پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

من ژانت نیستم

مجموعه داستانی خواندنی و جذاب. محمد طلوعی زاده ی رشت است و ردپای زیست بومش در داستانهای این مجموعه به شدت پیداست. حتی اگر اهل رشت نباشید و اسم خیابانهاش را نابلدید، ایستاده در میدان، صدای زنگ ساعت شهرداری گوشتان را می نوازد .

در داستان (پروانه) دختری که به مردش مشکوک است برای کنترل کردنش چادرچاقچور می کند و پیچیده در چادر نقش خدمتکار را بازی می کند. (داریوش خیس) دنبال سوال ازلی و ابدی انسان است. من کی ام؟ پس من کی ام؟ (نصف تنور محسن) توی زمین است. محسن آنقدر خوب بلد است کلاه بگذارد و بردارد که یک تنور نان خیرات می کند تا اربابی را به دام بیندازد و دوست دخترش را پیشکش می کند به رفیقش( می خوای نگهش دار، می خوای بندازش بیرون) تا کلید بیندازد و دور از هند، پیرِ اربابی را بسوزانند. ( تولد رضا دلدار نیک) محملی ست برای تفسیر آدمها :گاهی یک بوگیر می شود آرمان زندگی یک بچه و  آدم فیسی کلک می زند. دختر ( من ژانت نیستم) می داند بهرحال یکی یک وقتی یک جایی ژانتی داشته و او می تواند یک وقتی و یک جایی ژانت کسی بشود. به همین سادگی جایگزینی آدمها برای هم را حل می کند.( لیلاج بی اغلو) جهانی فرامرزی دارد. از خیابانهای رشت فاصله گرفته و در فضایی محدود به شیشه های رنگ شده و مستراحی در خانه ای در استانبول با آدمهای مختلف از نژادهای گوناگون نرّادی می کند . و ( راه درخشان)  گویی خسته از دویدن ها و نرسیدن های آدمی در هشت گوشه ی جهان ( ولو امتداد جهان محدود به رشت و خیابانهاش باشد)، سفر ابدی را انتخاب می کند و بهای این انتخاب بی جان شدن آن دیگری ست که تا صبح بر جنازه ی مرده، بیدار مانده. به عبارتی، توازن میان تولد و مرگ در جهان را نمایش می دهد.

من ژانت نیستم

محمد طلوعی

نشرافق

-از مجموعه داستانهای قوی و خوشخوان که لذت داستانخوانی و تکنیک را توامان دارد.

-دلم بشدت رشت خواست.

-بازهم از این نویسنده خواهم خواند.


 

جنگ نفرت انگیز است

زمین سوخته، آی سوخت مرا.

گذاشتم چندروزی از خواندنش بگذرد و دراره اش بنویسم .اما باز هم سوختم. کباب شدم.

لعنت به جنگ.

منو ببخش :))

یک بچه ی خوشگل و گوگولی و مامانی با چشم های رنگی و موهای زیتونی ، کلاس دوم یا سوم دبستان بود . همه با هم بازی می کردیم. توی حیاط بزرگ و پر گل و درخت خانه ی قدیمی مان. خواهر ها و پسرعموهای ریزه میزه و پر حرف و  فضولچه. بزرگترها رفته بودند جایی. مراسمی، چیزی شاید.

یکهو درآمد گفت:

-دوست مامانم منو آرایش کرد. خیلی خوشگل شده بودم.

گفتم : می خوای منم خوشگلت کنم؟

مارموز خندید: آره! خوشگل میشم.

چشمهایش را مداد کشیدم و لبهایش را قرمز کردم. بچه ها گذاشتند دنبالش و می خواندند:

-عروس خانوم...عروس خانوم...عروس خانوم...

غش غش می خندیدیم. هجده سالم بود.

فردا مهمانم می شود. مردی است جوان و رشید. پدر دوتا بچه ی خوشگل چشم رنگی  دلبر. نمی دانم یادش هست که برای بچه هایم تعریف کند چه بلایی سرش آورده بودم یا نه؟

مرغ بی آشیون

جونم براتون بگه تموم وسیله هام رو از روی دراور و اتاق بزرگه برداشتم آوردم ریختم زیر کنسول.خدا هیشکی رو بی خانمان و بی جا و مکان نکنه .

فخر عالم

از من پرسید:

-شما تا حالا یکی از مفاخررو از نزدیک دیدین؟

-مفاخر چی؟ فرهنگی؟ ادبی؟ علمی؟ چی؟

-هر کدوم. مفاخر ایرانی. مثلا ابتهاج... محمود دولت آبادی و ...

گفتم:

-والله اینایی که گفتین رو نه ندیدم هنوز از نزدیک. اگه آتش تقی پور رو   جزو مفاخر حساب می کنین ، ایشون رو ده بار از نزدیک دیدم. یک بار هم درگیر پروژه ی درسی بودم خواب سهراب سپهری رو دیدم. همین.

