پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

مامانِ شرمنده

اینکه حرفها و نوشته های من در چندماه اخیر فقط نک و ناله از بچه ها و مادری و مصایبشه قشششششنگ نشون میده که خانه نشینی و موندن در فضای ثابت با آدمهای ثابت و مشغول یک کاری  بیرون از خونه نبودن و  دور موندن از فضای تدریس و  آدمهای متنوع توی کلاسهام چه تاثیر مخربی روی من گذاشته.

انصافا بچه ها اینقدرها هم هیولا نیستن.

اما وقتی مدام ببینی و بشنوی شون  و شب و روز  در تمام ساعات هم نفس باشی باهاشون، نتیجه ش میشه این!!!

بعله!



بچه دو روز  پشت هم دوستهاشو دید، مثل فرشته ها سرشب می خوابه و صبج بلند میشه، طوری که می خوای درسته بخوریش این گوگولی مگولی رو.

( نگم که ساعت دوازده بیدار میشه میگه: به من شام ندادی ها. یادت باشه. مامانی هستی که به بچه ش شام نمیده!!! ) و هیچ مدل غذایی رو هم نمی پسنده که بهش بدم.

نفرت سِنی

کانالهایی رو می خونم که اغلب دخترها و پسرهای جوون   بیست تا سی ساله می نویسن. اغلب هم روزانه نویسیه. نه از این مدل های صبح پاشدم صورتمو شستم و مسواک زدم و شب کرم شبمو زدم و خوابیدم. مدلهایی مورد علاقه م هست که در مورد افکار و عقاید و دیدگاه شون نسبت به محیط و مسایل اجتماعی و ... حرف می زنن و کله ی قشنگی دارن که پره از اندیشه و جهان بینی . اینکه چرا من با این سن و سال خواننده ی این رنج سنی هستم شاید مال اینه که آدمای هم سن من کمتر اهل نوشتن هستن. یا هستن و من نمی شناسم. بهرحال از هر جایی چیزی می خونم.

کانال هایی که ادمین مجرد داره، پره از نق و غر غر از پدر مادرهاست و طوری با کینه و نفرت در مورد خانواده حرف می زنن که انگار دشمن اصلی شون خانواده ست نه امریکا شیطان بزرگ!!!!( اصلا به فرمایشات رهبرشون اهمیت نمیدن ها!! دشمن فقط امریکا !! )

خوندن این چیزها منو متوجه ی محتوای مغز بچه های خودم  هم می کنه. و البته یادم میندازه که منم توی اون سن و سال همین افکار رو داشتم.

نمیدونم چرا فکر می کردم من مطمئنا بچه هایی تربیت می کنم که این حس و واکنش ها رو نداشته باشه.و اگه من دچار اون حس ها بودم تقصیر اون طرف رابطه ست.

خب.. تا اینجا (جوان خوانی)  باعث شده یوخده کمتر دلم رو تکه تکه کنم  و توی خون  جگرشستشو بدم  از رفتارهای بچه ها( هردوشون) و مشاهده کنم که توی این سن و سال همه یکجور فکر می کنن و دنیا رو می بینن. البته فقط یوخده نه بیشتر.

اینقدر دلم می خواد به فرزندانی که اینطوری از خانواده ابراز نفرت می کنن بگم: (( پس خبر نداری که خودت با رفتارهات چه حس عمیقی از همین طیف احساسات در مادر و پدرت برانگیخته می کنی فرزندم!!! )) که حد نداره. حتی شیطان رجیم هم نمی تونه حد و  اندازه ی لذتی که گفتن این جمله به این بچه های نق نقو و قدرناشناس داره رو درک کنه. حتی اگه با لذت فریب دادن حوا مقایسه ش کنم.

بعله چنین هیولایی در من پنهانه.


این مطلبو که توی کاال بذارم قول میدم که بیست نفر لفت میدن

بچه آوری!!

آشتی که هستیم  میاد میگه ریش هامو اینطوری بزنم خوبه؟ سبیل بذارم؟ عه..نمی دونستم اینطوری خوشت میاد. از این به بعد همینطوری صورتمو می زنم.

رگ ...ش که ورم می کنه چیزایی به من میگه که باید درجا بکشمش و به قطعات گوشت قیمه ای  بدون استخوان تبدیلش کنم.

توی این روزای مزخرف که ترس از کرونا رسوب کرده توی جونم ، دارم خودمو می کشم که فقط مدارا کنم. فقط مدارا.

شحصیت و حرمت و حد و مرز و بزرگتری کوچکتری و ... همه دود شدن رفتن هوا.

یعنی بهش بگم خدا یه بچه عین خودت بهت بده تا بفهمی چقدر داری اذیت می کنی منو؟

به نظر من که این خیلی مجازات سنگین و طاقت فرساییه!!!!!!!!!!!! گناه داره!


