پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

کجا برم؟

توی شهر فقط دو بیمارستان دولتی بیماران کرونایی رو بستری می کنه. تختهای مربوطه درهر دو بیمارستان پر هستن و اگه بخت و اقبال همراهت باشه و اورژانس تخت خالی داشته باشه، بیمار جدید رو توی اورژانس بستری می کنن. البته نه به این سادگی. اگه فاکتورهای حیاتی مثل پلاکت و اکسیژن خون و ضربان قلب افت داشته باشه، پذیرش میشی. وگرنه که باید برگردی خونه.

این مشاهدات عینی بخش اورژانسه که بیماران مشکوک یا مبتلا در فضاش مشغول تردد هستن:

خانوم جوانی که تست کروناش ثبت شده با مادرش تلفنی حرف می زنه. صدای مادر هم قابل شنیدنه.

-تستم مثبت شد مامان

-خونه نیای ها. راهت نمیدم.

-کجا برم؟ برم توی پارک؟

-من نمیدونم. هرجا می خوای برو. تا خوب نشدی نیای خونه.

دختر جوان زنگ می زنه به چند جا و درخواست می کنه که براش خونه ای به مدت دوهفته اجاره کنن. و معلوم نیست چه جوابی می شنوه که می زنه زیر گریه.

*

دختر دیگری همونجا تعریف می کنه که: اومده تست بده. بردارش بهش گفته تا تست ندادی و جواب منفی بهت ندادن خونه نمیای. راهت نمیدیم.

این دختر هم سرگردان توی فضای اورژانس راه میره و قصه ش را برای هرکی می بینه تعریف می کنه.

*

به قول دوستمون مهم نیست سفره ی مردم کوچک شده.

مهم نیست دل مردم کوچک شده . مهم نیست عزت نفس مردم کوچک شده. به جاش امنیت داریم و دست از آرمانهای انقلاب برنداشتیم!


چه سلامی؟

سلام

سلام

سلام

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام

می شنوی؟

می بینی؟

می خوانی؟

می فهمی؟

هوای این بچه را داشته باش. همه ی ما به درک! هوای این بچه ی ترسیده و کم طاقت و رنجور را داشته باش.

خالی

دیروز دوساعت توی خونه تنهاش گذاشتیم.جایی کار داشتیم.

سر شب که فلش رو زدم به تلویزیون تا قسمت بعدی سریال رو‌ببینیم دیدم ارور میده

با لپ تاپ چک ‌کردم،دیدم کلا خالیه

زیر بار هم نمیره که کار خودشه

اعتراف هم نمی کنه که چه بلایی سر فلش و محتواش آورده.

دلت خوشه به چی؟

دوست نویسنده ای عکس یه دیوار نوشته گذاشته که روش نوشته ( به چی دلت خوشه؟ )

خیلی وقته که می خوام درگیر تاریکی نباشم. خبرهای بد رو ندیده و نشنیده بگیرم و از روی اخبار مرگ و میر بگذرم. تلاش می کنم به هجوم نکبتی که دامنگیرمون شده بی محلی کنم. می خوام حال و احوالم از اینی که هست بدتر نشه.

اما هرجا رو باز می کنی ده تا خبر از آمار مرگ و میر کروناداره، چندتا دخترکشی و زن کشی و ناموس کشیِ گل درشت از شمال تا مرکز و‌جنوب داره ، حرف از گرونی سکه و تخم مرغ و ماکارونی داره. عکس زن و مرد و بچه های حلق آویز شده از فشار فقر داره .

دل آدم به اینا خوش باشه؟

هرچه هم سعی کنم عکسهای خوش رنگ و لعاب و شعر و متن و آهنگهای عاشقانه و حال خوب کن بذارم اینجا ، اون پوچی و تهی بودن از امید و خوش بینی به فردا ، قدرتش بیشتره. 

حیرونم که آدمیزاد چه تاب و طاقتی داره که توی هر دوره ی تاریخی ، بار اینهمه بلا و مصیبت رو از جنگ و طاعون و وبا و کشتار و قتل عام و سیل و زلزله و  فقر و ظلم و تباهی می کشه و رنج می بره و آسیب می بینه و باز همچنان به بقای نسل و تولید مثل ادامه میده. 

