( معلم باخدا) یادتونه؟
ضرب المثلی با کلمات پونه و مار رو هم بلدین؟
خب...
پسرک یک شماره تلفن و یک پیغام آورده بود برام:
( این شماره ی آقامونه. گفت بهش زنگ بزنی و راهنماییش کنی که چطوری کتابش رو چاپ کنه )
منو میگی!!!
یعنی دهان مبارک کائنات صاف!!! که دهان مبارک ما رو این چنین آسفالت می نماید!
چی تکونم داده؟ نمی دونم. می دونم و نمی دونم.
حرفهای اینجا؟ پیام های اونجا؟
پرسش های اون؟
شنیدن حرفهای سارا و معصوم؟
همه ش!
خوبه!
خب معلومه که هنوز دوستم دارین که پیام دادین
همینجا یه چیزایی رو عمومی کنم.
پسر بزرگه مترجمی زبان آلمانی دانشگاه اصفهان ، روزانه قبول شد. پیش ثبت نام هم کردیم. اما روانشناسی آزاد و صنایع غذایی هم همینجا و شهرهای اطراف مون آورد ( پنج مورد ). ترجیح مون همین نزدیک خودمون بود.الان روانشناسی ازاد می خونه. یکی اینکه آقایون پدر و پسر به آینده ی شغلی آلمانی اطمینان نداشتن و یکی اینکه دوری و هزار دردسر و اینا. گرچه ترجیح من دوری و دوستی بود. گفتم بره هم یاد بگیره مستقل بشه هم ...( مامان ها می دونن من چی میگم)
دوری و فراق کجا بود آخه؟ ظهر میره غروب میاد. صبح میره غروب میاد. سه روز در هفته.
اتاقش بعد از دوهفته هنوز جمع نشده. پذیراییم هنوز مثل جنگزده هاست. یک سری وسیله رو هیچ کس تقبل نمی کنه توی اتاق بذاره.
در مورد پرتقال خونی و خواب عمیق گلستان هر نقد و نظری دارین مشتاقانه می شنوم و می خونم. چه نگاه منفی ، چه مثبت. اهل جواب دادن و توجیه کردن آنچه نوشتم نیستم. اینو توی جلسات نقدم هم میگم، به هنرجوهام هم یاد میدم که در برابر نقد جبهه نگیرن و نخوان که حتما جواب بدن، مگه اینکه کسی ازشون توضیح بخواد که مثلا ( فلان چیزی که نوشتی یعنی چه؟ و فلان مطلب به چی اشاره می کنه؟ ) وگرنه اگه کسی از شخصیت های داستان تون خوشش نمیاد یا تم و فضای قصه تون رو دوست نداره و در موردش بد میگه اصلا واکنش نشون ندین چرا که منطقی نیست. شما داستان رو نوشتین و تموم شده رفته. الان فقط قصه ست و مخاطب. یا دوستش داره یا نداره. بعبارتی باید (مرگ مولف) رو با تمام وجود باور کرد. نویسنده پس از تموم شدن قصه عملا دیگه وجود نداره و نمی تونه راه بیفته با کتابش توی تک تک خونه ها و توضیح بده و توجیه کنه و مخاطب رو به اصرار قانع و راضی کنه که آدمهای قصه ش رو دوست داشته باشن.هر کاری باید می کرد توی همون داستان کرده و تموم شده رفته.
