
وقتی پارسا کارنامه آورد ، خب همه می دونستیم که شاگرد ممتاز میشه. سیستم این روزگار هم که نمره و بارم و بیست و پنج شدم و هفتاد و پنج صدم بر نمی داره. تراز بندی سطح علمی بچه ها با عبارات زیر انجام میشه:
-خیلی خوب
-خوب
-قابل قبول
-نیاز به تلاش بیشتر
کارنامه ی پسرک پر بود از ( خیلی خوب). بنابراین جشن کوچک ما همون شب برگزار شد؛ شام، شیرینی، هدیه.
سرشام پسرها با لگدهای زیر میزی و قاشق و چنگال هاشون از خجالت هم دراومدن. پسرک توی یکی از صحنه های جنگ گیر افتاد و سرزنش شد. شامشو خورد و بلند شد رفت. ماها هنوز سرمیز بودیم.
پسرک رفت توی هال و بلند گفت:
-اصلا تقصیر منه که (خیلی خوب) شدم که شماها بتونین جشن بگیرین. باید (نیاز به تلاش بیشتر) می شدم تا الان همه تون غصه بخورین و غمگین باشین که دیگه منو دعوا نکنین!!!

خب خدا رو شکر
این همه استرس و چشم چشم کردن و ترسیدن و نگرانی و التهاب تموم شد.
پسر بزرگه کارنامه شو با معدلی قابل قبول آورد خونه.
خدا رو شکر.
پارسا طبق معمول همیشه گفت:
-گفته باشم..من چلوکبابمو با برنج می خورم ها!!!
-مرسی مامانم..خسته نباشی

1- لعنت به جنگ...
2-
نِنهش میگفت بُواش قنداقه شو دید
رو بازوش دس کشید مثل همیشهحامد عسکری



یادآوری دوران جنگ برای دخترجوانی که بچگی اش را در جنگ و پناهگاه و موشکباران و کشته شدن آدمهای اطرافش ، سپری کرده، موضع اصلی هیچ وقت است.جنگ تمام خاطرات کودکی او را تحت الشعاع قرار داده و حتی دوست کودکی هایش را از او گرفته و دور کرده.
دخترپس از پانزده سال، برای دیدن ناظم دوران دبستانش که همسایه و دوست خانوادگی نیز بوده می رود و در طول چندساعتی که میهمان اوست، تمام کودکی خودش و پسر زن و پدر و مادر و خواهر و اطرافیانش را مرور می کند. قرار است پسر زن از خارج به ایران برگردد. در کودکی این پسر و دختر داستان، صمیمیت عمیقی بوده و حالا دختر بین اشتیاق برای دیدن پسر و سرو کله زدن با خاطرات همسرخودش مردد است.
لو رفتن محل اختفای صدام و اعدام او، درگیری ذهنی عمیقی برای او ایجاد کرده. صدام برای او " آقای صدام" بود که قرار بود بیاید و بچه ای را که نمی خوابید باخودش ببرد. اعدام صدام، سنگینی بار چندین ساله ی ترس از جنگ را کمرنگ می کند انگار.
انیمشن های محبوب آن دوره (حنا دختری در مزرعه)، بازی های کودکانه (اسم فامیل) ، پرچم امریکا که کف حیاط مدرسه نقاشی شده بود تا لگدکوب بچه مدرسه ای ها باشد، پناهگاه های مدارس، پناهگاه های خانگی در زیرزمین های منازل، صدای ریختن شیشه ها بعد از موشک باران، پسرانی که از ترس کشته شدن ، قاچاقی از کشور فراری داده می شوند، نمایشگاه های عکس خیابانی از شهدای جنگ، خرده روایت هایی است که هیچ وقت را برای خواننده ای که آن دوران را درک کرده، لذت بخش و نوستالژیک می سازد.
هیچ وقت
لیلا قاسمی
زاوش
مرسی بانو
فریده جانم ، با یک بغل مهربونی و نوازش اومد.
پسرها هم قطار اسم شون رو ازش هدیه گرفتن.
ممنون عزیزم



