پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

ایششش

خبر اول اینکه پیکوفایل ما رو انداخته دور و برای آپلود عکس باید دوباره عضوش بشم.

بلاگ اسکای خادن بی کیفیت..این بود آرمان های ما؟


دیروز خواستم خبر دراومدن کتاب جدید رو بذارم که  دیدم پیکوفایل رد داده.

کار داشتم دیگه رفتم بیرون از وبلاگ.

مانتوی رنگی

وقنی رنگهای زنده و شاداب پلاسکویی ها و پارچه  فروشی ها را می بینم، خیلی زور و قدرت لازم است که مرا نگه داری و نگذاری سرکی نکشمو خرید نکنم. موقع رد شدن از جلوی لباس فروشی ها هم همین وضع است با این تفاوت که لباسهای رنگی رنگی و باب میلم سایز من نیستند و فروشنده های سمج با آن تعریفهای کلیشه ای و گاه کفردرآور( مامان منم مثل شما چاقه. همینو برده. اندازه شه. این یکی برای سن شما مناسبه. سنگین و جذاب)نمی توانند قانعم کنند که بجای لباسی با طرح گوزن و روباه و کاکتوس بروم سراغ لباسهای نگین دار و سنگین رنگین.

توی مسیر اصلی  وسط پارک چند زن بساط دارند. لباس و مواد غذایی سنتی می فروشند. چندباری از کنارشان رد شده ایم. معمولا مسیرهای خلوت را انتخاب می کنیم که بشود با خیال راحت ماسک را داد زیر چانه و نفسی کشید .خیلی وقتها دلم خواسته از میان گلها و درختچه ها و چمن بزنم و بروم میان بساط شان بنشینم و لباس های رنگی رنگی نخی را بالا و پایین کنم و چیزی نخرم. دوست جانم می داند. وقتی شلوار و بلوزی باب میام پیدا کنم دو سه تا ازش می خرم و انبار می کنم.پس باید فقط جنس ها را لمس کنم و هوس خرید را از خودم دور کنم.کو پول؟ کو قدرت خرید؟

امروز توی گرمای وحشتناک این روزها که اخم های مرا ابدی کرده و ابروهام مدام گره خورده و تلخم از این نفس کم آوردن های تفت دیده، همسرجان از من و پسرک جدا شد و دورتر رفت تا کسی را ببیند.قرار شد ما چند دور بزنیم تا برگردد. توی دور دوم طاقت نیاوردم و رفتم سراغ زن های دستفروش.شلوار نخی با نقش و نگار برگهای هاوایی از دور دلم را برده بود.شلوارهای گشاد را بالاپایین کردم ، قیمت و سایز پرسیدم و رفتم سراغ فروشنده ی کناری که رنگهای شادش داشت مرا می کشت. گفتم:

سایز بزرگ و گشاد نشون بدین لطفا.شنیدم: وای چه مانتوهای خوشگلی می پوشی.رد میشی همیشه نگاهت می کنم.خیلی خوشم میاد از مانتوهات. هروقت می بینمت میگم خوش به حالش چه مانتوهایی داره. همیشه نگاهت می کنم.

با هرسوال من در مورد لباسهای نخی که توی بساط بود، زن ازمانتوهای خوشگلی گفت که مدام نگاهشان می کرد.ابروهای اخم کرده ام باز شد.توی دلم عروسی شد.

گفته بودم تابستان را غیر از نور و روشنایی جهان،  فقط برای یک چیز دوست دارم؟برای لباسهای جلو بسته ی خیلی خیلی گشادی که می دوزم و بیرون می پوشم و گذر و عبور هوا ار میان پارچه را با تمام وجود حس می کنم.

می خواهید یاد بگیرید؟

یک مستطیل بزرگ برای تنه. دوتا مستطیل باریک برای آستینها. سجاف یقه و خلاص.حلقه آستین را که بلدید. چاک های کنار را هم . جینگیل مستون های مورد علاقه را هم به هرجای لباس خواستید بیاویزید.