یه چیزی تعریف کنم از نقدای منفی به پرتقال خونی:
یه خانومی که خارج از ایران زندگی می کرد ولی قلیونش رو با خودش برده بود و در چمنزارهای خارج ، از مراسم قلیون و مخلفاتش فیلم و عکس می ذاشت برام نوشت: به چه حقی گفتی ایرانیای خارج نشین وضعیت مالی شون بده و به کارهای پست و بی ارزش مشغول می شن؟ من موقعیت مالی درخشانی دارم و اصلا هم محتاج کار کردن نیستم. کی بهت اجازه داده بنویسی که ایرانیای خارج نشین پول ندارن که تشک بخرن و تشک بادی می خرن و بعدش دوباره می فروشن؟ اتاق های من پر از لوازم لازم برای پذیرایی از مهمان هست. گارد و خصومتی که به ایرانیای خارج نشین داری از کجا میاد؟ دلت خواسته بری نتونستی؟ عقده ست؟
خلاصه که کلی گفت و گفت و گفت و آخرش هم استوریشش رو برام فرستاد که نوشته بود ( این کتاب بد نیست. اگه وقت اضافه دارین بخونین)./ کلا اینطوری متوجه شده بود که من ایشون رو نشوندم جلوی خودم و هرچی گفته شده توی قصه دقیقا خطاب به ایشون بوده.
یا یکی که کلا محمدرضا رو زیرسوال برده بود و می گفت اصلا وجودش توی قصه بیخود و بی معنیه.
یا یکی از شخصیت نازلی خوشش نیومده بود و به سرتق بودن و حرف گوش نکن بودنش و تمایلش برای داشتن رفاه کلی ایراد گرفته بود و می گفت نازلی باید مادری رام و مطیع و حرف گوش کن بود.
خب تموم اینا نگاه های متفاوت به یک داستانه. می شد بگم که اگه نازلی رام بود هیچ کدوم از ماجراهای داستان اتفاق نمی افتاد و روابط علت و معلولی کلا ناکام می موند. اگه ممرضا نبود، اون دریچه ای که به بخش روشن جهان داستان لازم داشتم رو دیگه نمی شد ایجاد کرد. منتهی همینم نگفتم. دوست ندارم خودم مثل ملا نصرالدین راه بیفتم و قصه م رو توضیح بدم. قصه م اگه بلده خودش خودش رو روایت می کنه. اگه بلد هم نیست که نشان کم کاری و نابلدی منه. توضیح دادن پس از چاپ فایده ای نداره. و مهم تر از همه ی اینها اینه که خواننده باید بلد بشه بخونه و بفهمه. لقمه ی جویده توی دهان گذاشتن که لذتی نداره. خود خواننده باید جهان داستان رو کشف و درک کنه.
اینها رو گفتم که نقد و نگاه تون به داستانهام رو آزادانه و راحت باهام در میون بذارین.
معلومه که تعریف و تمجید دیوانه ام می کنه از خوشی.اما به رفع ایراد و اشکالاتم خیلی اهمیت میدم.
داستان ملانصرالدین چیه؟
میگن دستخط ملا خیلی بد بود. بهش گفتن ( بیا برای یکی از دوستای من توی بغداد نامه بنویس). گفت (من دوست ندارم به بغداد سفر کنم). گفتن ( بهت میگیم نامه بنویس. نگفتیم که خودت برو). گفت( خط منو فقط خودم می تونم بخونم. نامه که بنویسم خودم هم باید برم بغداد که نامه رو براشون بخونم.منم دلم نمی خواد برم بغداد)
امروز می گفت:
آقای فلانی( این یکی معلم امسالش است)به من توجه خاصی داره. بهم گفت از بچه ها درس بپرسم. خیلی بهم احترام میذاره
گفتم: خب لابد قابلیت خوبی در تو دیده.
لبخند زد. گفتم:
-پس بالاخره یکی پیدا شد که توی دلت جای آقای (...)/ معلم پنجمش/ رو بگیره.
فورا گفت:
-نخیرم. جای آقای (...) رو هیچ کس توی این دنیا نمی تونه بگیره.
-خب تو که نمی بینیش. نمی بینی هم فراموشش می کنی
گفت:
-خب نبینمش. دلم که براش تنگ میشه. خیلی هم تنگ میشه. تخیل که می تونم بکنم در موردش. همیشه هم وقتی دلم براش تنگ میشه در موردش تخیل می کنم. برای همینم سه شب پشت سر هم خوابش رو دیدم. فکر کنم اونم خواب منو ببینه. اگه هم خواب منو نبینه من هیچ وقت فراموشش نمی کنم. جاشو هم با کسی عوض نمی کنم.
