زنگ زده و کلی حرف زده و دعوا کرده و دستور داده و ....
حالا بعدا شاید در موردش گفتم.
اما...
عزیزمن...جیگر من... محبوب من...
وقتی دم و دقیقه میری خونه ی کسی و اون نمیاد خونه ت، وقتی فرت فرت تلفن می زنی به کسی و اون بهت تلفن نمیزنه ، وقتی خروار خروار محبت زبونی خرج می کنی برای کسی و بازخورد نمی بینی ، با خودت نمی گی شاید طرف از من خوشش نمیاد... شاید منو نمی پسنده... شاید دوست نداره با من رفت و آمد داشته باشه.
خب لامصب، یعنی یکبار هم این فکر به ذهنت خطور نکرده؟ واقعا نکرده؟ آخه مگه میشه؟
شما یاد نگرفتی که این خیابون دوطرفه ست؟ که باید هر دو طرف باشن تا بشه؟
یک نکته ی دیگه:
اینکه به کسی ( فرضا به من) زنگ بزنی و پشت سر اون یکی کلی حرف بزنی و قصه ببافی و آخرش هم بگی( بخدا من خیلی دوستت دارم ها. هیچ کس رو اندازه ی تو نمی خوام . اما فلانی خیلی نامرده. خیلی ها!! اصلا جواب محبت آدمو نمیده)، با خودت نمیگی که کمترین فکری که به ذهن من بیاد اینه که ، پشت سر من هم همینها رو به فلانی میگی؟
خب قشنگ جان! وقتی عینا بهت میگن که( لابد در مورد من هم به فلانی همین ها رو میگی) و بعد تو هر هر می خندی، ...
بگذریم...
از من بر نمیاد بهت بگم ، اما خودت هم همتی بنما. اصرارت برای رفت و آمد و دوستگانی با دیگران رو بگذار کنار خواست و سلیقه ی همون دیگران. جایی که نمی پسندن و نمی خواهنت، اینقدر بیخود اصرار نکن.
قبل تر از اون، اینقدر پشت سر مردم حرف بیخود نزن. نزن. نزن. نزن!
جاهایی از قصه گفته شده: خانواده این روزها شکل متفاوتی دارد. این یعنی فرزندان یک خانواده الزاما از همان مادر یا پدر متولد نشده اند. جس پسر شوهرش را در کنار دختر خودش سرپرستی می کند.برای تامین خرج روزمره ی زندگی، از صبح تا شب بعنوان نظافتچی یا گارسن مشغول کار است. شوهرش از دوسال قبل، بعد از ورشکستگی و ناکامی های پشت سرهم در کار، خانواده را به امان خدا رها کرده و گاهی با اسکایپ از خودِ بیمار و بی حالش، رونمایی می کند. جس علیرغم فشار جسمی و خستگی مفرط، روحی بزرگ و روانی خوش بین دارد. در ذهن او تمام مشکلات راه حلی دارند و حتی در بی چاره ترین مشکلات هم مرور زمان ، کلید گشایش است .
همسفر شدن جس با مردی که در رابطه با زن ها شانسی نداشته و به طور جدی درگیر مسایل مالی ست و عنقریب است به زندان بیفتد، حس های جدیدی در هر دو بر می انگیزد. اد، تلاش بی وقفه ی زن را برای رشد دادن بچه هایش تحسین می کند و حلقه ی گم شده میان خود و خانواده اش را باز می یابد و زن، به خود فرصتی می دهد تا نوع دیگری از زندگی را تجربه کند .
مادرانگی های جس برای پسر شوهرش، تحسین برانگیز و تاثیر گذار است. واکاوی نقش مادرحمایتگر در شکل گیری استقلال و اعتماد به نفس فرزندان، در بخش های مختلف کتاب، به ظرافت و زیبایی بیان شده . جس ارزشی انسان گونه برای سگ دخترش قائل است و در چالش هزینه های بالای درمان حیوان و بی پولی مفرط خانواده، او را مستحق برخورداری از حیات می داند و برای نجاتش دست دکتر را برای هر درمانی باز می گذارد.
