پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

یا موسا

از جمله مصائب پیاده روی اینه که پنج شش تا پیرمرد یا پیرزن کنار هم راه میرن و با هم مشغول حرف زدن هستن و در راهروهای باریک هم حاضر نیستن این  پیمان برادری و خواهریِ کنار هم موندن رو نقض کنن و ردیف های دوتایی تشکیل بدن تا آدم و آدمهایی که از روبرو میان بتونن از کنارشون رد بشن. نمی دونم انتظار دارن  آدم روبرویی مثل موسای کلیم الله  به اذن خدا کاری کنه که دریا بشکافه و وسط شون راه باز بشه یا چی.

شاعر پیاده رو

تازگی ها بین دو تا انگشتای پام یه چیزیه شبیه میخچه، پینه. نمیدونم. مرکزش سفت و دردناکه. نمیرم دکتر. می دونم جراحی سرپایی داره. نمی خوام باز بخاطر این فنقلی دوهفته زمینگیر بشم. کفش که می پوشم فشار بین انگشتها باعث دردناک شدنش میشه. طوریه که راه راه های سنگفرش پیاده روها رو حس می کنم. انگار دارم پابرهنه روی زمین راه میرم.علتش می تونه کفش نامناسب ، کفش تنگ و از این چیزها باشه. نمی دونم کدوم کفشم باعثش شده.

وقت پیاده روی با دقت زیر پام رو نگاه می کنم که روی برجستگی های سنگفرش نرم که این اختلاف ارتفاع کوچولو فریادم رو درنیاره.با چشم می گردم دنبال قسمتهای صاف و هموار زمین که انگشتها رو به هم فشار نده و درد نگیره.

بارها وقتی روی پستی بلندی های کوچک زمین رفتم و درد بین انگشتهام شدید شده توی سرم این چرخیده: ((گاه زخمی که به پا داشت ام، زیر و بم های زمین را به من آموخته است)) ، اما هنوز  به (است) ش نرسیدم به خودم میگم: هیس عزیزم!!! از اون ور برو که زمین صافه. شاعری نکن واسه من!

پیرزال

یه ننه بزرگ درون دارم که وقتی توی پارک مشغول پیاده روی ام، بساط سبزی پاک کنیش رو میاره دم درحیاط و همیطو که مردمو نظاره می کنه برای هرکدوم شون نسخه می پیچه.

دلش می خواد به زنی که یه کیف سنگین و گنده روی دوشش انداخته بگه: ننه ...سبک بیا. سبک راه برو. این کیف پدر کتف و شونه ت رو درمیاره که. منو ببین. از قدیم ندیم کیفهام گنده و سنگین بوده. از شیشه شیر بچه و بطری آب و حوله و نخ سوزن،صابون و مشمافیریزر برای استفراغ  ناگمون بچه و پوشک توش بود تاااااا کتاب و دفتر و خودکار و ضدآفتاب و دسته کلید پراز کیلید.ببین حالامو. ببین چطو شونه مونه م از کار افتاده.نکن با خودت. نکن زن.

دلش می خواد به پسرجوونی که نیمساعت بلافصل گوشی رو گرفته دست راستش و بیخ گوشش نکه داشته بگه: ننه... عوض کن اون دستتو. گوشی رو هر یه ربع بده اون دستت. دستت فلج میشه ها. ببین منو. قدیما یکساعت و دوساعت با تلفن حرف می زدم. گوشی اونقدر توی دستم می موند که دستم گز گز  می افتاد و بی حس می شد. ببین حالامو. دست ندارم که. تونل کارپال ندارم که. مهره ی گردن ندارم که.نکن با خودت. نکن پسر.

دلش می خواد به زن میانسالی که با کفش معمولی اومده پیاده روی بگه: ننه... یه کتونی بگیر بنداز پات. با این کفشت کمر درد می گیری. زانو درد می گیری. گردن درد می گیری.ببین منو. یه عمری بخاطر قرت و فرت کفش اسپورت پوشیدم و همه جا راه رفتم. از کتونی گریزون بودم. ببین حالامو. نه پا دارم . نه زانو. نه کمر. نکن با خودت. نکن زن.

اووووو...اینقد حرفا دلش می خواد به آدما بزنه که نگو. اما توی سرم سبزی هاشو پاک می کنم و نمیذارم دهان باز کنه. با خودم میارمش توی خونه.اینجا آروم می گیره.

سبزی کاری

از جمله اختلافات من و آقای همسر محل قرار دادن گلدونهاییه که اقدام به کاشت سبزی خوردن نمودیم درش.بله درش!!!

من میذارم توی تراس که آفتابگیر نیست و فقط نور روز رو داره. و ایشون میگه بیاریم توی پذیرایی بذاریم که از پشت شیشه و پرده یکساعتی آفتابکی در بعدازظهر میتابه با اشیای درون خونه.تا دو روز پیش فلفل ها توی تراس بود و قد می کشید و گل می داد و همین. از دو روز پیش تا الان توی فضای خونه ست. گل هاش افتاده و از پایین گیاه، برگها زرد شدن.

بماند که تراس هم کار چندانی نمی کنه برای رفع نیاز آفتاب گیاه.اما ...

