ساعت شش صبح، پسرجان با یادداشت روی میزمطبخ منو شگفت زده کرد.(من ساعت هشت با استاد ...، در پارک ...قرار دارم.یا ماشین بدین برم یا منو برسونید).صبحونه خورده نخورده بیدارش کردم که دیرش نشه و در کمال ناباوری منو هم راه انداخت و برد. توی این چند روز از رفت و آمد شهر به شهر و مطب و آزمایشگاه و خرید و ...پاهام تاول زدن و نای تکون خوردن نداشتم. دلم یک خواب بیست و چاری می خواست که بحمدلله میسر نشد.
با یک خانوم سرحال و اکتیو و انرژی مثبت و کاریزماتیک روبرو شدم. زیرپل های دریاچه رفتم و بلندی ها رو پایین اومدم و بجای خیابون آسفالته از مسیر پرپستی بلندی خاک و تپه گذشتم و از دوتا پسر جوونی که به حکم استاد از درخت صاف بالا رفتن، عکس و فیلم گرفتم.
پارکی که طی این سالها بارها بارها محل گشت و گذارمون بود و همه جاش رو می شناختم ، طور دیگری به نظرم اومد. نمای زیرپل رو برای اولین بار دیدم. تپه های کم ارتفاع اطراف دریاچه رو برای اولین بار قدم زدم.درخت سپیدار بلندی که پسرها ازش بالا رفتن رو تا حالا ندیده بودم.گرچه که همیشه از اون مسیر رد شده بودم.
می خوام بگم که همراه و هم سفر، ولو برای دو سه ساعت، اهمیت بسزایی در زاویه دیدت داره. همراه ترسو و مردد نمی ذاره تو از ترس های خودت عبور کنی. نمی ذاره تو به قدرت درون خودت پی ببری.
و دارم فکر می کنم چقدرها و کجاها من اون همراه ترسوی مردد بودم و شدم برای بچه هام.فقط هم از روی دلسوزی و مهر و عشق مادری. که فکر کردم و مطمئن بودم کارم درسته و نبوده.
استادِ کار درست پسرجان!
خدا حفظتون کنه.
این سکوت تون آدمو می ترسونه...
توی این سوئیت یک پزشک زنان هست یک پزشک عمومی. بیماران دکتر زنان به مراتب بیشتر هستن.
خانومه پالتوی فوتر و شال موهر و کتونی نگین دار صورتی داشت. یک هارمونی قشنگ از صورتی .اخم هام توی هم بود. مغزم مشغول ظرفشویی با قوی ترین شوینده ها.دلم هم گازری پیل تن، مشغول شستن ملافه های چرک.
خانوم صورتی غر غر می کرد.منشی دخترک جوان پرحوصله ایه که به هر حرف مربوط و نامربوط می خندید.خانوم صورتی می گفت:
-شانس مایه! ببین ها. امروز چقدر شلوغه. گفتم یه دقیقه ای میرم تو، میام بیرون. فقط باید برگه هامو نشون بدم. این همه آدم. کی وقت من میشه؟ چرا اینقدر شلوغه؟
منشی ،خندان گفت:
-وقت شما ساعت دو بود. چرا یازده اومدی؟
-خب گفتم زود بیام که زود برم داخل.
-نمیشه که. هرکسی سروقت خودش باید بیاد.
-حالا نمیشه منو زود بفرستی؟ من فقط باید برگه نشون بدم؟
-چندتا بیمار وقتی دیگه هم همینجا نشستن که می خوان آزمایش نشون بدن.تازه شما سروقتت نیومدی.
نیمساعت بعد خانوم صورتی با صدای بلند گفت:
-این دوتا ( دکتر و خانومی که داخل مطب بود) دارن چیکار می کنن اون تو؟ نه. واقعا دارن چیکار می کنن اون تو؟ منم دکتر اومدم. منم رفتم تو. اما فورا اومدم بیرون. اینقدر طول ندادم. این دوتا اون تو دارن چیکار می کنن؟
منشی گفت: خانومه بارداره و تا لباسش رو مرتب کنه، تا دکتر صدای قلب ...
