هانی پسراهوازی که بعد از اتمام تحصیلات فیزیکش برای دیدن دخترهای خوشگل در تهران مانده در یک چشم به هم زدن عاشق پرستو، کارمند بانک شده . این عشق آنقدر برایش جدی است که خاک پای پرستو را نیز تقدیس می کند، حال آنکه برای پرستو عشق فرعی ترین مساله ی زندگی ست. او یک زندگی امن از نظر مالی و عاطفی و روانی را به طوفانِ عشق ترجیح می دهد و ...
هانی در یک زیرزمین کوچک با دو مرد دیگر هم خانه است. در مکانی عجیب با ویژگی های عجیب تر همخانه ها و صاحبجانه اش. یکی از مردها نیمه شب ها در شهر راه می رود و با گربه ها حرف می زند ، مرد دیگر چشم های مصنوعی تجارت می کند و از سنگ زمین و عقاب آسمان، پول می سازد.
هیچ کس مثل هانی برای عاشقی ارزش قائل نیست و همه( حتی پرستو) تلاش می کنند که این خوره ی بی وقت را از سر هانی بیندازند.
هانی بچه ی جنگ است و تمام وقایع زندگی اش را با روزشماری اتفاقات جنگ و رویدادهای مهم آن به یاد می آورد.
پافشاری او برای مبارزه با رقیب با خرید اسلحه و کمین نشستن برای پیدا کردنش به نتیجه ای پیش بینی شده منتهی می شود که پایانی کلیشه ای برای داستان رقم می زند.
لابلای عاشقانگی جنون آسای هانی برای پرستو، لایه های زیرین اجتماعی را می بینیم که با اجاره دادن تخت ، دفن کردن مردگان زیر درخت حیاط، خرید و فروش حیوانات، شغل های موقت مثل تدریس خصوصی و فروش کتب ممنوعه و فیلم کنار خیابان تعریف می شوند. جامعه ای که از آدمهای واقعی شکل گرفته و بخشی از فرهنگ شهری پایتخت و کلان شهرهاست.
بخشی از کتاب:
کارمندهای بانک پاسارگارد، شعبه امیر آباد را چون پرستو را میشناختند و به او احترام میگذاشتند دوست داشتم. کفشهای پرستو و کیف او و چیزهای توی کیف او را هم دوست داشتم. جا کلیدی و نوع آدامسی که میخرید. ساعت مچیاش. حتی انگار اسکناسهای توی کیف او بود که با بقیه اسکناسها فرق داشت. انگار چیزی از او ساطع میشد که اشیا و آدمهایی را که در مسیر این تابش بودند، دوستداشتنی میکرد.
عشق و چیزهای دیگر
مصطفی مستور
نشرچشمه
-تازگی ها هرکتابی را که تمام می کنم اندوه و غم غریبانه ای به دلم می نشیند.
-این چهارمین کتابی بود که در فاصله ی بین درمان زانو ، توی سالن انتظار یا روی تخت درمان خواندم.
کوزیمو پسرارشد یک خانواده ی فئودال ایتالیایی ست که یک روز در دوازده سالگی سرمیز ناهار طغیان می کند و از خوردن غذای عجیب و تهوع آوری که خواهرش هرروز به خوردشان می دهد ابا می کند و برای همیشه میز غذا و زندگی زیر سقف را ترک می کند و درخت نشین می شود.
از بالای درخت شاهد تمام وقایع زمین زیر پایش است.روند تغییرات اروپا از جنگهای داخلی تا جنگ های بزرگ را می بیند و به مروز در طی سالیان به آگاهی و روشن بینی دست می یابد و با ارائه ی توصیه های راهگشا برای بهبود اوضاع جهان ، گه گاه باعث حل مشکلات می گردد.