راه اساسیش اینه که یا بذاریمش توی حیاط که بقول آقای همسر بچه های فلانی میان قلع و قمع می کنن و می شکونن و می کنن و می ریزن توی حیاط که البته کاملا درست میگه چون بچه های فلانی دخل هرچه گل و گیاه رو میارن و هرچی هم قربون صدقه شون برم  که بچه م...میشه مواظب فلان گل باشی که پرنده ها( بیچاره پرنده ها) خراب شون نکنن، میگن چشم اما فورا میرن دقیقا همون گیاه رو از ریشه می کنن و میندازن روی دیفال حیاط. یا اینکه کلا بی خیال این سرشت طبیعت دوست و گیاه پرورمون بشیم و مباردت به کاشت هیچ سبزی خوردن و قورمه و کوکو و پلویی نکنیم.

کم کن صدا ره

آقای پسربزرگه

صدای استاد جان رو کم کن!


از نغمات اول صبح

کلاس مجازی

کلاس آنلاین

بی غصه لطفا

پژمرده شدم از بس سراغ هر کتابی رفتم شرح حال مردمان زیر یوغ دیکتاتوری و توتالیتر و استبداد بود. شرح رنج کشیدنها،گرسنگی، تن فروشی، کشتار، شکنجه، بازحویی،تفتیش و ترس و ناامنی بود.

یهودی ها، رومانیایی ها، امریکای لاتین، فرانسه، ایتالیا، روسیه ، ایران ...

روحم زخمیه.

دلم یه قصه ی پررنگ و بو می خواد که مردمانش برای جشن برداشت محصول برنامه بچینن، برای زاد و ولد حیواناتشون ذوق کنن، آب شون از رودخونه و نون شون از گندم خودشون تامین بشه. عاشق بشن، بخندن و از خنده شون دلم‌گرم بشه. 


اسم کتابهای بی جنگ و بی دیکتاتور از یادم رفته.

یادم بیارید.

آه ای ننه

از این زن فس فسوی آخ و اوخ کنِ فرسوده ی لنگ لنگان راه رونده ی درب و داغونی که شدم متنفرم.

خواب

این تویی که می دانی دل و جان من پریشان و ویران است و به خواب هام می آیی و درد داری و اخم داری و لبخند داری و آغوش داری و خنده و گریه را توامان درهم می آمیزم که ویران تر و پریشان تر از خواب بیدار شوم؟

یا این منم که به وقت پریشانی و ویرانی در ناخودآگاهم ترا می جویم و می طلبم که با دست نامریی از عالمی دیگر آغوش باز کنی و لبخند بزنی که دلگرم بشوم به پناه و مامن داشتن؟

اگر این تویی... چه خوشبختم من که از عالم آن سری حواست به من هست.

 و اگر این منم ...

دریغ...

دریغ...

دریغ که عالم این سری و آن سری دروغ و فریبی بیش نیست برای آمیزاده ی بی پناه و بی کس  و یکه مانده در برهوت بیابان.



چند شب پشت سرهم خواب بابا را می بینم.گاهی خوش و خرم است. گاهی بیمار و دردمند.



پیغمبر ابرها

امروز باید پیغمبری مبعوث می کردی. ابرهات چنان درخشان بود که زنی شدم سربه هوا و فقط آسمان را نگاه کردم که تا فرصت هست چشمم سیر بشود از نوارهای شعاع آفتاب که تیغ برکشیده بود از میان تکه ابرهای پنبه ای.

امروز باید پیغمبری مبعوث می کردی. ابرهات چنان درخشان بودند که آدمیزاد حتما فریب می خورد و  ابر سیب فردوس می شد و آدمی بهشت را باور می کرد و دانایی را باور می کرد و دلخوش می شد دوباره به رحم و مهربانی و مصلحتت.

امروز باید پیغمبری مبعوث می کردی.ابرهات چنان درخشان بودند که عقل و هوش از سر و دل می برد و  بشر خاورمیانه ای می توانست به خودش بقبولاند که می شود بوی بهبود ز اوضاع جهانت بشنود.

امروز باید پیغمبری مبعوث می کردی. ابرهات چنان درخشان بودند که می شد خر شد و فکر کرد بی پولی تمام می شود، گرانی کمرشکن تمام می شود.سفره ی خالی تمام می شود.بیکاری تمام می شود.بی برقی و بی آبی تمام می شود. ابر می درخشد. جهان خواهد درخشید. لب ها خواهد خندید. انتخابات فرمایشی و نمایشی نخواهد بود.انتخاب کردن حق خواهد بود نه وظیفه و حکم شرع.مثل حق مسکن.مثل حق آب و برق.مثل حق بهداشت و درمان. مثل حق زندگی.

امروز باید پیغمبری مبعوث می کردی. در جهانی که حقوق اولیه ی انسانی به آرزو بدل شده و رسیدن به این آرزو با منت و تهدید و ارعاب و تحقیر همراه است و تعفن همه جا را گرفته.


آخرت

از همونجا که فهمیدین اولی نیستین بذارین برین.

نمونین که ببینین ته ش رو.

نذارین برای روزی که بفهمین آخریِ آخریِ آخری هستین!