ص

دیشب گفته بود( چرا نمیاد پس؟ من خیلی چشم به راهشم. چرا نمیاد؟ )

امروز که دیدمش چشماش پرآب بود. مضطرب بود. تنش می لرزید. بغلش کردم. گفتم( چیه؟ چرا نگرانی؟ چرا غمگینی؟)

گفت( فلانی قرار بوده بیاد. نیومده هنوز. فکر کنم یه کاری شده ش. فکر کنم طوریش شده).

یاد شنیده های دیشب افتادم. گفتم( خوبه. نگرانش نباش)

گفت( رفته بود قم. امروز باید می اومد.نیومده. حتما یه کاریش شده)

گفتم(هوا خیلی گرمه. خیلی گرمه. شاید بخاطر گرما مونده باشه جایی.هوا خنک که بشه میاد)

خواستم حواسش رو پرت کنم. پوشکش کردم. چشماش آب داشت.

به پرستار گفت(تو رو بخدا به خبری برام بگیر.ببین کجاست)

گفتم(خودم برات خبر می گیرم. گوشیت هم که شارژ نداره بهت خبر بدم. شب میام بهت میگم کجا مونده)

گفت(تو رو بخدا حتما بیای بگی. خبر بدی)

گفتم(باشه. اینطوری حرف نزن.خب؟ صدات غمگین نباشه.خب؟گریه نکن.خب؟محکم بگو خب که من خیالم راحت باشه غصه نمی خوری)

گفت (خب).

گفت(حتما خبر بدی.باشه؟ یادت نره)

*

هفت هشت ساله شوهرش به رحمت خدا رفته.مدتیه با بیقراری سراغش رو می گیره. وقتی پرستار بهش گفته شوهرت چندساله فوت شده، با پرستار دعوا کرده. پرستار میگه حواس پرتی هاش بیشتر شده. می دونیم. می دونیم. می دونیم.

ای وای از آلزایمر...

جیغ ترسیده

دیروز شش عصر صدای شیون و فریاد بلند شد. از ساختمان کوچه پشتی بود که حیاط مشرف دارند به تراس های ما.فهمیدم کسی مرده. فهمیدم مرد سن و سال داری بوده. فهمیدم دخترهای نازک و شکننده ای دارد. همه ی اینها را از حرفهایی که با صدای خراش برداشته و صدای کوبیدن توی صورت و جیغ های ناامیدانه ای که می شنوم فهمیدم. یک زن است یا چند زن، به شدت بیقراری می کنند. می دانم هنوز تازه است. می دانم هنوز حتی دفن نشده. اما نوع ناله و شیون را می شناسم. گاهی آنقدر ترسیده ای و وحشت کرده ای از رفتن عزیزت که صداو جیغ و شیونت هم این ترس را منعکس می کند.جوری از ته دل زار می زنی که همه می فهمند دنیات به آخر رسیده. پاهات قطع شده. سرت بیخود و بی هدف روی گردنت حرکت می کند و تو از درون مرده ای.

چندروزی پیش دوساعت توی خانه ی پدری بودم. چندتا وسیله برداشتم .سررسید بابا را که این همه دنبالش گشتیم از توی تراس پیدا کردم.بچگی اش را نوشته بود. سال هشتادو یک ، یکی دوهفته بعد ازنوشتنش داده بود بخوانم.و وقتی رفت دنبال همان دست نوشته ها بودم. توی شلوغی و بیقراری ها پیدا نشد. بعدش مامان رفت. بعدش کرونا آمد. بعدش ما نرفتیم.

دیشب بخشی از چیزهایی که نوشته بود را خواندم. باید مثل یک آدم عاقل که می خواهد خاطره ها را بازسازی کند و کاربردی دربیاورد می خواندم. باید به آن مردی که وقت نوشتن بابای من بود فکر نمی کردم. باید به خنده های پس هرجمله و افسوس های پشت هرکلمه مجال نمی دادم. چند صفحه خواندم و گذاشتم کنار.گذاشتم مردی که آن چیزها را نوشته از قالب بابای من بودن بیرون بیاید و مردی باشد که بیست سال پیش این چیزها را نوشته و داده من بخوانم و بعدش گفته: واقعا خوندی؟ فکر نکنم. دو سه خط درمیون رد کردی.

