پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

"جمع پریشان " یک عبارت متناقض است


پنج تایی کنارش می ایستیم. می خندد. عکس می گیریم. لبخند می زند. برای مامان حرف می زند، فیلم می گیریم. یکی بیخ گوشش چیزی را یادآوری می کند. می خندد.

-نخندون منو  . سینه ام درد  می گیره .

بیرون می آییم. نه...  بیرون مان می کنند.

-وقت ملاات تموم شده. خانم چندبار تذکر بدم؟ بفرمایید بیرون. وقت ملاقات تمامه.

در فضای بیرونی، دور هم ایم. با هم ایم .

به دلیل و علت خوبی دور هم جمع نشده ایم . دلیل این جمع آمدن اصلا خوب نیست. اصلا خوب نیست .

*

ما جمعی پریشانیم ."جمع پریشان" یک عبارت متناقض است . جمع آمدن یعنی اتحاد و یکی شدن و "پریشان بودن" عین تفرقه و آشفتگی و بی سر و سامانی ست .


جمع کن به احسانی، حافظ پریشان را                          ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی




*

برایم پیام نگذارید . تاب خواندن و ناتوانی از پاسخ دادن ندارم.  برای تسکین دل خودم می نویسم.

ممنونم



پسر دلسوز مادر


پسرک مدام دنبال ردپای اشک توی صورتم می گردد. تا صدای فین فین ، سرفه یا آه یا هر صدایی از سمت من بشنود، بدو بدو می آید و دستمال کاغذی می آورد .

-بیا اینو بگیر. لازمت میشه.

-نمی خوام. نیاز ندارم.

-چرا داری. خودت نمی دونی. من می دونم الان گریه ت می گیره. توی گریه هم حوصله نداری شایدم خجالت بکشی بری دستمال کاغذی بیاری. بیا ...من برات آوردم. کارت رو راحت کردم.

-یعنی الان باید گریه کنم؟

-نه...ولی تو بالاخره گریه می کنی. بهت قول میدم. من می دونم.

خودزنی از جنس خاطره


پنج ساله بودم؟ چهارساله؟ نمی دانم... همینقدر یادم هست که قدم به بالای ران تو می رسید ، که سوار موتور بودی.

دو هفته می رفتی و نبودی. چند روز می آمدی و دوباره می رفتی. اسم آنجای کوفتیِ دور، مرز بود. مرز شوروی .

با موتور می رفتی؟ نمی دانم... آن همه راه را می شد با موتور رفت؟ نمی دانم...

جلوی در باید خداحافظی می کردیم. خم می شدی که مرا ببوسی. کس دیگری هم بود؟ مثلا برادرم؟ نمی دانم... یادم نیست.  عکس های آن دوره نشانی از خواهرهایم ندارد . هنوز دنیا نیامده بودند .فقط خودم را می بینم که می آویختم به گردنت و ریش های بلندِ انبوهت توی صورت و گردنم فرو می رفت و خودم را عقب می کشیدم:

-اِه... سیبیلات منو می خوره.

می خندیدی. قول می دادی زود برگردی.

زود برمی گشتی؟ برایم زود می گذشت؟ نمی دانم...یادم نیست.

تصویر جلوی ذهن و چشمم ، فقط دخترکی با دامن چین دار است که در یک عصر تابستانی، جلوی در بزرگ حیاط ، پای موتورت ایستاده و موهای فرفری اش، دم اسبی دو طرف سرش بسته شده و می خواهد از بوسه های پدرش فرار می کند .

*

پیشانی بلند ِ غرق عرقت را می بوسم . نمی پرسی ( کی دوباره می آیی... یا زود بیا) . از ته چاه، ضعیف و بی رمق می گویی:

-خوبم..خوبم... این همه راه رو نیا. نیا دیگه.

از تخت سفید رو برمی گردانم و توی راهرو و راه پله، جلوی پایم را نمی بینم. آب راه افتاده توی کانال بینایی ام.



پدر کوهی است که حق ندارد پایین بریزد



برای دومین بار در دوماه اخیر ، خیابانهای دراز و داغ تهران را گز می کنم تا برسم به تختی که مرد نحیف و مچاله ی دردمندم را ببینم. مرد بزرگ زندگی ام . خود زندگی ام. مردی که از کودکی  با اخمش می مردم و از ناراضی بودنش از خودم مثل مرگ می ترسیدم . مردی که دکترهای بی دست و پا ، گردن کج می کنند و از درمانش ابراز عجز می کنند . مرد بداخلاق و جدی و مقرارتی ام .