صدای قلب جنین توی سالن طنین انداخت.
خانوم صورتی گفت:
-ببین این سومین بارداری بود که فرستادی بره تو. تقصیر توئه همه ش. باید یک باردار بفرستی .سه تا خالی. باردارها میرن اون تو طول میدن. اول منو بفرست برم. من عجله دارم. بعد باردار بفرست.بااااید یه باردار بفرستی .سه تا خالی. منم اولین خالی ام. بفرست برم تو.
منشی دوباره یادآوری کرد که وقت شما ساعت دو هست. هنوز نزدیک سه ساعت تا وقت شما باقیه. این همه مریض اینجا نشسته که سروقت اومدن. نمی تونم بفرستمت تو. می تونی این همه مریض رو راضی کنی که اول تو بری؟
خانوم صورتی شروع کرد از باردارها و خالی ها کسب رضایت:
-شما اجازه میدی من اول برم:؟
-نه
و این ماجرا هی تکرار شد. هی تکرار شد.
ببینم از کجا معلوم که اون زن وحشی پشت پاراوان سونوگرافی و این زن مشنگ سالن انتظار خود من نباشم که دارم قضیه رو وارونه جلوه میدم و خواننده رو گمراه می کنم؟ هان؟
از دو شب قبل هی جلوی چشمامی. هی خوابت رو می بینم. فردا میشه یازده ماه. یهو صورت متعجبت، صورت خوشحالت، صورت گرفته ت، صورت عادی ت جلوی چشمم، درست نزدیک تیغه ی بینی م زنده میشه و من فکر می کنم همینجایی. نزدیک تر از هر چیز و کس دیگه به جسمم. نمیدونم ذهنم شرطی شده که سرهرماه، نزدیک روز رفتنت تو رو احضار کنه یا واقعا چیزی در عالم ارواح در جریانه که تو رو می کشونه و میاره کنارم. حوصله ی کودکی ندارم دیگه. نمی خوام وقتم رو با قصه های رفت و برگشت ارواح پر کنم. نمی خوام فکر کنم حتما چیزی هست. حتما ارتباطی هست. حتما جریان سیالی هست.
تلخم. می دونم. تلخ تر از همیشه.
برای گردسوز برنجیت لامپ پیدا کردم. روی لامپ تصویر ناصرالدین شاهه.خیلی بچه بودم که اون دوتا تنگ شاه عباسی سبز رو خریدی.خوب یادمه که چقدر ذوق داشتی براشون. گردسوز رو توی روزهای پرتودرمانی پیدا کرده بودی و با ذوق در مورد رنگ و شکلش حرف می زدی. می گفتی تو هم یکی بخر. خیلی قشنگه.گردسوز رو من آوردم.ماه های زیادی بدون لامپ بود. تازه دو سه هفته ست که لامپش رو پیدا کردم. خوشحال بودم که یادگاریت پیش منه. اصلا حکایت تموم چیزهایی که یادگاری آوردم همین بود که سالم نگهشون دارم. انگار که تو پیشمی و مراقبت هستم. جرات نمی کنم مانتوت رو بپوشم. گوشواره ت رو بندازم. انگشترت رو دستم کنم. ساعت بی حرکتت رو باتری بندازم. می خواستم همه چیز در زمان یخ بزنه و سالم بمونه و رد و اثر تو روی تموم این اشیا ، منجمد بشن و به دست کسی، حتی خودم ساییده نشه. این خودخواهی و انحصار طلبی فرزندی بود.
