شاید اولین باریه که معنی تسلیم و رضایت رو در مواجهه با مرگ تجربه می کنم
از طرفی پر از غصه ام که اینقدر سختی کشید و زندگیش سخت شد
از طرفی انگار الان دیگه خیالم راحته که دیگه کسی نمی تونه اذیتش کنه. الان دیگه راحت راحت راحت خوابیده تا ابد.
و جالبه که پسرک از وقتی از تدفین اومدیم بارها گفت هم حس می کنم خوشحالین هم خیلی زیاد غمگینین. طوری که من اسم حالت تونو نمیدونم چیه.
جمعه برای ص خونه جدید گرفتیم. آقای مبلی بشدت مخالف بود. از پارسال مخالف بود. می گفت همینجا خوبه. خونه بشدت نم داشت. دستشویی بیرون بود. حمام تمیز نبود. یک خونه ویلایی فرسوده که گرما و سرماش بخاطر ساخت قدیمی و نامناسبش به سختی تامین می شد.
مبلی در آخرین مقاومتها گفت: پس من خودم یه خونه می خرم. صد تومن کم دارم. تو بهم بده که بخرم. بعد میدم خواهرم ساکنش بشه. کرایه هم به خودم بدین. بجای اینکه به صاحبخونه بدین. بنا بود اگه پول پیش خونه ص کم بیاد ما مقداریش رو تامین کنیم. که بهانه از مبلی گرفته بشه و هی نگه با این پول خونه پیدا نمیشه. حالا مبلی می خواست چندبرابرش رو بگیره برای خودش خونه بخره.
چندتا خونه ی اجاره ای دیدیم و یکی رو قرارداد بستیم که تا هفته بعد اسباب کشی کنیم.همونجا مبلی به ماها تغیر و خشم کرد که: می خواستم خونه بخرم. نذاشتین.
جمعه شب نوبت مبلی بود بره پیش ص بمونه. دیروز ، شنبه ظهر پرستار زنگ زد گفت حال ص خوب نیست. فکر کنم سکته کرده. سریع رفتیم . سراغ دکتر در منزل رفتم. دکتر ازم شرح حال گرفت و گفت سکته ست. اومدن من فایده ای نداره. آمبولانس بیاد ببره ش بیمارستان. اومد. بردیمش. بستری شدنش چندساعت طول کشید.الان تماس گرفتم با سی سی یو. گفتن از شش صبح دارن سی پی ارش می کنن و حالش وخیمه. شک ندارم مبلی دوشب قبل که رفته پیشش بمونه باهاش جر و بحث کرده و داد و هوار راه انداخته و توهین و ... و دوباره باعث سکته ش شده.سری قبل هم که ص رو نیمه جون پیدا کردیم و دیگه مرتب سراغش رفتیم و زنده ش کردیم؛ همین کار رو باهاش کرده بود.سکته کرده بود و سه روز افتاده بود گوشه ی خونه.بعد از سه روز رفته بود سراغش ببینه نمرده هنوز. زنگ زده بود به برادرزاده هاش.گفته بود فلانی داره می میره. بیایین آماده باشیم برای کفن و دفن.
این بار ص جون سالم در نمی بره. خیلی ضعیف تر شده.
جونم دردمنده. روحم زخمیه. کاش تمام بشم. کاش دیگه با این هیولاها ربرو نشم.
من صورت مرگ را می شناسم. مثل برگ درخت که بادبرگریز پاییز را.
من صدای مرگ را می شنوم. مثل تن درخت که انجماد شیره ی آوندهای چوبی در زمستان را.
من بوی مرگ را حس می کنم. مثل تجمع برگهای افتاده ی پوسیده ، کف نمناک خیابان را.
شناسای مرگ شده ام. از روی تجربه؟ از روی حس ششم؟ معلومم نیست. اما می شناسمش.
ص داره می ره.
مرد صاحبِ خانه قیمت را بالا گفته بود. نمی فهمیدم چقدر، اما متوجه شده بودم آنقدر هست که بابا را کفری کند.
