و من که دلم می خواهد زنگ بزنم و بگویم:
-مامان...دستور پنیرت چی بود؟ می خوام درست کنم
و بشنوم:
-اوووه چقدر بی هوش و حواسی تو دختر . صدبار بهت گفتم. یکبارم که با چشم خودت دیدی چطوری درست کردم. هنوز یاد نگرفتی؟
و بگویم:
-تا یادداشت نکنم یادم نمی مونه. هزار بار هم که بگی و جلوی چشمم درست کنی، حواسم دلش نمی خواد جمع بشه. بگو تا بنویسم. بعدا درست می کنم.
و بگویم پنیرت خیلی خوشمزه بوذ. خامه ای بود. دلچسب من بود.شوری و بی نمکی اش به اندازه بود. و بگویم : سیر نمیشم ازش. مخصوصا با نون روغنی گنبدجان.
و بگویی:
-دستپخت هیچ کس مثل من نمیشه.
و...
ای دل غافل!
ای دلی که دلت می خواهد زنگ بزنی و هزار تا چیز ازش بپرسی و یادداشت کنی و نگه داری برای روزهای مبادات، برای روزها و شبهایی که دلت می گیرد و بغض خفه ات می کند و گریه هم گم شده ازت و نیست که خالی ات کند.ای دلی که نمی فهمی یکی دو ماه دیگر می شود یکسال که کسی آنور خط نیست.کسی جوابت را نخواهد داد و پنیرهای خانگی خامه ای ات تا ابد در ذهنت درست نشده خواهد ماند.
این چندروز از ته آن هفته تا اول های این هفته، خواب آلود خواب آلود، یا تماس گرفته ام یا رفته ام مطب دکتر و آزمایشگاه، بقیه کارهاش هم مانده تا ماه بعد.تا ته و توی این سرمای لعنتی را پیدا کنم.
دکتر را می پیچانم که ( نمیرم، قهرم، رفتنم سودی ندارد، گیرم تا همین امروز من پاک باشم و توده و غده ای نداشته باشم، کی یا چی تضمین می کند که فردا هم خبری نباشد توی بافت و نسوجم؟) و زن جوانی که از هزار سال پیش پیش پرونده داشتم این روزها تبدیل شده به زنی در میانه ی دهه ی پنجاه زندگی اش .موهای سفیدش، چشمهای کم سویش و بدن به شدت وزن گرفته اش در طی این همه سال، مثل یک آشنای قدیمی مرا به خود مطمئن می کند.( حتی پات رو که از آزمایشگاه بیرون بذاری ممکنه دیگه پاک نباشی)
دعوام می کند. توبیخم می کند. تاکید می کند.هشدار می دهد.سفارش می کند و در نهایت چندتا برگه از دفترچه ام را پر می کند از این آزمایش و آن سونو و توصیه به مامو دادن و ...
حالم به هم می خورد از وقتهایی که باید برای کسی اسم نزدیکانم را ردیف کنم که کجاهایشان مبتلا بوده و شده.هستند یا نیستند.مانده اند یا نمانده اند.چشم هاشان را که بعد از شنیدن این همه اسم گرد و گشاد می شود، دوست ندارم. اینکه بیمم می دهند که ریسک بالا دارم حرف جدیدی نیست. حرف ده یازده سال است. دروغ چرا تا پارسال مثل چی می ترسیدم از اینکه یک جایی از بدنم آلو دربیاید و تبدیل به پرتقال شود و با تیغ کنده شود و با سم سیاه یک جا دراز بکشم که سلول های وحشی را بکشند. ولی این تازه از تخم درآمده ی بی پدر و مادر ( کرونا) طوری وحشت به بنیادم انداخت که تقریبا یادم رفته بود یک هدیه ی موروثی ی کشنده را با خودم در همه جا حمل می کنم. تا آن روز که دکتر گفت و گفت و گفت و گفت.ترس توی چشمهاش خانه کرده بود. صداش از تعجب و حیرت می لرزید. هی می گفت: با این سابقه ی خانوادگی نزدیک چطور جرات کردی دوسال مامو ندی؟ چطور نترسیدی دوسال چک نکنی ؟ چطور...
