برای خالی شدن از این ترس بی پیر،
شب ها راه می روم..راه می روم...راه می روم. دویدن کار من نیست با این استخوان ها و مفاصل قراضه، وگرنه حسابی می دویدم.
روزها کتاب می خوانم،می خوانم، می خوانم،
گاهی می نویسم... گاهی!
زیاد که بنویسم، می بینم بی اختیار ترا نوشته ام.
*
از من برو ای وحشت فزاینده .
در سرزمینی که مردها توقع دارند زن ها جای گاز آشپزخانه را بلد باشند نه گاز ماشین، شهره تنها راننده ی تاکسیِ زن کرمانشاه است . دست انداز خیابان ها را رد می کند و مسافر می زند و باکش نیست که مردان رگ بادکرده ی فامیل به خونش تشنه اند . راننده بودن را به زندگی مشترک ترجیح داده و مرد آلامدِ با کلاس زندگی اش را با زنان لنز آبی و ماتیک و مداد چشم و مغازه ی لوازم آرایشی اش بوسیده و کنار گذاشته و برای باقی زندگی دنده ی صدتا یک غاز را انتخاب کرده . حاضر نشده در زندگی ای بماند که مردش بخواهد از (مثل مردها با پاهای باز نشستن) اش و (لقمه تند برداشتن) اش ایراد بگیرد و او را بنشاند و آرایش کند تا میک آپ کردن و با کلاس بودن را یادش بدهد . از لاتی حرف زدن خوشش می آید و خصایل مردانه را دوست تر دارد از دامن و پیراهن پوشیدن و ظریف بودن و زن بودن . گرچه به وقتش، دلش زنانگی می خواهد و تنش حضور مردانگی .
او برخلاف دیگر زن های منفعل داستان، جنگیدن را یاد گرفته و این را مرهون حمایت ها و پر و بال دادن پدرش به علایق پسرانه ی او از کودکی تا جوانی ست . پدر رانندگی را یادش داده و از فول شدن دست فرمانش لذت برده و به حضورش در مجلس خواستگاری با بلوز و شلوار ایرادی نگرفته ، اما همین پدر در مقابل همسرخودش، بی محبت و خشن و خشک است . اصولا زنانگی را بر نمی تابد و گویی خلاء نداشتن اولاد ذکور را در پسرانه بار آوردن شهره، ارضاء کرده .
زن های دیگر داستان، بره وار مطیع عرف جامعه ی جغرافیای محل زندگی شان اند. بخاطر علاقه به هنر ، مستحق طلاقند و محروم از دیدن فرزند(محبوبه) ، با ناکامی در ادامه دادن ورزش، کراکی شده اند (ناهید)، تنها راه نگهداشتن شوهر را زاییدن های پشت سرهم میدانند(شراره)، عمری دراز را تحمل مرد معتاد و پیله، گذرانده اند(خاله)، مثل زباله گوشه ای پرت شده اند اما همچنان شل و شیت، منتظر آمدن مرد بی وفای خیانت کارشان اند (خانم ریحانی). در مقابل ، مردهای بی قواره بی مخفی کاری ، دل شان غنج می رود برای سر و تن خواننده های خوش بر و روی ماهواره(محمد) ، با خونسردی و حق به جانب بودن مانع حضور دختر قهرمان تیم ملی در مسابقات جهانی والیبال می شوند (پدر ناهید)، به بهانه ی عشق کودکی و نوجوانی همسرشان را سگ محل می کنند و مقابل چشمش هوادار عشق از دست رفته شان هستند(بابک)، گرچه با ظاهری امروزی و شیک و خارج رفته و مدرن، اما همچنان از زن، فقط جنسیت می خواهند(فرهاد)، یا گوشه و کنار خیابان ول می چرخند تا با متلک و تمسخر و هرّه و کرّه ی زن راننده، برتری جنس خود را به دنیا ثابت کنند.
