پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

سوال بیجا


آهای زمونه...

گردونه ت رو کی داره می چرخونه؟

آسیاب به نوبت


هفت هشت تا کتاب هست که خواندم و باید معرفی شوند.

روی هم تلنبار شده مطالب.

به ترتیبی که خوانده شده اند، معرفی شان خواهم کرد.

تا اینجا ( زلیخا چشم هایش را باز می کند)   و ( کودک44 )  در صدر جدول شگفت انگیز های ذهنم ایستاده اند.

روس زده شدم

راز


گردش کنار ساحل یک گروه یازده نفره در سال 1976 در خود رازهایی دارد که به سرنوشت پسرکی پنج ساله در سال 2015 گره می خورد .

مردی در انفجار معدن کشته می شود و همسرش با رویای مادری، به زندگی ادامه می دهد. دختری بی اطلاع از بارداری و علایمش ، ناغافل زایمان می کند و گره ی زندگی آدمهای اطرافش  را پررنگ تر می کند . مهاجرت به استرالیا و بازماندن در انگلستان دچار خشکسالی تابستانه، دو سوی ماجرایی ست که راز را شکل می دهد . نیاز به کلیه برای یک بیمار دیالیزیِ خردسال، بهانه ای ست برای رمزگشایی ماجراهای چهل ساله .

راز داستانی ست پر از هیجان و کشمکش . از آن کتابها که باید تمامش کنی تا بشود زمینش گذاشت . رفتار آدمهای (راز) ، مطابق فرهنگ و جامعه است . رفتن ها و ماندن ها، جای تعجب ندارد و برای همگان پذیرفته است . عشق های سرخورده و خیانت دیده و به کام رسیده، در موازات هم در زندگی آدم های داستان جاری ست و هرکدام فرجام مناسب خود را دارند .



راز

کاترین هیوز

نشرآموت

 


-آخرهای شهریور ماه برده بودمش تا توی راه گریه نکنم . دستم گرفتم و توی ماشین خواندم و خواندم و خواندم. گریه هم کردم.




مُرواری


دلم گرفته ز عالم

دلم گرفته ز عالم

دلم گرفته ز عالم

دلم گرفته ز عالم

دلم گرفته ز عالم

لبم نمی خندد!


یک کتاب خیلی قدیمی بود با عنوان (مروارید خاتون) ، آن وقتها سن و سالم کم بود. مروارید خاتون آن کتاب مظهر بدبختی و فلاکت و تمام کمی و کاستی های دنیا بود برایم. با اینکه حتی یادم نیست خلاصه ی یک خطی قصه چی بود، اما  اسم مروارید خاتون ، آن مظهر بی بدیل و بی مثال سردرگمی و پریشانی ، تا همین الان توی ذهنم هست.

این روزهای سخت و تلخ، مروارید خاتون وجودم ، چنبره زده روی روح و روانم. تلخ است. سخت است. زهر هلاهل است.

می دانم که می گذرد، مثل همه ی چیزهای گذشتنی. می دانم که سنگینی اش کمتر می شود، می دانم...می دانم...

اما حالم بهم می خورد از لب و لوچه ی آویزانم، از ابروهای گره خورده ام، از بی حوصلگی هایم برای بچه ها، از بغضی که تا خرخره پیش روی کرده اما نمی ترکد.

نه دلم جاده می خواهد، نه سفر، کتاب خواندن افراطی هم چاره ی دردم نشده.یک بند، بند شدن به تلویزیون هم کاری از پیش نبرده.

دوست دارم بخوابم. طولانی و بلند. روزهای متمادی. سالهای متمادی حتی.بیدار نشوم. کسی هم بیدارم نکند. حتی با صدای نعره های ترسناک.

وقتی چشم باز کنم که همه چیز تمام شده باشد. همه ی دنیا و آدم ها و ماشین ها و خانه ها و حساب های بانکی و دوربین های فیلمبرداری و  لقمه های غدایی که شمرده می شوند.

اما بیدارم. بیدارِ بیدار. بیدار تر از همیشه. با چشم هایی به غایت باز . کاش کور باشم. کاش کر باشم.

چه ابله است آدمی که با علم به جاری بودن فتنه ی عالم و آدم، باز هم خیال پردازی می کند برای تمام شدن این نکبت عظیم.

