی که سیگاری می زنند و چِت می کنند و توی هوا، اندام خانوم برادرشان را می کشند. آدمهایی که...
-
این خانه پلاک ندارد
پنجشنبه 1 مرداد 1394 23:23
رمان سه راوی دارد ، شراره، افسانه و صدایی که از پشت پنجره زن ها را می پاید و نقشه ی قتل یکی از زن ها را می کشد. دو زن مجرد که به تنهایی زندگی می کنند و استقلال مادی و سکونت را بر زندگی با خانواد هایشان ترجیح داده اند، در یک خانه ی قدیمی و مرموز در خیابان کاخ تهران، با هم همخانه می شوند. خانه ای که پلاک ندارد. پیش...
-
پرتقال خونی عزیزم
چهارشنبه 3 تیر 1394 00:21
پارسال همین موقع ها که نه...اما توی همین حال و هواها پرتقال خونی عزیزم تموم شد. از نیمه ی ماه رمضون گذشته بودیم. خوابم کم شده بود. تا سحر بیدار بودم و می نوشتم. هی می نوشتم و گریه می کردم. اشکهامو لای کلماتم جا می کردم و می نوشتم و بعدش می رفتم سحری می خوردم. نوشتم و با لطف جناب آقای علیخانی ، ماندگار رو شناختم....
-
برگهای سبز دلبری کردن یاد گرفته اند
یکشنبه 31 خرداد 1394 19:21
درختک مان حالا محبوب شده. برگهای سبز کوچکش دل همه را مهربان کرده. دوروز قبل آقای همسر شلنگ آب دستش گرفته بود و داشت باغچه را بعد از یکسال و نیم قهر با باغچه ، آب می داد. امروز هم آقای همسایه را دیدم که برگهای خشک شده ی سر ساقه ها را می کند. خدارا شکر
-
عقرب روی پله های راه آهن قطار اندیمشک
شنبه 30 خرداد 1394 14:35
داستانی کوتاه در مورد جنگ. در این داستان جنگ نه تنها مقدس نیست بلکه منفور و زشت و عریان است. دژبان ها چنگک های بزرگ شان را داخل بوته ها و درختچه ها فرو می برند تا سرباز فراری ها را پیدا کنند و روی هم، پشت کامیون بیندازند. طوری که صدای شکستن استخوان هایشان به گوش می رسد. سربازی که دوران خدمت تمام شده، مدام در مظان...
-
جان ِ جان
شنبه 30 خرداد 1394 11:58
فریده جانم..همیشه منو شرمنده می کنه. همیشه. همیشه. این برای منه.. نوستالژی بچگی و نوجوونی مون این برای نیما این برای پارسا
-
گلستان امسالم
شنبه 30 خرداد 1394 11:47
هرچی منتظر شدم که بلاگفا وفا کنه و درست بشه و من بتونم پست محبوب و مورد علاقه م رو اونجا ارسال کنم، نشد که نشد! ای بی بفا!! بلاگفا!!! خریدهای نمایشگاه امسال ( بعضی از خرید ها! ) آموت 1-بیوه کشی/ یوسف علیخانی 2-سه گانه( عروس بید - اژدها کشان - قدم بخیر مادربزرگ من بود) / یوسف علیخانی 3-ولادیمیرمی گوید / فریبا کلهر...
-
جک و دیوید جونز مامانشون
جمعه 29 خرداد 1394 17:58
-مامان آقامون گفته از جلسه ی بعد می خواد توی کلاس برامون اسم خارجی بذاره. برای اینکه واقعا حس کنیم داریم زبان خارجی حرف می زنیم. -واقعا؟ -آره.. می دونی من می خوام چه اسمی داشته باشم؟ من دوست دارم اسمم جک باشه. خوبه؟ -مگه خودت میتونی اسم انتخاب کنی؟ الان گفتی آقاتون می خواد براتون انتخاب کنه. -خب من بهش میگم اسم منو جک...
-
سلفی فقط عکس گرفتن از خودت نیست که... تبریک به خود هم شاملشه! :))
جمعه 29 خرداد 1394 15:45
ورود خودم رو به سطح passages به خودم تبریک میگم. از فردا دوره ی جدید شروع میشه. مثل بچه ها ذوق زده ام.
-
نیاز به تلاش بیشتر
چهارشنبه 27 خرداد 1394 22:33
وقتی پارسا کارنامه آورد ، خب همه می دونستیم که شاگرد ممتاز میشه. سیستم این روزگار هم که نمره و بارم و بیست و پنج شدم و هفتاد و پنج صدم بر نمی داره. تراز بندی سطح علمی بچه ها با عبارات زیر انجام میشه: -خیلی خوب -خوب -قابل قبول -نیاز به تلاش بیشتر کارنامه ی پسرک پر بود از ( خیلی خوب). بنابراین جشن کوچک ما همون شب برگزار...
