-این وبلاگ توئه؟
-بله
-چقدر اسمش بده
-چرا؟ اسم به این قشنگی!
-اسمش آدمو یاد خودکشی میندازه
-چرا؟؟؟
-اصلا شانه هیچی ! پروانه آدمو یاد پاییز میندازه. اینم یه دلتنگی بزرگیه ! دلتنگی هم یه چیز خیلی بده! خیلی بده. اسمش خیلی بده!
*
پسرک لحظه ای کنارم نشست و سرک کشید توی لپ تاپ و نظر می دهد در مورد وبلاگم! 

محبوبم ویژگی های خاصی دارد. گاهی بقدری حمایتگر است که خدا را شکر می کنم که دارمش.
گاهی بقدری بی خیال و خُنَک است که در دل تابستان یخ می کنم.
گاهی بقدری به جا و به موقع در آغوش می گیرد که جز اشک های داغ راه حلی برای ابراز هیجانم ندارم.
گاهی بقدری خوب حرصت را در می آورد که راهی جز راه حل برخورد با قاشفچی در برابرش ندارم.
گاهی بقدری بی دلیل با هرچیزی موافقت می کند که ترس برت می دارد که چقدر عوض شده .
گاهی بقدری بی دلیل با هر چیزی مخالفت می کند که خیالت راحت می شود که نخیر...خودش خودش است.
گاهی...
گاهی...
*
اما تجربه نشان داده که هرچیزی را پیش بینی کند، به طرز حرص درآوری درست از آب در می آید. حتی اگر ده سال زمان برده باشد. در مورد آدم ها، در مورد آدم ها، در مورد آدم ها.
و البته که آنقدر فروتنی ندارد تا سکوت کند که آدم در تنهایی خودش خجالت بکشد از مخالفت و خلاف جریان شنا کردنش. بلکه با اعتماد به نفسی فزاینده ، مدام می فرماد: ( دیدی گفته بودم. دیدی حالا. )
بعضی وقتها درد نوشتن می گیردم. بدجوری. مثل درد زایمان. آنقدر که تا حوالی لپ تاپ قدم رو می روم و می روم و می روم تا بالاخره بازش کنم و آن فولدر نیمه کاره را ندیده بگرم و بیایم سراغ وبلاگ. حالا یا چیزی بنویسم، یا نوشته های قبلم را بخوانم و بخوانم و بخوانم تا گریه کورم کند و تمام!
چرا نمی خواهم بنویسم؟
غلط زیادی کردم. دل دادم به دل دیوانه ام. حرف از پدری بود که باید از خانه دور می شد، باید سخت می شد، باید نرم می شد، بی که بخواهم ، بابا را نشاندم توی قصه. نه دور شد، نه سخت شد، نه نرم شد. مردی شد بی شباهت با مردی که قصه می خواست و بی شباهت به بابا.
هرچقدر هم که بی شباهت باشد، هرچقدر هم که کسی قبول نکند ذره ای اشتراک و همانندی با بابا را، خودم که خوب می دانم چه کرده ام. خودم که می دانم بچه شدم و بابا را دیدم و از گذشته و دورنمای خاطره هایی که از بس دورند، بیشتر شبیه خیال اند، نوشته ام. خودم که می دانم.
حالا جرات ندارم فولدر را باز کنم و بابای توی ذهنم را ببینم. اصلا مگر زور است. دوست ندارم با خیالاتی که با خاطره های محوم ساخته ام روبرو شوم. اصلا شاید شبی، بزند به سرم و تمام فولدر را حذف کنم.
عکسش را هرجا ببینم، به شدت تکان می خورم.بلافاصله انگار دستی آهنین ، تا عمق سینه ام فرو می رود، دل و جگرم را در حالی که چنگالش را در امعاء و احشایم می پیچاند ، فشار می دهد و بیرون می کشد. خون فوران می کند، فوران می کند، فوران می کند تا از درد ، لمس و بی حس شوم.
نبودن پدرم یک همچین دردی دارد.
کو آن چیزهایی که می گفتند غم سبک می شود، سرد می شود.کم می شود؟
کو؟
به هزار و یک غصه دچارم.
به هزار و یک غصه!
