بن مایه و تم داستانهای این مجموعه در یک کلمه خلاصه می شود: گرسنگی. گرچه که انقلاب صنعتی مائو و انقلاب فرهنگی پس از مرگ مائو در پلات داستانها عرض اندام می کند، اما همه حول همان یک محور که ذکر شد می چرخند.چینی ها در زمان جنگ با ژاپن، دچار فقر و فاقه اند و مثل برگ خزان کشته شده و روی زمین می ریزند.در زمان انقلاب صنعتی بعلت کمبود منابع غذایی دچار همه چیز خوری ( از پوست درختان گرفته تا جانوران و حشرات کوچک موجود در آب و لجن) اند و به علت گرسنگی نسبت به هم رحم ندارند و بزرگسالان رعایت حال و شکم کوچکترها را نمی کنند، در دوران انقلاب فرهنگی که تک فرزندی به صورت قانونی تصویب شده، به راحتی فرزندان دختر را به محض تولد توی دشت آفتابگردان، در دل خاک با سنگی روی سینه ، در دیگ آب جوش، یا هرجا که مطمئن باشند زنده نمی مانند رها می کنند و با راحتی خیال به زندگی ادامه می دهند. تجربه ی جنگ و انقلاب بی رحم صنعتی و کار در مزارع اشتراکی که شکاف طبقاتی بین فقیر و غنی را عمیق تر نموده، از آنها مردمانی ساخته که را راحتی یکدیگر را متهم کرده و می کشند.
مو یان صراحتا می گوید تنها چیزی که باعث شده نویسنده شود، گرسنگی ست. او به امید دست یافتن به غذاهای خوش طعم و متنوع نویسنده شده تا با پول فروش آثارش بتواند گرسنگی زجر آور دوران کودکی اش را التیام بخشد.
پایان بندی داستانها متفاوت و غیر قابل پیش بینی است اما آنچه داستانهای این مجموعه را خواندنی و جداب می کند، زبان روایت بی نقص مو یان است. زبانی ادبی ، آکنده از ریز بینی و دقت در جزییات و تصویری نویسی ماهرانه از صحنه و اتفاقات.
دست از این مسخره بازی ها بردار ، اوستا
مو یان
نشر چشمه
-اسم حقیقی نویسنده چیزی دیگری ست. مویان به زبان چینی یعنی ( حرف نزن).این اسم را مادر نویسنده در کودکی روی او گذاشته بود.
-جمعیت زیاد چین و مردم همه چیز خوارش همیشه برایم جالب بوده، در این کتاب به صورت غیر مستقیم به ریشه ی این پدیده ها پرداخته می شود.
-(طاقت زندگی و مرگم نیست) مو یان را نیز در برنامه ی کتابخوانی دارم. پیش بینی می کنم که دوستش خواهم داشت.
-امان از جنگ و پیامدهاش.
-امان از شرارت نوع بشر که در هر فرقه و قوم و ملتی، یک رنگ و یک شکل و یک معنی دارد.
و من نگران خنده های روح دریای شمالم. دل واپس باران های ابرهای گیلانم. چشم چشم می کنم که شمعدانی ها و آفتابگردان های تراس رو به خیابانش را ببینم.
به خیال های بد مجال پیش روی نمی دهم. می خواهم فکر کنم همه چیز خوب خوب است. خودش خوب است. خورشید و ماهش خوبند.
سوال صریح نمی پرسم. می ترسم از جوابی که می شنوم.
منتظر می مانم تا بتابد. تا بخندد. تا بدرخشد.
برای جانک خندانم یه پروژه ی ایجاد آرامش گذاشتم و تلاش می کنم که حالش خوب بشه. لبخند بزنه. بخنده. استرس کرونای کوفتی رو فراموش کنه.
اما هرچه تلاش می کنم به جایی نمی رسم. لعنتی محل ... نمیده به آدم.
شیطونه میگه برم یه کیسه زباله ی تر خالی کنم توی تختش تا وسواس ترس از آلودگیش از بین بره.
مگه روان شناس ها نمی گن باید شخص رو توی موقعیت قرار بدی تا باهاش مقابله کنه؟
والله بخدا.
بعدش اگه زنده موندم نتیجه رو می نویسم تا شماها هم تکرارش کنید.
اینو توی کانال طور دیگه ای نوشتم.
پسرجان که سرکلاس آنلاین می شینه، صدای محیط برای استاد قابل شنیدنه. میره توی اتاق در رو می بنده، ما هم صدامونو میاریم پایین و تلویزیون و بقیه چیزهای صداخیز خاموشه.
من چیکار می کنم؟
میرم توی اتاقش. کنارش میشینم و ادای جیغ کشیدن درمیارم. از اون جیغ هایی که از ته گلوه می کشی و زبون کوچکت همینطوری می لرزه. بدون صدا ادا درمیارم. پسرجان داره منفجر میشه از خندیدن اما مجبوره ساکت بمونه. چون با کوچکترین صدای مسخره، از کلاس حذف میشه.