البته عقلانی تر اینه که  اسم دیگه ی این فرایند ، حماقت باشه نه تاب و طاقت. 


دوست عزیز!

خلقیدی و تو زرد از آب دراومد و  رها کردی و رفتی سی خودت . 

نگو نه که خعععلی تابلوئه !


 

سریال دیدن پر ماجرای خانواده ی محترم رجبی

شب دوم پسر بزرگه آمد تخت نشست ور دل مان روی مبل. گفت: منم می خوام ببینم.

بعد از اینکه با توصیه و پیشنهاد و خواهش قانع نشد، با جملات  نه چندان شیرینی !!! بدرقه شد و  برافروخته رفت توی اتاق و در را قفل کرد!

شب سوم شامش را خورد و در حالی که روی آفت دهانش  گوش پاک کن آغشته به قطره ی  میرتکس نگه داشته بودم  که بعدش برود توی اتاقش تا من سریاله را بگذارم ، گفت: حصار توی مغز آدمهاست!

منظورش من و پدرش بودیم که نمی خواستیم هرچیزی را در حضور بچه مان تماشا کنیم و  تاکید داریم حد و مرز چیزها برایمان و برایشان مشخص و معلوم باشد.

از چندسال قبل اصرار دارد که فیلم ببینیم با هم و هر فیلمی و هر رفتاری در فیلمها را سانسور نکنیم و متمدن باشیم. و البته که ما اینقدرها متمدن نیستیم که با بچه مان بنشینیم به تماشای صحنه های اروتیک و ... که توی فیلمها هست.

حتما چیزی هست

وسط شرشر عرق ریختن و خنکی کولر و حلقه ای که می کوبید به پهلوهام  آمد. حلقه را که انداختم زمین رفتم تند تند نت  نوشتم. هی سوال کردم و هی نوشتم.

الان، همین الان، رفتم سراغ اولین صفحه های سررسیدی که تاریخ  فروردین سال نود و چهار را بالای  متن نوشته ام و چند صفحه را برای دستگرمی چیزی که معلوم نبود چه زمانی پیدا و آشکار می شود پر کرده بودم.

سرو کله ی خونی و پدر و مادرش، موهای از رنگ رفته اش...

همه ی اینها دیشب  وسط حلقه ی چرخان  هولاهوپ سراغم آمده بود. دیشب و پنج سال پیش تر از دیشب. نه عینا مثل هم.اما بسیار شبیه.

نه که باور نکنم. نه که حیرت نکنم. کردم. اما به خودم لبخند زدم. حتما چیزی هست. حتما چیزی هست.


سرگیجه های مدام اگر بگذارد که زندگی کنم.

نسل اژدها

1

سریال  دیدن ما از اون اتفاقات و رخدادهاییه که مثل دمیده شدن صور اسرافیل ممکنه فقط یکبار در تاریخ عالم بشریت رخ بده. منظورم سریال های ماه رمضون و عید و اینا نیست. اونا رو که تا تیتراژ آخر و با تشکر از خانواده ی محترم رجبی می بینیم... سریال های خانگی و خارجکی رو میگم.

پیکی بلایندرز رو به لطف دوست نازنینی دریافت کردم و نشستم که با آقای همسر ببینیم. خیلی وقته که  پسرها توی اتاق خودشون هستن و کاری به ما ندارن که ببینن زنده ایم، نیستیم، دلمون براشون تنگ میشه، نمیشه. به همین دلیل فکر کردم خب از این خالی بودن خونه!! ولو در محدوده ی هال و پذیرایی استفاده ی مفید بکنیم!

تا فلش رو وصل کردم و تیتراژ سریال اومد پسرک از اتاقش دراومد  و نگاه کرد به صفحه ی تلویزیون و  با صدایی پر از هیجان  ناشی از مچ گیری گفت:

-می خواهین اینو نگاه کنین؟ چشمم روشن. می دونین از همون اولش داره؟ جامعه ی اسلامی ما به کجا می رود؟ سقوط ارزش ها تا به کجا؟

گفتم:

-چی داره؟

گفت:

-یعنی تو نمیدونی؟ دارم میگم از همون اولش داره. نگاه نکنین! اینجا خانواده نشسته.

