آبی آسمون...
نه اینکه وسط این همه شلوغ پلوغی مغزم ، فکرم پیش تو نباشه. نه اینکه توی برو و بیا و منع رفت و آمد، یادت نباشم. نه اینکه خوابت رو نبینم و نگرانت نشم. نه اینکه پسرجان و پسرک هر چندروز یکبار سراغت رو نگیرن و نگن : مامان...خبر داری ازش؟ حالش خوبه؟ نه اینکه...
چرا حاشیه برم آخه.
دختر دیوونه دلم برات تنگ شده. خیلی تنگ شده.
چقدر خالیه جای حرفای بزرگونه زدنات، جای مرهم شدنات. جای دلداری دادنات.
چقدر رنجیدی ازم مگه؟ چقدر بدت اومده از من مگه؟ چقدر ولم کردی مگه؟
نگرانتم. همین.
مرهم و دلداری نمی خوام.
خوب باشی.
دفترتلفن گوشی ام پر شده از یک عالمه اسم با پسوند (پرستار). فلانی...پرستار. خانم فلانی ...پرستار. هر اسمی هم که شبیه دیگری باشد با اسم موسسه یا معرف یا محلی که باهاش حرف زدم ، پسونددارتر می شود. خانم فلانی پرستار، ساختمان. خانم فلانی، پرستار، آب و ...
استاد شده ام در مصاحبه گرفتن تلفنی از پرستارهایی که با ناز و تنعم می گویند: نه عزیز جان . من فقط همدم میشم و قرص میدم. همین. یا اویی که با صدایی شکسته می گوید: نان آور خانواده ام. فلان مبلغ باشد می آیم. یا آنی که کار پزشکی انجام می دهد و دستمزدش از دوتای حقوق ما بیشتر می شود.
به همه سپرده ایم. یکی دم آمدن کمرش می گیرد.یکی خواهرش بستری می شود. یکی با شنیدن آدرس رد گم می شود.و بعد از دوماه مانده ایم توی کار خودمان.
کف گوشه ی دهانش، اشکهای گلوله اش، صدای درمانده اش که می گوید: کاش بمیرم راحت بشم، دیوانه ام می کند. بغلش می کنم. می گویم: دیگه از این حرفا نزنی. مگه من نگفتم می برمت خونه ی خودمون؟ و یکی به ریشخند بیخ گوشم بگوید؟ کجا می بری؟ مگه تنهایی می تونی؟ می دونی چقدر سخته. و دیگری با چشم های طلبخواه نگاه کند و زمزمه کند: پرستار بیاد، غذای خوب هم می خواد. باید همه ش براش خرید کنی!
و بعد از سه چهارهفته که به لطف قانون منع تردد و عوض شدن رفت و آمد شبانه ات، این حرفها را نشنیده ای و این آدمها را ندیده ای، باز ببینی و بشنوی و دیوانه بشوی که برای شستن پاهای آالوده شده ی پیرزن به مدفوع، صدا توی گلو می اندازند و فریاد می زنند که: من که میگم خانه ی سالمندان. باز شما بگین نه.
و پیرزن گریه کند و توی حوله ی پاره ای که دستمال است بلرزد و بگوید:خدا آدمو بی کس نکنه. و حوله ی تن پوش روی چوب لباسی شاهد این اشکها باشد.
و شب پیرزن برایت درددل کند که آمده اند سراغش و برای پس دادن پول خودش، منت بارانش کرده اند و گفته اند: پا روی گلوی ما گذاشتین. نفس مارو بریدین. آب چشم ما رو درآوردین. شما عراق بودین ما ایران. شما قاتل گرفته بودین.
و همه ی اینها برای این باشد که بخواهند پول فروش خانه ی پیرزن را بی سود یا هر مازادی، خرد خرد پس بدهند اما طوری رفتار کنند که گویی پول باج و خراج داده اند به داروغه ی ستمگر شهر.
امان از پولی که هنوز روی هواست و هنوز یکجا جمع نشده و هنوز مال پیرزن نشده و هنوز پیرزن ویلان است و شماتت می شود برای غذا خوردن و چای نوشیدن و شا...ن و ر...دن.