از نظر او مطالعه کردن راه رهایی ست، طوری که یک دزد سرگردنه را هم به تعالی می رساند و کشیش خشک مقدس(تشویق به مطالعه ی کتب ممنوعه و حیرت کشیش) را نیز روبروی دریچه های تازه ی جهان می نشاند. و البته که مطالعه بر ذهن های آماده و منعطف موثر است و افکار منجمد را صیقل نمی دهد ( عدم تغییر یسوعیان پس از گذشت سالیان).
کوزیمو در تمام طول زندگی با سنت های نخ نمای اطرافش می جنگد و آنگونه که به نظرش درست می رسد قانون می گذارد و به دیگران پیشنهاد می دهد و از این طریق به درون انسان و طبیعت زمین نزدیک می شود. در تکریم و احترام به طبیعت مقاله ها و جریده های زیادی منتشر می کند ، به کشاورزان در بهبود روشهای کاشت و برداشت کمک می کند. قلمروی او میان شاخ و برگ درختان آرمان شهری ست که در آن قواعد انسانی و ارزشی رعایت می شود، عاشقی به غایت شیفتگی می رسد، غریزه معنا می شود و حتی به کشورهای مجاور سفر می کند.
تجربه ی عشق و غریزه ، مبارزات سیاسی و اجتماعی، پرداختن به علوم و فنون و صنعت از انسانی که گوشه نشینی اختیار کرده و از جامعه ی بشری روی زمین فاصله گرفته عجیب و بعید به نظر می رسد اما در فضای آمیخته به طنز این داستان، تمام این کارها شدنی ست.
وجود گروهی درخت نشین در اسپانیا، کنایه ای به حضور آدمهای شبیه به کوزیمو در سرتاسر جهان است.
بارون درخت نشین
ایتالو کالوینو
نشرچشمه
-خوب بود. از خواندنش لذتی که باید نبردم اما نمی شد نخوانده رهایش کرد.
-تفرعن و خودپسندی، ریاکاری و دورویی، آفت انسانی بزرگی ست که تمام زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد.
-دلم برای بارون خیلی سوخت. از بچگی تا پیری. گرچه که درخت نشینی انتخاب خودش بود اما یک جور خاصی مغضوب و مطرود همه بود.
مجموعه داستانی فرم گرا با زبانی یکدست و روان.
داستانهای این مجموعه با رویکردی به مسایل سیاسی، اجتماعی عاطفی و روانشناسانه ظرائفی از این موضوعات را مود توجه قرار می دهد که در نگاه نخست قابل دسترسی نیست. در بعضی داستانها با فضاهای سوررئال روبرو هستیم( گوربان). پیوستگی محتوای دو داستان ( پدر گیاه شناس من و گوربان) نیز از نکات جالب توجه این کتاب است.
در داستان درخت جارو ، اشاراتی به فضای پر از خفقان جامعه و مساله ی نفت و خیانت اجتماعی مردمان به یکدیگر شده و تعلیق را به خوبی به خواننده منتقل می کند.
داستان( ما سه نفر هستیم) نیز نقدی ست به تن آسانی و خودخواهی ذاتی بشر و پشیمانی نمایشی آدمی پس از وقوع حوادثی که می توانسته مانع رخ دادنش بشود.
کلیت قصه های این مجموعه، لحظاتی از خوی آدمیزادی را به نمایش می گذارد که همه به آن دچاریم اما در خلال روزمرگی ، با بی تفاوتی از کنارش می گذریم و به راحتی فراموشش می کنیم.
درخت جارو
داوود غفارزادگان
نشرافکار
-اگر اهل فرم هستید و از خواندنش لدت می برید سراغ این کتاب بروید.
-بعضی قصه ها را باید جای جای، برگشت و دوباره خواند.
-اکثر داستانهای کتاب را دوست داشتم.
مجموعه داستانی با محوریت اتفاقات تاریخی و اجتماعی دهه ی شصت خورشیدی در افغانستان. سپوژمی زریاب بنا با بیوگرافی پشت جلد در از دبستان تا دکتری در مدارس افغانستان و دانشگاه های فرانسه درس خوانده . در داستان نویسی سبک خاصی دارد و آخرین کارش مربوط به سالها پیش است و درسالیان اخیر داستان جدیدی منتشر نکرده.