حال دلم خراب است. خراب!


به دوستی که قبلا می نوشت


سلام

به خواست خودتان ، پیامتان خصوصی ماند.

به آقایی که داستان سورئال نوشته بود گفتم وقتی بلدی به این خوبی بنویسی اینجا چکار می کنی؟ من قرار است چی یادت بدهم که خودت بلد نیستی؟

جواب داده بود: برای اینکه نوع نگاه و دیدم به هستی داستان نویسی عوض شود، آمده ام. از این نگاهی که الان دارم رضایت ندارم.

بعدها، باز هم برایمان داستان های خوبش را خواند.



و حالا شما:

اگر نوشتن ، دغدغه ی روح و روان تان است، هیچ مانع و دیواری را جدی نگیرید. شما برای حوزه و انجمن و ... نمی نویسید. برای خودتان می نویسید.پس تنش های رایج در این محافل را  ( که در همه جا هست، تهران و تمام ایران!! ) ، در مدت کوتاهی ، از سربگذرانید و فراموش کنید. این نوع روابط در همه جای این کشور گل و بلبل، مرسوم است. غصه نخورید که  فقط در محدوده ی جغرافیایی شما وجود دارد.

بنویسید و بنویسید و بنویسید. وقتش که رسید، خیال تان تخت شد که نوشته هاتان خواندنی شده اند، با ناشران، از طریق اینستاگرام یا سایت مربوط به انتشارات مورد نظرتان ارتباط بگیرید. مسلما از آنجا راهنمایی می شوید به تحویل اثر و مراحل بعدی که بررسی اثر و  جواب مثبت یا منفی  در مورد کارتان است . از جواب های منفی هم خسته نشوید.

همه ی ما جواب های منفی زیادی را تجربه کرده ایم.

قبول دارم که درگیری های ذهنی، آدم را خیلی عقب می اندازد و دل و دماغ نوشتن را  از بین می برد.اما بالاخره این دوره ی تلخ تمام می شود.خودتان هم برای تمام شدنش تلاش کنید.

موفق باشید و این بار  برایم پیام بگذارید با عنوان: ( کسی که هنوز هم می نویسد!)


مگر می شود قابیل، هابیل را کشته باشد


کتاب به سه بخش تقسیم شده. بخش اول داستان هایی مربوط به دیار هرات و قندهار و سبک زندگی مردمانش ، که پر است از لطیفه های زندگی اجتماعی و فرهنگی زنان و مردانش از نوع پوشش و زیورآلات تا مراسم و مهمانی هاشان . راوی این بخش اغلب کودکانی اند که ناظر و شاهد عمل و عکس العمل بزرگترها بوده اند و تاثیر آن را در در روح و روان شان در سالهای بعد می بینیم.

بخش دوم  حیرانی آدمهایی ست که نمی دانند کجای زندگی ایستاده اند و گیج بین تشخیص زمان و مکان و هویت ، در کلانتری، بیمارستان و خیابان های شهر ، محکومند به سرکردن با توهمات درونی شان . مثل نوجوانی که یک دنیا کلمه و آگاهی به نابالغی اش تزریق شده و فردای متفاوتی پیش راهش قرار گرفته .

بخش سوم سرگردانی آدم بزرگهاست که پای تدبیرشان برای جمع و جور کردن زندگی لنگ می زند و  به تصمیماتی که می گیرند، تمام و کمال ایمان ندارند .

کتاب در دسته ی مجموعه داستان  طبقه بندی شده، اما ارتباط بین داستان ها در بخش سوم ، تصویری از یک داستان مستقل را پیش روی خواننده می گذارد . گسست زمان در روایت این بخش ، شاید سردرگمی شخصیت های قصه ها را بیشتر القا می کند و بعد از پایان کتاب متوجه می شوی که می شود داستان های بخش سوم را از آخر به اول خواند .

 

مگر می شود قابیل، هابیل را کشته باشد

عالیه عطایی

انتشارات هیلا

 

-ار عالیه عطایی، نوشته ای در همشهری داستان خوانده بودم. مطلبی در مورد آشپزی. چنان شیفته و شیدای مدل نوشتنش شدم که کتابهایش را هم خریدم. هنوز یادآوری آن چند بند برنج و ادویه های کابلی که نام های دخترانه دارند، جانم را جلا می دهد.