روجا زن جوانی ست که با دنیا سرجنگ دارد. تقریبا هیچ کس از نیش زبان تند و تیر و طعن گویش در امان نیست. کودکی اش با خاطراتی ناگوار و تلخ پیوند خورده که تمام زندگی اش را تحت الشعاع قرار داده. در حالیکه در مراسم ختم، سرقبرپدر تازه درگذشته اش نشسته، در ذهنش با او کل کل می کند و سنگ وا می کند. او را مسبب تمام تنهایی ها و رنج های کودکی تا الانش می داند و قصد بخشیدن و فراموش کردن ندارد. آدمهای اطراف پدرش را می چزاند و می خواهد انتقام بی توجهی های پدر را از همه ی دنیا بگیرد .
همراه شدنش با دخترک گمشده ای که حرف نمی زند و محتاج امنیت و پناه اوست، آن وجه لطیف و مادرانه ی روجا را نشان خواننده می دهد. روجا راحت دروغ می گوید.به گفته ی پدرش زندگی او اصلا با یک دروغ شروع شده. اما راست های فتنه انگیزی هم در چنته دارد.
اسم های شمالی، خلق و خوی مردمان شمالی ، مختصات و ویژگی های شهر شمالی(انزلی) و دگرگونی های آب و هوایی اقلیم شمال ایران، داستانی باورپذیر و مقبول فراهم نموده .
روابط داستان از طبیعت زنانگی و رئالیسم اجتماعی پیروی می کند . زن های قصه به اقتضای آفرینش شان، اغواگری، عاشقی، سر و گوش جنبیدن، خشم و ناباوری را در رفتارهاشان نشان می دهند و داستان هایی از جذابیت عشق های قدیمی و بی روحی عشق های جدید، رقم می زند.
هیولایی که از حقارت و کینه و عقده های سرخورده در وجود انسان شکل گرفته، نیز می تواند آدمها را دوست بدارد و روحی ترس خورده و لطیف داشته باشد.
این هیولا تو را دوست دارد
لیلی مجیدی
نشرچشمه
-ونوشه را می توان وَنَوشه نیز خواند. شکل دیگری از بنفشه. این یکی از زیبایی های قصه بود. هرجا این اسم را دیدم، بر وزن بنفشه، خواندمش تا دلم پر از خیال بنفشه شود.
-ای وای که بی توجهی به روح یک کودک چطور زندگی اش را ویران می کند. ای کاش که حواسمان باشد. ای کاش که حواسم باشد.
-این هیولا را دوست داشتم.
آمار دخترای آبانی داره میره بالا.
خیلی خیلی مبارکه.
خواهر کوچیکه هم آخرای آبانه.
ببینیم این دخترک آخر آبانی، اسمش چیه و کی میاد.
زنده و سلامت بمونه الهی.

پسر یکی از نزدیکانم چندروز قبل پیامی با این مضمون داد:
سلام خانم سراوانی... حتمامنو نمیشناسی دیگه. کتاب داری دیگه.اونم چندتا. نباید هم منو بشناسی. فلانی و فلانی و فلانی( همسرجان و پسرها) چطورن. امیدوارم اونها منو بشناسن. حالا میگم بیا زندگی منو هم بنویس. کتاب پرفروشی میشه.
مضمون پیام این بود نه عین پیام.
می خوام بگم چققققققققققققققققققدر متنفرم از این نوع پیام ها که نمیان نمیان نمیان، وقتی هم میان سراغ آدم با لحن طلبکار و حق به جانب، غیرمودبانه، حرف می زنن.
گفتمش: مشناسو تره لله!
دیگه نگفتم ( نیم وجبی!!! تا وقتی می دیدمت هربار دست و پاهای کوچولوت رو دراز می کردی و می گفتی ( بخار..بخار... یعنی بخارون) بس که پشه های شمال کبابش کرده بودند) حالا که تاج و کاکل درآوردی، دیگه ما شدین خانم فلانی!!!؟؟ )
*
جالبه که قبل تر هم همینجا پیامی داشتم شبیه این.
میگم طوری نباشین که آدم مجبور بشه پیامتون رو حذف کنه و خودتون رو هم مورد عنایت قرار بده. ایشششش! 