عزیز دل...

این  بچه که اقتضای سن و سال و هورمونهاشه. حالا حالاها هم درست بشو نیست، تازه اون یکی هم تو صف ایستاده و همین روزهاست که اونم شیر شرزه بشه و نعره زنان جگر منو بخراشه، پس بیا یه کاری کن:

صبر منو زیاد کن. خیلی زیاد ها...خیلی خیلی زیاد.

از صبر ایوب هم بیشتر!



توصیه به همه ی اونایی که بچه ندارن:

نیارین بابا. نیارین. نیاااااااااااااااااااااااااااااااارین!!!!!!!


توصیه به اونایی که تازه بچه دار شدن:

همین الان برین بذارین شون دم در و خودتونو یک عمر خلاص کنید.

والله بخدا!


ترس کرونا و افسردگی و سوگواری و گرونی و به هم خوردن برنامه های زندگیت و هزار  درد دیگه کمه، با این انبارهای باروت هم باید هی دست و پنجه نرم کنیم!!!

پایان کبوتر

از فرط ازدحام مرگهایی که اتفاق افتاد دلم نمی خواد فایل رو باز کنم. انگار که با گورهای دستجمعی روبرو بشم یا به قبرستانی پابذارم که همه ی آشناهام اونجا خوابیدن.

اما دلم پر پر می زنه که برم و ادامه بدم.

زبان اصلی

برای من پیام می فرستین با متن انگلیسی فصیح و اداری؟

وات د فاز یا کلود آو بلاگ اسکای؟

من اونی ام که به پسرم میگم برام فیلم با زیرنویس چسبیده بگیر بیار. زیرنویس جدا نباشه.


اما وی میره زبان اصلی میاره و با نگاهی شماتت بار میگه:

-تیچر زبان بودی ها!!! خیلی زشته بگی زیرنویس داشته باشه. تو باید زبان اصلی ببینی!!!!

و من همچنان روی زیرنویس پافشاری می کنم.


حالا شمام یا زیرنویس بده یا فارسیش کن. حال ندارم بخونمش بخدا.

هر کی خونه شو می فروشه از خونه ی من جمع کنه بره بیرون. مرسی. اه.

آآآآآآآ.... الان یادم افتاد

آخریشون فرمودن:

اگه با شوهراتون  دعواتون شد و شوهرها از خونه بیرون تون کردن، لااقل یه جایی داشته باشین برید اونجا زندگی کنین!!!!


من

شوهرامون

خونه پدری مون

اونی که داره توصیه ی دلسوزانه می کنه


به خواهرام گفتم شیطونا نکنه شوهراتون از خونه بیرونتون کردن به من نگفتین؟؟ وگرنه این طفلی چراباید نگرانیش در این مسیر و این راستا متبلور بشه؟؟


جواب شون؟؟؟

به باد کشیدن طرفو!!!

ندا بیا...بنگاه املاک زدم.

دور و بری های ما از فامیل نسبی گرفته تا سببی خیلی علاقه نشون میدن به ارشاد و  هدایت ما خواهرا به راه راست. هروقت ناگهانی و جهت رفع دلتنگی و به بهانه ی مثلا دیشب خوابمونو دیدن تماس می گیرن، بعد از ده دوازده تا جمله ی تکراری ناگهان میگن:

-میگم....خونه ی پدری تون رو نفروشین ها. بذارین یادگاری بمونه براتون. با تمام وسایلهاش نگهش دارین. نفروشین. با هم مشورت کنین. بعد نظر بدین که نفروشینش. نگهش دارین. حیفه. بذارین بمونه.

حالا اینکه ما بفروشیم یا نفروشم اصلا در این گفتگوها محلی از اعراب نداره. دوست داشته باشیم می فروشیم. دوست داشته باشیم نمی فروشیم. نکته ی جالب اینه:

در پایان توصیه های اخلاقی و عرفانی به حفظ یادگاری ها و احترام به خاطرات یهو میگن:

-آدمیزاده دیگه. حالا اگه خواستین بفروشین یه ندایی به من بدین!!!


معمولا هم به من که از همه برگترم زنگ می زنن. کله ی صبح آخه لعنتی!!!؟؟؟


آخ که باید اینو تو کانال و ایسنتا بذارم. اما همه جا هستن لعنتیا.

بمونه بین من و شما

نمیشه مثل گربه ها بزایی و ول کنی توی کوچه؟

از مادر تمام وقت بودن خسته ام. انرژی م ته کشیده. توانم رفته.