-داستان بی بیَک را عاشق شدم

-زبان داستان ها را بسیار دوست داشتم

-داستان اول بخش سوم را دوست تر دارم از باقی قصه های این بخش . معلوم است که می میرم برای ادبیات اقلیمی و هر آنچه به اقلیم و جغرافیای داستان مربوط است .نیست؟ اصولا پیراهن های بنفش و آبی گلدار و النگوهای قرمز و زرد ( بالأخص که کسی  در جایی و زمانی ،چوری صدایشان کند) قابلیت ذوق مرگ کردن منِ خواننده را دارد.

-باید برون کشید از این ورطه ی داستان معاصر، رخت خویش! پیش به سوی ادبیات اقلیمی!




من ازت خوشم میاد


کلاس های حافظ و شاهنامه نسبت به کارگاه داستان نویسی، خیلی کم مشتری هستند. کارگاه داستان آنقدر شلوغ است که معمولا سالن مطالعه را خالی می کنند تا کلاس پرجمعیت ما آنجا تشکیل شود. اما حافظ و شاهنامه مان توی اتاق رییس و دور میز جلسه ی ایشان، برقرار است. با نهایتا ده دوازده نفر.

در هر جلسه، سه چهار نفر تازه وارد دارم.وقتی  سوال می کنم، می گویند آمده اند ببیند چطوری ست!

دوجلسه قبل، دخترک شش هفت ساله ای وارد کلاس شد. آنقدر ظریف و ریزه میزه بود که فکر کردم اشتباهی بجای بخش کودک وارد این اتاق شده.

-برای شاهنامه خوانی اومدی دخترم؟

-صدای ضعیفی گفت:

-بله

-به شاهنامه علاقه داری؟

-نخیر

-می شناسی شاهنامه رو؟ می دونی در مورد چیه؟

-نه

-چی شد که اومدی این کلاس؟

-مامانم گفت بیام. اگه خوشم اومد منو ثبت نام کنه.

-پس می مونی تا آخر کلاس؟

-بله!

یکساعتی سپری شد و در فاصله ی روخوانی هنرجوها، از دخترک پرسیدم:

-تا الان از چیزهایی که گفتیم و در موردش حرف زدیم، چیزی متوجه شدی عزیزم؟

سرش را بالا تکان داد، یعنی که نه! گفتم:

-اگه دوست داری می تونی بری. اگر هم دلت می خواد تا آخر کلاس بمون.

چشم های دخترک  خسته بود از تحمل کلاس. اما گفت:

-تا آخر کلاس می مونم. مامانم گفته بمونم.

-دوست داشتی؟

صادقانه و رسا گفت:

-تا اینجاش که خوشم نیومده.


سین جیم


در یکی از جلسات تابستانه ی کارگاه داستان، آقایی بلند بالا وارد شد. نهایتا سی ساله به نظر می رسید. نشست آن طرف میز بزرگ و پرجمعیت کلاس. قرار بود هنرجوها، داستان های کوتاهشان  با ایده ی (گربه ی روی دیوار و ...) را بخوانند. از اتفاق نوبت آقایی که کنار همین آقای تازه وارد نشسته بود، رسید. هنرجویم داستانش را خواند. داستانی سورئال و شگفت انگیز، بس که زیبا و حرفه ای نوشته شده بود. کلی حرف آماده کرده بودم که به این هنرجو بگویم. اولی اش اینکه: ( شما اصلا اینجا چکار می کنی؟ وقتی بلدی اینقدر خوب و کامل بنویسی! )

در هر حال... آقای تازه وارد، به قصد نقد کردن قصه ی هنرجو، اجازه خواست و بعد از اجازه، طوری این بنده خدا را له کرد که بلدوزر و تانک، فک شان افتاد و سکوت مطلق کردند و به افق خیره شدند.آسمان ریسمان می بافت و بین جمله هایش از کارگاهی داستان نویسی یی که سه سال پیش در حوزه ی هنری رفته بود و تمام و کمال یادش گرفته بود، مایه می گذاشت و باز می کوبید و می کوبید.