آقا من هم ظهر موقع شنیدن این حرفها، هم الان موقع تایپ کردنش گریه م در اومد.
از تابستان برنامه می ریخت که برای تولد معلم جان سال قبلش هدیه خوبی بخرد. می خواهد خودش پول جمع کند و تنهایی هم تلاش کند. چون برای آقای معلمش ارزشش را دارد که تمام تلاشش را برایش بکند. دیشب هدیه ی نقدی یی که اداره ی آقای پدر برای دانش آموزان ممتاز در نظر می گیرد، از راه رسید. پسرک روی هوا می پرید از خوشحالی:
-آخ جون...اون پروژه ی سری داره به خوبی انجام میشه. خدا کمک کرده بهم .
پسرک با وجود اینکه به معلم های امسالش روی خوش نشون میده، همچنان در آتش عاشقانگی برای معلم پارسالش شعله وری می کنه. چند وقت پیش شب هنگام از خرید می اومدیم. ماشین وارد پارکینگ شده، پسرک گفت:
-مامان ماشین سفیده رو جلوی خونه دیدی؟
-نه
-فکر کنم ماشین آقای فلانی( معلم جان پارسالش) بود. فکر کنم اومده توی خیابون ما.فکر کنم خونه ی یکی از دوستاش، همکاراش یا کسی دیگه رفته.
نیمساعت بعد توی خانه گفت:
-به نظرت باید می رفتم پلاک ماشین سفیده رو چک می کردم که مطمئن بشم ماشین اقای فلانی بود یا نه؟
خودش جواب داد:
-نه. نباید برم. چون تا وقتی ندونم پلاک مال کیه می تونم فکر کنم ماشین آقای فلانیه. اگه برم و ببینم ماشین آقای فلانی نیست ضایع میشم. اما تا وقتی ندونم می تونم فکر کنم هنوز آقای فلانی توی خیابون ماست.
و من متحیرم از بلدی های عاشقی که بچه ها، بی تجربه و بی زیستن یاد می گیرند و بحران دلتنگی و دوری را مدیریت می کنند.
میگه:
یه کیایی تو رو برای خوشون می خوان و انتخاب می کنن که تو نمی خواهی شون، بعد از اونور تو یه کیایی رو برای خودت می خوای و انتخاب می کنی که اونا تو رو نمی خوان. این ظلم نیست؟
-هست یه جورایی. اما چه میشه کرد؟
-فقط یه جورایی نه . همه جوره ش ظلمه. ببین تو جونت در میره که اون کیایی که می خوای، فقط یه لبخند بزنن بهت.اما نمی زنن لعنتیا. هی قر و قمیش میان.
-اما خودتم واسه یه کیای دیگه قر و قمیش میای.
-نه. من نمیام. من فقط نمی خوام شون. نمی خوام بهم امیدوار بشن.
-پس به این فکر کن که اون کیایی که تو می خوای و اونا نمی خواهنت هم همین طوری ان. فقط نمی خوان تو امیدوار بشی.
-خب بابا. قانع شدم. اما ظلمه بخدا. ظلمه. ظلمه! یه لبخند که کسی رو نکشته. کشته؟
1- گل که بزرگ میشه، ریشه هاش که زیاد میشن، باید گلدون رو عوض کرد.وگرنه ریشه های زیادی ،گل رو خفه می کنه.گل رو می کشه. گل رو نابود می کنه.
دارم گل هامو می کشم. نابود می کنم. خفه می کنم.
2-بعضی گل ها توی فضای کوچک، با تحت فشار بودن ریشه ها پاجوش می زنن.گل میدن، شاداب و زیبا می مونن. بیخود و بی جهت چندتا گلم رو به رشد علفی و دراز بی قواره شدن و پهن بی خاصیت شدن و از گل افتادن واداشتم.
هر دو نوع رویکرد باعث میشه نتایج متفاوت و ناخوشایندی به دست بیاریم. هر تغییری مناسب حال هر مخلوقی نیست. هر قیاسی مناسب حال دو مخلوق متفاوت نیست.