خنده ها فرمودند و توی جمع این گفتمان را افشا کردند و مفاخر ندیدگی ما را .


پونه پونه ...گل پونه

شاعر اینجا فرموده:

هر کی رو خواستم عاشقه یکی دیگه بود

یا ازش کنده بودن تیکه تیکه تیکه بود

یا رقیب داشتم یا رقیب یکی دیگه

این همون عشقی که حافظ میگه بود

اونی که دوست داشتم ...دوست داشت دوستامو

یه مشت دوست مارموز ...ها ...دوستامو!

مثله پروانه دورم زدن ...تو رو خدا ... دلسوزامو!!!



می خوام بگم یه وقت لازم نیست به انتخابای خودت شک کنی؟

یا دقیق تر بگم..یه کم خودتو بررسی کنی ببینی چرا یکی رو که عاشق یکی دیگه ست انتخاب کردی؟

مال مردمو برندار خب داداش!

حقوق شهروندی

دیگه کم کم وارد فاز جدید پروژه ی اتاق تکونی شدیم.

اولی:

-مامان...؟ این جامدادی های زشتت چی ان نگه داشتی؟ برو سه تا جامدادی ست بخر.اینا رو بنداز دور.

-مامان...؟ اصلا چرا مداد رنگی های کوتاه و درب و داغونو نگهداشتی؟ برو  یه جعبه ی نو بخر و اینا رو بنداز دور.

-مامان...؟ اینا قراره روی دراور بمونه؟ شکل اتاق زشت میشه. بر دار.الان این قوطی های فلزی چی دارن؟ گوشواره و دستبند؟ تو که همیشه استفاده نمی کنی. بذار توی کارتن بذار زیر تخت خودتون.

-مامان...؟ اینایی که توی اتاق من ( ها ها اتاق من. اینجا اتاق همه ست )، گذاشتین واقعا استفاده ی کاربردی ندارن. میشه حذف شون کنی کلا؟

-مامان...؟

دومی:

-اتااااااااااااااااااااااااق من!!! اینجا اتاااااااق منه؟ پس شما اینجا چیکار می کنی؟

-مگه روی در نزدم ورود ممنوع؟

-اون علامت رو برای شماها زدم ها. وگرنه خودم که بلدم معنی ورود ممنوع چیه.

-نه نه... بیا توی اتاق. شوخی کردم. اتاق منه اما تو هم می تونی بیای. بعضیا حق ندارن بیان.

-به اتاااااااااااااااااااق من که مال منه خوش اومدین. کاری داشتین؟

----------------------------------------------------------

فکر کنم باید هر دو  رو  بفرستم توی انباری دو متری پارکینگ تا هردو ایستاده بخوابن و قدر عافیت رو بدونن!

دور ریختنی های ماندنی

بارها همینجا گفته ام که  برای دور انداختن چیزی در خانه ی ما ، آن چیز باید از سه گیت گمرگی عبور کند تا اجازه یافته و برود قاطی قاذورات شود. اولی می گوید: ( این مال بچگی های منه. جزو خاطرات منه. نباید دور بندازیش. من نمیذارم) .تا بیایی اولی را راضی کنی که دیگر قابل استفاده نیست و به درد نمی خورد و کاربردی ندارد و خراب است و ال است و بل است. دومی آن چیز را برداشته برده جایی پنهان کرده و می گوید: ( می خوام یادگاری های اولی رو نگهدارم).دومی را هم با الایف الحیل راضی می کنم که آن چیز لعنتی باید دور انداخته شود.

این سالها زرنگ تر شده ام. چیز دور ریختنی را قبل از رسیدن و رییس می فرستم پایین، برود توی سطل زباله. اما امان از وقتی که رییس سر برسد و آن چیز را جلوی در ببیند. ( همینطوری هرچی رو می بینید میندازین دور. نمیگین چقدر پول رفته پای این. همین الان برید بخرید ببینم می تونید یا نه و ...)

*

اولی یک جعبه ی بزرگ سی دی و نوارکاست های قدیمی دوران نوجوانی و جوانی ما را گذاشت وسط اتاق که ( اینها رو نگه دارم یا بدیم بره؟ ).رفتنی بودند.امشب که گذاشتیم شان جلوی در که فردا پایین برود، رییس ضبط قدیمی اولی را از ته کمد بیرون کشید. سیم برق را از ناکجای ناپیدا یافت و یکی کی سی دی ها و نوارکاست ها را تست کرد.