خانواده این روزها شکل متفاوتی دارد. پسر نوجوان خانواده بشدت آرایش می کند و مورد تمسخر هم سن و سالانش است و دختر خانواده از هر آرایش و آراستگی به دور است و عاشقانه به ریاضیات و اعداد علاقه دارد.
طبق ساختار داستان های عامه پسند، کلیت داستان ، نمایی اغراق آمیز از ماجراهایی اتفاقی و نمایشی است که اگر یکی اتفاق نمی افتاد، سایر حوادث، خوبخود ایجاد نمی شدند، اما چینش هوشمندانه و خوب رفتارهای اجتماعی طبقات مختلف مردم در محور قصه، این اتفاق ها را پذیرفتنی و قابل باور نموده . مسلما نکات ظریف و کارآمد تربیتی ِ در بدنه ی داستان ، توجه مادران همیشه نگران را به خود جلب می کند.
یک بعلاوه یک
جوجو مویز
نشرآموت
-عضو افتخاری کتابخانه ای که در آن حافظ و شاهنامه و داستان نویسی تدریس می کنم، شدم. یک روز پنج تا کتاب گرفتم و نشستم یک بند به خواندن شان. یک بعلاوه یک، چهارمین کتاب بود.
-حالم دل و روحم اصلا خوب نیست. اصلا خوب نیست. داستان های عاشقانه ، با اینکه هیجان دارند و خوش خوشان اند، اما حالم را خوب نکرد. مادرانگی بیشتر تاثیر می گذارد روی روان پریشانم. کتاب را دوست داشتم. مادرانگی هایش را دوست داشتم.
-مادر خانم هایی که دغدغه ی تربیت صحیح دارید ، بخوانیدش . کیف می کنید. قول می دهم.
-نفهمیدم مویز را به سکون (یا) بخوانم یا کسر (یا) ؟ اشاره هم کردم.اما از ناشر و مترجم، کسی جواب نداد. مویس که به سکون (یا) ست. پائولین سارا جو مویس ! پس همان مویز خودم! به سکون (یا) !!
توی کلاس ها کلا فراموش می کنم کی ام و چه می کنم... شعر می خوانم و معنی می کنم. تئوری درس می دهم و مثال می زنم و نمونه می خوانم. تقریبا دوساعت تمام حرف می زنم و حرف می زنم و حرف می زنم. پر می شوم از انرژی و شور و اشتیاق و هیجانی لذت بخش.
لذت با من به خیابان می آید. هیجان با من قدم می زند. شور و نشاط مرا به خانه می رساند.
در را که باز می کنم اما...غم نشسته روی مبل محبوب من جلوی تلویزیون . همان جایی که من می نشینم. غصه نشسته روی صندلی محبوب من پشت ناهارخوری . همان جایی که من غذا می خورم. بیقراری دراز کشیده روی سمت راست محبوب تخت من . همانجایی که من می خوابم.
اگر از این خانه بروم ، درست می شود؟
اگر سرم را بردارم و بگذارم جایی دیگر درست می شود؟
اگر هدفون توی گوشم بگذارم و 48 دقیقه با ریمیکس شاد برقصم، درست می شود؟
اگر هی اینجا بنویسم و بنویسم، درست می شود؟
سارا و معصوم و ابتسام با یک بغل مهربانی و عشق آمدند. وقتی جواب سرسلامتی ها و تسلیت هاشان را دادم، یکی یکی از ابتسام که سر نشسته بود شروع کردم:
-خدا پدر تو رو هم رحمت کنه عزیزم.
به معصوم نگاه کردم:
-خدا پدر تو رو هم رحمت کنه معصوم جان.
به سارا زل زدم:
-خدا پدر و مادرت رو رحمت کنه سارا جان.