نزدیک دوماه پیش، وقتی از گلهای پشت پنجره ش تعریف کردم و گفتم بچگی هام پر بود از این گلهای برگ بیدی که مامان داشت، وقتی زنگ خورد و خواستم برگردم خونه صدام کرد:
-خانوم فلانی... بیا براتون چند ساقه از این گله گذاشتم. اینا زود میگیرن...
با دنیایی خوشحالی و شعف ، گلها رو گذاشتم ریشه زد و کاشتم. از سر ساقه ها بریدم و دوباره گذاشتم ریشه زد و گلدونم پر شد.
همون وقت در مورد گلی که داشتم و خراب شد هم حرف زدیم. ناز یخی که قمری نشست روش و خورد و پی پی کرد توی گلدون و داغونش کرد. براش گفته بودم یکی از آشناها موقع عید دیدنی بهم گفت که برام یه هدیه داره. گفت ناز یخی گذاشته توی گلدون ریشه بزنه و بهم بده. و من اندازه ی یک دنیا عاشقش شده بودم که هدیه ای به این خوبی می خواد بهم بده.
البته بعد از عید آشناهه گلو برام فرستاد اما متاسفانه نموند و خراب شد و من دلم شکست.
غروبهایی که آقای همسر میاد جلوی موسسه ی زبان دنبالم، وقتی با هم میریم نون بخریم، روبروی نونوایی ، سر نبش کوچه، یک گل فروشی کوچولو هست که هربار ده دوازده تا گلدون ناز یخی برای فروش گذاشته و به سرعت برق و باد گلدون هاش فروش میرن. همیشه با حسرت ناز یخی ها رو نگاه می کنم و بهشون میگم:
-بالاخره یکی از شماها رو می خرم می برم خونه.
اما واقعیت اینه که وقتی خودم گلی رو سبز می کنم و نگاهش می کنم بیشتر لذت می برم. برای همین خرید ناز یخی رو گذاشتم برای آخرین مرحله ی ناامیدی از سبز شدن و سرپا شدنش.
امروز آخرین امتحان من توی مدرسه بود. وقتی داشتم با بچه ها حرف می زدم ، با خانوم نظری هم احوالپرسی کردم و حال دختر کوچولوشو پرسیدم. حال گل هاشو پرسیدم . اشاره کرد به گلها و خندید. گلهای پشت پنجره ی خونه سرایداری رو دیدم و گفتم:
-چه خوشگل شدن. ناز یخی هدیه ی منو آوردن. اما حیوونی خراب شد.
امتحان تموم شد. برگه ها رو تحویلم دادن و امضاها رو گرفتن و از در مدرسه اومدم بیرون. با اسم صدام کرد:
-خانوم فلانی...صبر کن..
برگشتم. یک نایلون رو گرفت طرفم. مثل دفعه ی قبل چند ساقه از گلش رو داد دستم:
-بگیرین اینو خانوم فلانی. اینا زود میگیرن. نگران نباش. زود سبز میشه.
اگه باور داشته باشم که دستشش سبز سبزه... باید باور داشته باشم که این بار نازیخی خوشگلم..می گیره و سبز میشه و سرپا می مونه. آمین