دوماه قبل ، بعد از سومین عمل، نگران، اما با خنده و دلخوشی و دلگرمی، راهی اش کردیم ، اما انگار نه انگار . بدنی با خون قهر، با آب قهر ، با غذا قهر، سفت ایستاده به پوست و استخوان شدن .

حالا آدمهای لاغر و نحیف و پوست و استخوان شده ام دونفرند. دونفرِ وصل به هم. و من دوسره وصلم به هردوشان. و می میرم اگر هرکدام شان روزی نباشند . و چقدر ظالمانه و وحشتناک است که این روزهای سیاه و تلخ، بیم از دست دادن هردوشان را دارم . و  چقدر بدم می آید که از بیمارستان گزارش بدهم و ناامیدی دکتر و کادر درمانی را برای بقیه که کیلومترها دورتر منتظر خبرهای خوب من اند، گزارش کنم . و ... و ... و ...

بریدن و کم آوردن، اسم دیگری هم دارد؟



از حواشی کلسترول و تری گلیسرید و کبد چرب


دوم دبیرستان بودم، آرزو می گفت مامانش نیمرو را بدون روغن درست می کند. مطمئن بودم  واقعیت ندارد . آخر نیمرو بدون روغن؟ مگر ممکن بود؟اصولا تخم مرغ توی روغن؛ اسمش نیمروست.  بدون روغن که اسمش هم مشکل دار می شود!!

این روزها خورش بادمجان درست می کنم بدون روغن . بادمجان ورقه شده را توی قابلمه ی دربسته، تف می دهم. برمی گردانم و آن رویش را هم تف می دهم. بعد گوجه ی رنده شده را رویش می ریزم و ادویه و نمگ می زنم و می گذارم طعم ها به خورد هم بروند. باور کردنی نیست که طعمش  فرق چندانی با خورش بادمجان روغنی ندارد . بلکه ترش تر و خوش طعم تر هم هست .

سوپ می پزم پر از سبزیجات، نخود فرنگی، کرفس، ماش، پیاز، گوجه رنده شده، جعفری و گشنیز و هویج . همه را به شکل مناسب خودش خردمی کنم و آب می بندم به قابلمه و همراه نمک و ادویه می گذارم آنقدر بجوشد که بالاخره به لعاب بیفتد . و عجیب است که می افتد و خوشمزه می شود.

چندتا چیز دیگر هست که یک عمر فکر می کنیم بدون آنها نمی شود زندگی کرد و زنده ماند، اما در ناگهان ترین لحظه، مجبوری حذف شان کنی و می بینی ای دل غافل، نه تنها می شود بدون شان زندگی کرد، بلکه جای خالی شان، چندان هم درد نمی کند؟

ادبیات


یک موسسه خصوصی به واسطه ی آشنایی یکی از همکاران مدرسه ، به من پیشنهاد آموزش روان خوانی و معنی روان حافظ را داد. تلاقی این موضوع با چند  اتفاق خوب واقعا برایم هیجان انگیز بود.

برای مصاحبه رفتم. موسسه در آخرین طبقه ی یک ساختمان چهارطبقه ی بدون آسانسور ، با راه پله های تاریک و تنگ و هول برانگیز بود.

خب از همینجا معلوم است که قبول نکردم ، بیشتر بگویم که روی دلم سنگینی نکند.

از من خواستند اطمینان و التزام بدهم که تفسیر حافظ را به خوبی برای شاگردان کلاس ارائه کنم و چیزی را نگفته باقی نگذارم . . خواستند تضمین کنم که اعتماد بنفس شرکت کنندگان را بالا ببرم در حدی که بتوانند در جمع ، راحت و بدون خجالت حرف بزنند و در مراسم رسمی مثل مصاحبه ی شغلی یا  شبیه این ، کم نیاوردند  و ابراز وجود کنند. که فن بیان شاگردان را تقویت کنم و از آنها گوینده ای ماهر و حرفه ای دربیاورم.

-می تونید خانوم؟

-شما مدرس حافظ می خواهید یا روانکاو؟ یا گوینده؟ یا مربی فن بیان؟

-می تونید؟


حق التدریس خنده دار و  مضحکی که پیشنهاد دادند به اضافه ی ارادتی که به ادبیات داشتند ، گلستان هنرهایشان را تکمیل کرد .