-ایمون ندارن اینا. نمی گن ما هم آدمیم. همنوعیم. بشر نیستن به والله. من اینقدر بدم پای کرایه خونه، شکم زن و بچه رو با چی سیر کنم؟
-منصوره گفت اگه خونه جور نشد بریم دهکده المپیک.بیا بریم.اصلا از اولش هم وقت تلف کردن بود. نباید می اومدیم اینجا.
-فکر کردی اونجا جای زندگی کردن توئه؟فکر کردی از خونه ویلایی شرکت نفت می تونی بری توی آلونک های قوطی کبریتی زندگی کنی؟ فکر کردی اونجا چه خبره؟می دونی 200-300 تا خانوار چپیدن توی هم، نمی شه نفس کشید؟ یه چیزی از منصوره شنیدی، فکر کردی خبریه! اگه اونجا جای رفتن بود که اینقدر در به در دنبال خونه اجاره ای نبودم من!
-سخت نگیر مرد. موقته .همیشگی که نیست.
-موقت! موقت! از کجا معلوم که این موقت سه چهارسال نشه؟ می تونی تحمل کنی سه سال یا چهارسال با 100 نفر هم نفس باشی؟ توی راهروهای تنگ و تاریک مجتمع های آپارتمانی تنه به تنه ی هر کس و ناکسی بشی؟
-اینطوری نگو. اونا هم همشهری های خودمونن. تو اینطوری بگی پشت سرشون ، این تهرانی ها چه بگن؟
-بالاخره توی همونا هم همه جور آدمی هست. من می خوام خونه بگیرم براتون. خونه! نه اتاق!
مرد صاحب خانه قیمت را پایین نمی آورد.باباچند جای دیگر هم رفت. ما مدرسه نمی رفتیم. مثل جوجه های خیس باران خورده به مامان چسبیده بودیم و هرجا می رفت عقب سرش می رفتیم. مسافرخانه بوی بدی می داد. بوی سیگار ، بوی دستشویی ، بوی عرق، بوی خنکی.
-حالا اینجا وضعمون خیلی خوبه؟ خوبه که بخوام این دخترا رو حموم ببرم، مردهای گردن کلفت با زیرپیراهن و پیژامه توی راهروهای مسافرخونه رژه برن؟این از مجتمع بهتره؟
-موقته جانم! تحمل کن تا من خونه گیرم بیاد.
-اگه یی موقته، خو او هم موقته. منتهی اونجا دیگه خیالم راحته که روی پیک نیک خودم غذا بار میذارم.روی بالش و تشک خودم می خوابم.
روزها بابا بیرون می زد و شب دست خالی بر می گشت. مردم تهران به جنگزده ها خانه اجاره نمی دادند.آنقدر بالا می گفتند که طرف را پشیمان کنند.فردای شبی که صدای ترکیدن بمب ها را از جایی نزدیک مسافرخانه شنیدیم، کسی برای بابا پیغام گذاشته بود.به صاحب مسافرخانه سپرده بود که بابا به یک شماره تلفن زنگ بزند. بابا زنگ زد. مرد پشت تلفن صاحب یکی از همان خانه ها بود.
-التماس می کرد.اصلا باورت نمیشه.التماس می کردکم مونده بود گریه ش دربیاد.می گفت می فروشم. نصف قیمت می فروشم. یک سوم می فروشم. بیا برش دار.هرچی میدی بیا ازم بخرش. هرچه می گفتم (قصد خرید ندارم، خرید اصلا عاقلانه نیست.ما امید برگشتن به شهرمونو داریم) به گوشش نمی رفت . هی می گفت بیا بخر.بنده ی خدا ترسیده بود از بمباران دیشب. اسباب و اثاث جمع کرده بود تا بره شهرستان. خونه رومی خواد بفروشه و بره که بره.فهمیده بود خونه ش چشم مونه گرفته بود،می گفت بیا ازم بخر.خلاصه که هرچه کردم به اجاره راضیش کنم، حرفش یک کلام بود. می گفت بیا بخر. حالا چند روز بگذره بلکه راضی شد کرایه بده خونه شو. خدا بزرگه!