یه وقتی می گفتن ببنینم باباش دولتیه یا شغل آزاد داره. بالاخره یک آب باریکه داشته باشه می تونه جهیزیه درست درمونم بده. اصلا کار دولتی دل گرمی داره.
بعد می گفتن ببینیم باباهه چند تا خونه داره. بالاخره باید بفهمیم بعد ها چیزی به دختره می رسه یا نه.
بعدتر می گفتن ببینیم چند تا بچه ان. هرچی کمتر بهتر. بالاخره بچه که کمتر باشه ، سهم الارثشون بیشتر میشه.
بعدترش می گفتن ببینیم دختره حقوق بره یا نه . بالاخره باید بتونه از عهده ی قر و فر خودش بربیاد یا نه. خرج سرخاب سفیداب خودشو که بتونه بده. حالا تونست رخت و لباسم واسه خود بگیره چه بهتر.
حالا ها میگن ببینیم دختره خونه و ماشین داره یا نه. بچه ی ما که گناه نکرده می خواد زن بگیره. بالاخره باید یه دلخوشی هم داشته باشه. یه ماشینی زیر پاش باشه. یکی کمک حرجش باشه توی خرج خونه. کرایه خونه هم که..کی می تونه بده توی این دوره زمونه. بالاخره وقتی خونه ای باشه که با هم برن زیر سقفش زندگی کنن، زندگی شونم خوش و خرم میشه.
.
.
.
نمی تونم پیش بینی کنم که بعدا چی میگم و می شنویم.
دارم فکر می کنم ممکنه من هم به این سود و سرمایه گذاری ها فکر کنم ، وقتی قراره برای پسرها برم خواستگاری؟ نمیدونم من هم فکر مال و منال باباهه و دختره رو می کنم یا سواد و تحصیلات و شخصیت اجتماعی و فرهنگی شون رو. نمیدونم. حرف بیجا نمی زنم که بعدا شرمنده ی خودم بشم. من هم آدمم. ممکنه تغییر کنم!! ممکنه برم به دختر مردم بگم، ببینم... خونه مونه داری به نام من!!( منِ مادرشوهر) کنی؟ ماشین شاسی بلند چی؟ که به نام بابای پسرم کنی. یه ویلام می خواهیم... بالاخره وقتی میریم شمال، باید یه جایی داشته باشیم نفس بکشیم یا نه!!
نمیدونم.. هیچی بعید نیست!! هیچی!
دخترهای اطراف با شرایط مسخره و حال به هم زنی دارن میرن خونه ی بخت!!
بخت شون سفید!

از باغچه ی خشکمان گفته بودم. از درختهایی که داشتند خشک می شدند.
نیز گفته بودم که افتاده به سرم که هی بروم پایین و هی باغچه را آبیاری کنم. و هی بترسم که کی سر از پنجره بیرون کند و در مورد کم آبی و بحرانش هشدارم بدهد.
امروز بعد از سه چهار روز دوباره رفتم برای آبیاری. هنوز آب نرفته بود روی ذره های تشنه ی خاک که سبزی برگهای درختکی که می گویند هلوست، به من لبخند زد. از پایین ساقه ( می گویم ساقه و نمی گویم تنه، چون هنوز کار دارد تا تنه شود. هنوز نهال است طفلکم) تا بالای سرشاخه های جوان و ترد، جوانه های سبز ریخته بودند بیرون برای تماشای آسمان. برای تماشای ساختمان های بلند. برای تماشای من.
درختی که شاید هلو باشد با برگک های سبز و نازنینش به من لبخند زد و من تا وقتی پایین بودم با دهانی کش آمده از لبخندی گل و گشاد، هی نگاهش می کردم و هی توی دلم قربان صدقه اش می رفتم.
درختک کوچک توی زمین فرو شده بود و بس که آب نخورده بود، خشک و ترسیده و نحیف شده بود. دیدنش دلم را آتش می زد. بعد از یک هفته آبیاری ،نهالکم.. سبز شد.
- حتما عکسش را می گذارم،امروز گوشی همراهم نبود تا لبخندش را برای همه بیاورم

تازه دیشب فهمیدم و درک کردم ماسکی که دندانپزشک روی دهانش می گذارد فقط برای این نیست که بوی بد دهان بیمار را کمتر حس و استنشاق کند ، بلکه می تواند برای این باشد که بیمار فلک زده هم بوی بد دهان دکتر را کمتر حس و استنشاق نماید!
والسلام!