گفتم:

-داره که داره. تو از کجا میدونی؟ کجا دیدیش؟ چشم من روشن با این بچه بزرگ کردنم!


*

2

گفتم سرگیجه دارم. صدای اون تلویزیون رو کم کن. سرم میره برای خودش. بدتر میشم.

گفت تو که همیشه سرگیجه داری. دونت اور تینک.

گفتم چی؟ منظورت چی بود؟ یعنی چی؟

گفت یعنی اصلا بهش فکر نکن. واقعا معنیش رو نمی دونستی؟

گفتم می دونستم.شنیدنش از تو عجیب بود.

کمی چرخید و شنیدم که داره میگه دونت اور تینک. یو نو می . جاست فالو می. دونت اور تینک.

گفتم پارسااااااااااااااااااا تو اینو از کجا یاد گرفتی؟

گفت فکر کردم از هون اول متوجه شدی که گفتی از من بعیده. بابا خیلی دیر می گیری ها!



کی این آزمون رو میدن تموم میشه بره،  من نتش  رو قطع کنم!!

دوگانه

زندگی همه ی ماها ، چه بلد باشیم در موردش بنویسیم، چه بلد نباشم، دو رو دارد. یکی رویی که می خواهیم و می گذاریم دیگران ببینند و یکی رویی که اجازه نمی دهیم کسی ازش باخبر شود. نه بخاطر اینکه شرم آور و زشت است( که گاهی این هم هست) .اتفاقا گاهی آنقدر درخشان و زیباست که دوست نداریم کسی در دیدنش با ما شریک شود.می خواهیم فقط برای خودمان باقی بماند و از دیدرس دیگران مصون باشد و چشم زخمی بهش نرسد. بخشی که گاهی شخصا مربوط به خودمان و کارمان است و گاهی مربوط به آدمهای اطرافمان. برای من این بخش از زندگی با واکنش های دلگیرانه ای مواجه می شود( چرا از ما نمی گی. چرا فلان کار رو نمی نویسی، چرا فقط چیزهای خجالت آورمون رو میگی، چرا من هیچ جا نیستم...).

این از وجه قشنگ و رویایی اش. وجه دیگر آن وجهی ست که نمی خواهیم در معرض دید عموم باشد. شلختگی هامان. عصبانیت هامان. بدزبانی هامان. بدگمانی هامان. بی عرضگی هامان. بیشعوری هامان. آن چیزهایی که نشان می دهد همچین آش دهان سوزی هم نبوده ایم!


پ ن :

یکی این حرف رو بزنه که همه چی رو به محض اتفاق افتادن نیاد  بدو بدو ، توی وبلاگ و کانال و اینستا بذاره.شما سکوت لطفا!!!

گذار

گفته بودم که به معلم کلاس پنجمش چه عشقی دارد. چقدر دوستش دارد و چطور خوابش را که می بیند مثل عاشقی مجنون، صورتش وا می رود و با شیدایی خوابش را تعریف می کند و آرزو می کند که کاش خوابش واقعی بود و آقای (...) را از نزدیک می دید و بغلش می کرد و باهاش حرف می زد.

این عشق تا عید همچنان سوزان ماند.

توی این چندماه با ارتباط واتساپی و دغدغه های جدید معلم ها و کلافگی شان از مدام آنلاین بودن و کلاس های نیم بند و شاگردهای از زیرکار دررو، چندباری  با پیام بی جواب و ندیده گرفته شدن مواجه شد. همین بهانه شد انگار.

الان به شدت قبل ابراز علاقه نمی کند. حرف و عقاید معلمش را وحی منزل نمی داند. حتی شاکی می شود که (سین می کنه جواب نمیده.خوشم نمیاد از این کارش).