امان از آدمیزادی که برای پول پیرزن نقشه ی دراز مدت کشیده و خیال پس دادن نداشته و حالا که ناچار است پس بدهد، ناله و نفرین می کند و خط و نشان می کشد و نفس کش می طلبد.
امان از نفس سیرناشدنی آدمیزاد که فکر بسته ی مرغ و گوشت یخچال پیرزن دیوانه اش می کند که مبادا بیشتر بخورد و بخواهد.گرچه که از حقوق خود پیرزن باشد.
امان از منی که دیوانه می شوم و هزار بار آرزو می کنم رنگ پیری را نبینم و خوار نشوم و محتاج کمک نشوم و زودتر بمیرم.
امان از دنیا. امان....
یک:
هرچندوقت یکبار یک لیستی منتشر میشه از اسامی عجیب و غریبی که در گذشته، ملت روی بچه هاشون میذاشتن که گرچه در اون زمان وجاهت و زیبایی داشته، اما الان برای ملت اسباب خنده ست.
دو:
به نقل از مامان، قرار بوده اسم من ( آرزو) باشه و بعد که مامانم پسردار بشه اسمش رو بذاره (امید) که اسم هامون هارمونی معنایی داشته باشه.حاملگی مامان با یکی از همسایه هاش همزمان بوده و مامان این نکته ی شاعرانه رو با دوست و آشنای دور و برش شیر کرده بوده. ( می گفت توی خرمشهر غریب بودم و دنبال همزبون می گشتم که باهاش حرف بزنم).حالا، اون زن که زودتر از مامان وضع حمل می کنه ، دختر می زاد و اسمش رو می ذاره (آرزو) و با چشمای روباهی شده، به مامان میگه اسم قشنگه ت رو خودم روی دخترم گذاشتم. مامان سرخورده از این حرکت ناجوانمردانه، اسم منو میذاره اینی که الان هست و برادرم میشه (علیرضا).خواهرها هم به ترتیب با هارمونی مقفای (آنه) میشن: فرزانه، افسانه و بعلت جمودیت نفسگیر ثبت احوال در دهه ی شصتِ کلا نفسگیر، دوتای آخری مون : مینا و سودابه، ثبت میشن. که البته ما با اون حس شاعرانگی سرشتی که در نهادمون بود موقع ردیف کردن اسمامون، اون دوتا ته تغاری رو (مینانه) و( سودانه) آواز درمی دادیم!!! به یاد دارم که گزینه هامون ( فتانه) و (مستانه) بود برای این ته تغاری های قشنگ مون.
القصه حسادت زنانه و همساده باعث میشه فاتحه خونده بشه به هارمونی معنایی آرزویی و امیدی مامان.و نیز به یاد دارم که اسم رضا را بخاطر شاپور علیرضا، گذاشته بودن. اینقدر آرمانی و جذاب!!!
سه:
از روی بعضی اسمهای پربسامد میشه به حدود سنی اشخاص پی برد.سمیه ها، ملیکاها، میثم ها، ستایش ها و ... حاصل مد شدن بعضی اسمها در برحه ای از زمان هستن. که ناگهان می بینی نود درصد دختران و پسران متولد شده در یک بازه ی زمانی اسم مشترک دارن.از این لحاظ غرور آریایی! احمقانه ای دارم که اسم هامون ماحصل غلبه ی هیجان اجتماعی نیست! و خاااااص و تک بودیم.( بله! بله! علیرضامون اصلا همگانی و مد و آرمانی نبود!!!!! ).
برسیم به این مساله که کل اون لیست کذایی از اسامی متفاوت زمانهای دور هم خااااااص! و تک بودن! فقط افتخار نمی کردن بهش.