زنان شکارفرشته، زنان جامعه ی درگیرجنگ و محدودیت های مذهبی و اجتماعی اند. زنانی که از دخترانگی باید صدا و رخسارشان از دیگران پنهان بماند. خنده شان را کسی نشود، سراغ رسم کشیدن نروند و تنها با خریطه ای ارزن سرقبر کشتگان شان در جنگ حاضر شوند و مویه و زاری کنند. حتی اگر در مواقعی درس خوانده اند و در اداره ای یا مدرسه ای مشغول به کارند، مدام باید مراقب جاسوس ها و خفقانی که حکومت انحصارطلب ایجاد کرده باشند. کتاب داشتن ممنوع است، مردمان از مرد و زن، در گیجی و منگیِ خفه کننده ای زندگی می کنند. یا در جنگ کشته می شوند یا به دست حکومتی ها به جرم امنیتی، چرا که دیوارها گوش دارند .
دخترکان را از کودکی از جهنم و و مَلِکی که برشانه ی چپ نشسته و شبانه روزی مشغول جرم نویسی و چغولی کردن است می ترسانند و لذت دیدن و شنیدن حیات را از آنها تا بزرگسالی و تا دم مرگ می گیرند.
مشترکات فرهنگی و اجتماعی و مذهبی میان افغانستان و ایران باعث می شود مضامین داستانها به خوبی منتقل و درک شود . چه بسا بسیاری از باورهامان یک ریشه دارند و همچنان تا به امروز بین مردم حاضرند به قدرت نمایی.
واژه های درخشان فارسی دری با سبک نگارش سپوژمی زریاب، معجون دلپذیری از قصه های کوتاه فارسی خلق کرده .در بعضی داستانها از گویش اصیل مردمان افغان در بیان دیالوگها استفاده شده که شیرینی خوانش داستان را دوچندان می کند.
شکارفرشته
سپوژمی زریاب
انتشارات تاک
-کتاب در روزهای اول خواندن، از شیرازه باز شد و برگ برگ توی دستم ماند. پیگیری سریع ناشر و اصرار برای تعویض کتاب از اتفاقات دلنشینی بود که کتاب را خاطره ساز کرد. هنوز کتاب را تعویض نکردم. شاید هم همین کتاب را برای خودم نگه دارم. اما این مسئولیت پذیری عجیب به جانم چسبید.
-سپوژمی زریاب را یکی از خوانندگان همینجا به من معرفی کرد و اسمش پس ذهنم ماند.
-توصیه می کنم داستان نویس ها و اهالی کلمه، این ادبیات را نادیده نگیرند و جادوی فارسی دری را با روح و روان شان آمیخته کنند.
شکارچیان برده تمام زوایای پیدا و پنهان را برای یافتن برده های فراری می جورند. برده ها پس از یافتن مجازات می شوند. زنده زنده می سوزند یا آنقدر شلاق می خورند که نفس شان قطع شود یا در بهترین حالت درخت گیلاس خون آوری تا ابد بر پشت تن شان نقش ببندد. بردگان زن به نسبت سلامت جسم و زهدان، ماشین های زنده ی جوجه کشی اند. اربان سفید تا جایی که توان دارند خودشان و سپس پسران خانواده را به بارور کردن زنان سیاه تحریض می کنند تا بردگانی که از این زنها متولد می شوند، تعداد لشگر کارگران بی مزدشان را افزایش دهد. بردگان اعم از زن و مرد همسر دارند اما برای باروری و زایش تحت تملک بی قاعده و قانون اربابان سفید هستند.
ست برای فراری دادن دخترش از ستم بردگی، او را در دوران نوپایی می کشد. بعد از فرار کردن به سمت شمال و رها شدن از یوغ بردگی، کابوس دختر مرده رهایش نمی کند. فرزندان دیگرش نیز با حفظ فاصله ی ارتباطی ، او را قاتل دیوانه ای می دانند که هرآن ممکن است دست به قتل شان بزند.