( این نوار زبانه. نمی خواهیش؟) ( این آهنگای فلانه. نمی خواهیش؟)

لیوان چای شبانه ام را می بردم به مطبخ که آمدنم را حس کرد. هدفون قرمز را از روی گوشش برداشت و گفت( این مال تو بوده. نمی خواهیش؟) کاست را از قاب پلاستیکی بیرون آورد. کاغذ توی قاب را گرفت رو به من. تویش نوشته بودم (( فلانی عزیز هرگز فراموشت نمی کنم)) و تاریخ زده بودم. فلانی عزیز همکلاسی ام بود. سال هفتاد و سه، برایم آلبوم یکی از لس آنجلسی های تاپ آن وقتها را ضبط کرده بود و بهم هدیه داده بود. فلانی عزیز را بیشتر از ده سال است که اصلا به یاد نیاورده بودم چطور  این نوار را یادم بود؟ همینیم خب. از یاد می رویم. از یاد می بریم. گفتم( نه! )

می دانم فردا بیست سی تا نوار کاست به حرمت خاطره بودن، به حرمت بی تکرار و بی بدیل بودن، به حرمت قشنگ بودن قاب و هزار حرمت دیگر ، باز هم توی این خانه می ماند تا نوبت بعدی پاکسازی و کشمکش برای رفتن یا ماندنش.

با روح و روان مان هم همینکار را می کنیم. خیلی چیزها را می آوریم تا دم بیرون انداختن و دل کندن و ریشه زدن، اما باز لبه ی پرتگاه فراموشی چنگ می اندازیم به حفظ کردن شان و نگه شان می داریم تا  آن ته مه های وجودمان خاک بخورند، لایه لایه پینه  و کبره ببندند و کسی، یادی و زخمی را که دیگر به هیچ دردی نمی خورد برایمان حفظ کند.


اوصیکم به no آشغال

توی این چندروز  که اتاقِ از هم سوا دارن، اخلاقهاشون زمین تا آسمون فرق کرده. دیگه باید برم به درگاه خدا از چیز دیگه ای شکایت کنم.

چه ایرادی داره که الان من توی پذیراییم گل دارم، پرونده های کاری آقای همسر دارم، چرخ خیاطی و جعبه ی نخ سوزن دارم، پنکه ی زمینی دارم، لیوان لیوان مدادرنگی و قاشق چوبی رنگی و سررسید های مشغول به کار و پرده ی قدیمی مطبخ و موکت لوله شده دارم!!

سر بچه ها سلامت!


ایها الناس!!

آت واشغال جمع نکنین!

( اینو به خودم میگم...اما کو گوش شنوا؟؟ )

گورچین

مهری در پی ناباروری با همسرش صفا راهی آلمان می شود تا با استفاده از متدهای نوین پزشکی ، مادر شود. او مادر می شود اما فرایند این باروری ( اسپرم اهدایی) ، تا سالهای مدید دغدغه و خوره ی ذهنی صفا ست. او با محسن دوست ساکن آلمان که میزبانشان در سفر درمانی بود نیز قطع رابطه می کند تا هر حرف و حدیثی در مورد این بارداری را بایکوت کند. گرچه که اقوام و خانواده و آشنایان در همان ماه های اول با انواع و اقسام حدس و گمان های غیرمنصفانه و غیراخلاقی به این موضوع دامن می زنند.

در طی روند داستان متوجه می شویم که مهری و صفا چندان نیز با هم صداقت ندارند و مهری راز چندین ساله ای را از دوران درمان در سینه حفط کرده. زایمان دختر مهری و صفا نزدیک است . طی این دوران تشویش ها و خودخوری های صفا بیشتر و بیشتر شده و بیگانگی و غربتی که از روزهای اول تولد با دخترش حس میکرد، به غایت می رسد.

مرد داستان از طرفی نقش پدرانگی خودش در خلقت دختر را خنثی می بیند و به مهری و دختر کینه می ورزد و از طرفی از همسر دخترش بخاطر تصاحب و تملک دختر، متنفر است.

جغرافیای داستان بین تهران و کاشان شکل گرفته و بستر مناسبی برای تقابل فرهنگ ها و تضاد بین خرافه های سنتی و مدرنیته فراهم نموده.

خرده روایت هایی از قبیل ( آفاق دختر سرراهی و  اکرم پرگم )، جز آنکه همانندی چشم های آبی و موهای بورشان با دختر مهری و صفا را تقویت کنند، کار دیگری در داستان ندارند، حال آنکه خواننده منتظر است داستانی پشت این همانندی باشد که گره ی داستان را باز کند.

شیطنتهای یواشکی صفا، دروغ های ریز مهری و مدیریت پنهان زنانه در ساختار زندگی خانوادگی و فامیلی از نکاتی ست که داستان را باورپذیر می نماید.

گورچین

شهره احدیت

انتشارات نگاه

-کتاب به شدت محتاج ویرایشی دقیق  است.

-پرش راوی یکی از مواردی ست که در ویرایش حتما باید به آن دقت شود.  نقطه ی تغییر هر راوی را می توان با علایم نگارشی و حتی با ایجاد فاصله بین خطوط ، منتقل کرد.

-به دلیل شهرت جانبی نویسنده، در برابر خواندن داستانهایشان مقاومت می کردم. حالا از خواندن پشیمان نیستم.

-دنیای میان سالی و دغدغه های آن در این داستان به خوبی به تصویر کشیده شده.


-طبق معمول عکسی که خودم گرفتم را گم کردم. از عکس نتی استفاده کردم.