اینکه رضا و بابا توی یک روز بروند، از آن چیزهایی بود که جگرم را خیلی سوزاند. رضا بیست و شش سال قبل و بابا ، دوماه قبل. یازده مرداد . رضا دوازده مرداد رفت به خانه ی سنگی اش . یک روز را توی راه بودیم. از اهواز تا گنبد .
امروز دوماه شد. دوماه!
دارم در موردش حرف می زنم، اما هنوز باورم نشده که دیگر نیست. هنوز دلم خیالاتی ست که چندوقت دیگر می روم گنبد و مامان و بابا را می بینم. هنوز نمی توانم قبول کنم که خانه خالی ست.
صبح همان روز رضا توی خواب یکی از خواهرها آمده بود ، کنارش زنی میان سال ایستاده بود. رضا زن را نشان داده بود. گفته بود : این مادر باباست. اومدیم پیشش که نترسه. دارم می برمش پیش خودم . حواسم بهش هست.
وقت دیگری بود اگر ، کلی به این خوابها می خندیدم. اما آن روز فقط سوختم و فریاد کشیدم. فقط آتش گرفتم و ناله کردم.
قرار بود پسرها را هم مثل همیشه با خودش ببرد، اما وقتی دوستش برای هماهنگی زنگ زد ، درست همان ساعات پسرک کلاس زبان داشت، پسرجان هم جایی دیگر گرفتار بود.مگر می شد از آب بازی گذشت؟ مسلما نه!
-خودم برم دیگه. بلکه پادردم بهتر بشه. فلانی هم کمرش گرفته برای همین گفت الان بریم. ما رفتیم...خداحافظ!
با دوست جانش رفت استخر. من پسرک را بردم کلاس و خودم هم دنبالش رفتم.پسرجان یکساعت بعد رسید خانه.
فردا صبح ایشان شاد و شنگول و حبه ی انگور، آمد سرمیز صبحانه و سرخوش و شادان از آب بازی دیشب، بلند و پرانرژی سلام کرد و گفت:
-چططططوری تو؟ ( " ط " را همین قدر سرحال کشید)
کسل و بی حوصله از بدخوابی های این چند وقته گفتم:
-شمابهتری.
-چرا بی حالی اینقدر؟
-والله شمایی که استخر فرح در انتظارت! ما که با این زانو درد و این پله ها، کلی راه رفتیم و برگشتیم، دیگه حالی به آدم می مونه؟ نه والله!
غش غش خنده فرمودند!
دوست عزیزی زنگ زد و جویای احوال شد. گفت خوابم را دیده. خوابی پر از گل و گلدان و سبزه و گیاه های خوش آب و رنگ و قشنگ. عاشق خوابش شدم.
گفت خواب دیدم اشک شوق می ریختی. رفته بودی مجلس و می گفتی به آرزوم رسیدم، بالاخره وارد مجلس شدم.
فکر کردم مجلس روضه را می گوید.اما منظورش مجلس شورای اسلامی بود . یعنی پارلمان !!![]()
آقای همسر بعد از شنیدن نقل آن خواب گفت:
-نه اینکه من می گذارم تو بری مجلس!!!!!!!!!!!!!
*
جریان خواب را بعدتر برای پسرها تعریف کردم. دوباره آقای همسر درآمد که:
-نه اینکه من می گذارم تو بری مجلس!!!!!!!!!!!!!!!!!
*
علامت های تعجب از جانب من است. وگرنه ایشان همچین شکلکی در ذهنش بوده احتمالا ـــــــــــــــــــــــــ>![]()

*
آقا به خواب آدم چیکار دارین خب؟
اصلا به خواب مردم چیکار دارین؟
اصلا به مجلسم چیکار دارین؟
اصلا مجلس رفتنم مال خودم بود توی خواب... چی کار دارین خب؟
والله !
حکومت مرکزی شوروی ، تعاونی های کشاورزی ِ مردمی به نام کالخوز را ایجاد می کند تا کشاورزی را مکانیزه کنند و بر میزان کشت و برداشت نظارت داشته باشند و محصول را آنچنان که خود صلاح می دانند در کشور تقسیم کنند . خرده ملاکان و کشاورزان مخالف این سیاست بودند زیرا دسترسی آنها به محصولات شخصی شان تقریبا قطع گشته و همه چیز تحت نظارت ذره بینی حکومت مرکزی انجام می شد . کالخوز تمام احشام و حیوانات و آذوغه و وسایل و ابزار کشاورزی را مصادره می کرد و با صلاحدید خود، ار آن استفاده می نمود. کار به درگیری مسلحانه بین ارتش سرخ شوروی و کشاورزان بی دفاع کشید و پاسخ هر مخالفتی ، ولو اندک، گلوله بود.