بازگشت روح دختر مرده برای انتقام در قالب جسم یک زن جوان اغواگر که مرد محبوب ست را نشانه رفته داستان را به رئالیسم جادویی گره می زند. طی سالها مادرانگی ست و مادرش و بیبی ساگز(مادرشوهرش)، دستخوش چالش شده و پریشانی و بهم ریختگی این زنان در سنین میان سالی، به خوبی این چالش را نشان می دهد.
گذشته مثل سایه ی سیاهی دنبال آرامش و آسایش ست است و نقاب فراموشی قدرت پنهان کردنش را ندارد. مردمان اطراف نیز آن را فراموش نمی کنند. بردگان حق ندارند به چیزی عشق بورزند نه زن ، نه شوهر نه فرزند، چون هیچ چیزی تحت تملک شان نیست. فرزندان شان را طوری از آنها جدا می کنند و می فروشند انگار که گوساله ای را از گاو جدا کنند. ست نمی تواند آینده ی خوبی برای فرزندانش تصور کند پس تصمیم به کشتن شان می گیرد اما فقط یکی را می کشد و بقیه را از او می گیرند.
لایه های پیچیده ی شخصیت های داستان، دستیابی سریع به آنها را منوط به پیش رفتن قدم به قدم به قصه و یافتن گره های آن می کند. در خلال خواندن، شخصیت ها شکل و رنگ می گیرند و روح و جسم و گوشت و پوست شان برای خواننده ، آشنا و نزدیک می شود. مقتضیات تاریخی،اجتماعی، سیاسی و حتی روان شناسانه داستان را تاثیرگذار و پذیرفتنی تر می کند.
دلبند
تونی ماریسون
نشرچشمه
-سنگین و تلخ! تلخ و سیاه! سیاه و خونریز!
-جامعه ی برده داری وحشتناک تر از آن چیزی ست که درباره اش شنیده ایم . روح و روان برده هایی که مادر، پدر، فرزند، همسر، عاشق یا معشوق اند، در این داستان ، پیش روی خواننده قرار می گیرد.
-کلمه ی (شکارچی برده)، بی اندازه ای سیاه و تاریک بود .
-مادر و این همه مصیبت برای مادرانگی!
مردجوانی درشبهای متعدد خواب پدر مرده اش را می بیند درحالی که در زاینده رود مشغول شنا و قایق سواری اند. این خوابهای متوالی روال عادی زندگی او را به هم می ریزد و مرز بین واقعیت و خواب و خیال را کم رنگ می کند و مرد دچار پریشانی می شود.
پدر در خوابها زنده و آگاه به مسایل زندگی کنونی پسرش است.از او گلایه می کند، پند و اندرز می دهد و راه حل پیشنهاد می کند. حی و حاضر بودن پدر در ذهن و روح پسر به گونه ای است که کم کم پدر برای هم خانه های پسر نیز مرئی و قابل مشاهده می شود و با همخانه ها شور می کند و برای انجام کارها تصمیم گروهی می گیرد.
مردجوان در بلاتکلیفی و سردرگمی دست و پا می زند . شغل (کتابفروشی/خیاطی پدرش)، همسر و محل سکونت هیچکدام او را پایبند نمی کند. در خلال داستان متوجه می شویم که این خصلت را از پدرش به ارث برده. پدری که عادت داشت هر روز در زاینده رود آبتنی کند و در خوابهای پسرش نیز همین روال را ادامه می دهد.
زاینده رود به باتلاق گاوخونی منتهی می شود و پسر در خوابهایش برای فرار از گیرافتادن در باتلاق تقلا می کند.
گاوخونی از برترین داستان های کوتاه معاصر ایران به شمار می رود و مورد توجه جامعه ی ادبی غیرایرانی نیز بوده. از این داستان فیلمی با همین نام نیز اقتباس شده.