زندگی روزمزه ی کرمانشاه ِ این داستان، چندان هم سنتی نیست و خانه های زمینی، به آپارتمان های قلکی تبدیل شده اند، جشن ختنه سوران مایه ی تعجب مردم است، حتی پیرزن های تک افتاده و بی پناه نیز، در آپارتمان بیتوته می کنند، اما فرهنگی که در بستر جامعه جاری ست، همچنان پایبند سنت های متعصبانه و عقاید مردسالار و زن ستیز است . سنتی که در آن مردان از فرا دست، با غرور و تکبر به زنان در فرو دست نگاه می کنند و برایش خط و نشان می کشند.
این خیابان سرعت گیر ندارد
مریم جهانی
نشر مرکز
-از آن کتابهایی بود که از صفحه ی اول ماتم کرد. بس که خوب نوشته شده. کلمه به کلمه اش خوب نوشته شده.
-کتاب، برنده ی جایزه ی جلال سال 96 است.
-بعد از تمام شدن، چند نقد در موردش خواندم. یک نقد سراپا عقده و حقارت در موردش دیدم که البته جای تعجبی نداشت و مسبوق به سابقه بود .
بعدا نوشت:
چه نویسنده ماه و مهربانی دارد این کتاب. خانم جهانی از آن آدمهای نیک و کمیاب جهان است به گمانم.
مادر و پدرهایی که در منطقه ی ساحلی پیریوی استرالیا زندگی می کنند درگیر آمادگی جشن سالانه ی مدرسه اند. ورود یک مادر مجرد و پسر کوچکش بهانه ای است برای مرور زندگی برخی از این پدر و مادرها، با توجهی ویژه به زندگی چهار زن .
رابطه ی بین این زنها در هم پیچیده است. در جایگاهی آنها با هم دوست یا رقیب هستند، همسر سابق و همسر جدید یک مرد هستند و در موقعیتی قربانی خشونت و زذالت یک مرد هستند، مشکلات خاص خود را با نوجوانان و کودکان و شوهران شان دارند . در عین حال مراقب حال و احوال دوستان و اطرافیان خود هستند و دلخوری از یک درگیری لفظی یا دعوای معمولی باعث نمی شود که برای دیگران بدخواهی کنند یا از سقوط اخلاق و وفاداری در زندگی آنها خوشحال شوند. آدمهایی با سلامت عقل و احساس که در یک جامعه ی آماری کوچک با هم در معاشرت اند . گرچه بدخواهانی نیز در این جامعه حضور دارند که جز آتش بیاری و فضولی کار دیگری بلد نیستند اما معدود و اندک اند .
نگرانی های مادرانه برای کودکانِ در حین رشد، مشخصه ی بارز این رمان است . آنها نگران آسیب دیدن فرزندشان در مدرسه اند و به همان نسبت نگران و مضطرب از اینکه فرزندشان به کسی آسیب برساند. در این جامعه راهنمایی خواستن از مشاور و روانکاو برای حل معضلات فرزندان، امری پیش پا افتاده و پذیرفته است . از بیان اشتباهات فرزندان و عذرخواهی کردن از دیگران برای خطاهای آنها ابایی ندارند و مشکلات رفتاری فرزندان را مخفی نگه نمی دارند.
زن های این قصه می توانند پرحرف، کنایه گو و خشمگین باشند، به غایت مهربان و بشردوست باشند، اهل تظاهر و تفاخر باشند، بی رحم و قضاوتگر باشند و حتی به یک کودک پنج ساله رحم نکنند و علیه او دادخواست تنظیم کنند، نیز می توانند قربانی خشونت خانگی باشند و سالها با عناوین پوشالی این خشونت را تحمل کنند ، اما در نهایت، خصایل نیک انسانی در وجود آنها پررنگ تر از وجوه دیگر است .
داستان سرشار از هیجان و تعلیق است و سریع پیش می رود.
-بخاطر نیکول کیدمن فیلم های زیادی را دیده ام. این سریال هم گوشه ی ذهنم بود که هر وقت فرصت دست داد، سراغش بروم. بعد از تمام شدن کتاب، بخاطر نیکول کیدمن و نیز شخصیت های دیگر داستان باید حتما سریال را ببینم.