چهار:
به اقتضای شغل بابا، در دوره ای از عمرمون ساکن این شهر و اون شهر بودیم. و در شهری، ساکن چند محله ی مختلف.در یکی از این نقل مکان ها، فهمیدیم اسم کوچک همسایه پشتی مون (تهران) هست. توی عالم بچگی کلی خندیدیم به این مساله.اما در نهایت پذیرفتیم که این هم یه اسمه. بعدتر توی آگهی روزنامه (آمریکا) رو بعنوان اسم زنونه دیدم. و اون لیست منتشره برام تعجبی نداشت.بالاخره هرکسی اسمی داره. و خیلی از اسم ها تابع مد و هیجانات اجتماعی و سیاسی و فرهنگیه.
پنج:
ضرب المثلی داریم بدین شرح: به زیباییت نناز به تبی بنده. به مالت نناز به شبی بنده. خواستم بگم: به اسمت هم نناز به مُدی بنده و فردا روز که لیست اسامی عجیب ثبت احوال منتشر شده، جوک میشی در افواه عامه.حتی به غرور آریاییت هم نناز که آخر اسم همه تون (آنه) داره. زیرا حاصل سرخوردگی جامعه ی همسادگی دهه پنجاهه و لاغیر!
شش:
از این فلسفه بافی های ( اسمم را فلان گذاشته اند زیرا بختم فلان است.سرنوشتم فلان و زندگی ام فلان و ...) هم درگذر. زیرا تهش رو که بگیری اسمت رو به دلایلی چنان فانتزی انتخاب کردن که بینک و بین الله بمونه بهتره!
هفت:
قصه ی پشت اسم شما چیه؟
چرا دیدن چیزی که اینقدر اذیتم می کنه رو ادامه میدم؟ چرا وقتی می بینم از چهارقسمت اخیر مدام اخم هام توی همه، ابروهام چین افتاده و حالم بد میشه باز هم می بینمش؟
از دست این فضول وروجک نه اسمش رو می تونم بگم، نه مضمونش رو.
ای خِدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هشت قسمت بعدی چقدر بدتر از این خواهد بود؟؟؟؟
فضول میگه: میشه بگی در مورد چی داری حرف می زنی!!!
خِدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
الهی بمیرم.
با این مطلب عاشقانه اعتراضی های اخیرم، چند نفر از دوست وآشنای نزدیکم اومدن و درد دل کردن از حال و احوال خودشون. و من چطوری روم بشه و بهشون بگم که چیزایی که نوشتم شخصی نیست و مربوط به چیزیه که الان نمی خوام در موردش حرف بزنم.
نمی دونم شاید رسالت ادبیات( از هرنوعش، فاخر، یا غیرفاخر) همینه که حس های مشترک رو برانگیخته کنه و هرکسی به شیوه ی خودش باهاش ارتباط بگیره و جهان درونی خودش رو بسازه.
به این فکر می کنم که خود من هم با خوندن قصه ها و نوشته هایی که تا الان دیدم و خوندم، چه تصاویر و جهانی برای خودم ساختم که شاید اصلا خواست و هدف نویسنده نبوده.اما منِ خواننده به شیوه ی خودم دریافت و درک کردم و فهمیدم و نتیجه گیری کردم.
جذابه...نه؟
قیاس مع الفارق:
یه ایرانی میره پیش ریش سفید ولایتشون و میگه: من توی دوران جنگ یه عراقی رو که از جنگ فرار کرده بود، توی زیرزمین خونه م پناه دادم. گناه کردم؟
ریش سفیده میگه: نه. خدا خیرت بده.
میگه: برای غذا و پوشاک و جای امن و .. ازش پول هم می گرفتم. گناه کردم؟
ریش سفیده میگه:نه. حقت بوده. گناه نکردی. برو خیالت راحت.پوله حلاله.
میگه:هنوز بهش نگفتم جنگ تموم شده و هنوزم دارم ازش پول می گیرم. گناه کردم؟
حالا من....
برم بهشون بگم؟
نه!
یک وقتهایی نمی دونم حال ص چطوریه که وقتی می خوام کارهای آخرش رو انجام بدم که برگردیم خونه، مقاومت می کنه. نمی دونم خجالت می کشه یا چی.
