-
همین روزها تموم میشه مامان
جمعه 2 بهمن 1394 12:04
دوهفته و چند روز بعد، همه چی تموم میشه مامان... راحت میشی مامان... قربونت بره مامان ! - تا الان نگذاشته کسی روی گچش نقاشی بکشه فقط خودش روزها رو چوب خط می کشه و هفته ها رو می شماره.
-
در حال استراحت
جمعه 2 بهمن 1394 12:00
چنان پا روی پا انداخته که انگار تا ابد فرصت داره استراحت کنه خبر نداشت که باید خرد بشه و کمک کنه سوپ جو ی دوشنبه شب هفته ی قبل رو خوشمزه سازی بنماید!!
-
اقای دکترمون
جمعه 2 بهمن 1394 11:58
پسرک از دیروز یکسره دارد دندان مت بیچاره را می تراشد و پر می کند و جارو برقی توی دهانش می گذارد! آقای دکتر به لوله ی ساکشن گفت جارو برقی ، تا فضا را دوستانه کند و حالا پسرک مدام جارو برقی می اندازد توی دهان بسته ی مت!!! -آقای دکتر و دو تا خانم دستیارش ، بالای سر پارسا بودند. به من هم گفتند روبروی یونیت بایستم که پسرک...
-
انتظار دوست داشتنی
جمعه 2 بهمن 1394 11:43
دو تا پنجشنبه است که پسرک را می برم دندان پزشکی. بماند که چقدر می ترسید و بعد از اولین جلسه ترسش چند برابر شد. چیزی که می خواهم در موردش حرف بزنم زن و مردهایی است که توی اتاق انتظار می دیدم. همه سر توی گوشی و در حال چک کردن تلگرام! از دختر جوان سانتی مانتال تا خانم چادری و رو گرفته که دخترکش را آورده بود مطب. دخترک با...
-
کتاب خوان است
سهشنبه 29 دی 1394 14:18
زنگ خورد. توی دفتر حسابی شلوغ بود. چندتا همکار برای تصحیح اوراق آمده بودند. یکی هم برای امضای سفته هایش. رفتم که خداحافظی کنم و بیایم خانه. وارد دفتر که شدم خانم تپلی زیبایی روی صندلی، نیم خیز شد. دخترک کنارش ایستاده بود. هردو قدبلند بودند. از شباهت مادر و دختر حسابی به وجد آمدم. در کسری از ثانیه فکر کردم : پس این...
-
سکوت
یکشنبه 27 دی 1394 23:28
توی این یک ماه حرفهای زیادی روی دلم تلنبار شده. خیلی زیاد. از گفتن بعضی هاشان می ترسم. نوشتن بعضی هاشان به صلاح نیست. و به رو آوردن بعضی هاشان تف سربالاست. سکوت می کنم. نگاه می کنم. سکوت می کنم.
-
کمپِِینگ
پنجشنبه 24 دی 1394 22:33
پشت میزش نشسته بود. گفت: -مامان می خوام یه کمپِینگ راه بندازم. هم توی فضای مجازی، هم توی دنیای واقعی احساس کردم (گ) را توی (کمپین) گفتنش شنیدم. برای مطمئن شدنم پرسیدم: -چی تشکیل بدی؟ -کمپِینگ سریع یادم آمد وقتی لغت لاتین کمپین را دیده بودم g وسط آن را بخاطرم سپرده بودم. ( campaign ) حالا داشتم حیرت می افزدوم که یعنی...
-
آدینه
دوشنبه 21 دی 1394 01:05
پسرک یک کتاب کمک درسی دارد به اسم آدینه ، که آخر هفته به خانه می آورد و یک بخش را حل می کند. هر بخش شامل املا، جمله سازی، علوم و ریاضی است. چند هفته قبل سوالی را نشانم داد. حروف در هم ریخته را باید مرتب می کرد و یک کلمه می ساخت. به نظرش سخت بود. از من کمک می خواست. کلمه ی اول سریع ساخته شد. اما دو کلمه ی بعد را هرچه...