-ما به همه ی مربی هامون همین مقدار حقوق میدیم. حتی رشته های فنی تر و تخصصی تر. این که ادبیاته!!! اونقدرها که مهم نیست! ادبیاته دیگه!

.

.

پله های تنگ و تاریک شان بخورد توی سرشان. حقوق توهین آمیزی که به مربی هاشان می دهند نیز بخورد همان جا که گفتم. اما با آدمهایی که با ادبیات و درک آن مشکل اساسی دارند و فکر می کنند (  ادبیاته دیگه! ) نمی توانم راه بیایم. راهم را گرفتم و بیرون آمدم.

اصولا ادبیات، یعنی همان کلمات و جملاتی که از دهانت بیرون می ریزد. یعنی نماینده ی افکار و مَنوّیات و  لایه های درونی وجودت . زبانی که به آن حرف می زنی، می شنوی، می خوانی، فکر می کنی وعلوم زمانه ات را یاد می گیری ، دنیایی که در آن زندگی می کنی، نوع نگاهت به دنیا و مافیها، فلسفه ی زندگی ات در جهان... ادبیات همه ی اینهاست.

*

 یک وقتی یکی از دوستان هم مدرسه ای را جایی دیدم. تا مرا دید یاد انشاهای مدرسه کرد و گفت:

-من خیلی ادبیات رو دوست داشتم. هنوزم دارم.

پرسیدم:

-منظورت از ادبیات چیه؟دقیقا کدوم وجهش؟

گفت:

-رمان زیاد می خونم. عاشق ادبیاتم.

*

رمان و شعر و فلسفه ، نجوم و طب و روانشناسی، ریاضی و شیمی و فیزیک نیز بخش های زیر مجموعه ی ادبیات هستند.

به گواه تاریخ ، مادر تمام علوم  ، ادبیات است . ادبیات همان دریچه ای است که ترا با جهان پیرامونت آشنا می کند. دریچه ای باز شده از علوم مختلف .

در ایام قدیم  به کسی که در تمام علوم بالا تبحر داشت ، ادیب می گفتند. در واقع، ادیب، مرتبه ای بالاتر از طبیب و کیمیاگر و ریاضی دان و ... داشت. چرا که تمامی این علوم را به خوبی فراگرفته بود.



این مدلی :))


سلام دوست قدیمی

واقعیت اینه که از پشتکارت خیلی خوشم میاد . حتی وقتی بی خبری طولانی میشه، بشدت نگران میشم. الانا بیشتر در مورد کبد چرب می دونم و طبعا نگران تر میشم.  در حقیقت از اینکه منتظر می مونم  خنده م می گیره.

چقدر خوبه که یک دختر خوشگل و نازنین و معصوم بیاد و روزهای آدمو رنگی کنه . بشی مامانش، بشی باباش.  بشه فرزندت.

آرزوی سلامتی  و شادکامی و برکت دارم برات .





به سپیدی یک رویا


ماجرای سفر فاطمه ی معصومه یکی از خواهران امام رضا از مدینه به مرو ، دستمایه ی نگارش این رمان است .

بعد از شهادت امام موسی کاظم(ع) ، گروهی که  به ظاهر از دوستان و معتمدین امام بودند ، از پس دادن اموالی که از خمس و  زکات  و ... نزدشان بود به امام رضا (ع) خودداری می کنند و از اطاعت ولی امر  در خصوص پس دادن اموال ،سرپیچی می کنند و مدعی می شوند بعد از امام موسی کاظم امامی نیامده و کسی را به امامت نمی شناسند. ایشان مرگ امام موسی را دیده و باور داشتند اما معتقد بودند که امام موسی مجددا زنده شده و باز می گردد و سپس اموال شرعی امام را به خود حضرت باز پس می دهند و علی بن موسی را به رسمیت و امامت نمی شناسند. این گروه بر امامت دایمی امام موسی وقف و ایستادگی می کنند و به واقفیه شهرت می یابند.

تنش ها و درگیری های امام رضا به گروه واقفیه بسنده نمی شود. دو تن از خیل برادرانش ( عباس و زید) نیز بر سر تقسیم اموال، امامت امام رضا را زیر سوال برده و او را به دادگاه می کشانند و ادعای مال و دارایی های بجا مانده از  پدر را می نمایند . کسانی دیگر ، رابطه ی بُنُوَت( پدر-فرزندی) میان امام جواد و امام رضا را منکر شده و با آوردن چند نَسَب شناس، به تحلیل نشانه های شباهت میان چهره ی امام رضا و امام جواد می پردازند تا در نهایت کودک را فرزند حق امام رضا بدانند.

