طاعون تمام شد.
من هم دچار شعف شدم که موش ها به خیابان برگشتند. گربه و سگ در شهر پیدا شد و قرنطینه ی شهر طاعون زده به انتها رسید.
کرونا همتمام می شود. کلاس ها باز می شوند و بچه ها معلم ها را از سرو صدا دیوانه می کنند . پلاسکویی ها پر از رنگ می شوند و زن های خرید با کیسه های ورم کرده به خانه برمی گردند. کافه ها از غلغله ی عشاق می ترکند و پلیس و منکرات کاری به آغوش های دلتنگ نخواهد داشت . کتابخوان ها، کتابهای کاغذیِ کتابفروشی ها را بعد از خرید حضوری می بوسند. وایتکس و سرکه و ژل ضدعفونی و الکل و ماسک و دستکش روی دست محتکران باد می کند. ادارات حفاظ پلاستیکی ضخیم را بین خودشان ومردم برمی دارند. اخبار فقط آمار متولدین را اعلام می کند.
تمام می شود. تمام می شود!
گفتم که خرابم. گفتم که ویرانم. دیدن یک پسر کله فرفری توی آی سی یو ، دیدن دم و دستگاه های توی آی سی یو، دیدن نشانگرهای صعود و نزولی دستگاه های توی آی سی یو و شنیدن فریادهای پر از درد مادری که می پرسید پسرش مرده؟ مرده؟ مرده؟ مرده؟... مقاومتم را شکست.
پای سریال دوزاری عربی زار زدم. زار زدم. زار زدم.
دنیا را پر کنم از تیک های سیاه . پر کنم از کجوک های سیاه.
علامت گذاری کنم که دنیا یادش نرود مهمترین رکن حیات چیست. که مهم ترین کار هستی چیست.
دوست داشتنت درد دارد.
هفته ی دوم یا سوم غصه ام بود ، عکس درب و داغون بی آرایشم با موهای پس رفته ی درهم گوریده را برای اولین بار دید. آن هم منی که هرگز هرگز هرگز توی این سالهایی که عکس می فرستم برای کسی، عکسم نامرتب و بی آرایش نبوده.حتی حالت چشمهای پف کرده ام تلخ بود. اندوه داشت.
سین شد. چند ثانیه تاخیر افتاد تا جوابش را ببینم. فهمیدم که جا خورده. که خیلی جا خورده .نوشت:( پری این تویی؟ چه کردی با خودت؟ غصه چه کرده با تو ؟)
خواستم بگویم( من همینم. همینی که می بینی. نه آن که پشت نقاب رنگ و لعاب دیده ای).
حوصله نداشتم. چیزی نگفتم.
این پستی که در مورد رنگ کردن مو نوشتم رو گذاشتم اینستا.یکی از خواننده ها پرسیده:
ببخشید موی سفید چطوری رنگ روشن می گیره؟
آخه وسط یاس فلسفی و عرفانی این سواله آخه؟
صبح ها چیکار می کنی؟
(پخت و پز)
ظهر ها چیکار می کنی؟
(پخت و پز)
شب ها چیکار می کنی؟
(پخت و پز)
توی خواب چیکار می کنی؟
(خواب می بینم پخت و پز می کنم)
خرده فرمایش های سر هر غذا بماند بین من و خودشون.ایراد، ادا، اطوار ، ناز و نوز ....
کی قرنطینه تموم میشه ؟
دیگه فکر کنم زیادی دارم می بینم اعضای محترم خانواده رو. وقتشه یه کم از هم دور بشیم که دلمون برای هم تنگ بشه!
سر یه شبی اومد گفت ( اینجام یه چیز سفته). لباسشو دادم بالا. دست زدم دیدم درست میگه. سمت دیگرش رو چک کردم. سفت نبود. دوباره و چندباره و با شکلهای مختلف و تماسهای متفاوت دست، لمس کردم و دیدم واقعا یه چیز سکه مانند کوچک سفت شده. آقای پدرش رو صدا زدم. چک کرد و خندید. گفت( چیزی نیست. طبیعیه. مال بلوغه). خب خیالم راحت شد. البته با هزار بار پرسیدن ( مطمئنی؟ خودت هم اینطوری بودی؟ پس چرا نیما نبود؟ خیالم راحت؟ دکتر نبریم؟ پس طبیعیه؟)
فرداش تا اونور ظهر من وقت نکردم سراغ نت برم. فکر کنم خرید داشتیم و شستن و تمیز کردن و جابجایی و ناهار و ظرفا و اینا دلیلش بود.
عصر که واتساپ را باز کردم دیدم کلی پیام برام فرستاده. یه عالمه اسکرین از نت با این تیترها ( سن سرطان سینه در کودکان) ( سرطان سینه در مردان)( آیا کودکان سرطان سینه می گیرند؟)(احتمال سرطان سینه در کودکان)( احتمال سرطان سینه در مردان)و ...
و زیر هر اسکرینی هم چهار خط نوشته بود:
دارم می میرم حالیت نیست
دارم می میرم حالیت نیست
دارم می میرم حالیت نیست
دارم می میرم حالیت نیست
می دونم که دلیل نگرانیش طبیعیه. وقتی می بینه این بیماری مثل مهمون سرسفره مون نشسته و به سه نفر از خانواده هفت نفره ی من چنگ و دندون نشون داده و همراه و دوست مون شده، می ترسه خب.