رقصیدن نهنگ ها در مینی بوس
پروانه سراوانی
انتشارات هیلا
گروه انتشاراتی ققنوس

توی اون روزایی که می گفت از شوهرش براش خبر بیارم و مطمئنش کنم که سلامته، برای این که ذهنش از اون استرس و نگرانی منحرف بشه، به حرف گرفته بودمش. گفته بودم اسفند تازه دیدی؟ چیدی؟ خشک کردی؟ گفته بود آره. گفته بودم از توی زمین های بیابونی نزدیک شاهرود دونه های اسفند چیدیم و خشک کردم. گفته بود باید چوب ها رو هم جمع می کردی. چوب هاش هم بوی خوش میده. گفته بودم می خوای برات اسفند تازه بیارم؟ گفته بود آره. دلم می خواد.
یادم رفته بود. چندبار دیگه هم رفتم دیدمش. آخرین بار پرستار گفت ص به آقای مبلی گفته پری قراره برام اسفند بیاره.
و من خجالت کشیدم که چشم انتظار گداشتمش برای چند تا دونه اسفند.
من فکر می کنم خیلی باهوشم که با تغییر موضوع صحبت می خوام حواسش رو پرت کنم و نگرانیش رو کم کنم. اون روز بهش گفتم تا حالا غوره ریختی توی غذا؟ می خواستم وقتی گفت آره، ادامه بدم: من هم بریزم؟ خوب میشه؟ آبغوره بهتره یا غوره؟ برای چی خوبه؟
با حالتِ ( نمی تونی منو گول بزنی) چشمهاش رو برگردوند و یک کلام گفت: نخیر. نریختم!!!!
آهنگساز، محقق موسیقی و سازشناس نیویورکی ی که سازهای بومی بدوی را استادانه می شناسد و گاه به شیطنت سازهای جعلی می سازد و کسی برایش آن را به شکل و رنگ زیرخاکی و عتیقه درمی آورد و می فروشد، به درخواست موزه داری در پی یافتن سازهای بومی وارد جهان دور از هیاهوی مدرنتیه ی سرخپوستان امریکای جنوبی می شود و در سفری پرهیجان نگاه هستی شناختی خود را به خواننده منتقل می نماید.
آداب و رسوم مردمانی که با تبر سنگی سینه ی شکار را می شکافند، بارانهای موسمی زاد و ولدشان را بعلت خانه نشینی افزایش می دهد، به اقتضای جوانی و نیرومندی زن یا مرد می طلبند و شرمنده ی غریزه نمی شوند جذابیتهای آشکار و پنهانی برای سازشناس پرنخوت و خودپرست دارد. طبیعت گرایی و دوری از تمدن و بکر بودن زندگی سرخپوستها، او را تحت تاثیر قرار داده اما برای سیزیف فرجامی جز تکرار بیهودگی نیست. پس او نیز با اینکه قصد دارد بعد از چند روز با چند بند کاغذ و چند لیتر جوهر به قبیله برگردد، زن تو را گم کرده و از دست می دهد و با زنان نمایش گر و اغوا گر خویش ذهنیت کمال گرای خویش را تسکین می دهد.
زنان بعنوان یکی از مظاهر طبیعت برای مردسازشناس، ماهیتی کاربردی و قابل بهره وری دارند.مهم نیست که در پپمان ازدواج کسی است و با کس دیگری به سفر می رود و در بین راه همان کس دوم را نیز با نفر سوم تعویض می کند. همانطور که با باران سیل آسا می شود دوش گرفت و سرکیف آمد، آدمها را نیز وسیله و ابزار می داند و از آنها کام می جوید.
ردِ گم
آله خو کارپانتیه
نشرچشمه
-زبان شاعرانه ی متن از جذابیت های این کتاب است.
-اوصاف طبیعت با تعابیر استعاری، ویژگی مهم نثر نویسنده است که مترجم از پس آن برآمده .اگر چه در جای جای داستان به سمت سخت خوانی و دشوارفهمی رفته اما در کل از جاذبه ی زبان ادبی نویسنده نکاسته.