بله و مادرها این چنین انتقام می گیرند از پسرانی که با شش تا لیوان تمیز پشت سرهم آب می خورند و آنها را نمی شورند و ردیف می کنند روی میز ناهار خوری!
پیرو پیامک همسرآزاری وی. بهداشت:
گفته بودم: قرنطینه اگه کشته هم بده عجیب نیست. دعوا و اختلاف که کاملا طبیعیه.
پسرک گفت:چرا قرنطینه باعث میشه که پدر و مادرها اختلاف داشته باشن؟
گفتم: به نظرت الان که بابا بیشتر خونه ست، حس نمی کنی بیشتر به کارهات حساسیت نشون میده.
گفت: چرا. خیلی گیر میده. به همه چیزم ها...
گفتم:یادته روزهای اول که بابا خونه بود می اومد به من می گفت غذات دیر می پزه، زیرش رو زیاد کن! دیر حاضر شده. زود حاضر شده؟
خندید و تایید کرد.
گفتم : همین دیگه. وقتی آاقایون فقط سه چهار ساعت خونه باشن، خستگی کار همراهشونه و اندازه ی همون سه چهار ساعت به بقیه گیر میدن. اما وقتی بیشترمی مونن یا کلا خونه ان، قشششنگ استراحت می کنن، فرصت کافی دارن تا به همه چیز و همه کس گیر بدن. طرف مقابل هم طاقت نمیاره. اعتراض می کنه. این اعتراض از حالت زبونی خارج میشه و فیزیکی میشه و باقی ماجرا.
پسرک مرموز می خندید و آقای پدرش ما رو تماشا می کرد و در سکوتی غریبانه و مظلومانه فرو رفته بود.
سلام آقای همسر!
آقای همسر ظهر گوشیش رو باز کرد و گفت: دعواو اختلاف های زن و شوهری زیاد شده. وی.بهداشت یه پیام داده که موارد کودک آزاری و همسرآزاری رو به این سامانه اطلاع بدین. برای تو هم اومده حتما.
گفتم: آره شنیدم سرتاسر جهان دچار این مساله ان.اصلا هم عجیب نیست.
پسرک پرید وسط که: مگه همسرآزاری هم داریم؟ من فقط کودک آزاری شنیدم.
گفتم:آره داریم.خوبشم داریم.
پرسید چطوری آزار میدن؟ مثل شما که کودک آزاری می کنید نت رو قطع می کنید، تبلت و گوشی رو می گیرید؟
گفتم:نه. جر و بحث می کنن. کنترل شونو از دست میدن. کتک کاری می کنن. با دست، اشیا و هر چی شد به هم حمله می کنن.
گفت:خودم می دونم. تو فیلما دیدم. بعد آقاهه خانومشو هل میده. سرخانومه می خوره لبه ی میز. خون میاد. آقاهه از ترس فرار می کنه. بعد پلیس میاد. آقاهه تمام عمرش در حال فراره و آخر فیلم می فهمیم خانومه زنده مونده.
آقای پدرش گفت: فیلم چیه؟ توی واقعیت اتفاق میفته. تو چون ندیدی برای همین برات فیلم و داستانه.
نگاهی به آقای همسر انداختم. نگاهم پیام مهمی داشت: ( میای ما هم از این مدل همسر آزاری ها کنیم که بچه حسرت به دل از دنیا نره؟)
بچه رفته سرچ کرده (داستان ترسناک) . رسیده به مطلبی تحت عنوان: افسانه های ترسناک ژاپنی. یک زن ژاپنی مورد آزار و اذیت مردی قرار می گیره و ار فرط ناراحتی کشان کشان خودش رو از روی پلی میندازه پایین. از شدت ضربه ی سقوط بدنش دو نیمه میشه. نیمه ی بالایی که از کمر به بالاست، روی زمین می خزه و میاد توی یک ایستگاه پلیس. یک پلیس اونو می بینه و بدن زن رو توی یک نایلون می پیچه. پلیس سه روز بعد می میره. و ته افسانه هه نوشته شما هم که داری این مطلبو می خونی عصرسه روز دیگه می میری. حدودای ساعت چهار عصر.
از پریشب بچه هی میاد میگه من خوندمش، می میرم. دیشب میگه چراغا رو خاموش نکن اگه روح زن خیز خیزکی اومد سراغم شما بفهمین ؛ نذارین منو بکشه. من نمیرم.