اما الان اینجا که من مامانم و دیگه فرزند نیستم، هرگز نمی خوام اشیای مزخرف من دست به دست بشه بین بچه هام و هی یادشون رو پرکنم از خاطراتم و هی دلشون فشرده بشه از یادآوری من. به چیزهای مسخره ای فکر می کنم. به اینکه هرچی دارم رو بریزم دور که بعدا اسباب دلتنگی بچه ها نشه.هرچی عکس دارم رو از بین ببرم که بعدا با دیدنش اشکی گوشه ی چشم شون نشینه. هرلباسی هست رو ببخشم که بعدا کسی بغلش نکنه و دنبال بوی من نگرده.
می دونم نه خودم اینکارها رو می کنم نه بقیه می ذارن من دست به چنین کارهایی بزنم. جنون لحظه ایه.
در پادرهواترین موقعیت زندگیم هستم. در غیرمترقبه ترین وضعیت ممکن.نمی دونم کدوم ور برم. نمی دونم کجا بایستم. نمی دونم فردای کرونایی و فردای بی برقی و فردای سرطانی و فردای گرونی و اضمحلال اجتماعی چطوری خواهد بود. همه همینطورن. همه در همین ندونستن و ابهام شناورن، اما بنا به اقتضائاتی اون فردا برای من مبهم تر و ندانسته تره.
می بینم که تموم کردن هیچ کاری چندان مهم نیست که به نظر می اومد. نزدن یه حرفایی چندان مهم نبود که فکرش رو می کردم. زندگی اصلا اون چیزی نیست که تصورش رو داشتم.
هنوز سنگ مزارت رو ندیدم.نمی دونم می بینم یا نه. شاید تقصیر خودمه که پایبند قانون موندم و نیومدم با پذیرفتن جریمه و نقض تردد ببینمت.شاید گاهی باید زد زیر همه ی قوانین و دل رو سیراب کرد از خواسته هاش.شاید نباید اینقدر صبر کرد که خوشه خوشه دلت پر بشه از جونورهای میلی متری.
تلخم مامان. می دونم. خیلی تلخم. یازده ماهه که نیستی. داره یکسال میشه و من ...
هر روز هر روز ، صبح، طهر، بعدازظهر، غروب، شب، روزی دوساعت برق قطعه.
بیرون باشی، با ماشین پشت در می مونی. خونه باشی بخوای برای کاری بری بیرون؛ باز همین وضعه. میشه با کلید مخصوص در رو باز کرد.اما در گیر داره و به راحتی ممکن نیست.
روزی دوساعت باید زل بزنی به در و دیوار ببینی کی این برق صدتا صاحاب دار( قدیما می گفتن بی صاحاب مونده) ، میاد و می تونی به کارهات برسی.
واویلا از این روزگار دوزخی که ماداریم. واویلا.
برق
مازوت
کرونا
واکسن
گرونی
قحطی
کدومو بگیم آخه؟
امروز توی راه پله با خانومی که برای نظافت میاد حرف زدم. بهم پرستار معرفی کرده بود که تلفنی توافق نکردیم.
چندسال پیش ها ازش شنیده بودم یه دختر معلول داره که زیرنظر بهزیستی ازش مراقبت میشه.
حال دخترش رو پرسیدم. گفت: دخترم مرد.
مبتلا به هیدروسفالی بود. با مرگ مغزی رفته بود و تمام اعضاش رو اهدا کرده بود.
گفت وقتی دنیا اومد و فهمیدم مشکل داره همون موقع گفتم اگه زنده نمونه بدنش رو اهدا می کنم. همه ی بدنشو اهدا کردم.
بیست ساله بود دختره.
جیره ی غصه ی امرزوم فراهم شد.
برادرزاده ی ص تهدیدم کرد که منو لو میده و میگه من حرفای سیاسی می زنم تا بیان منو بگیرن ببرن.