کتابهای زیادی در مورد تربیت و پرورش کودک و نوجوان و ... خوندم و خوندیم. اما هیچ کدوم عملا به هیچ دردی نخورد. جز این که آدم رو سردرگم کنه که بچه ی من چه عیب و ایرادهای اساسی و لاینحلی داره. و خودم چه موجود مرخزف ناجوری هستم!
از شوخی گذشته، فکر می کنم بجای اینکه در مورد تربیت کودک و فرزند در هر رده ی سنی، مطالعه کنیم،بهتره که اول در مورد خودشناسی و شناخت خودمون بعنوان بالغ و والد ، مطالعه کنیم. وقتی تونستیم خودمون رو مدیریت کنیم یا لااقل بپذیریم که روح و روان و شخصیت و ساختارمون ، چه کم و کاستی هایی داره، می تونیم ترمیمش کنیم و والدین بهتری باشیم.
کتابهای (دانه) از موسسه انتشارات صابرین، اونوقتها که جوجه م تازه دنیا اومده بود، دم دست من و آقای همسر بود. عنوان هایی مثل( چگونه پدر بهتری باشیم، چگونه مادر بهتری باشیم، بازی های مخصوص کودکان و ...) .اما اگه فکر می کنین که خوندن این کتابها باعث میشه موقع عصبانیت ؛ خارجکی وار آرامش داشته باشین و فرشته خصال بمونید و با مهربانی و لبخند فرزند جان رو در آغوش بگیرین و مثلا بگین: ( عزیزم، ایرادی نداره که تلویزیون رو شکستی، پیش میاد دیگه. ما می تونیم یک تلویزیون ال ای دی دیگه بخریم. اما اگه داد بزنیم و روح تو مخدوش بشه، دیگه نمیشه از روح فروشی، یک روح کودکانه ی دیگه بخریم برات) ، زهی خیال باطل! چرا که شما هم در پنهانی ترین زوایای روح و روان تون والد های خشن ایرانی و قلدری دارین که اول داد می زنه، بعد تهدید و تنبیه می کنه اون فرزند طفل معصوم تلویزیون شکن رو!
القصه!
با سرک کشیدن توی سایت رشد و امثالهم که کتب روانشناسی دارن، میشه عناوین متعددی برای مطالعه در باب فرزند پروری مشاهده کرد.
-منظورم از جوجه، پسرجانه که الان دیگه عقابی شده برای خودش.
-تلویزیون معرف حضور هست دیگه؟!!
فکر کن توی شهر به آن بزرگی، توی آن جمعیت چند ده میلیونی، توی آن ازدحام و همهمه ی دم غروب ، بین این همه آدم باید چه کسی را ببینم؟؟؟؟
گفت:
-شوهرت منو دید !! تو هم دیدی..اما خودتو زدی به اون راه! خیلی کلکی!
گفت: بعد از اون روز که تلفن زدم بهت، اونقدر بهت فکر کردم...اونقدر بهت فکر کردم...اونقدر بهت فکر کردم که خدا امروز تو رو به من داد. ببین چقدر خدا منو دوست داره. اونقدر تو رو خواستم که بهم دادت.
راستی اون روز طاقت نیاوردم به فلانی هم پیام دادم، گفتم خیلی نامرده که نمیاد خونه مون. تو کی میای پس؟
پانزده شانزده دقیقه ای حرف زد.
نگاهم به آن سمت خیابان بود که ساختمان پزشکان را رد نکنم ، گم نکنم، مطب طبقه ی چندم بود ؟ آسانسورش درست بود؟
-تو هم منو دیدی..اما خودتو زدی به اون راه...ای کلک!!!
*
میگما خدا جان...
شما که آرزوها رو اینقدر سریع اجابت می کنی... التماس دعا داریما ....
*
آمدم از قرچ قرچ قیچی و سوزن بخیه بنویسم... او آمد نشست وسط حرفهام!!
عجبا!
امسال به طرز غریبی پاییز و سرما را دوست دارم. اگر چه که پادرد و رنج زانوی ناسورم را زیادتر می کند، اما سرما طوری شده که کیف می کنم از لرزیدن و احساس خنکا .
این تغییر عظیم برای منِ سرمایی شاید فقط یک دلیل داشته باشد:
می خواهم تابستان داغ و تلخ و سیاهی را که از سر گذراندم، فراموش کنم.