سفت دور کمرش رو می چسبه و نمی ذاره لباسش رو دربیارم. هی میگه: نکن. بده. نکن. نمی خواد. دستشویی ندارم. نکن. خوب نیست.به شلوار مو چه کار داری؟ نکن.
چندروزیه حس خستگی کشنده ای دارم. من و پسرها سرما خوردیم و اوضاع پسربزرگه از همه بدتره. من و کوچیکه خوبیم. اما یک خستگی و نیاز شدید به خواب طولانی در من هست که الله الله.
دیشب هم همینطور. هم بی حال بودم. هم خسته. ص هم مقاومت می کرد و زبونم جون نداشت که بچرخه توی دهان تا بخوام توجیهش کنم. یهو زدم زیرخنده.بغلش کردم و قاه قاه خندیدم. از خنده م خنده ش گرفت. گفتم: آخه چرا اینطوری می کنی؟ ما دیرمون میشه. جریمه مون می کنن. بذار کارهاتو بکنم. که بریم.
توی خنده گفت: خیلی خوب.باشه. ولی من دستشویی ندارم.
*
روی نشیمن توالت که نشست بلافاصله دستشویی کرد. به من زل زد و اخمو گفت:
-بیا. اینم کار من. خیالت راحت شد؟ حالا برو.
می شد نخندم؟ مردم از خنده.
اون خستگی و بیحالیم هم رفت.
یکی هم این همسایه ی محترم که توی این چند سال در اوقات مختلف شبانه روزی میاد دم در و میگه:
نردبون بده.
چره خیاطی بده.
چرخ گوشت بده.
جاروبرقی بده.
پنکه بده.
دریل بده.
یه آچار فرانسه و انبردست داریم که دیگه ما و اونا نداریم. همه ش پیش اوناست. از بس پشت در می مونن و با این آچار قفل رو مورد عنایت قرار میدن تا شبی بعد و آچاری دیگر.
قدرتی خدا موقع برگردوندن هم یه عیب و علت اساسی روی چیزی که بردن گذاشتن و حرفی هم در موردش نمی زنن.
اون دسته ی سبزی من کجاست؟ قششششششنگ سبزی پاک کن شدم دیگه!!!!
اینستا مکان مناسبی برای فضولی های بی ترسه. یعنی سوالهایی می پرسن که تو در بی پرواترین زمانهای روحی به خودت اجازه نمیدی از کسی بپرسیش.
پای هر مطلبی یا توی دایرکت میان می پرسن: می خوای جدا بشی؟ داری جدا میشی؟ جدا شدی؟
جالب وقتیه که بعضی از این فضولها دوست وآشنای خودت یا خواهرهات هستن.
توی خونه کمتر پیش میاد که آقای همسر یا پسربزگه ازم بپرسن فلان مطلب رو برای چی نوشتی. چرا نوشتی.
شاید دیوونگی هام رو می شناسن. شاید می دونن ذهن من خانه ی هزار و یک چیزه. و هزار و یک چیز با هم می لولند توی هزارتوی های مغزم.
انکار نمی کنم که خودم هم گاهی با خوندن مطالب دوستان نویسنده م فکرم میره به خیالپردازی در موردشون.اما تا الان که سوال بیخود نپرسیدم ازشون. خدا کنه از این به بعد هم نپرسم که شرمنده ی خودم نشم و خودم تبدیل به یکی از قضاوتگران کنجکاو نشم.
اگه آدم بخواد صریح و رک در مورد مساله ای حرف بزنه، خب می زنه. اگه مبهم و سربسته می نویسه ، برای جلب کنجکاوی و شم پلیسی کسی که می خوندش نیست، یا برای جلی ترحم و مهرورزی اونها .
یه وقتا آدم سرمیره. از هرچیزی. از زندگی روزمره ، از زندگی کاری، از مراودات اجتماعی، از فضای کلی هستی ، از هرچیزی. و هزار و یک دلیل داره برای صریح نبودن.