دلم یک فراغت می خواد فقط برای خودم. برای رسیدن به حال خودم. برای مدارا کردن با روح خودم.برای نوازش کردن و در آغوش گرفتن خودم.برای نگران خودم بودن. برای دوست داشتن خودم. برای لالایی خوندن برای خودم.

از همیشه مادر بودن و نگران بودن و ترسیدن و بیم داشتن و در مقابل ناسپاسی و خشم و درشت گویی  دیدن دلگیرم.

دلگیرم. دلگیرم.

خوددرگیری

کتابهایی با محتوای پست قبلی رو که می خونم فکرم میره سمت بچگی خودم. کودکی، نوجوانی و جوانیم . به اینکه تاثیر تربیت و رفتار والدین تا کجاها با ما میاد؟ از کجا ما مستقل میشیم و خودمونیم؟ این کسی که در برابر خشم و شادی و عشق و نفرت عکس العمل نشون میده منِ منه یا والد درون مونه؟ رفتار ما همون آموخته های کودکی مونه که در سرشت مون نهادینه شده یا بلدیم مستقل از اون اثرات عمل کنیم.

یادم میاد که در نوجوانی روح سرکشی داشتم.اما عملا مطیع و حرف گوش کن بودم. این حرف گوش کنی و اطاعت محض شده بود مشخصه ی  وجود من .اولین تعریف دیگران از من همین بود. چیزی که من هم ازش راضی  بودم. سرکش که میگم منظورم طغیان و انقلاب نیست. بلکه متوجه تفاوتها می شدم اما در نهایت سلیقه ی بقیه رو به خودم ترجیح می دادم. برای اینکه از من دلخور نشن. برای اینکه دل شون نشکنه.

دهه ی سی دهه ی وحشتناکی بود. آن منی که بودم با این منی که شده بودم جنگ داشت. تناقض های آنچه در نهادم بود و آنچه در عمل و رفتارم بود عذابم می داد. یک ازهم گسیختگی مهیب در من رخ داده بود. اتفاق بود یا تقدیر، هم مسیر آدمهای زیادی شدم که  از هرکدام چیزی دیدم و تونستم تفاوتها و تناقض ها رو کنار هم بچینم و درک کنم. هنوز هم به شدت مطیع و فرمانبر بودم،در مقابل تمام عالم. اما همیشه یک اتفاقی هست که باید بیفته و تو رو زیر و رو کنه. یازده سال قبل، سرطان اول مامان همون اتفاق بود. دیدم یک عمر حرف گوش کن باشی.خودت رو ندید بگیری، با هر ناملایم و مشقتی که پیش میاد سازش کنی، آخرش بشه راه رفتن روی لبه ی مرگی دردناک و تلخ؟ هیچی از زندگی نفهمی و تمام بشی؟ گریه و زاری و شوک و سوگواری پیش از مرگ که دوره ش تموم شد، مثل آدم زخمی یی که  حالا دنبال درمان و ترمیم شکستکی هاشه، دنبال خودم گشتم. به سختی، اما پیداش کردم. دخترک زانو بغل گرفته ای در سه کنج دیوار که آغوش پدرش رو می خواست. نوازش مادرش رو می خواست.زبان مهر آدمهای اطرافش رو می خواست. آدمهایی که اونها هم مثل من یاد نگرفته بودن مهربانی شون رو به زبان بیارن. همه فقط همدیگر رو زخمی می کردیم.

اصلا قرار نبود در مورد خودم بگم. حرفم کلا چیز دیگه ای بود.

می خواستم بگم خوندن محتوایی شبیه این کتاب منو وحشت زده می کنه که من با همه ی تلاش و تقلایی که برای بهبود روحیه و حال و احوال بچه هام و همسرم می کنم، در نهایت کپی تربیتی هستم که در کودکی و نوجوانی با پدر و مادرم و در جوانی با همسر و بچه هام داشتم.من کامل نیستم. انتظار کمال هم ندارم از خودم. اما وقتی قکر می کنم رفتار نامناسب من چه اثراتی روی بچه ها داره و تا کجاهای عمرشون می تونه اونها راو به آدمهای منفعل، خشمگین، عصبی، نامصمم و افسرده ای  تبدیل کنه، می ترسم. می ترسم که مادرشدنم اشتباه بوده. مادر بودنم اشتباه بوده. و تمام انرژی یی که برای تربیت بچه ها گذاشتم ( اعم از تشویق یه کتابخوانی، کلاسهای مهارتی، اصرار به خوشبین بودن، بشردوست بودن، سپاسگزار بودن و  دوری ار نفرت از آدمها و ...) هدر رفته و هیچ تاثیری نداشته و اون بخش منفی و ناکارآمدی که از دستم دررفته و خودم متوجهش نبودم، تاثیر بیشتر و البته مخربی روی شخصیت شون گذاشته باشه.آدمهای اطراف شخصیت بچه هام رو دوست دارن و تحسین می کنن اما من همچنان درگیر اینم که نه...نشده. نتونستم!