ای وای... هر سه تامان بابا نداشتیم. چه تلنگر تلخی بود وقتی ناگهان به این شهود رسیدم. سکوت کردم اما. چیزی نگفتم. به اشکها اخطار داده بودم که حق ندارند سرازیر شوند. خط و نشان کشیده بودم که حق ندارند دل دخترهای مدرسه ای قدیم را خون کنند. گرچه که احتمال می دادم تاب نیاورم و زار زار بگریم.
دخترها زود رفتند. همه بچه مدرسه ای داشتند و نمی شد بمانند. حرفها آنقدر زیاد بود که توی هم و قاطی پاطی و درهم حرف می زدیم.
از حس سنگینی حضور کسی توی خانه حرف زدم. معصوم هم تجربه اش کرده بود. از وهم و امنیت توأمانی که دارد گفتم.گفتم می دانم که خودش است. می دانم که خودش است. می دانم که خودش است. گفت او هم می داند که خودش بوده و هست و خواهد بود.
شب حضورش را باز حس کردم. سنگینی بودنش را حس کردم. اینطوری درکش می کنم که نیمه شب از حس سنگینی حضور کسی در نزدیکی ام بیدار می شوم. همانطور درازکش حس می کنمش. تکان نمی خورم. وهم دارد با ترسی گنگ درهم می آمیزد. اما ترس آنقدرها هم قوی نیست. می دانم که آن حضور، آشناست. عزیز است. پس به ترس زیاد پا نمی دهم. اما نمی توانم تکان بخورم. قفل شده ام در همان حالتی که چشم هایم باز شده اند. آن سنگینی را خوب لمس می کنم. چند ثانیه...چند دقیقه... نمی دانم، اما بهش خو می گیرم. بعد چشم هام را می بندم و انگار که خیالم راحت شده باشد، سعی می کنم بخوابم. خوابم نمی برد. آن خشکی و قفل کردن تمام شده. هی توی جا غلت می زنم. اما سرم پر است از چیزهای گنگ. خوابم نمی برد. تا بالاخره خستگی یا ناامیدی یا هرچیزی دیگری که اسمش برایم ناپیداست، مرا می خواباند.
فردا و فرداتر و فرداهای بعدی، سامان ندارم. بیقرارم. گریه کمین کرده پشت پلک های ملتهبم. به تلنگری خیس می شود صورتم. به صدایی می پرم از جا. هی به خاطره های بد فکر می کنم. هی به آدم های بد فکر می کنم. هی به حرف های بد فکر می کنم. هی بد..هی بد..هی بد...
معصوم می گفت:
-میان. واقعا میان. به مذهب و دین و روان شناسی و علم و خرافه کاری ندارم. میان. واقعا میان.
تایید کردم:
-آره...میان. حسش می کنم. کاملا حسش می کنم. میان.
در حیرانی عظیمی دست و پا می زنم. این همه تغییر ، این همه تغیّر، این همه دگرگونی، در خیال کسی بود آیا؟ آیا کسی می دانست استعداد اینهمه انتشار تعفن را دارد؟
ههه...حتما که می داند. و کور شود کسی که ذات خودش را نشناسد. و کور شود کسی که لجنزار خودش را شخم نکرده باشد. و کور شود کسی که فکر کند این همه تغییر از همین امروز شروع شده . مال هزار سال پیش نیست .
و کور شوم که می بینم و می توانم ببینم و تاب می آورم و نمی میرم از غصه ی این همه دیدن.
از جمله خوشبختی های ناگهانی و غیرمترقبه، رسیدن بسته ی پستی چاپ ششم پرتقال خونی و چند ساعت بعد ، دیدن پست تبلیغی کتاب جدید در صفحه ی اینستاگرام انتشارات ققنوس می باشد.
کتاب جدیدم ( خواب عمیق گلستان ) به زودی با انتشارات هیلا از مجموعه انتشارات ققنوس منتشر می شود.
جدای از ذوق و شوق زیادی که برای دیدنش دارم، ( قبلا چاپ شده ی بدون جلدش را برای تصحیح نهایی داشته ام و کلی ذوق مرگ هم شده ام)، آرزو می کنم که مهربانی و محبت خوانندگانم را همچنان داشته باشم . قصه ام مورد پسند و توجه شان قرار بگیرد.