دلیلش چیه؟
چون بهشون برخورده که من حرف از مهربونی و آدم بودن می زنم. تموم اینستای منو شخم زدن و هر عکسی رو تفسیر کردن که: از عکس این غوله، منظورت خواهرمه. اون مامانمه. اون بابامه. اونو به من گفتی. اونو به فلانی تیکه انداختی و .... که تو کج می نویسی ولی ما می فهمیم با مایی. که تو می خوای همه بفهمن داری به ما میگی. که پایین نوشته هات باید بنویسی مخاطب من فلانی و فلانی و فلانی و فلانی نیستن.گفتم ( گنبد و گلدسته سازی برادران فروردین بجز برادزاده های ص. ها؟ )
گفت: خبر نداری چه نقشه هایی برات دارم!
باس بیارم شون دم در این خونه که برن حکم اعدامم رو هم بگیرن
از من بعید بود.
ولی یه پا جنگجو شدم واسه خودم.
یک هفته ست که پرستار جدید میاد و میره و ص به طرز بسیار محسوسی سرحال اومده. هنوز توان تنها راه رفتن نداره و نیاز به کمک داره برای نشستن روی توالت، اما سرو و صورتش برق می زنه از تمیزی. توی این هفته سه بار حموم برده ش.
براش دوتا روتختی و چندتا روبالشی دوختم و اتاقی که تختش اونجاست خیلی باحال و رنگی رنگی شده.
بهش میگم روبالشی هات خیلی خوشگلن. دوست داری شون؟ میگه: مال من نیست. مال خودتونه. هر وقت خواستین ببریدش.
گفتم اول قصه مو تموم کنم یا قصه م تموم میشه؟
روتختی پسرها رو بگیرم یا خودم بدوزم؟
آقای پدر رو مجبور کنم بره چکاپ کامل یا بذارم باز دست به سرم کنه؟
گلدوزی مو تموم کنم و همه رو قاب کنم یا چون هامونی رنگهای آبی هنوز به دلم ننشسته بذارم همینطوری بمونه؟
پلیور نیمه کاره ی پسرکوچیکه؟
پتوی نیمه کاره ی پسربزرگه؟
اون پارچه ی کاکتوسی خوشگل خر که با هیچ کدوم از چرخهام دوخته نشد؟
سانسوریای ابلقم که هنوز پاجوش نداده؟
کدوم؟ کدوم؟
چیزی بنویسم و حرف بزنم یا ...
دیدم زن جلوی فروشگاهی که اسمش استانبوله و پره از لباسهای چینی منو به حرف گرفته و داره از زن عمو و خواهر و زن برادرش می گه و هی با انگشت اون بالاسری رو نشون میده.دست زدم روی شونه ش و گفتم روزت پر از نور که اینقدر انرژی میدی به آدم.
دیدم کلی قصه هست توی دنیا که همینجاش، درست همینجاش که من ایستادم، با من مشترکه. دیدم روایت قصه های ما مشترکها از سوراخ های روی شکم می گذره.
دیدم ترس هست. نگرانی هست. تردید هست.اصلا این از کجا دراومد یهو؟ اصلا یهو بود؟ دست دست کردن نبود؟ تعلل نبود؟
دیدم یه وقتهایی یهوییه، یه وقتایی نیست.
بلکه هم همین یهویی ها مسیر رو تغییر بده.برای همیشه.
دیدم لجبازی با خودم و قهر کردن با چکاپ و رسیدگی و مراقبت از خود کافیه.
دیدم ...
خواهم دید؟
در مواجه با آدمهای وحشی چه رفتاری دارین؟ خودتون تا حالا وحشی گری کردین؟
امروز پشت پارتیشن اتاق سونو با یک زن وحشی روبرو شدم.مرحله ی اول کار من نیمساعت قبل انجام شده بود و برای مرحله ی دوم وارد اتاق شدم.به منشی گفتم که برای مرحله ی دوم اومدم و آماده ام و اگه سریعتر انجام بدن ممنون میشم که ما هم موقع برگشت بخاطر فاصله ی دوشهر به ساعت منع تردد نخوریم.