صدای شیون زن ها دلم را ریش ریش می کند. بلد نیستم وانمود کنم که آرامم. که می توانم بپذیرم. که تجربه ی از دست دادن عزیز، مرا آبدیده کرده و ضجه و زاری های دیگران تکانم نمی دهد.

زن  کوچه پشتی جیغ می کشد. جیغ می کشد. جیغ ی کشد.

ژاک قضا و قدری و اربابش

ژاک نوکری است که با اربابش سفر می کند( شباهت ساختاری با دن کیشوت)  و در طول سفر حکایات پشت سرهم تعریف می کند و گاه دچار دردسرهایی می شوند که بهانه ی نقل حکایتهای جدید است. تم حکایتها اغلب طنز است و گوینده در خلال آنها به آثار ادبی مهم زمانه ی خود خرده گرفته و سبک و سیاق منطق و نوشتار آنها را ریشخند می کند.

پررنگ ترین وجه طنز این رمان این است که راوی (دانای کل) ، به طور علنی میل و خواست خود را در ارائه ی داستان به آن تحمیل می کند و  با خواننده سرشوخی دارد. هرجا مایل است حکایت را تعریف می کند و هرجا میلی ندارد، آن را نیمه کاره رها می کند ( اشاره به قضا و قدر در شکل گرفتن و تمام شدن یا نشدن کلام و اتفاقات)  و با خواننده رودررو گفتگو می نماید.

ژاک قضا قدری و اربابش

دنی دیدرو

نشرنو



Mohammad (Iran)'s review of ژاک قضا و قدری و اربابش

ماهی ها

انگار کن دو تا ماهی که از آب بیرون افتاده باشند و هی دُم بزنند و از بی آبی به حال مرگ افتاده باشند. دسته ای زنبور را تصور کن که افتاده باشندبه جان این دوتا ماهی که دارند جان می دهند. هی نیش می زنند به جان بی جان آن دو موجودی که هی بالا و پایین می پرند و دنبال آب می گردند که بتوانند آرام بگیرند.

دوتا پاهام بیقرارند. دوتا ماهی اند بیرون افتاده از آب. هزار هزار زنبور دور و برشان وز وز می کنند و هی نیش فرو می کنند در عمق استخوان هاشان.پاها را پنج سانت، ده سانت، بلند می کنم و می کوبم روی تشک، روی زمین، انگار که خواسته باشم زنبورها را از ماهی ها دور کنم. نمی روند. نه زنبورها می روند نه ماهی ها.

دوتا ماهی اند بیرون افتاده از آب. هی بلندشان می کنم. می کوبم روی زمین. هی دُم می زنند برای رسیدن به آب و نفس راحت کشیدن.

درد سه حرف است اما هزار هزار کلمه سنگینی می کند به جانم.

خواب را ، خوراک را، بیداری را، نشست و برخاست را زهر کرده اند.زهر هلاهل.

رودین


رودین جوان سخنور و جذابی ست که با حرف زدن از فلسفه و چیستی پدیده هاتوجه دیگران را جلب می کند. زنان او را تحسین کرده و مردانی که رو را می شناسند زبان به انتقادش می گشایند. رودین با پول و سرمایه ی دیگران زندگی می کند و علیرغم ظاهر اجتماعی مقبولی که در برخورد اولیه برای مخاطب جلوه می کند، آدمی است عاطل و باطل و منفعل در تصمیم گیری عاطفی و اقتصادی و ...