گاوخونی
جعفر مدرس صادقی
نشرمرکز
روابط میان شخصیت اصلی کتاب با آدمهای زندگی اش با کلمات و جملاتی که به ظاهر طنزند اما به شدت گزنده ، روایت شده اند. شخصیت اصلی با نقش های متنوعی که در زندگی دارد، دختر، خواهر، مادر و همسر است و پس از عمری زندگی منفعلانه در هرکدام از موقعیت های زیستی اش ، عصیان می کند و در تمام ابعاد زندگی اش چالشی ایجاد می کند که در عین ترس و نگرانی از آشفتگی، لذتی دلپذیر دارد.
گویی تمام آدمهای اطراف، از کوچک و بزرگ، قصد کرده اند به سلطه و حکومت بر شخصیت روانی و اجتماعی او . همه از دم دچار اختلالات شخصیتی اند و با ایجاد انفعال و عذاب وجدان در او ؛ نواقص خود را کم رنگ و ناپیدا می کنند. او نیز از کودکی بدون اعتراض تن داده به پذیرفتن زورگویی ها . تا جایی که در بزرگسالی بنده ی بی چون و چرای کودک خردسالش است و تمام وقت، بی وقفه در حال بازی کردن با اوست و فضایی خصوصی و شخصی ( حتی موقع حمام کردن)برای خودش ندارد.
طغیان زن علیه جوراب فروش، پسرک راننده، مسعود( همسرش) ، مادرش، خواهرش، آقای رسولی( همسایه) و نیز پسرکش ... در فضایی آمیخته به طنز و کنایات و عباراتی آشنا و به روز در روزگار کنونی ، خواننده را دنبال خود می کشاند و تحلیل موقعیت های بغرنج و قضاوت در مورد رفتارها و برخوردهای خلق شده در داستان را میسر می سازد.
بخشی از کتاب:
"شوهرِ زنِ ناله زن، عصبانی از بخش بیرون میآید و میایستد بالا سر زنش که «پاشو بریم ... اینا نمیخوان کار ما رو راه بندازن.»
زن التماس میکند که حالا که این همه صبر کردهاند یک کم دیگر هم صبر کنند. مرد با داد و بیداد میرود طرف در و همان طور با صدای بلند میگوید «پاشو بیا. لازم نکرده بری زیر دست اینها...»
از در میزند بیرون. زن مفلوک یک ناله متفاوت با قبلیها سر میدهد که فکر میکنی همین الان آن یکی بچهاش هم مُرده. بلند میشود پشت سر مرد از در میرود بیرون. نوبت من، یکی جلو میافتد. نباید خوشحال بشوم، اما شده ام. کاش بقیه هم همین طوری ناامید شوند برگردند خانههای شان."
پیچ
زهرا شاهی
نشرچشمه
-کتاب به شدت نیاز به ویراستاری دارد.به طور مکرر اشتباهات نگارشی فاحش و غیرقابل اغماضی در متن می بینیم.
-خواندنش به تمام خانم ها اکیدا توصیه می شود.( اصلا هم از روی بدجنسی نیست!...شکلک خنده و شیطان شاخدار )
-حتما بخوانیدش و لذت ببرید.
با بوی خون شروع می شود. نه... با خبر مردن پسرک . کیسه ی براق جنازه در سطرهای اولیه خبر از ماجرایی غیرقابل تحمل دارد.
لوییز به عنوان پرستار کودک وارد خانواده شده و در همان روز اول طوری کار و رفتار می کند که نیازش را ضروری و لازم می بینند. بدون درخواست حقوق بیشتر، تمام کارهای خانه را اعم از نظافت و شستشو و گردگیری انجام می دهد و ساعات بیشتری از بچه ها نگهداری می کند.
مریم سودای دستیار وکیل شدن دارد و پل در تکاپوی گسترش استودیوی ضبط موسیقی اش است. لوییز بهترین گزینه برای پرستاری و نگهداری از بچه ها و کارهای خانه است.