در ابتدای دهه ی سی میلادی، مرتضی شوهر زلیخا نیز به همین روش کشته می شود و زلیخای بشدت وابسته و معتقد به خرافات را بعنوان بازماندگان کولاک های یاغی به سیبری تبعید می کنند . در سفری شش ماهه با قطار، از قازان تا سیبری ، زلیخا مات و مبهوت ، به اتفاقات پیرامونش خیره می شود و همچنان منفعل ، از انجام هر واکنشی سرباز می زند. او حتی در فرار آسان و غافلگیرانه ی همسفرانش از سقف واگن حمل حیواناتِ قطار شرکت نمی کند و سرنوشت محتومِ تبعید را پذیراست . تا پیش از این زلیخا برای ارواح جنگل و قبرستان و ... احترام زیادی قائل است و برای پیشگیری از خشم آنها مدام صدقه می دهد. مطمئن است که خوابهای عفریته قدرت پیشگویی دارند و مرگش حتمی ست . بی اعتراض یا حرفی، کارهای شاقّ مزرعه و خانه را انجام می دهد و در برابر بدطینتی های عفریته و خشم و کتک کاری مرتضی سر تسلیم فرود می آورد چرا که این را سرنوشت و سزای خودش می داند. او سه دختر نوزاد از دست داده و مستحق این بدرفتاری هاست زیرا به گفته ی عفریته توانایی پسر زاییدن ندارد و حتی دخترانش نیز زنده نمانده اند.
در سفر با قطار عواطف بشر دوستانه ی زلیخا به غلیان در می آید و از کودک و پرفسور پیر مراقبت می کند. البته که این کاری مالوف با ذات اوست.
در نهایت پس از آمار بالای مرگ و میر بین تبعیدی ها بر اثر ذات الریه یا غرق شدن کشتی، با رسیدن به تایگا، از حدود پانصد تن فقط بیست و نه نفر زنده مانده اند که با به دنیا آمدن نوزادی که زلیخا در روز آخر زندگی مرتضی از او بار گرفته ، به سی نفر می رسند. تابستان سیبری رو به پایان است و ایگناتوف مامور مراقب این بیست و نه نفر، دستور به ساخت خانه ای زیرزمینی می دهد. تبعیدی ها مجموعه ای از کولاک های دهاتی و ثروتمندان آفتاب مهتاب ندیده اند اما همه در کنار هم ناچارند زمین را بکنند تا به عمق مورد نظر برسند. تا رسیدن بهار با گوشت اندک شکار و جوشانده ی پوست درختان سر می کنند و پس از آن گروه جدید تبعیدی ها سر می رسند و ساخت اردوگاهی برای کار و زندگی دستجمعی شروع می شود.
طی شانزده سال تبعید، زلیخا از زنی وابسته و درگیر خرافات ، به انسانی مستقل که فرزندش را بزرگ می کند و از راه شکار و کار در درمانگاه زندگی اش را می گذراند، تبدیل می شود. ایگناتوف که قاتل مرتضی ست، در همان دوره ی کوتاه زندگی زیرزمینی یاد می گیرد که فرای قوانین ارتش سرخ و آقا بالاسری برای تبعیدی ها، به فکر تامین غذا و جای گرم همگانی باشد و در پایان با قطعیت، آزادی را بعنوان حق مسلم انسانی به یوسف ببخشد . پروفسور لیبه در جریان شورش های دانشجویی درنابینایی و ناشنوایی عمدی فرورفته و به اتفاقات پیرامونش توجه نشان نمی دهد اما با به دنیا آوردن یوسف، پسر زلیخا، حصار محکم اطراف خودش را می شکند و طبابت و درمانگری را از سر می گیرد .
هرکدام تبعیدی ها از دهاتی تا شهری، از مجرم تا هنرمند، دگرگونی خاص خود را در جریان سالهای دشوار زندگی در تایگا از سر می گذرانند. این کتاب بازتاب بی عدالتی و ظلمی ست که حکومت مرکزی به آنها روا داشت در پوشش عدالت و تقسیم اموال بین تمام مردم کشور ، آنها را از ابتدایی ترین حقوق انسانی از جمله غذا و بهداشت و تحصیل ، محروم کرد و حتی بعد از ده سال آنها را برای حضور در میدان جنگ با آلمانی ها فراخواند .