به امید خدا.
خبرش را ایـــــــــــنجا ببینید.

چاپ ششم پرتقال خونی جان منتشر شد.
و بالاخره نشان جایزه ی ادبی جلال روی جلد کتاب درج شد. چقدر چشم به راه این نشان روی جلد کتاب بودم من!
#پرتقال_خونی
#پروانه_سراوانی
#نشرآموت
#نامزد_جایزه_ی_ادبی_جلال_آل_احمد

واقعیت این است که حواسم اصلا پرت نمی شود. هرقدر هم که پشت سرهم کتاب بخوانم، پشت سرهم کار بتراشم برای خودم. هی جلسه ی مدرسه و قلمچی بروم و هی کلاس حافظ و شاهنامه و داستان، هی سریال نگاه کنم و هی دست و انگشتم را ببرم و ساق بافتنی روی پاهای سرمایی ام بکشم. باز هم حواسم پرت نمی شود.
تا عکست را جایی ببینم... خواهرها از آرشیو گوشی و ... فرستاده باشند، غریبه ترها توی کانال و جاهای دیگر گذاشته باشند، خودم توی فولدرهایم ببینم، فرقی نمی کند کجا، تا چشمم به عکست بیفتد، ناگهان جای خالی ات درد می کند. دردش می زند پس چشم هام . می سوزد و خیس می شود. تنها که باشم هق هق می زنم. آنقدر که از نفس بیفتم. زیاد تنها نیستم اما. اینجا هم که تا چشمت خیس شود، چندنفر سراغت می آیند. اولی پسرک که دستمال به دست آنقدر زل می زند به چشم هایم که اشک رم می کند و فراری می شود .
معنی و مفهوم خیلی چیزها عوض شده. خیلی چیزها از ارزش و اعتبار افتاده. خیلی چیزها از فرط بوی تعفن و گندیدگی ،انزجارآور شده اند . مانده ام که زندگی چه درس های دیگری دارد که به من بدهد . حرف از کم آوردن و بریدن و اینها نیست. مثل آدمی که زیرآوار زلزله گیر کرده، لمس و ساکت، چشم باز و بسته می کنم که ببینم کی تمام می شود. می دانم دستی آوار آجرها را پس نمی زند. می دانم که چشمی اگر ببیند، تلی خاک و سنگ روی آوارم خواهد ریخت. چشم می کشم برای تمام شدن این سیاهی ناتمام.برای ختم این دایره ی باطل .
سه پیرزن و دو پیرمرد بالای هفتاد سال، خسته و کلافه از قوانین سختگیرانه ی خانه ی سالمندان، دست به کارهایی می زنند که پلیس، مطبوعات ، موزه و فرزندان شان را به حیرت و شگفتی وا می دارد .
قرص های قرمز خواب آور و کسالت آور را دور می ریزند. داروهای کم کننده ی اشتها را نیز . در گراند هتل سوئیت شاهانه می گیرند، تابلوهای رنوار و مونه را از موزه می دزدند، برای پس دادن تابلوها باج می گیرند، دست به سرقت صندوق های خودپرداز می زنند. مدت کوتاهی در زندان هستند و در نهایت با پرواز با کاراییب، پول های ربوده شده را صرف تفریح و خوشی های پیرانه سری می کنند . ناگفته نماند که سالمندان کشور و پلیس را نیز از لطف و مرحمت خود بی نصیب نمی گذارند و برایشان پول می فرستند .
سالمندان به اقتضای تجربه های زندگی و کارآمدی ذهن و منطق شان، نقشه هایی بی نقص برای سرقت و تبهکاری طراحی و اجرا می کنند ، طوری که پلیس و دیگر افراد دخیل در ماجرا، قادر به پیش بینی اعمال شان نیستند .