-داستان مصداق عینی گل و خار به هم آراسته اند است. شخصیت راوی بطور موازی صاحب دانش و درک بالایی از موسیقی و تشخیص آن در عناصر زبیعت است و به هر پدیده ای به دید هنری می نگرد و در عین حال نخوت و غروری بیمارگونه نسبت به آدمها دارد .
-کتاب را در فضایی پرهیجان و شیوه ای متفاوت در گروه همخوانی دچار خواندم.

مامان شماره5 رو کی یادشه؟؟؟( برای یادآوریش برید به آرشیو سال 97و 98.مخصوصا اردیبهشت 98)
امان امان امان....
یکی از عذاب های الهی اینه که من باید تا دانشگاه رفتن پسرک هم این شماره 5 رو تحمل کنم.
دبیر ریاضی امسال خوب با بچه ها تا نکرد.تعداد اعتراض های اولیا و دانش آموزها در ترم اول و دوم نشون داد که برخوردش رو نپسنیدیدن.به کسی فرصت سوال و پرسیدن اشکالات نمیداد. با تذکر مدیر کمی نرمش نشون داد و اجازه داد سوال ها رو مطرح کنن. ولی همونم از دماغ بچه ها درآورد.مثلا وقتی کسی میپرسید فلان مبحث رو خوب نفهمیدم با توهین می گفت ...خیلی مزاحمت ایجاد می کنی. یا به درک که یاد نگرفتین. و ...
دیشب متوجه شدیم برای سال بعد هم ایشون رو زیارت مجازی می کنیم.در حالیکه روال مدرسه اینه که هفتم ها رو یه دبیر. هشتم ها رو دبیر دیگر و الی آخر درس میده.
توی گروه مادرها گفته شد اگه معترضید زودتر اعلام کنید تا ایشون فیکس نشدن.
شماره 5 گفت:نه تنها راضی ام بلکه خیلی هم استاد و نابغه هستن و عالی عمل کردن.بقیه اومدن به اعتراض ولی شماره 5 همچنان راضی بود.توجیهش برای مخالفت این بود:
یکی از دبیرها که به کارهای فضای مجازی آشنایی نداشت، از بچه ها کمک گرفت و لیست کردن و حضور و غیاب و ... رو سپرد به بچه ها. هیچ کس هم اعتراض نکرد. حالا چرا به دبیر ریاضی اعتراض می کنید.
انگار گفته باشی، بهار اومد گلها دونه دونه واشد، چرا به قطع برق اعتراض می کنید!!
توی راه به آقای همسر گفتم( یعنی یادش مونده؟ بعید می دونم.یادش نیست).
ص رو که دیدم گفت( چه خبر؟).چندبار لابلای حرفها همین رو پرسید و من هی گفتم( هیچی..هوا گرمه. برق قطع میشه. آب قطع میشه).باز گفت چه خبر؟
فهمیدم ته نگاهش خبراییه.خودم رو زدم به ندیدن. گفت( از فلانی خبر گرفتی برام؟)
چندروز قبل بهش قول دادم براش خبر می گیرم و خیالش رو راحت می کنم که همسرش سلامته.
وا رفتم توی خودم. دلم آشوب شد. چی باید می گفتم الان؟
گفتم(مگه نیومد خونه؟) گفت (نه) گفتم( چرا.اومده. یادت رفته) گفت(نه نیومده)
چشماش نم برداشت باز.رنجیدگی بود توی نگاهش .خجالت کشیدم.مردم از خجالت.چطوری باید آرومش می کردم؟
رو کرد به آقای همسر.گفت( تو راستش رو به من بگو. فلانی کجاست ؟).
اشک دوید پشت چشمم.چطوری می شد راستش رو بهش گفت.چطوری می شد بهش گفت کلی آدم توی این سال ها رفته که رفتن؟ رفتن که نیان؟ رفتن که نباشن. چطوری می شد بهش گفت؟
خب این هم از کتاب جدید
رقصیدن نهنگ ها در مینی بوس
پروانه سراوانی
انتشارات هیلا
گروه انتشاراتی ققنوس
امیدوارم بخونید و دوست داشته باشین و در موردش با من حرف بزنین.