درک نمی کرد که قهر کردن با آن بالاسری یعنی چی. طلبکار بودن پدرو مادر و خواهر و عمه ات از آن بالاسری یعنی چی. مات شدن و حیران ماندن و سرگشتگی یعنی چی. آچمز شدن و مثل خر توی گل گیر کردن یعنی چی.
ترسیدم؟ نه. ترس نه. اما باز یادم آمده که ترس های دیگری هم توی زندگی هست. گرچه که ندیده بگیرم شان. گرچه که فراموش شان کنم.اما وجود دارند.
به پسرک گفتم برو از توی تراس پرتقال بیار. بریم کیک بپزیم.داد و بیداد کردم اینقدر حرف نزند.غر زدم که چرا چند بسته چیپس شکلاتی را خورده و الان هیچی برای توی کیک ها نداریم.صدام خشونت داشت. چندروز است پاچه ی همه را می گیرم. سرصبح پاچه خودم را تا آخر شب. میانه ی روز هرکسی را که بخواهد دو دقیقه دیرکند، تعلل کند، گوش نکند.حرفهای دکتر دیوانه ام کرده؟ علیرغم ادعای نترس شدنم ، می ترسم؟
دوست داشتم بدانم عاشقیت تو چطوری ست. عشق ورزی تو چه کیفیتی دارد. مستانگی شنیدن (دوستت دارم ) از زبان تو چقدر سکرآور است.دوست داشتم؟ نه..دوست داشتن برای بیان حق این مطلب خیلی خیلی کم است. جنون داشتم. جنونی خونین.
مجنون این بودم که محبوبت بشوم. نشدم.
شنیدن اسمم از زبانت مرا می کشت. نگفتی.
می خواستم بدانم و بفهمم وقتی بگویی ( دلم برات تنگ شده) ، چند ریشتر لرزه به جام می اندازی. نگفتی.
می خواستم بدانم و بفهمم وقتی بگویی ( کجایی) ، با شتاب چند متر بر مجذور ثانیه به سمتت می دوم. نگفتی.
می خواستم بدانم و بفهمم وقتی بگویی (دوستت دارم)، چطور دربست و بی چون و چرا می میرم و زنده می شوم و دوباره می میرم.نگفتی.
دنیا محل وصل نیست.
وصل قاتل جنون است.
مجنون بی وصالی که منم.
از وقتی هفده سالم بود و موهای ابروی بابا بلند شد و سایه انداخت روی پلکش به موهای بلند ابروی مردانه گفته بودم (خمینی) .
-عه..ابروهات مثل ابروهای خمینی شده که. بیا خمینی هات رو کوتاه کنم.
شما بگویید گفتن این حرف توهین است و فلان.من می گویم نه توهین است نه فلان. فقط تعبیر یک دختر هفده ساله است از شباهت موهای بلند ابروهای دو مرد.
و تا امروز که چهل و چهارساله ام، این ابروهای بلند شده برای من همچنان ( خمینی )های طرف است. خمینی های شوهر، پدر و تازگی ها او را با قیچی لبه کج تیزم کوتاه می کنم.
*
یک هفته ی متوالی بخاطر سپردم و از خاطرم رفت که موچین را بیندازم توی کیفم تا موهای زیرچانه ی او را بگیرم. هروقت با قرقره ی سفید سراغش رفتم دست گذاشت روی لب و چانه و گفت: ( نه..دردُم میه ) .خندیدم و گفتم : پس وایستا موچین بیارم با خودم . و هی یادم رفت.تا آن شبی که موچین پلنگی را توی جوف بغل کیفم گذاشتم که دیگر برش ندارم و بماند همانجا برای وقتهایی که لازم است.