-اجازه نمی داد نفس بکشی. از آن کتابهاست که نمی شود زمینش بگذاری . سرگرم کننده، جذاب و پر کشش . مثل دیدن یک فیلم پرهیجان در آخر هفته .
-جایی از داستان در مورد گروه کتابخوانی گفته شده: ( ما کتابهای فاخر می خوانیم نه از این پرفروش های مسخره) . خیلی خندیدم که دغدغه های خوانندگان کتاب در تمام دنیا یکسان است.
دروغ های کوچک بزرگ
لیان موریاتی
نشرآموت

بعد از تزریق بی حسی، برق قطع شد. ماندم روی یونیت دندانپزشکی و دو دندانی که یکی پر کردنی بود و دیگری عصب کشی می خواست . دکتر گفت نگران نباشم، هم یونیت شارژ دارد هم موتور برق دارند. با شارژ یونیت، پمپ آب دستگاه کار نمی کرد . موتور برق را روشن کردند.باز هم آب، توی دستگاه راه نیفتاد . بوی تند احتراق بنزین و دود سیاه ناشی از آن همه جا را پر کرد . همسایه ی کناری مطب، پلیس به اضافه ی ده است. آمدند به اعتراض که "خفه مان کردین از بوی دود. خاموش کنید آن موتور لعنتی را" .
دکتر دندان را تراشید و به منشی گفت موتور برق را خاموش کند. بقیه کارها با شارژ یونیت انجام شدنی ست.
گفتم که پمپ آب دستگاه کار نمی کرد. دستیار دکتر با یک سرنگ پرآب بالای سرم ایستاد و در حین کار کردن دکتر، دهانم را آبفشانی می کرد.
نه واقعا...دُژمنان اسلام؛ ما را از چی می ترسانند؟ اگر راهی نباشد، راه را خواهیم ساخت!!!!! ولو با سرنگ آب !
فروشگاه صندل و دمپایی نیکتا ، خالی شده. یک بنر بزرگ زده اند روی در شیشه ای یکسره ی مغازه.
" بزودی در این مکان ارزانسرای پارچه فروشی افتتاح می گردد "
چند روز گذشت تا خیالم متوجه تاثیر این جمله در روحم شود .
بهانه پیدا کردم برای خیالپردازی . شاید یکسال، شاید دوسال بعد، این خیالپردازی را جایی ببینید و بخوانید.
مجموعه ای از بیست و دو داستان کوتاه با درون مایه ی رابطه های انسانی ، بالاخص روابط همسران و عشاق .
آدمهای داستان های سیامک گلشیری، سرگردان و پادرهوا هستند . از تنهایی درونی رنج می برند و از برقراری رابطه با همسر، معشوق و همسایه، ناتوان اند. گاهی آنقدر عاشقتند که از جاده ی انصاف دور می افتند و هر حرکت کوچک معشوق را نشان بی وفایی و بی مهری می بینند، گاهی آنقدر درگیر خودند که تمام تلاش هاش معشوق برای حفظ رابطه را به هیچ می انگارند و در دنیای خالیِ درون خود ، سرگردانند .
زبان داستان ها بشدت ساده و بی پیرایه است . روایت هر داستان مثل دیدن فیلمی کوتاه، به سرعت اتفاق می افتد و خواننده بعد از خواندن هر داستان، ناگهان متوقف شده و بعضا با ایستی غافلگیرانه ، باید به عقب برگردد تا ضربه ی داستان را هضم کند . برخی از داستان ها فضایی وهم انگیز دارند که به داستانهای جنایی نزدیک می شود و تعلیق قوی و پرکششی دارند .
ورود همسایه ی جدید، هم صحبتی دو همسایه، مهمانی همسایه ها، رنجش همسران از یکدیگر، تصمیم به جدایی ، ترس از جدایی ، خیانت، دلتنگی برای عاشقانگی های اول رابطه، هراس از آدمهایی که بناگاه سر راه آدم سبز می شوند، مضمامین داستان های کوتاه رژ قرمز است .