مهم ترین دغدغه م اینه که بچه ها شاد و آسوده باشن. یاد بگیرن در هر شرایطی خودشون رو دوست داشته باشن.وقتی خودت رو دوست داشته باشی می تونی آدمها رو هم دوست داشته باشی.این تمایل و خواست و هدف من از سختکیریهام به بچه ها بوده. اما یک وقتهایی فرو می ریزم در خودم و حس می کنم با شکستی سهمناک مواجه ام . و علاوه بر ناتوانی در شکل گیری آن زندگی آرمانی یی که برای بچه ها می خواستم، دلخوری و نفرت اونها  از خودم رو برای خودم خریدم.

همچنان باید فس ناله کنم که مادری سخته. مادری خیلی سخته.

جایی که هستم

جایی که هستم

متن اصلی آخرین کتابی که از جومپا لاهیری می خوانم ( جایی که هستم)، به زبان ایتالیایی نوشته شده نه انگلیسی . گویا نویسنده علاوه بر تجربه ی یک زبان دیگر برای نوشتن،مسیر جدیدی را نیز در سبک نوشتاری اش می آزماید. این کتاب شبیه داستانهای قبلی اش نیست. داستان های قبلی قصه گو هستند و این کتاب نانفیکشنی با بخش های مرتبط به هم است که روی یک خط مشخص از روایت، زمان و مکان و شخصیتهای زندگی کارکتر اصلی را می شناساند.

کودکیِ زنی که امروز چهل ساله است با محدودیت ها و قوانین سفت و سخت خانوادگی سپری شده و پس از گذشت سالهای طولانی از آن زمان، هنوز تحت تاثیر آن تربیت و سختگیری هاست ( خسّت در خرج کردن پول ، انتخاب کالاها و سرویس های ارزان)  و گرچه در تمام عمر با سایه ی آن تربیت می جنگد و از آن متنفر است اما از آن رهایی ندارد.

زن هنوز ازدواج نکرده. روابطی نیم بند و به فرجام نرسیده داشته. از نگاه کردن به خودش در آینه پرهیز می کند. صورت و اندامش را دوست ندارد. اما زیبایی را در تمام پدیده های اطرافش می بیند و تشخیص می دهد( در ناخن کار آرایشگاه، دریا، فرورفتگی و برآمدگی های کوه، خانه های ویلایی،ظرفهای سفالی دست ساز، روابط زوج های عاشق پیر و جوان ). علیرغم قوه ی تشخیص و میل به زیبایی ، گویی تمام این خودانکاری ها اثرات همان کودکی محصور به دستورات خانوادگی ست.

در کنار مهارتی که در رفتار اجتماعی و تعامل با دوستان و همکاران و همسایگانش دارد ، بلد است دیگران را نقد کند، اما آنقدر که به نقد کردن خودش مشغول است مجالی برای دیگران باقی نمی ماند. البته پدر و مادرش از این قاعده مستثنی هستند. پدرش را بخاطر سکوت و تمایل به یکجا نشینی و سکون سرزنش می کند و مادرش را برای شخصیت شلوغ و پرهیاهویی که گاه زندگی پدرش را دستخوش طوفان می کرد . و وزنه ی این سرزنش به سمت مادر بسیار سنگین تر است. رابطه ی آسیب دیده او و مادرش همچنان ترمیم نشده . او طوری در چنبره ی دلخوری و ملامت مادر و پدرش اسیر شده که علیرغم برخی طغیانهای کوچک( قاب گران قیمت عینک، رزرو تئاتر برای یکسال)در زندگی شخصی اش منفعلانه رفتار می کند. و انتظار نمی رود پس از سفر یکساله ی او به جایی دیگر، تغییرات قابل مشاهده ای در شخصیت این کاراکتر  ایجاد شود.

جایی که هستم

جومپا لاهیری

انتشارات کتاب تداعی

-خیلی خوشخوان و جذاب بود. سرجمع سه ساعته تمام شد.

-ترجمه ی خوبی داشت.

-این سبک نوشتن جومپا لاهیری را هم دوست داشتم.

-برخلاف کتابهای قبلی، هیچ جای قصه خبری از زن هندی ، مهاجر هندی یا حتی همسایه ی هندی نیست.

-دغدغه های چهل سالگی بین تمام زنان جهان  اعم از مجرد و متاهل یک شکل و رنگ است.

-کتاب را در همخوانی گروه کتابخوانی دچار خواندم.

- رسیدن کتاب و خواندنش یک روز قبل از روز نقد ،از آن کارها بود!


عکس کتاب رو بعدا می گذارم. نت ضعیفه.