یکبار بهم گفت: من میدونم سرطان می گیرم. چون شماها همه تون دارین می گیرین. منم از شماهام. منم می گیرم.
چقدر تلاش کردم که خیالش رو راحت کنم که اصلا نگران نباشه و بهش فکر نکنه.
می دونید...
تا وقتی هستن، فقط مادر و پدرن. فقط مادر و پدر. ازشون طلبکاریم. ازشون دلخوریم. ازشون دلگیریم. انگار هستن که ما فقط کمبودها و نداشته ها و نشده ها رو از چشم شون ببینیم و همیشه شاکی باشیم که اگه فلان کار رو می کردن الان ما وضعمون بهتر بود. اگه زود شوهرمون نمی دادن، اگه زود زن نمی گرفتن برامون، اگه دیر شوهرمون نمی دادن، اگه دیر زن نمی گرفتن برامون، اگه خونه می دادن، اگه دانشگاه درست درمون می فرستادن مون، اگه می ذاشتن جوونی کنیم و خوش باشیم، اگه ...اگه...اگه...
اما همه ی این حرفها مال تا وقتیه که هستن. به محض اینکه نباشن، مردن ما شروع میشه. تازه متوجه میشیم چطوری یک سرشون بنده به هرچیزی که زندگی ما باهاش جاریه. انگار نقطه ی اتصال ما و جهان بودن و الان با نبودن شون، این حلقه ی اتصال داره از هم باز میشه و هر آن ممکنه ما رو جدا کنه از تمام چیزهایی که اسمش رو گذاشتیم زندگی.
می دونم هستن آدمایی که از همون اول قدر می دونن.از همون اول فدایی پدر و مادرن. از همون اول حیف و میل نمی کنن پدر و مادر رو. اما زیادن؟ نه واقعا؟
چی و چطور بنویسم که به کسی برنخوره و کسی رو ناراحت نکنه و خودمم خالی بشم؟
امشب نقطه ی اتصالم درد می کنه. به شدت درد می کنه. من و جهان در مرز جدایی هستیم. جدایی یی در شکلی اندوهناک و آمیخته به درد.
دلم می خواد زنگ بزنم و بپرسم( توی نوجونیت چطوری لباس می پوشیدی؟ جوونی هات چی؟ انقلاب که شد فورا قانع شدی به حجاب؟ مقاومت نکردی؟ چی شد که این همه بچه آوردی؟ فکر کردی بچه ی زیاد چیکار می کنه برات؟ معنی افسردگی رو توی زندگی فهمیدی یا اونقدر سرت شلوغ بود که اومد و موند و گذشت و تموم شد؟ با نشد؟ )
اینها رو گذاشته بودم که عید امسال ازش بپرسم و یادداشت کنم . الان کی دیگه می تونم این سوال ها رو بپرسم؟
چند روزه غر می زنم که برو نوشتنی هات رو بنویس. هربار هم یک چیزی رو بهانه می کنه. امروز با عصبانیت براش خط و نشون کشیدم که یا میری نوشتن رو شروع می کنی و سرساعت فلان برای من فلان قدر صفحه نوشته شده میاری ، وگرنه...
گفت: آقامون گفته باید با عشق بری سراغ درس خوندن نه به اجبار. الان من همه ش اجبار در درونم فعاله. نمی تونم برم. دلم نمی خواد برم. باید به حرف آقامون گوش بدم. نمی خوام با اجبار برم سر درسم.
مگس کش رو با چونه م نشون دادم و گفتم:
من وقت ندارم صبر کنم تا عشق تو فوران کنه و بری سر درسهای نوشتنیت. اما راه حل های خوبی برای از بین بردن عشق و اجبار دارم.
گفت چی؟
چونه چرخوندم سمت دمپایی های مطبخ. گفتم:
دوتا راه حل دارم. انتخابی برای تو ندارم. کاملا در استفاده از دوتا راه حلم آتش به اختیار عمل می کنم. حالا میری بنویسی یا نه؟
و نتیجه ی این گفتگوی فیلسوفانه؟
تا آخر شب با مقادیر معتنابهی از تهدید و داد و اخم و تخم، که باید دوساعته بیست صفحه بنویسی به من نشون بدی، فقط سه صفحه نوشته.
از اون روزها بود که حالم خرابه. بغض ویرانگری چسبیده بیخ گلوم و دلم گریه ی های های می خواد. دلم آدم می خواد برای حرف زدن و گفتن و گفتن و گفتن و آخرش بغل کردنم که: ( خوب میشی! خوب میشی! خوب میشی! من قول میدم)
هروقت میرم بیرون این حس گریبانم رو می گیره. خیار و سیب زمینی و کاهو و ...بهانه شد امروز که بیرون برم.
بیرون با همه ی بزرگی زمینش، با همه ی وسعت آسمونش، با همه ی آدمهای ماسک دار و بی ماسکش، خفه م می کنه. می کِشه منو توی غرقاب اندوه.
دنیا فقط برای مامان و بابای من جا نداشت؟