نه آن وقتی که شیفته ی شخصیت معلمش شده بود و شب و روز از او حرف می زد، ترسیدم و نگران شدم. نه الان که تغییر کرده نگرانم.

آن وقتی که محبت و مهرش فوران می کرد خوشحال بودم که وجه دیگری از وجودش می درخشد و دوست داشتن یک نفر دیگر را تجربه می کند و می فهمد برای ای دوست داشتن باید بها بپردازد و مراقبت کند از این احساس. الان هم که دارد تغییر می کند خوشحالم که فهمیده خوی آدمی گذر کردن است و باید گذر کرد و نباید ماند. ماندن و پاگیر شدن در چیزی آدمی را از سرشتش دور می کند.خوب است که یاد بگیرد هیچ چیز این دنیا دوام ندارد. و همه آن وقتهایی که گفته ایم ( فقط فلانی. یا فلانی یا هیچ کس. بی فلانی زندگی معنا ندارد و ...) همه اش از سر هیجان و اشتیاق اولیه است.

حالا عاقلانه برخورد می کند. البته به بی رحمی من توی این نوشته نیست. می گوید:

-دوستش دارم. خیلی هم زیاد. اما فکر نمی کنم همیشه باید به من جواب بده یا همیشه باید حواسش به من باشه. اصلا ناراحت هم میشم که جواب نمیده و می گم وقتی جواب نمیده چرا باید بهش پیام بدم؟

خوشحالم که دارد بلد می شود چطوری راه بیاید با پیرامونش.

ممد

با هزار دل نگرانی و فشار استرس و دل دل زدن پسرک را می برم مدرسه .ماسک و دستکش و ماده ی ضدعفونی و ...همه را چندبار چک کردم و با ادا و اصول نشانم داد.

توی راه با چیزهای تیز گوشه دار زخمی ام می کند. نوجوانی یک پسر را قبلا تجربه کرده ام. برای این بار به غش و ضعف نمی افتم. گذر می کنم. اما باز هم دلگیر می شوم.

سکوت می کنم، حرف می زنم، عصبانی می شوم. تشویق و ترغیب و تهدید و سرزنش را با هم دارم. ترکیبی  از همه شان.

با من قهر می کند. حرف نمی زند. توی راه برگشتن هم سربالا جواب می دهد. نمی دانم توی کلاس چه کرده و چه شده. صبر می کنم که آرام بگیرد و خودش بیاید حرف بزند و تعریف کند. نمی آید.

ناهار نمی خورد. شربت نمی خورد. در را قفل می کند و ساعتها توی اتاق می ماند. اینها را هم قبلا  از سر گذرانده ام. فکر می کنم چه جان سخت بوده ام من. چه جانی داشته ام من. اولین باری که آن یکی پسر ناهار نخورد، داشتم از غصه می مردم. که گرسنه می ماند. که یعنی چه که غذای محبوبش را نمی خورد. که یعنی چه که به مادرش و زحماتش دهن کجی می کند. آنقدر تکرار شد که عادت کردم و حالا برای این یکی پسر، به محض گفتن( من  غذا نمی خورم) بلافاصله بشقاب و قاشق و چنگال را به جاظرفی برمی گردانم. دروغ چرا گاهی این کار را می کنم. اغلب بارها اصرار می کنم برای غذا خوردن.اما دیگر ترس برم نمی دارد که از گرسنگی می میرد. یا با غذا نخوردن بند نافش از من کنده می شود.

شب،دیروقت، جلوی سینک، روی نوک انگشتهاش می ایستد تا قد بلندی که از من پیشی گرفته، بلندتر شود. می گوید:

-گرچه تو باید بگی بیا بغلت کنم و بگی متاسفم.اما من بغلت می کنم. آشتی! باشه؟

و آشتی ،  تا بهانه ی دیگری که باز لوس بشود و قهر کند و غذا نخورد و در را قفل کند و ...

راستش (ممد نبودی ببینی) را که پخش می کند و باهاش دم می گیرد و  می خواند خیالم تخت است که حالش خوب است.

ممد باش و ببین که با نبودن و ندیدنت حال مرا هم جفت و جور می کنی.