زلیخا چشم هایش را باز می کند
گوزل یاخینا
انتشارات نیلوفر
-آنقدر جذاب و گیرا که بشود یک نفس آن را خواند. گرچه با تالمات روحی ام نشد که بی وقفه بخوانمش .
-با اینکه زلیخا خرافه های مذهب را کنار می گذارد ( به گفته ی ایزابل گناه در تایگا از نوع دیگری ست) اما بعد از ده سال ، با پاسخ دادن به خواهش های ایگناتوف، هنوز درگیر گناه و نزول مجازات از آسمان است . آموزه های مادرش و هشدارهای عفریته (مادرشوهرش) ، همچنان زنجیر دست و پای اوست .
-بابا می گفت نوکر صفتی ذاتی ست. بعضی ها ذاتا نوکر صفت اند، حتی اگر در بالاترین مقام اجتماعی باشند. قبولش داشتم و در این قصه نیز بسیارها از آن دیدم .
-راز درگیری ام با کتابهایی آمیخته با تاریخ و سیاست که طی این یکی دوسال مدام سر راهم قرار می گیرد ، چیست؟ نمی دانم ! به خودم تسکین می دهم که از جایی از آن بالاها می خواهند آرامت کنند که تاریخ آشفتگی ها و ستمگری ها را بخوانی و بدانی که تاریخ تکراری مداوم است، با آدمهای مختلف و در مختصات جغرافیایی گوناگون . که قدرت فرمولی یگانه دارد و در ادوار و اعصار پس و پیش ، اجرا می شود و دستی قوی تر از اراده ی ملت ها ، این چرخه را هدایت می کند .
پشت سر هم کتاب می خوانم که ذهنم خالی شود از چیزهایی که دیدم . پشت سر هم کتاب می خوانم. اما کتاب هه هم بی ر حمند.بی رحم و بی انصاف .
*
توی مطب دکتر منتظر نشسته ام. می دانستم کمِ کم دوساعت باید منتظر باشم. کتابِ یکی از هنرجوهای کارگاه داستان نویسی را با خودم برده بودم که بخوانم. رسید به جایی که پدر قصه، ناگهان و ناغافل از دنیا رفت. تشریح صحنه های دیدن تن بی جانش و مناسک تدفین و ...
خودم را دیدم. ویران نشسته پای تختش . آوار نشسته لبه ی سکوی سیمانی ردیف 97 . سرم ، دلم، روحم...
*
توی مطب دکتر نشستم منتظر . می دانستم کمِ کم یک ساعت باید منتظر بنشینم. مجموعه داستانی که توی نمایشگاه با پیشنهاد نویسنده ی کتاب گرفته بودم، همراهم بود. اولین داستان در مورد مامانی بود که دیگر نبود. یا شاید خودش بود و بچه اش نبود. سوز داشت. گداز داشت . غصه داشت . کتاب را بستم. نه... الان وقتش نبود. هنوز وقتش نبود که بخواهم ماتم خوانی کنم.
*
از کتابخانه کتابی امانت گرفتم که از نشر محبوب و مورد اعتمادم است. صفحه ی اول تدفین یا ختم پدر است . دختر نشسته به مرور پدر . طوری که روی تخت پیدایش کرده. ای خدا... این همه تخت از کجا می آید پیش چشمم؟ چطور قطر آن حیاط کوچک را فراموش کنم؟ چطور چشم های آبی را فراموش کنم؟ چطور ... چطور...چطور؟
دوست ندارم در موردش حرف بزنم. آنقدر برای همه تعریفش کرده ام که تمامش را از برم. چطور فراموش شان کنم؟
*
از گریه کردن نمی ترسم. از سنگین شدن سینه ام نمی ترسم. از سکته کردن نمی ترسم. از ...
از یادآوری چیزهایی که دیدم می ترسم. چطور دیدم و نمردم؟ چطور تاب آوردم؟
شماها... چطور تاب آورده اید؟ چطور بلد شدید تاب آوردن را؟
تو که غصه می دهی، صبر را هم همینطوری یلخی ببخش خب!
*
بافتنی ببافم که دستم مشغول باشد؟ آره قصدش را کرده ام. می خواهم یک پتوی بزرگ ببافم که حالاحالاها تمام نشود. حالاحالاها تمام نمی شود این غصه . دستهام ..لعنت بهشان که یاری نمی دهند. پاهام چقدر درد می کنند این چند وقته . از کی؟ از همان روزهای داغ و گرم مرداد. از همان روزهای سیاه.