-
پشت کوچه های تردید
یکشنبه 20 دی 1394 11:42
جلدشو ببین #پشت_کوچه_های_تردید #پروانه_سراوانی #نشرشادان
-
جیره ی زمستان
چهارشنبه 16 دی 1394 12:29
اینم سهمیه ی زمستون امسال کتابای آلبا دسس پدس رو خیلی سال قبل به لطف فریده جانم ، خوندم. همیشه دلم خواسته که خودم کتابا رو داشته باشم باز هم به لطف فریده جانم، مجموعه ش تقریبا گردآوری شد. دفترچه ی ممنوع و عذاب وجدان و از طرف او ، کتابایی بود که دلم می رفت براشون
-
باز هم تبلیغ :)
پنجشنبه 10 دی 1394 11:48
-
دشمن ندارم
پنجشنبه 10 دی 1394 11:28
پسرک موقع دیدت کارتون پاندای کونگ فوکار برگشت و گفت: -مامان اینقدر بدم میاد از این دوستایی که الکی باهات دوست واقعی میشن و بعد از پشت بهت خنجر می زنن. گفتم: -یعنی مثلا چیکار می کنن؟ با اندوهی محسوس در صورتش گفت: -مثلا با تو دوستن ولی میرن با دشمنات همکاری می کنن باعث میشن تو شکست بخوری. خیلی بده نه؟ -آره عزیزم. خیلی...
-
عاشقتم
چهارشنبه 9 دی 1394 15:20
خب... تو همینجایی. همینجا کنار رگ گردن من. کنار خود خود من. آنقدر نزدیک که گاهی باورم نمی شود. مرا از نخ های دست و پایم می گیری..بالای پاتیل روغن داغ نگه می داری. بخار روغن که می سوزاندم... قلبم که فشرده می شود، نفسم که بند می آید، بالا می کشی مرا. می گذاری گوشه ای بیفتم و نفس نفس بزنم و تلاش کنم تپش قلب کشنده ام را...
-
کم توقع نازنین
چهارشنبه 9 دی 1394 00:19
داماد فرموده : -دختر باید کارمند باشد. حقوق خوبی داشته باشد. تحصیلات تکمیلی داشته باشد. خانه داشته باشد. ماشین داشته باشد. پدر و مادرش هم جهیزیه ی توپی به او بدهند. توقع عروسی خوب نداشته باشد. او را پرسیدند: -پس پدر و مادر ترا وظیفه چه باشد؟ نه آیا لااقل هزینه ی یک جشن عروسی؟ داماد فرموده: -همین که این همه سال زحمت...
-
آمین
دوشنبه 7 دی 1394 00:21
رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی این روزها آماده ی انفجارم.. مثل یک مخزن گاز توی یک کلاس تاریک
-
اضافی هایت را باید بتراشم!
پنجشنبه 3 دی 1394 19:58
پسرک سرماخورده. بردیمش دکتر. دکتر وزنش کرد. با کاپشن و ژاکت بافتنی و شلوار گرم کن زیر شلوار جین و پوتین هاش ، روی وزنه ی دکتر شد 33. دکتر گفت خب یک کیلو هم برای لباسات کم کنم. میشی 32. بعد رو کرد به من: -اضافه وزن داره! گفتم: واقعا؟ -بله. برای بچه ای که آخرای هشت سالگیه خیلی زیاده. اضافه وزنه. گفتم: -خب دکتر... قدش...
-
پشت کوچه های تردید
پنجشنبه 3 دی 1394 16:52
پشت کوچه های تردید پروانه سراوانی نشر شادان - فعلا همین عکس رو برای معرفی دارم. نمی دونم جلد کتاب هم همینه یا نه - کتاب هنوز توزیع نشده
-
صنم و رفیع
پنجشنبه 3 دی 1394 16:46
یک خبر خوب رمانم با عنوان ( پشت کوچه های تردید ) با نشر شادان داره بیرون میاد. اگر خواننده ی داستان صنم و رفیع بودین و دوستش داشتین، الان می تونین بصورت کتاب چاپ شده داشته باشین ش. #پشت_کوچه_های_تردید #پروانه_سراوانی #نشرشادان می تونید در اینستاگرام شادان، معرفی کتاب رو ببینید.
-
بزرگترهای نت باز
سهشنبه 1 دی 1394 14:09
مینا دیشب یک عکس فرستاد. بابا پشت میز کامپیوترنشسته بود. یک میز قهوه ای. نوشتم: -میز بابا که آبیه. قهوه ای از کجا اومد؟ نوشت: -اومدن خونه ی ما. دوباره نوشت: -این همه کمپین راه انداختن که شب یلدا از فضای مجازی بیایید بیرون و دیدن برگترهاتون برید و دور هم جمع باشین. ما بزرگترامونو کشوندیم خونه ی خودمون. والله یکی باید...
-
یلدا
سهشنبه 1 دی 1394 14:00
یلدای 94 یه نفر هم هست که قبل چیده شدن میز ، ناخنک می زنه! موقع عکس گرفتن هم ناخنک می زنه!