نکته ی جالب در داستان، شکوه و نارضایتی افراد از سیستم حکومتی سوئد است که به رفاه وآسایش سالمندان اهمیتی نمی دهد. افراد بعد از پنجاه سالگی ، تحت عنوان بازنشسته و سالمند مجبور به زندگی در خانه سالمندان هستند که قوانین دست و پاگیری در مورد ساعات ورود و خروج به بیرون، ساعت خواب و میزان و نوع غذا و نوشیدنی مصرفی در آن سختگیرانه تر از همان قوانین در زندان های کشور است . به همین دلیل سالمندان اقامت در زندان را به بودن در خانه ی سالمندان ترجیح می دهند و برای رسیدن به رفاه زندان، تبهکار شده و دست به سرقت های عجیب می زنند.
پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت
کترینا اینگلمن سوند برگ
نشرآموت
اولین بار نیست که این حس قشنگ را تجربه می کنم، اما هر بار آنقدر کیف می کنم و دلم لب پر می زند از خوشی و خرمی که حد ندارد.
چه آن وقتی که شاگرد بی حس و حال و بی دقت در پاکیزگی و نظم و ترتیب شخصی ِ چند سال قبلم، با چند تا تکان و تشویق به داستان نویسی ،دل به دل کلمه ها داد و زبر و زرنگ، حتی از خواب ها قصه نوشت و پای ثابت فعالیت ادبی پژوهسرای اداره شد، چه وقتی در کارگاه داستان نویسی، دخترک کلاس پنجمی آنقدر عاقلانه و ماهرانه می نویسد ، چه وقتی مامان یک از هنرجوها که از سرکنجکاوی کنار دخترش توی کلاسم می نشیند و بعدتر می فهمم خودش هم میل سرکشی به قصه گویی دارد اما هرگز به آن مجال ابراز نداده و وقتی از او می خواهم که حتما برایم قصه ای بنویسد و بیاورد، با برق سوزاننده ی توی چشم هایش، پر اشتیاق گفت: (شما چکار می کنید با آدم؟ من همیشه می داونستم که بلدم قصه بسازم.اما هیچ وقت فکر نمی کردم بخوام چیزی بنویسم. خیلی انگیزه می دین به من ). و قول می دهد که بنویسد و برایمان بخواند.
چه وقتی اینجا پیام های شگفت انگیز می بینم.
هدای نازنین!
من آدم خیلی سعادتمندی هستم که این پیام ها را دریافت می کنم. خدا خیلی دوستم دارد.( درست در همین لحظه ای که این پیام ها را می خوانم یا می شنوم).
می دانی که عشق به کلمه و قصه، ریشه کن شدنی نیست. اگر اهل قصه باشی، چه نویسنده، چه خواننده، قصه تا آخر راه، در آدم می جوشد و همیشه این قصه است که ترا دیوانه وار به سمت کتابها و فیلم ها و ترانه های می کشاند.هرجا قصه ای باشد، تو نیز همانجایی.
خوشحالم هدی. خوشحالم...
هدایی که همیشه می نویسد!
لطفا بنویس. ایده جمع کن و طرح بریز و کلمه بساز.
خدات در همه حال ، از بلا نگه دارد!
- هدی، پیغام گذاشته و این یعنی می خواهد پیامش فقط برای من باشد. پیامش برای من.اما بازخورد حس و حالی که در من خلق شد، حالی باشد میان من و این خانه.
- به هدی:
قبل تر هم گفتم. اینستاگرام برایم ویترینی جذاب و رنگ رنگی ست که بی نهایت چشم نوازی می کند. اما خانه ی اصلی و واقعی حرفهایم همینجاست. همین وبلاگ. حرفهایی که اینجا می زنم را، کمتر یا هرگز بتوانم در فضای اینستاگرام بزنم. اینجا راحتم. آسوده ام. و خیلی حسرت وبلاگهایی را دارم که در این یکی دوسال اخیر سوت و کور شده اند یا سالی یکی دوبار بیشتر حرف نمی زنند.