هیچ وقت توی کیفم کیف لوازم آرایش حمل نکرده ام. حتی یک آینه ی کوچک را. درد دست و گردن مانع از آن است که حتی عینک آفتابی را توی قابش توی کیفم بگذارم. هرچیزی باید سبک و قابل حمل روی مو و جیبم باشد.
گفت: پری می خواد سیبیل هاتو کوتاه کنه. سیبیلهاش را، موهای زیرچانه اش را، خمینی هاش را، برداشتم و کوتاه کردم.
*
ور درشت نمای آینه ی گرد را برگردادنم طرف صورتم. جلوی پنجره ی پرنور پذیرایی، مقابل گلدانهام ایستادم و ...
دوتا موی یک سانتی دوطرف چانه ام به ریشم می خندید. چی شده بود که متوجهشان نشده بودم؟
عادت دارم روزی هزاربار، بلکه م دوهزار بار، دست بکشم زیرچانه ام تا زبری موی تازه رسته را حس کنم و جنون آسا موچین و آینه بردارم و موی درشت سیاه را از ریشه بکشم بیرون. چه شده بود که در تاریک روشن شب و روزهای موچینی، این دوتا را ندیده بودم؟ زیرابروهام پر بود از موهای نامرتب بلند. یکی یکی موها را برچیدم و فکری شدم که غرق شدن همینطوری ست. آرام آرام فرو می روی و نمی دانی کی آب از سرت گذشته. نمی فهمی کی آدمهای قصه ات را تنها گذاشته ای تا روی دسته های کاه عشقبازی کنند، کی قلاده ببندند به هم و کی از شر هم راحت شوند. نمی فهمی کی یاد گرفته ای صبوری کنی، سکوت کنی، حرافی کنی، غرغر کنی،اعتراض کنی.نمی فهمی کی یادت رفته قبل از شانه زدن موهای ابرو رو به بالا و سرقیچی کردن شان ، می بایست زیر و بالاشان را در نور می دیدی و زیرابرو برمی داشتی. نمی فهمی کی آن دوتا موی زبر، آنقدر رشد کرده اند که زبری شان گرفته شده و شده اند دوتا دم موش نازک بی آزار.
*
-بیا خمینی هامو کوتاه کن .پری...؟ بیا.
و حالا دربه در دنبال نقاشی های قاجاری و صفوی و کهن تر می گردم.
در بحبوحه ی جنگ جهانی دوم و حمله ی آلمان به فرانسه، یهودیان با احساس خطرجانی، اقدام به فرار از کوره راه های کوهستانی کرده و پیاده از روستاهای فرانسه راهی ایتالیا می شوند. قصد آنها رسیدن به اورشلیم است تا در سرزمین موعود (ارتزاسراییل) آرام بگیرند و کسی به جرم یهودی بودن جان شان را نگیرد. پدر استر پنهانی در جبهه ی آزادیبخش به سربازان کمک می کند و آنها را فراری می دهد. مادر، زنی است به ظاهر منفعل و نه چندان قوی.اما در نهایت زندگی استر را در میان امواج دریا و صخره های صعب العبور و دشتهای سوزان، حفظ کرده و او را به سرانجامی مقبول می رساند.
بخش اعظم کتاب در باره ی زندگی استر از نوجوانی تا جوانی و میان سالی ست و بخش کوچکی به دختری فلسطینی می پردازد که به اندازه ی یک دیدار چند دقیقه ای در روزهای رسیدن به سرزمین موعود، با استر روبرو شده.
در کنار روایت سفر دشوار یهودیان و ترسهای عمیق و گذران سخت روزگتر فرار و مهاجرت ، شاهد آوارگی و استیصال ساکنان فلسطین هستیم که از خانه و زندگی رانده شده و در بیایان و دشت نیز آرامش و آسایش ندارند . با گرسنگی و بیماری و مرگ دم خورند و چاره ای جز ادامه دادن ندارند.
ستاره ی سرگردان
ژان ماری گوستاو لوکلزیو
از اول هم دلم با خط و رسم نقاشی بود. چیزهایی یاد می آید که سینه خیز می شوم از خنده و قل می خورم از بازار مرو ی کیانپارس تا مدرسه ی پاینده ی امانیه.