-
یلدا
دوشنبه 30 آذر 1394 13:02
یلدا زن چشم سیاهی ست که عاشق تو شده شب ها بیدار مانده و انتظار دیدارت را خیال بافته، روزها راه رفته و گرمی آغوشت را روی بستر برگ های ریخته بر زمین ، قدم زده یلدا تا ابد عاشق توست، با بوسه هایی به طعم نارنج های زمستان در خیابان های بارانی!
-
دکترکلاسمون!
دوشنبه 30 آذر 1394 00:36
فائزه از شاگرد زرنگهای سال دومی است. امروز کاپشنش را کشیده بود سرش و خوابیده بود. با خودم گفتم این هم چشم خورد! بعد از اینکه درس تمام شد، سرش را بالا آورد و یواشکی اطراف را نگاه کرد. گفتم: -ساعت خواب! موهایش یک وری ریخته بود توی صورتش. گفت: -نه خانوم خواب نبودم. -مریضی؟ حالت بده؟ -نه خانوم.. -مشکلی هست؟ منم تعجب کردم...
-
باغ بهشت
دوشنبه 30 آذر 1394 00:08
یک سری بچه های از همه جا رانده از همه جا مانده را آورده اند به این مدرسه، بچه هایی که نه معدل دارند نه انگیزه ای برای درس خواندن.مدارس دولتی از ثبت نامشان سرباز زده اند و اینها مانده اند روی دست اداره. معرفی شده اند اینجا و ... بیشتر شبیه بچه های دارالتأدیب هستند که برای مجازات و تنبیه شدن آنها را به مدرسه فرستاده...
-
یعنی چیکارم داشت؟
جمعه 27 آذر 1394 19:02
سه شنبه توی کلاس حسابداری گاز گرفته شدم! بخاری دیواری کلاس که از سال قبل مشکل اساسی دارد و سرویس اساسی نشده و گازش باعث منگی دخترها می شود، خدمت من هم رسید. پارسال هم کلی شاکی شده بودم بابت از بوی گاز. امسال نیز. اما مدام وعده به (درست میشه و ...) داده شدیم. سرم را روی دفتر نمره پایین می بردم که نمره بگذارم، اما وقتی...
-
به چشم هایم نگاه نکن
جمعه 27 آذر 1394 16:46
امسال یک شاگرد کم شنوا دارم. ظاهرا سمعک پشت گوشش می گذارد. به ماها گفته بودند که او اصلا دوست ندارد کسی این موضوع را بفهمد و به آن اشاره کند. اصلا هم دوست ندارد کسی بخاطر کم شنوایی اش توجه خاص تری به او بکند و وقت بیشتری برایش بگذارد. برای همین هم در درس های عمومی که نیاز به شنیدن و حرف زدن دارد، نمره های پایینی دارد....
-
دلخوشی
پنجشنبه 26 آذر 1394 21:37
دلخوشی های کوچک زندگی دلخوشی سنجاب کوچولوی مامانش خدا می دونه چندبار نوک تیز پوست های فندق توی اتاق خواب پسرها کف پای منو زخمی کرده. حالا هی بهشون بگو توی آشپزخونه فندق بشکنید و بخورید. توی اتاق ها نبرید!
-
سرگرمی
پنجشنبه 26 آذر 1394 21:34
سرگرمی این روزهای سرد
-
کبوتر بچه بودم
پنجشنبه 26 آذر 1394 21:32
قرار بود یا کریم بشوند. اما هیچ وقت نشدند. لابد زنده شدن، قسمت شان نبوده. از 4 ماه قبل تا الان، هنوز هم همین شکلی هستند.
-
بخاطر تو خم می شوم عزیزم...
سهشنبه 24 آذر 1394 19:41
این روزها ، صبح ها خم می شوم تا جوراب پسر بزرگه را پایش کنم. روی شلوارگرم کنش محکم کنم. پاچه ی شلوارمدرسه اش را به پای گچ گرفته اش بکشم و کمکش کنم تا شلوار رابالا بکشد. خم می شوم تاپوتین های ساق بلند پسرک را پایش کنم. بندهای بدجنسش را که به قول خودش ( اصلا هم خوب بسته نمی شوند)ٰ برایش ببندم. این روزها ظهرها هم خم می...
-
شادی من گم شده است
سهشنبه 24 آذر 1394 19:41
دوتا خواهرشوهردارم. یکی شان عادت دارد همیشه ی خدا، شبکه ی خبر نگاه کند. بعدها که ماهواره ای شد، پیله کرد به VOA. سال ها قبل، هروقت می دیدی ش می گفت: -همین فردا آمریکا حمله می کنه. بخدا که حمله می کنه.اخبارشون داشت میگفت که نهایتا تا هفته ی دیگه حمله میکنن.چیکارکنیم؟باز حتما مثل قدیما که پدر مادرامون تعریف می کردن،...