- کتاب را صوتی شنیدم

-به صورت نمایشنامه تنظیم شده بود


رودین

ایوان تورگنیف

نشرماهی


بخش هایی از کتاب:
آلکساندرا پاولوونا، باید عرض کنم که هیچ‌چیز بدتر و بیزارکننده‌تر از این نیست که خوشبختی دیر به دست آدم بیاید. این خوشبختی نمی‌تواند شما را راضی کند، ولی از یک حق محرومتان می‌کند، از گران‌بهاترین حق که همان دشنام‌دادن و نفرین‌کردن تقدیر است. بله خانم، خوشبختیِ دیررس بسیار تلخ و ناراحت‌کننده است.



نفی کامل همه‌چیز فایده‌ای ندارد. می‌دانید، وقتی شما منکر همه‌چیز شدید، به‌زودی به‌عنوان یک آدم عاقل شهرت پیدا می‌کنید. نیرنگ خوبی است. مردم ساده‌لوح فوراً نتیجه می‌گیرند که شما از آن چیزی که انکار می‌کنید برتر هستید؛ ولی اغلب این امر صحیح نیست.  اولاً شما ممکن است در هر چیزی عیبی پیدا کنید. در ثانی اگر حقیقت را هم بگویید برای خودتان بدتر است، زیرا وقتی عقل شما صرفاً گرفتار نفی‌کردن باشد فقیر می‌شود و می‌خشکد. در عین اینکه احساس خودخواهی خود را ارضا می‌کنید، از  لذت واقعی تعمق و اندیشه محروم می‌شوید. زندگی –ماهیت زندگی- از اندیشه‌ی ناچیز و سودایی شما می‌گریزد و کار شما به اینجا می‌کشد که عوعو کنید و مردم را بخندانید. حق نکوهش و مذمت فقط از آن کسی است که زندگی را دوست دارد.




او هم درد پیگاسوف را دارد. میل دارد برجسته باشد. منکر همه‌چیز است و پایبند آداب و رسوم نیست. این‌ها همه از خودپرستی و خودخواهی زیاد و حقیقت و عشق کم سرچشمه می‌گیرد. بالاخره این هم برای خودش یک نوع منطق است که انسان نقاب بی‌قیدی و تنبلی به صورت خود بزند که شاید دیگران فکر کنند: این آدم استعدادهای زیادی را در خود تباه کرده است! اما اگر خوب نگاه کنید می‌بینید که اصلاً استعدادی وجود ندارد.


کتاب رودین اثر ایوان تورگنیف | ایران کتاب

ینصرنی

مدرسه تموم شد. چلنج و چالش و تنش و تپش و همه ی امور ِ  ِش  دار من با این نوجوان نوشکفته، در حال اوج گرفتن و جهنمی شدن می باشد.

یادش رفت

یه مصاحبه ی رادیویی برای شبکه استانی ازم گرفتن. بعد چندروز قبل تهیه کننده ی برنامه پیام داد:

ای وای..برنامه جمعه پخش شده. یادم رفت بهت بگم.


یعنی نمیدونه من پرپر می زنم برای شنیدنش.نمیدونه من خودشیفته ام و می خوام صدمو بشنوم. اصلا نمیدونه من می خواستم به همه بگم که بشنون و پز بدم؟ چه مملکتیه آخه؟ بعد  باز میگن بیا رای بده.

حرفه ای کی بودی تو

خدای من...

طرف میگه روی جلد عکس فلان جانور باشه  اه اه و پیف پیف به اون کتاب.

اگه قتل فجیع با ریختن دل و روده کف کتاب نباشه   اه اه و پیف پیف به اون کتاب .

اگه همه آدمهای کتاب توی همون صفحه ی اول نیان اه اه و پیف پیف به اون کتاب .

اگه نشرفلان چاپ کرده باشه اه اه و پیف پیف به اون کتاب.

اگه تعداد صفحاتش از فلان قدر کمتر باشه اه اه و پیف پیف به اون کتاب.

اگه اسمش فلان طور باشه اه اه و پیف پیف به اون کتاب.


من نمیدونم چرا هنوز موندم اونجا؟