خب...سن و سال بچه از این گذشته که بخوام با ( مامان جان ینا همه ش خیالبافیه، اینا همش الکیه و اینا همش چاخانه یا اصلا سناریوی فیلمای ترسناکه) ترسش رو زائل کنم. فقط به جملاتی که ما سه نفر بهش گفتیم دقت کنید تا به میزان بایستگی و پایستگی عشق در میان ما پی ببرید:
-خب اگه اومد که از دست من کاری برنمیادو باید تسلیم بشی. از همین الان خدافظ. خیلی دوستت داشتیم
-نه من چرا بیام. ممکنه پشیمون بشه تو رو نکشه .از من خوشش بیاد، بخواد منو بکشه. حدیث داریم که آدم نباید خودشو عمدا توی خطر بندازه.
-ریسه رنگیت بعد از تو مال من؟ می خوام بزنم روی قفسه م.
-تو نمی خواد مال بخش کنی. زنه اومد بردت؛ خودم می دونم کدوم وسیله ت رو به کی بدم.
-ساعت سه شد ها. زود ناهارت رو بخور. لااقل گرسنه نمیری.یکساعت دیگه میاد.
-ما داریم میریم سیب زمینی -پیاز بخریم. زنه اومد سرو صدا راه نندازی ها. تقدیرت رو بپذیر و در آرامش کشته شو.
-از پشت آیفون: عه..هنوز زنده ای که. پس بیا پایین کمک کن خریدها رو ببریم بالا.
نکته ی قابل توجه:
به شما نت میدن که فقط وارد واتساپ بشی و تکالیف درسیت رو انجام بدی. نه اینکه بری افسانه ی ترسناک ژاپنی پیدا کنی.
ناگفته نذارم که افسانه رو بلند بلند برای همه خوند. و گفت: اینجا نوشته هرکسی اینو بخونه یا بشنوه سه روز بعد می میره. من امروز می میرم. شما هم سه روز دیگه میایین پیش من.
عه وا شماها هم که خوندینش. سه روز دیگه ساعت چهار عصر می بینم تون.
اونقدر عاشقانه های کوتاه و بلند می نویسم و هرجا منتشر می کنم تا همه ی عالم رو عشق بگیره و همه عاشق هم بشن و هیشکی یادش نیاد دلخوری، خودخواهی، نفرت، کینه و امثالهم یعنی چی.
اونقدر بیت ها و متن های عاشقانه رو کپی پیست می کنم که باز هم همون موارد بالا.
دلم می خواد!!!
همه که میگم، همه ی همه نه ها!
بعضیا مستثنا هستن. بعضی دلخوریا هیچ وقت از دل آدم پاک نمیشه.
وی عادت داشت حرفهای گنده تر از دهانش بزند و فورا خودش آنها را نقض کند!!!
به (مجموعه داستان) خوانی علاقمندم و به این جنون مبتلام که نخ نامریی میان آدم ها و اتفاقات قصه های یک مجموعه را کشف کنم. گرچه که هر قصه در زمان، احوالات، مکان و به دلیل خاصی نوشته شده باشد و ارتباطی میان شان متصور نباشد. اما معتقدم که خالق کلمات، پس ذهنش یک ارتباط معنوی و درونی با عناصر قصه هایی که در یک مجموعه جا داده می بیند و آنها را کنار هم می چیند.
از وقتی رفتم دندونپزشکی، ترس افتاده به جونم. تپش قلب داره خفه م می کنه. مال ترسه. تا قبل از اینکه برم مطب، کرونا برام بیماری یی بود که بقول اساتید خفیفش رو گرفتیم و خلاص.( اگه اون همه درد و عذاب خفیف بود، پس شدیدش چیه؟) . خبرهای آمار فوتی ها و مبتلاها رو اصلا نمی خونم. عکس چندش هزار دست و پایی ویروس رو نگاه نمی کنم. استیکر سبزش رو توی پیام ها زود رد می کنم.خودمو ایزوله کردم از هر نوع خبر یا آماری در این مورد.
اما توی این چند روزه زده به سرم. خبرها رو می خونم. گوشم میره به صدای اخبار.
کار احمقانه ی امروزم باز کردن و تماشای فیلم مرد جوانی روی تخت با صدای خِر خِر نفس کشیدن های آخرش بود. خوندن حبر اینکه کرونا دو سال طول می کشه. خوندن اینکه پاییز یک قتل عام اساسی داریم باهاش.
ترس بدجوری نشسته توی روح و روانم. دارم فکر می کنم از کدومش جون سالم به در می بریم؟ با کدومش می میریم؟ کی می میریم؟ یه ماه دیگه؟ چند ماه دیگه؟ یک سال دیگه؟ مرگ اونقدر بهم نزدیکه که اومدنش رو حساب کتاب می کنم.
جون عزیز شدم انگار. می ترسم. خیلی می ترسم. از چی نمی دونم. از تنها موندن می ترسم یا از مردن..نمی دونم.
خوب چیزی هستی بخدا. بشر درست کردی و با هرچیزی که تونستی امتحانش کردی. کیف می کنی از آب ریختن توی لونه ی مورچه هات.آره؟