در فصل های متعددی لوییز را درکنار خانواده، مشغول تفریح و خوشگذرانی می بینیم یا مشغول زندگی حقیرانه در آپارتمان محقر و کم امکانات خودش. قصه بیشتر در مورد شخصیت لوییز است تا دیگر شخصیت ها. لوییز بیشتر از آنکه مادر دختر خودش باشد، پرستار و مادر بچه های مردم است. قلق آرام کردن شان را بلد است. راه بند آوردن گریه شان را یاد دارد. شیر و غذا دادن و حمام کردن و شستن بدن شان را سر وقت انجام می دهد و اینها موجب اعتراض شوهر و دخترش است.
لوییز یاد گرفته که از امکانات ارباب هایش به خوبی استفاده کند، چه در مورد ثبت نام دخترش در مدرسه ای سطح بالا، چه هنگام استفاده از حمام و کرم ها و لوسیون های بدن آنها.
به مرور متوجه رفتار آنرمال و غیرعادی لوییز در مورد بچه ها و خشمی پنهان و مهارنشدنی در او می شویم و گرچه از ابتدای قصه می دانیم مبادرت به انجام چه کاری کرده است، اما فصل به فصل با نگرانی و دلواپسی از اینکه ممکن است دست به چه عمل غیرمترقبه ای بزند ، داستان و لوییز را دنبال می کنیم.
داستان با تمی روانشناختی ، دلایل بروز رفتارهای شخصیت های قصه را مدیریت می کند و با تزریق دلهره و تعلیق ، احساسات درونی خواننده را با خود همگام می نماید.
ترانه ی شیرین
لیلا سلیمانی
انتشارات کتاب کوله پشتی
-آنقدر غم و تلخی داشت که دلم نمی خواست بیشتر بخوانم . با فاصله ی یک هفته ای هم که سراغش می رفتم ، تلخی همراهم بود. ترس از فهمیدن چگونگی ماجرا بود شاید.
- کتاب برنده ی جایزه ی کنگور شده.
-باید خوانده شود. گرچه که تلخ و جانکاه باشد.
مجموعه ای از یادداشت های منتشر شده ی بلقیس سلیمانی در جراید ، در این کتاب گردآوری شده. یادداشتهایی در مورد نوجوانی، جوانی و زمان حال نویسنده. در این یادداشتها خودِ خود نویسنده را عینا به تماشا می نشینیم. برای ما با تخیل و تکنیک ، قصه و داستان سرهم نمی کند بلکه از چیزهایی که تجربه کرده، به آن معتقد شده، از آن دلزده شده و پسش زده ، حرف می زند.
آنجا که انقلابی متعصبی ست که تمام زمین داران از جمله خرده مالکان را دشمن خونی مستضعفین می بیند و زمینشان را با بچه های محل آتش می زند تا آنجا که با مادر ِشاه دوستش مخالفت می کند ، هرچه او می گوید، برعکس انجام می دهد، تا جایی که در آشپزخانه اش ایستاده و بجای فکر کردن به آرمانهای شخصی و عمومی و معضلات جهان فقط به یک چیز فکر می کند که: ناهار چی بپزم؟ تا زنی که تشویش بیماری صعب العلاجی را دارد و وصیت نوشته و بعد از رنج های زیادی که به جسم داده، به این موضوع فکر می کند که جسمش را عزیز نداشته است ، تمام اینها تصاویری ست که سلیمانی خوانندگان را مُجاز به دیدنش دانسته.
شریک شدن با تجربیات زن نویسنده ای که در ابتدای جوانی، انقلاب را تجربه کرده و از چند و چون دسته ها و فرقه های سیاسی مطلع شده و تحت تاثیر مستقیم آن قرار گرفته ، به اقتضای تغییر محل اقامت، سبک زندگی اش به تمام معنی زیر و روشده و تغییر کرده، جهان بینی اش متحول شده و نوع نگاهش به جهان پیرامونش دیگرگونه شده و تمام اینها را در اختیار همگان گذاشته، این کتاب را جذاب و خواندنی می کند.