امام رضا هجده خواهر و نزدیک همین تعداد برادر داشت .تمامی خواهران بی شوهر و مجرد بودند و به وصیت امام موسی،  بی اذن امام رضا اجازه ی ازدواج نداشتند .از بین خواهرانش ، فاطمه ی معصومه به عالمه آل محمد مشهور بود و رابطه ی خاصی با برادرش داشت. بعد از خواسته شدن امام رضا به مرو به دستور مامون، فاطمه بیقراری و بی تابی از حد گذراند تا جایی که با پیکی از جانب برادر، با ندیمه اش سلطان به سمت مرو سفر کرد .در بین راه بر اثر بیماری از رنج سفر، بشدت ضعیف و رنجور گشت و وفات یافت.

پیش از سفر و در حین آن، راویات و حکایات متعددی  از امام موسی و امام رضا و فاطمه ی معصومه و کسانی که مرتبط به زندگی  آنها هستند  و در رسائل شیعه و آثار به جامانده از مذاهب مختلف از آنها یاد شده، در مجموعه ای در قالب رمان ِ ( به سپیدی یک رویا) ، در برابر خواننده قرار می گیرد.

ازآنجا که در نقل روایات مذهبی ، دست نویسنده  برای خیالپردازی  و شاخ و برگ دادن به روایت ،  باز نیست و این امر بصورت عرف و رایج چندان پسندیده و مجاز شناخته نشده، نویسنده با آفرینش شخصیتی خیالی بنام اسماء ، بعنوان یکی از خواهران امام رضا، صفات انسانی و غریزی ِ یک شخصیت داستانی را در او متجلی کرده و واکنش ها احتمالی خانواده و اطرافیان امام را از زبان اسماء برای خواننده ی رمان ، باز می نماید .

بودن اسما در کنار شخصیت های تاریخی و مذهبیِ واقعی که تقدس و تطهیر، مانع از خیال پردازی نسبت به آنهاست،  تصویر جالب و جامعی از خانواده ای بزرگ با دشمنانی در ملاء یا در کمین ، خیرخواهان و بدخواهانی در گوشه و کنار  و احساساتی طبیعی و انسانی به خواننده ارائه می دهد .



به سپیدی یک رویا

فاطمه سلیمانی ازندریانی

کتاب نیستان



-بعنوان منتقد کتاب، برای نقد این کتاب دعوت شدم

-خانم سلیمانی بسیار مهربان و صمیمی و خونگرم بودند



گزارش جلسه ی نقد ( به سپیدی یک رویا) در سایت کتاب نیستان



مشروح جلسه ی نقد را  اینجا     ببینید .


نکته:


- خیلی جالب و مهیج است که تمام گفتگوها پیاده شده اند . حتی جملات و مطالبی که بو د و نبودش در گزارش چندان ضروری نیست .

- یکی از حاضران در مورد بازنویسی زندگی آدمهای مهم در تاریخ معاصر سوال پرسید. ایشان معتقد بودند در زمینه ی  تاریخ معاصر هیچ کتاب و مرجعی موجود نیست.

پاسخ شنید که: تاریخ معاصر بدلیل روزانه نویسی مورخان و سایر افراد وابسته به آنها ، جای کم کاری و کمبود بزرگی  ندارد  و کتابها و منابع فراوانی در این زمینه قابل دسترسی هستند . در متن گزارش به این سوال اشاره ای نشده و چنین به نظر می رسد که اشاره به تاریخ معاصر، مربوط به کتاب مورد نقد است .


-پشتیبانی و مسئولیت پذیری نشر کتاب نیستان  در قبال  آثار منتشر شده ی این نشر و شرکت  یکی از پرسنل نشردر جلسات نقد، از نکات قابل توجه و تحسین برانگیزی است که شاهدش بودم. این دومین جلسه ای بود که کتابی از این نشر، مورد نقد قرار می گرفت و در هر دو جلسه ، آقایی به نمایندگی انتشارات، در جلسه حاضر بودند و گزارش تهیه کردند .



استوری گرافی :)


استوری های  سرکار خانم فاطمه سلیمانی ، نویسنده ی کتاب ( به سپیدی یک رویا)