یوسف آباد خیابان سی و سوم ،در چهار فصل روایت می شود. راوی فصل ها به ترتیب: سامان - لیلا جاهد- حامد نجات و ندا ، هستند. این رمان با داستانی غیر خطی و با بهره بردن از بی نظمی زمانی و مکانی روایت ، به نوعی ضد روایت است. هر کدام از فصلها از زبان یکی از شخصیت ها تعریف می شود و در نهایت پازل خوش ترکیبی از کلیت داستان به دست می آید.
نویسنده در فصل های سامان و حامد بهتر درخشیده تا فصل هایی که راوی آن ها ندا و لیلا هستند و چنین به نظر می رسدکه از نوعی زبان مردانه برای بیان تمام فصول ، استفاده شده.
این رمان ، یک رمان شهری با المان های پرنور و پرزرق و برق شهری است. نحوه ی پردازش شخصیت های رمان با واگویه های درونی و سرگردانی در زمان و مکان، بیانگر روح پریشان و سردرگم آدم های شهرنشین است.
سامان یک جوان به شدت مارک باز و امروزی است که با رتبه ی هفده در کنکور سراسری، رشته ی عکاسی را انتخاب کرده. لباسهایش تماما مارک و برند هستند و پاساژهای درست و حسابی را به خوبی می شناسد و پاساژ گردی یکی از تفریحات مهم اوست. سامان با خودش ، با سپیده(دختری که چندماه قبل با او بهم زده)، با ندا( دختری که هم اینک با او قرار دارد)، با حامد و.. واگویه دارد. حرفهای ذهنی اش را یا خطاب به آنها می زند یا در حال محاکمه کردن آنهاست.
حامد استاد عکاسی است و چندسالی ساکن امریکا بوده. و در ایران زبان تدریس می کند. آتلیه ای به نام ملکه ی خاکستری دارد و ملکه ی خاکستری به گونه ای نماد تهران ، شهرخاکستری است. سامان نزد او کارمی کند. حامد با ماشین قدیمی خودش واگویه می کند و تمام حرفهایی که بین او و لیلا( عشق قدیمی اش) و ندا( دانشجویی که عاشق استاد شده) بیان شده را با ماشینش درمیان می گذارد.
لیلا، اوایل انقلاب محجبه است و به کلاسهای تفسیر نهج البلاغه می رود. عاشق حامد است و مورد غضب مادر طاغوتی او. و درزمان حال مانتوی صورتی می پوشد و به عرفان هندی تا جایی وارد شده که دو فرزند خیالی از مکتب عرفان هندی دارد و با آنها واگویه می کند.
ندا دخترجوانی است که نوجوانی اش را زیر سایه ی سنگین شرارت و شیطنت های غیراجتماعی برادرش، از دست داده و با مجسمه های شهری که درپارکها و خیابان ها نشسته اند، واگویه میکند.
زبان (یوسف آباد، خیابان سی و سوم) فاخر و شاخص نیست.معمولی است. شبیه واگویه های از هردری سخنیِ یک بلاگر کاربلد است. می توان این رمان را رمانی شهری، بل رمانی تهرانی دانست. تشریح موقعیت مکانی دانشگاه تهران، پاساژ گلستان، یوسف آباد ٰ خیابان توانیر و ولیعصر و ...، شاهد این مدعاست.
این کتاب داستانی خوشخوان و روان دارد.
یوسف آباد خیابان سی و سوم
سینا دادخواه
چشمه
بخش های از کتاب:
زارا فقط زارای پاساژ آرین ... بچه نشو شلوار رانگلر حتا تو تیراژه هم فیک
است ... تامی زعفرانیه حرف ندارد ... لوئی ویتون الهیه الکی گران است.
بنتون ونک پاییزه آورده بوسینی عباس آباد sale زده ... وقتی می رفتم توی
نمایندگی ها انگار وارد شهری نامرئی می شدم. دکوراسیون، نور، رنگ. چوب
لباسی های استیل که اگر چشم فروشنده را دور می دیدم یکی دو تایشان رو توی
کوله ام می گذاشتم. ساک خریدهایی که بعضی وقت ها از خود لباس هم قشنگ تر
بودند. حتا اگر می دانستم نمایندگی دارد از دم بِرَند فِیک به مردم قالب می
کند، قشنگی ها پا برجا می ماندند.
بعضی وقت ها، چند سال پیش همین دیروز یا پریروز است. با سپیده خیلی پاساژ گلستان می آمدیم؛ نه تنها این پاساژ، همه ی پاساژهای بزرگ تهران. طول و عرض پاساژهای تهران قسمتی نامرئی از ابعاد ما شده بود. ... اردیبهشت هیچ وقت ماه خوبی برایم نبود. درخت توت مثل همه ی اردیبهشت ها میوه داده بود. من و سپیده زیر درخت توت دانشگاه نشسته بودیم. سپیده پرسید: سامان چرا ما با هم ایم؟ وقتی دیگر حرفی نداریم برای هم بزنیم؟