-دوست عزیز، شاید از من بدت بیاد، شاید بخوای سر به تن من نباشه.اما به نظرم داستان های فضایی، فقط در تخصص نویسندگان روس هست. نمی دونم شما( ما حضار! ) چیزی از ادبیات روس می دونید یا نه.اما این قصه ای که این دوست عزیز سعی داشته بنویسه، نمونه ی کپی شده و دست چندم و بسیار ضعیف از داستانهای نویسندگان روسه.

گفتم:

-مثال می زنید برامون؟ اسم قصه یا نویسنده رو بگین.

-متاسفانه یادم نیست الان.

مجددا:

-این مدلی داستان نوشتن اصلا کار نویسنده ی ایرانی نیست آقا. ادای صادق هدایت رو درآوردن که از شما صادق هدایت نمی سازه. البته صادق هدایت هم آدم بسیار ضعیفی در ادبیات بود. بیخودی اسمش رو بزرگ کردن. به دلایلی که متاسفانه الان حضور ذهن ندارم در موردش حرف بزنم. نمیدونم شماها صادق هدایت رو می شناسین یا نه!

خلاصه، با جملات و کلماتی که دوستانه و محترمانه نبود، ما و داستان را نواخت.در پایان کلاس هم توی راهرو،  رو به من فرمود:

-من چندتا داستان دارم که میارم براتون.  ایراداتش رو برطرف کنید. البته فکر نمی کنم ایراد جدی داشته باشند. چون من دوره ی کامل داستان نویسی رو سه سال قبل در حوزه ی هنری گذروندم. کی هستین که بیارم؟

-ببخشید. من کار شما رو قبول نمی کنم.

-چرا؟ مگه نویسنده نیستین؟

-کار من اینجا چیز دیگه ای هست. تدریس در چهارچوب همین کتابخونه و همین کارگاه.

خنده ی تمسخر آمیزی زد و گفت:

-آها!! حالا گرفتم. خب! خب! حالا گرفتم.

و دور شد.


*

امروز لای ردیف های کتابخانه، مردی روی زانو نشسته بود و ردیف های پایین را نگاه می کرد. رفتم ردیف پشتی. کتاب مورد نظر را پیدا نکردم. آمدم سراغ ردیفی که آقاهه تویش زانو  زده بود. وارد  فضای آن ردیف شدم. آقاهه سربلند کرد. نگاه کرد و بلند شد. حواسم را دادم پی کتابها.

-اِه...سلام خانومِ...

نگاهش کردم. بله! جناب بلند بالای نقد داستانی بود.

-مگه شما هم کتاب می خونین خانومِ ...؟

-ببخشید یک سوال...شما ایده داستان هاتون رو از کجا میارید؟

-ببخشید... سوالم فضولیه..اما چقدر پول می دین برای چاپ کتابهاتون؟

. کلی سوال با ربط و بی ربط که هرچه می پیچاندم، دوباره تکرار می شد.

کتاب مورد نظرم را پیدا نکردم. به متصدی گفتم سرچ کند . تا خانوم متصدی سرچ کند، آقاهه گفت:

-اتفاقا دیدمش توی قفسه ها. مال یک خانوم نویسنده ست. ببخشید خانومِ...

-سراوانی ام

-بله خانومِ... شما چه سبک کتابهایی می خونید؟

-همه چی!

کتاب پیدا شد. مجموعه ای از داستان های روس. نویسنده هم آقا بود.

-ببخشید خانومِ... ادبیات روس می خونید؟ کدوم ها رو می خونید؟

-همه رو!

-علاقه تون به چه سبکی هست؟

-ایرانی هم می خونین؟

-اِه..مگه نویسنده ی ایرانیِ خانوم هم داریم؟؟؟

( نه پس... فقط شاخ شمشادهایی مثل تو نویسنده هستن توی ایران. بعنوان مثال خود من هم برگ چغندرم!!! این را توی دلم، همین الان گفتم)

-جدا... نویسنده ی خانوم هم داریم؟ (باز هم همان جمله ی توی پرانتز بالا)

.

.

خلاصه که آقاهه هی سوال پشت سوال...

کلید اتاق رییس را گرفتم و رفتم سراغ بچه های شاهنامه خوانی.




- خیلی از سوال های مشنگانه را فاکتور گرفتم.

-جوابهای خودم را ننوشتم

-بگذریم...



کیسه زباله را همین امشب جلوی در بگذار، فردا دیر است



آدمی که امتحانش را پس داده و هربار مفتضحانه تر از قبل رفوزه شده ، دور بینداز.