خانومی که پشت پارتیشن توی نوبت بود پرید بهم که:
-هرکی از راه می رسه بی نوبت وارد میشه، انگار ترافیک فقط برای ایناست. انگار ما رو جریمه نمی کنن. منم از صبح سرکار بودم. چهارساعته اینجا توی نوبتم. جریمه جریمه. اصلا من میرم. نمی خوام. سونو نمی خوام. نوبت رعایت نمیشه اینجا. هرکسی رو راه میدن بیاد بگه کار منو انجام بدین. انگار ما کار نداریم که انجام بدن.
خانوم دکتر گفت: اول کارنیمه کاره ی بیمار قبلی رو انجام میدم.مریض جدید منتظر بمونه.
خانومه باز شروع کرد به خطابه با مقادیر بالاتری از وحشی گری. و به محض خارج شدن بیماری که روی تخت بود، پرید داخل اتاق.خانوم دکتره فکر کرد بیماری که کارش نیمه کاره بوده اونه و شروع کرد باهاش در مورد مساله ی من حرف زدن. که خانومه گفت: من اولین بارمه میام و ... و دکتر متوجه شد این هون بیمار وحشیه!
از اینجا به بعد ازاون زن وحشی و تندخو و عصبی و پرخاشگرصدای بچه گربه ی ترسیده ی مظلومی درمی اومد که حرف از ده سال نازایی می زد و با لحنی التماس گونه از دکتر می خواست تایید کنه که بهم ریختگی جسمیش بخاطر بارداری منجر به سقطه.هرچی دکتر می گفت فقط پولیپ داری و هیچ نشانه ای از بارداری نیست، خانومه مظلومانه تر التماس می کرد که خوب نگاه کن خانم دکتر. یعنی ممکنه باردار شده باشم و سقط شده باشه.
گربه ی ترسیده از روی تخت اومد پایین. از مسیربرگشتش خودمو کنار کشیدم که باهام چشم تو چشم نشه. نخواستم فکر کنه وقتی التماسهاشو شنیدم ممکنه توی دلم عروسی گرفته باشم و هزار تا نامربوط بهش گفته باشم.
البته که اونقدر بدجنس نیستم که از درد کسی خوشحال بشم. این روزها اونقدر سرم ریخته و تند و تیز و نیش و خنجر دور و برم هست که اهمیت دادن به وحشی گری های یک زن جوان غریبه آخرین دغدغه مه.
چرا این ماجرا رو نوشتم؟ چون با خودم فکر کردن که اونجاهایی که بقیه به ما رحم ندارن و مروت ندارن و فقط برای جلو زدن خودشون وحشی گری می کنن، آروم بگیریم، تندی نکنیم، جواب ندیم. شاید اون خنگ خدا متحول و دگرگون نشه که نمیشه، شاید نره توی اتاقش و به کار زشتش فکر کنه، چون اساسا درکی از کار زشت نداره و خودش رو محق ترین موجود عالم می دونه، شاید سکوت ما رو بذاره به پای ترسیدن مون از وقاحت و وحشی گریش، اما مهم ماییم که وسط این بلبشوی رعیت بودن مون زیر یوغ آلودگی هوا و گرانی و کرونا و نداشتن واکسن و قطعی برق معابر و خانه ها، با فراموش کردن و عبور کردن از این جنون انسانی آدمای اطراف مون؛ به پریشانی های خودمون دامن نزنیم و بزرگوارانه ببخشاییم.
البته که کار خیلی سختیه.
حالا توضیحات:
-خانومه یکساعت و نیم بعد از من اومد توی بخش و پذیرش شد.توی اتاق انتظار بارها چشم تو چشم شدیم.و تظاهر به ندیدن من و بی نوبت اومدنم اگه وقاحت نیست پس چیه؟
-ای خانوم وحشی... هرجا هستی حال دلت خوب که بهونه شدی برای حرف زدن.