تاثیر گذاری بعضی از داستان ها به طرز غریبی تا مدتها ذهن خواننده را رها نخواهد کرد.
رژ قرمز
سیامک گلشیری
نشرچشمه
-به جرات می گویم که اگر نویسنده ی این قصه ها یک آدم گمنام و بی اسم و رسم بود، محال بود هیچ ناشری چاپش کند. پیش تر نیز مجموعه داستانهایی با همین سبک و سیاق خوانده بودم که مطمئنا شهرت نویسنده و سایر ملحقات تنها دلیل کتاب شدنش بوده اند.
-پر و بال دادن و اجازه ی دیده شدن به داستان های ساده اما پر از حرف، مجالی است که برای هر نویسنده ای رخ نخواهد داد .
-این سبک را دوست دارم و امیدوارم بیشتر و بیشتر و از نویسندگان مهجورمانده و گمنام نیز آثاری در همین سیاق بخوانم .
-نگویید که کار خوب کم است وگرنه حتما چاپ می شد، که خیلی هامان خیلی خوب می دانیم ملاحظات بسیاری بجز خوب و بد بودن اثر در میان است!

اتسکیکو ایرادی در ریختن ساکه و سایر نوشیدنی ها برای همنشینش در کافه نمی بیند، اما سنسه، بشدت معتقد است که ریختن نوشیدنی برای همنشین، کاری بشدت مردانه است و هیچ بانویی نباید آن را انجام دهد.
ارتباط بین یک زن چهل ساله که تازه پا به میان سالی گذاشته و رابطه ی جدی ای در زندگی ندارد با مردی که دوران کهولت را سپری می کند، بقدر کافی غریب و دور از انتظار است که خواننده را مشتاق دنبال کردن داستان نماید.
از آنچه به نظر می رسد گویی سنسه با توجه به سن و سالی که دارد، متوجه ی این تفاوت و ناهمگونی هست و بیش از آنچه که یک دوستی معمولی نیاز داشته باشد، به اتسکیکو، مجال پیشروی نمی دهد، گرچه زن جوان ، روز به روز بیشتر احساس وابستگی و فرورفتن در این رابطه را دارد. اما اگر به لایه های زیرین این تقابل دقت کنیم، علاقه و حس قوی سنسه به همسری که فرار و خیانت کرده و کارهای نامتعارف انجام می داده، ذهن خواننده را درگیر این مساله می کند که زخم عمیق سنسه از رفتن همسرش، حتی پس از سالیان دراز ،جایی برای ایجاد یک دلبستگی جدید باقی نگذاشته و بی توجهی و سردی او نسبت به زن جوان، از روی شفقت و دلسوزی برای جوانی زن نیست، بلکه گویی قلب او جایی برای پذیرش یک احساس جدید را ندارد. به اقرار سنسه او پس از همسرش ، هیچ رابطه ی جسمی با شخصی دیگر برقرار نکرده . بنابراین عدم واکنش مثبت سنسه به اتسکیکو، بیشتر به نوعی افسردگی ناشی از ضربه خوردن شباهت دارد تا خمودگی کهولت .
تنهایی و انزوا دوستی زن؛ او را محدود به خانواده ی کم جمعیتش کرده و ارتباطات گسترده و پیچیده ای با افراد پیرامونش ندارد. به تنهایی زندگی می کند و سرگرمی اش نوشیدن شبانه در بار ساتورو ست . دلبستگی اش به پیرمرد، شبیه علاقه و انس گرفتن به یک حیوان خانگی است تا عشقی میان دو انسان، که گاه از آن حرف می زند. او به راحتی از داشتن رابطه ی جسمی چشم پوشی می کند تا سنسه، به زحمت نیفتد. سرخوردگی انسان معاصر از عصر تکنولوژی و فلز، زن را به داشتن یک دلبستگی نامتعارف و ناهمگون ، راضی کرده .