-
چلو کباب پارتی
چهارشنبه 27 خرداد 1394 13:51
خب خدا رو شکر این همه استرس و چشم چشم کردن و ترسیدن و نگرانی و التهاب تموم شد. پسر بزرگه کارنامه شو با معدلی قابل قبول آورد خونه. خدا رو شکر. پارسا طبق معمول همیشه گفت: -گفته باشم..من چلوکبابمو با برنج می خورم ها!!! -مرسی مامانم..خسته نباشی
-
175 تا ماهی
سهشنبه 26 خرداد 1394 13:24
1- لعنت به جنگ... 2- نِنهش میگفت بُواش قنداقه شو دید رو بازوش دس کشید مثل همیشه میگفت دِستاش مثه بال نِهنگه گِمونم ایی پسر غِواص میشه نِنهش میگفت: همهش نزدیک شط بود میترسیدُم که دور شه از کنارُم به مو میگف : نِنِه میخام بزرگ شُم بِرُم سی لیلا «مرواری» بیارُم نِنهش میگفت نمیخواستُم بره شط میدیدُم هی تو قلبُم...
-
هیچ وقت
سهشنبه 26 خرداد 1394 11:52
یادآوری دوران جنگ برای دخترجوانی که بچگی اش را در جنگ و پناهگاه و موشکباران و کشته شدن آدمهای اطرافش ، سپری کرده، موضع اصلی هیچ وقت است.جنگ تمام خاطرات کودکی او را تحت الشعاع قرار داده و حتی دوست کودکی هایش را از او گرفته و دور کرده. دخترپس از پانزده سال، برای دیدن ناظم دوران دبستانش که همسایه و دوست خانوادگی نیز بوده...
-
دوست نکوست !
دوشنبه 25 خرداد 1394 18:27
مرسی بانو فریده جانم ، با یک بغل مهربونی و نوازش اومد. پسرها هم قطار اسم شون رو ازش هدیه گرفتن. ممنون عزیزم
-
ناز یخی چشماتو واکن...
یکشنبه 24 خرداد 1394 22:35
نزدیک دوماه پیش، وقتی از گلهای پشت پنجره ش تعریف کردم و گفتم بچگی هام پر بود از این گلهای برگ بیدی که مامان داشت، وقتی زنگ خورد و خواستم برگردم خونه صدام کرد: -خانوم فلانی... بیا براتون چند ساقه از این گله گذاشتم. اینا زود میگیرن... با دنیایی خوشحالی و شعف ، گلها رو گذاشتم ریشه زد و کاشتم. از سر ساقه ها بریدم و دوباره...
-
عروس خانم... بگو بله!
یکشنبه 24 خرداد 1394 21:32
یه وقتی می گفتن ببنینم باباش دولتیه یا شغل آزاد داره. بالاخره یک آب باریکه داشته باشه می تونه جهیزیه درست درمونم بده. اصلا کار دولتی دل گرمی داره. بعد می گفتن ببینیم باباهه چند تا خونه داره. بالاخره باید بفهمیم بعد ها چیزی به دختره می رسه یا نه. بعدتر می گفتن ببینیم چند تا بچه ان. هرچی کمتر بهتر. بالاخره بچه که کمتر...
-
سبز شد، خندید
یکشنبه 24 خرداد 1394 19:50
از باغچه ی خشکمان گفته بودم. از درختهایی که داشتند خشک می شدند. نیز گفته بودم که افتاده به سرم که هی بروم پایین و هی باغچه را آبیاری کنم. و هی بترسم که کی سر از پنجره بیرون کند و در مورد کم آبی و بحرانش هشدارم بدهد. امروز بعد از سه چهار روز دوباره رفتم برای آبیاری. هنوز آب نرفته بود روی ذره های تشنه ی خاک که سبزی...
-
ماسک عزیز
یکشنبه 24 خرداد 1394 13:33
تازه دیشب فهمیدم و درک کردم ماسکی که دندانپزشک روی دهانش می گذارد فقط برای این نیست که بوی بد دهان بیمار را کمتر حس و استنشاق کند ، بلکه می تواند برای این باشد که بیمار فلک زده هم بوی بد دهان دکتر را کمتر حس و استنشاق نماید! والسلام!
-
یوسف آباد خیابان سی و سوم
شنبه 23 خرداد 1394 18:38
یوسف آباد خیابان سی و سوم ،در چهار فصل روایت می شود. راوی فصل ها به ترتیب: سامان - لیلا جاهد- حامد نجات و ندا ، هستند. این رمان با داستانی غیر خطی و با بهره بردن از بی نظمی زمانی و مکانی روایت ، به نوعی ضد روایت است. هر کدام از فصلها از زبان یکی از شخصیت ها تعریف می شود و در نهایت پازل خوش ترکیبی از کلیت داستان به دست...