توی گرمای سوزان و دیوانه کننده ی تابستان اهواز چی توی سرم بود که خفه نمی شدم از هرم و داغی خورشید که می رفتم می نشستم روی صندلی عقب پیکان بابا که زیر سایبان پارکینگ توی حیاط درندشت خانه ی اجاره ای پارک بود و روی دفترچه ی کوچکم نقاشی هایی با خطوط اولیه می کشیدم و نگاه شان می کردم و کیف می کردم؟ الان که فکرش را می کنم می بینم جادوی سن و سال و جاهلیت نوجوانی هیچ رد و اثری روی گرمای محیط نداشته. اصلا یاد ندارم گرمم شده باشد، عرق ریخته باشم یا بپزم از گرما توی اتاقک پیکان مغزپسته ای بابا در آتش گرمای تابستانه ی اهواز. گاه فکر می کنم شاید زمستان بوده، شاید پاییز که تاب می آوردم ماندن در آن فضای کوچک را.اما مشغله ی درس و مدرسه ی پاییز و زمستان مجال خیال پردازی و رسم کردن به من نمی داد.
تابستان بود. تابستان داغ بود و من پر بودم از جادوی کاغذ و قلم. گاه دوبیتی باباطاهر را برمی گرداندم به فارسی روانی که فکر می کردم شاهکار خودم را خلق کرده ام. گاه تصاویری از هرچیزی که دوست داشتم می کشیدم و به آن خطوط بدوی نگاه می کردم و مست می شدم. چیزهایی که می کشیدم بماند بین من و خودم و خنده هاش نیز از آن خودم باشد.
کی یا چی منو وادار خواهد کرد بشینم سرفایل قصه م و بنویسمش؟
چرا دلم پرپر می زنه برای ادامه دادنش و دستم پیش نمیره؟
چه مرگمه؟
این ذهن شلوغ از این به بعد می تونه چیزی بنویسه اصلا؟
وقتی به ص می گیم پولهات رو دارن پس میدن؛ چنان از ته دل می خنده و با تمام چروکهای صورتش خوشحالیش رو بروز میده که نمی تونم قهقهه نزنم.
بهش میگم: ای زن پول دوست! ای زن پول پرست!
باز می خنده.
دنبال پرستار هستیم همچنان و هربار نمی شود که بشود. و من ته فکر و خیال هام را که بگیری چشم به راه دخترجوانی هستم که شبانه روزی از زنی سالمند نگهداری می کند و سرش پر از فکر و خیال است و شبانه روزهای همزیستی با پیرزن برایش آرامش و آسایشی دور از جمع خانواده ی خودش به همراه دارد و نگران نیستم که ممکن است روزی برود.حتی اگر عروس لاغر و نازای خانواده از او خوش نبرد و به او مشکوک باشد.
ته فکر و خیال هام را که بگیری دخترجوان هنوز نیامده و من منتظرم کارش با آن یکی پیرزن تمام شود تا سراغش بروم و بگویم حالا دیگه بیا پیش من.
و ته فکر و خیال هام خیمه بزنم و ناگهان به خودم بیایم و بفهمم که دخترجوان پرستار، توی قصه ی کتاب باخه یعنی لاک پشت نشسته و قرار نیست از دل قصه بیرون بیاید و به حرفهای من گوش بسپارد.
قصه ها آنقدر واقعی هستند که باورشان می کنیم و بهشان دل می بندیم و دوست داریم آدمهاش توی دل زندگی مان بخزند و دستمان را بگیرند، یا آسمان و زمین به هم نزدیک می شود و در لایه های سختش می فشاردمان که توهمِ عینی شدن آدمهای توی قصه ها را به دوش می کشیم و چشم به راهیم که از راه برسند؟
جدی جدی دلم پی ان دختری ست که پرستار شبانه روزی ست و توی کتم نمی رود که آن دختر مال قصه است و قرار نیست بیاید.