نگاه نکن چه نسبت حقیقی یا غیر حقیقی یی با او داری. نگاه نکن چقدر قلبت برایش می تپد.

یکبار جرات کن و دور بیندازش و تمام عمر نفس راحت بکش.

گرچه بوی بدش همیشه توی دماغت هست. صدای بدش همیشه توی سرت هست. اما خودت را راحت کن.


خلاص!


مردی که در کمپ های متعدد ترک اعتیاد خفنش، در اثر شنیدن نصایح فراوان،  تبدیل به فیلسوف شده بود گفت:

دیگران را ببخش ؛ نه برای اینکه آنها لایق بخشیده شدن هستند. بلکه به این دلیل که تو لایق آرامشی.


عرض می کنم که آقای مذکور بی ربط فرموده. نه تنها نبخش...بلکه مثل زباله ی بوگندو  دور بیندازش.

والله !


رهش


چهارستون این زندگی از همان سطرهای اول، به لرزه در آمده. زن و شوهر هر یک برای خودش می رود. یکی مدام "خانه ی من" ، "خانه ی پدر من" و "خانه ی پدری من" می کند و دیگری برای رسیدن به کرسی های خوش رنگ و لعاب تر در محیط کاری، از سرفه های پسر بیمارش در ملاء عام، شرمسار است . گویی دو راه پشت به هم دارند این زن و شوهر.

شکوه و شکایت از توسعه ی شهری تهران و ساخت و سازهای اقماریِ پرسرعت، بدون در نظر گرفتن ظرفیت سلامت آب و هوا، گرچه حجم بیشتر کلمات کتاب را گرفته، اما آنچه که دیگر امیدی به بهبودش نیست، همین رابطه ی بیمار و به یک نخ پوسیده بند شده ی این زندگی است . این زندگی نیز مثل تهران رو به تخریب و ویرانی ست.

پسرک پنج ساله ی داستان با وجود تاکیدهای مکرر بر باهوش بودنش، انسان بالغی ست با زبان عاقلانه که در قالب پنج سالگی جای نمی گیرد. زن قصه ،  زن از آب درنیامده . مردانه فکر می کند و مردانه نگاه می کند به تمام دنیا و بارها می پرسد( زن ام من آیا ؟)  . لیا و ایلیا بیشتر تصویری آرمانی از کودک و زن معاصر اند که به مدد تکنولوژی دنیای معاصر قادر به تحلیل علت ساخت و سازهای جنون آسای تهران اند ( یک حاجی بود یک گربه داشت، گربه شو خیلی دوست می داشت...).

علا اما تمام قد خود مرد است. عاشق کار و بی ملاحظه به خانواده و مصلحتش به نفع مصالح کاری . عیب و ایرادهای فاحشی در رفتار و عملش دارد و  برای رسیدن به ارتقای رتبه، سلامت و شخصیت نزدیکانش را به سخره می گیرد.

تلفیق تاریخ و حکایت شکنجه ی خودبس با توسعه ی تهران ، هشداردهنده و تاثیر گذار است . تهران تکه تکه خود را می بُرد و می خورد .خودش را به دست خود می کُشد و نابود می کند.

زبان امیرخانی در رهش ، خیلی شبیه داستان های قبلش نیست و بیشتر مقاله ای مدنی ست در چیدمانی تنگاتنگ با داستان . اگر نبود رسم الخط خاص امیرخانی، شاید تمیز دادنش از کار نویسنده ای دیگر سخت باشد.

ارمیا با کلماتش می رود که درویش من او باشد اما نیست. عملش نشان می دهد که اهل تکنولوژی و آسان خواهی دنیای امروز است .

در مجموع رهش علاوه بر آنکه وارونه ی  کلمه ی شهر است، وارونه ی یک زندگی مشترک و وارونه ی آرمان های جوانی شخصیت های قصه اش است .


رهش

رضا امیرخانی

نشر افق


 

-آسان خوان و روان بود .

-اشتیاق و ارداتم به آثار امیرخانی ،به سبک نوشتن و قوت قلمش بر می گردد. گرچه که در رهش بازی سیاست کلماتش را بی جان کرده .

-همچنان پیگیر و خواننده امیرخانی خواهم بود.