*
اهل تلفن نیستم. گفتگوی دراز تلفنی بدترین چیزی ست که بشود بهش فکر کرد. از تلفن بدم می آید. خیلی بدم می آید. دوست ندارم هیچ تلفنی را جواب بدهم. پشت هیچ تلفنی خبر خوبی نیست.
*
چندتا ستاره بزنم و چندتا بند بنویسم که اشکها تمام شوند؟
*
اسمش افسردگی ست...؟
نه...
اسمش مردگی ست!
این هم یک دقیقه و چند ثانیه معرفی پرتقال جان 
اینجــــــــــــــــــــــــــــــــــا ببینید
باز هم سپاس از دوست عزیزی که لینک و خبر برنامه رو برام فرستاد.

معرفی پرتقال خونی در برنامه ی ( همیشه خونه/ همیشه خونه یکشنبه 1 مهرماه 97)
دقیقه ی 29 به بعد را اینــــــــــــــــــ جا ببینید.
این لینک هدیه ای ست از جانب یکی از دوستان خواننده ی وبلاگ.
ممنونم دوست عزیز


ساعت 12 شب سایت سنجش را باز کردیم و شاهکار بی بدیل پسرجان را مشاهد ه نمودیم. فردا از صبح تا شب که راه افتادیم، تلفن دستم بود و از مامان و خواهرها ، هی خبر می گرفتم و هی گریه می کردم. یکی از آشناها زنگ زد که خبر پسرجان را بگیرد و گرفتگی صدایم را ناراحتی ز رتبه ی پسرجان تشخیص داد و کلی نصیحت کرد به آرامش و اینها . از حوصله ام خارج بود که بخواهم در مورد غصه ام و بابا حرف بزنم.
توی جاده که افتادیم، بی اراده گریه می کردم. بی صدا . ترس داشت می کشت مرا .
پسرک برای شکار گریه هایم خیلی تیز است. فورا خزید پشت صندلی ام و شانه هام را مالش داد. دست گذاشتم روی دست کوچکش . سرش را نزدیک کرد به پشت گردنی صندلی ماشین و گفت:
-واقعا برات ناراحتم. می دونم حتی تحمل یکی از این غم هایی که تو الان داری ، کار خیلی سختیه. اما تو مجبوری دو تا غم بزرگ رو تحمل کنی. واقعا برات متاسفم. برات ناراحتم. حتی یکی از این غم ها آدم رو عصبانی و غصه دار می کنه. اما تو دوتا غم داری. یکی غصه ی مریضی بابابزرگ که خیلی بزرگ و سخته، یکی هم غصه ی رتبه ی نیما که مطمئنم این غمت از همه ی غصه های دنیا بزرگتره و هیچ کسی نمی تونه تحملش کنه.اما تو داری دو تا غصه رو با هم تحمل می کنی!واقعا کار سختی می کنی!
پسرک بلد بود یا نه، انتخاب کلماتش عمدی و عاقلانه بود یا نه ، در میانه ی اشک و غم ، مرا خنداند.
سیستم عصبی و روانی ام در جواب : ( انشالله فقط سیاه عزای امام حسین رو بپوشی) ، غیر از اشک ناغافلی که مثل سیل می جوشد، واکنش دیگری ندارد.
دختر شیرینی فروشی که سالهاست ما را می شناسد، بعد از گرفتن سفارش حلوا و خرمای آماده و میکادو ، گفت:
-سیاه پوشیدین! انشالله فقط سیاه عزای امام حسین بپوشین!
اشک سیلاب شد و جوشید.
دختر لباس فروشی که ممکن است حتی یکبار هم توی عمرم ندیده باشمش، گفت:
-این یکی بیشتر میاد بهت. اون یکی هم خوب بود. هر کدوم رو ببری قشنگن. تازه آوردیم این لباس سیاهاه رو.
بعد از پرداخت وجه ، گفت:
-انشالله فقط سیاه امام حسین رو بپوشی.
و اشک سیلاب شد و جوشید.
آغوش دختر شیرینی فروش و دختر لباس فروش ، غریب ترین همدردی عمرم بود.
دختر شیرینی فروش گفت:
-مال من شد پنج سال. با امسال پنج ساله که بابام رفته.
دختر لباس فروش گفت:
-باز خدا رو شکر کن که توی این سن از دست دادی. من نُه ساله بابا ندارم. دختر بچه بودم. خیلی سخت بود. اگه جای من تو بچگی بابات رو از دست می دادی چیکار می کردی پس؟