نام کوچک من بلقیس
بلقیس سلیمانی
انتشارات ققنوس
گروه انتشاراتی ققنوس
-شاید علاقه و اشتیاق شخصی ام به سبک داستانی بلقیس سلیمانی، باعث می شود که این کتاب را هم مثل سایر آثارش عزیز بدارم و با رغبت فراوان بخوانم و لذت ببرم. با (زن پیشامدرن ) اش بغض کنم و با (پاسداشت بدن) اش، آنقدر گریه کنم که جانم بالا بیاید.
-شاید حالا بتوانم کمی درک کنم که علاقه به یک نویسنده تا حد دنبال کردن عقاید و افکار و خاطراتش یعنی چه!
-همچنان هر کتابی از ایشان منتشر شود، به شدت خواهان و خواننده اش هستم.
بعد از مرگ پیرمردی ثروتمند، وکیل او به مردی که در خانه ی پیرمرد می بیند می گوید که هیچ نام و نشانی از او در اسناد و مدارک پیرمرد نیست. نه حتی عنوانی برای شغل او.
نام این مرد چنس(شانس) است. نامی هوشمندانه برای آدمی که پدر و مادرش معلوم نیستند. نه خواندن می داند نه نوشتن. دنیای او محدود است به باغبانی برای پیرمرد و نگاه کردن تمام برنامه های تلویزیون. همه چیز زندگی او مبتنی بر شانس و اتفاق است. بعد از مرگ پیرمرد ناچار به ترک خانه است و بلافاصله با شانسی خوب، در مسیری جدید قرار می گیرد. او جملاتی ساده و در ارتباط با باغبانی؛تنها حرفه ای که بلد است می زند ، اما مردان سیاست حرفهای او را دوپهلو و اندیشمندانه و سرشار از کنایه و نکات عمیق مملکت داری تفسیر می کنند. او را به مصاحبه های تلویزیونی، نوشتن کتاب ( گرچه دیگر نه کسی اهل نوشتن است نه اهل خواندن)، ضیافت های مجلل رجال سیاسی و ... دعوت می کنند و چنس در تمام این احوالات طبق سرشت و نهاد ساده و بی آلایش خودش رفتار می کند. او حتی بلد نیست در برخورد با اغواگری زنانه و مردانه چه رفتاری داشته باشد. زیرا تمام چیزی که یاد گرفته از دریچه ی تلویزیون بوده و تلویزیونی که او می دیده این موارد را نشان نمی داده.
چنس وجه خام و بدوی درون انسان معاصر است. انسانی که با رسانه و اطلاعات بیش از حد، در حال انباشتگی ست. امیال و افکار و غرایزش را رسانه مدیریت می کند. اینکه چه بخورد، بنوشد، ببیند، بشنود، بخواند، بنویسد، تماما در احاطه ی انواع مدیاست.
اسمش چنس است، بنابراین خواننده نمی تواند معترض شود که چرا تمام اتفاق های محیرالعقول و نادر برای او می افتد( از تصادف با همسر یکی ازمدیران ارشد اقتصادی امریکا تا دیدار با رییس جمهور و محبوب او شدن و متعاقبا محبوب سایر رجال و مردم شدن) . این نکته شاید برای تذکر این مسئله است که علیرغم تلاش های پیگیرانه ی انسان، موقعیت ها و فرصت های مناسب و عالی برای همه به یک اندازه فراهم نیست ، بلکه اتفاقی و برحسب شانس و اقبال رخ می دهند.
تاکید بر نقطه شدن انسان در مقابل تلویزیون، یکی شدن با آن و مهم بودن نگاه تلویزیون به انسان بعنوان مشتری، از نکات قابل بررسی این داستان کوتاه است.
بودن
یرژی کاشینسکی
نشرآموت