اصلا شاید توی دل قصه و داستانم نیاز دارم فضایی ایجاد کنم که برای غرق شدن و همذات پنداری باید علنی در موردش حرف بزنم.
*
شاهد از غیب رسید.
آقای همسرمیگه: حقته... از بس مرموز می نویسی مردم میان بهت میگن با فلان کست مشکل داری که اینطوری می نویسی؟

همه چیز را ویران کرده ام. چه شد.نمی فهمم. شاید وقتش بود. شاید باید ویران می شد. شاید فصل ویرانی من الان است. توی این زمستانی که روز اولش را سپری کردم.
پریشانی هام درمان ندارد. نخواهد داشت.
یاد می گیرم کنار آمدن باهاش را. یاد می گیرم انگشت گذاشتن روی دولبه ی زخمم را.یاد می گیرم لیسیدن خون قلبم را. یاد می گیرم گرد خریتم نچرخیدن را. یاد می گیرم آویزان نبودن را. پیله نبودن را. خلاص کردن کوشیدن بی سود بی کشش را.ندویدن دنبال سر گنجشک پریده را.کدام گنجشک؟ کدام پریدن؟ گنجشگی که از اول هم روی شاخه ی من نبود. مال من نبود.
یاد می گیرم خیال پردازی نکردن را. نمردن برای یک لبخند را. جان ندادن برای یک سلام را.
یاد می گیرم.
عمری دگر بباید، بعد از وفات ما را...
بهش گفته ام : چرا اینقدر سربسرش می گذاری و به حرف می گیری اش، وقتی می بینی حوصله ندارد و دلش نیست با حرف زدن.
جواب می دهد: عمدا به حرف می گیرمش که شاد بشه.که ذهنش کار کنه.که بخنده.که حرف بزنه. که تنها نمونه.که مغزش فعال باشه.
از قدیم هایی می گویند که او و مامان جوان بوده اند. همسایه بوده اند.فامیل شده اند. دوست شده اند. از چیزهایی حرف می زند که من شوکه می شوم وقتی می فهمم از چنین چیزهایی باخبر است و دیده و تجربه کرده. حس می کنم آدم دیگری پیش رویم است. آدمی با هزارتوهای پنهان خاطراتش. و من جایی در این خاطرات ندارم. من غریبه ای ام که ایستاده کناری و دارد نگاه می کند با خاطره بازی این دوتا که مثل مادر و بچه اند. من آدمی را می بینم که وقتی پشت کتف او را می مالد، دستش می لرزد. وقتی با او حرف می زند، ته صداش می لرزد.وقتی راه می بردش دلش می لرزد. وقتی می خندد، خنده نقاب است و ته اش را من می فهمم که عمری می شناسمش. ته اش گریه ای سیلابی ست. ته اش بغضی ویرانگر است.
بوی بغضش را که می فهمم و حس می کنم؛ چانه ی خودم آویزان می شود. چشم های خودم خیس می شود و می دانم که اگر بند دلم را باز کنم؛ در و همسایه هاش از های های گریه ام خبردار می شوند.ممکن است او بترسد.ممکن است حافظه ی در حال تخریبش دلیل گریه ام را بازنشناسد و بترسد. و آدمی که تازگی طور دیگری می بینمش، نداند که کدام مان را ضبط و ربط کند. نداند به دل کدام مان مرهم بگذارد.
بغض ویرانگر ته گلوم پرپر می زند که جایی ابرشود و ببارد. کجا؟ کی؟ نمی دانم. آنجا که هستم، مثل مبارزه ی ناعادلانه با مرگ؛ باهاش مبارزه می کنم که نترکد. خیسی چشم هام را در آشپزخانه ی کوچکش قایم می کنم.
و فکر می کنم روزی که او بخواهد برود؛ این مرد تاب می آورد؟ این مرد که تاب نیاوردن های مرا دیده و ترسیده.که بیچارگی های مرا دیده و هراسیده.این مرد چه خواهد کرد؟ بلد خواهم شد که آرامش کنم؟ که تسلایش باشم؟ منِ بی تسلی ، بلدم تسلی باشم؟