داستان فضایی نرم و آرام دارد. انواع خوراکی ها و غذاهای ژاپنی با ظرافت و مهارت، در میان اکثر جمله های کتاب، تصویری طبیعی و زنده از فرهنگ ژاپنی به دست می دهد . در تمام طول داستان وزیدن نسیم مرطوب و خنکی که از روی دریا به سمت ساحل می آید حس می شود و زن و مرد داستان، عینا گیر افتاده در جزیره ای زیبا با طبیعت آسیایی ،زیر شرجیِ باد دریا ، نرم نرمک پیش می روند تا به ساحل نجات برسند. روند روایت کتاب مثل دیدن یک فیلم بشدت آرام و بی حادثه ، سبب تسکین آزردگی های ناگزیر آدمی در پیشروی عجولانه ی صنعت و شلوغی های زندگی ست .
حال و هوای عجیب در توکیو
هیرومی کاواکامی
نشر البرز
بخشی از کتاب:
اگر عشق
واقعى است، پس به همان روشى با آن رفتار کن که با یک گیاه رفتار مى کنى تغذیه اش
کن،و در برابر باد و باران از آن محافظت کن. هر کارى را که مى توانى کاملا انجام
دهى. اما اگر عشق واقعى نیست، در این صورت بهترین کار این است که به آن بى توجهى
کنى تا پژمرده شود
*

چند روز قبل هم اتاقی هایش گفته بودند:
-آقای فلانی... دخترهات رو دیدی چشمات باز شدن. روحیه ات خیلی بالا رفت ، ها. ماشالله داری خوب میشی.
راست می گفتند، امروز چشم هایش یکساعت تمام باز بودند. من عین یکساعت تماشایش می کردم .
پیامبر نیستم ، اما این روزها حال یعقوب را خوب می فهمم .
برخلاف یعقوب چشم انتظاری هم ندارم . اصلا می ترسم از منتظر بودن . ته این انتظار هیچ چیز خوبی نیست .
از بُعد دیگری به یعقوب نزدیکم . می فهمم که سفید شدن چشم از فرط گریه یعنی چه .
سفید شدند چشم هام بس که به هربهانه ی با ربط و بی ربطی ، هی خیس شد و تار شد و سیلاب بارید .
مرخصش کردند . عمل را بی فایده دیدند و توصیه ی نیم بند و از سرواکنی به شیمی درمانی کردند.
متاستاز لعنتی چهارنعل دارد همه جا را می گیرد. چشم هایم کورند بس که گریه می کنم این روزها.
روی صندلی عقب دراز کشیده و سرش را روی پای من گذاشته . هزار کیلو مرد، مچاله شده روی نصف صندلی عقب .
زیر دنده ها ، جایی که یا کبد است یا بخشی از ریه ، فریادش را از درد درآورده . دست می گذارم روی محل درد . دستش را می گذارد روی دستم و محکم نگه می دارد.
-دستت رو برندار. با گرمای دستت شاید دردم بهتر بشه . گرم بشه بهتر میشم .
گرمای کشنده ی ظهر را توی اتوبان های کشدار و بی انتهای تهران جلو می رویم . کولر ماشین را نمی خواهد. می گوید سرما دردش را بیشتر می کند. آفتاب نیزه برداشته به برشته کردن و سوزاندن همه ی عالم .
به جای کبودی های متعدد روی دستهایش نگاه می کنم. آنقدر آنژیوکت را جابجا کرده اند که ساعد و روی دستهاش پر است از کبودی . دستم زیر فشار دست نحیف و بی جانش ، درد را کم کرده انگار . خودش می گوید .
آن یکی دست را که از فرط درد تکیه گاه کرده بود به پشتی صندلی راننده، می گذارد روی ساعد و آرنجم. با صدای ضعیف می گوید:
-آفتاب دستت رو می سوزونه.
عین یکساعتی که توی راه بودیم دستش را روی ساعد و آرنجم نگه داشت که آفتاب نسوزاندم.
سرش را نوازش می کردم. از پشت تاری چشم هام نگاهش می کردم و دوست داشتم خلوتی می بود که ترس دوباره ندیدنش را زار زار با صدای بلند گریه کنم .