پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

باغچه مان منظم است

چند روزی است که دل به دریا زده ام. از دژ مخوفم بیرون می آیم و می روم باغچه ی مظلوم مان را آب می دهم. جاهای خالی اش را آب می دهم. خیس خیسش می کنم. خاک های خالی مثل زخم های تن باغچه است. دوسال است که باغچه مان زخمی است. از اسفند دوسال قبل که همسایه بوته های رزماری و گیاه مرداب و رز و یاس و شمشاد را از ریشه کند و گفت:

-خیلی بی نظم شده این باغچه.

باغچه ی بی نظم..بعد از تاراج رفتن سبزی همیشگی اش، حالا منظم است. خالی  و منظم. فقط دوتا کاج مطبق دارد و سه تا یوکای جان سخت که توی این خشکی تا حالا دوام آورده اند. هربار از این بالا به باغچه نگاه می کنم ته دلم می سوزد. سوختگی اش آزارم می دهد. آقای همسر از فردای روزی که باغچه منظم شد، قهر کرد. لج کرد و گفت :

-دیگه به باغچه کاری ندارم.

و دیگر نداشت.همه ی گل های بی نظم را خودمان کاشته بودیم توی باغچه. همه را. حتی کاج و یوکا را.

چندروز است به باغچه آب می دهم. یکی از کاج ها داشت کم کم از بی آبی می سوخت. آب را ول می دهم پای اقاقیای آن یکی کرت و کاج های باغچه و مدام می ترسم که یکی سرش را از پنجره بیرون کند و داد بزند:

-خانووووووم..بی آبیه..می فهمی؟؟ بی آبی!! نمی فهمی که..! ببند اون آبو!!

می دانم هیچ کدام از همسایه ها ایتقدر وقیح و ظالم نیست.اما می ترسم. تا آبیاری تمام شود و من شلنگ دراز را لوله کنم و روی حلقه ی سیمی اش بیندازم و بنشینم رو مرمر داغ جلوی پله ها، هی  نگرانم.

گورانی های بلقیس سلیمانی می خوانم. از پسرک که تازه دوچرخه دار شده عکس می گیرم و غرق می شوم توی کلماتی که چیدمانش حسادتم که نه...حسرتم را برانگیخته. تصمیم می گیرم بروم سراغ داستان جدید. شب قبل دو سه صفحه ای توی سررسید نوشتم. و حالا جادوی کلمات...

با باغچه نگاه می کنم. کاش عرضه داشتم، می رفتم چند جعبه گل می گرفتم و پرش می کردم از رز و بابونه و همیشه بهار. کاش حرفم آنقدر برش داشت که تا بگویم ( دلم گل می خواد توی باغچه) آقای همسر، راه می افتاد از گل فروشی های درست و حسابی جاده ی آزادی یا کرج، کلی گل می گرفت و می کاشت. کاش اویی که باغچه را منظم کرد، دوباره کمی هم بی نظمش می کرد.


طلسم دلداده

قابله  هنگام دنیا آمدن سیاوش، پای او را بیش از حد می کشد و پایش از لنگنچه بیرون آمده و می شکند. سیاوش را تا 16 سال ، (سیا لنگه) صدا می زنند. با سگهای آواره دوستی می کند و مراقب دختری کور است و نهایت نیک بختی اش، چوپانی برای ایاز خان است.برزو (پسر ایاز خان) با یک دوربین نامحرم، مدام در حال پاییدن زن و مرد و دختر و پسران ده است. مردمانی را بی ترس از هم، برهنه در چشمه تن می شویند، رصد می کند و نوری اهریمنی از مردمکهای چشمانش ساطع می شود.

جنگ جهانی دوم در حال وقوع است. انگلیسی ها در ایران جولان می دهند و صلیب ها و مدال های ارتشی شان را به پیرمردهای بیابان نشین ایرانی، یادگاری می دهند . مست می کنند و کافه آتش می زنند و بز و شتر به یغما  می برند.

ایاز خان در ده دورافتاده اش خدایی می کند و هرکه مخالفت کند بی برو برگرد کشته می شود. سیالنگه را امیر مختار پیدا می کند و با خودش می برد تا از او پادوی قشون بسازد. سیا، روی شکستگی لگنش زمین می خورد و شکستگی از نو، و در جای درست جوش می خورد و سیالنگه تبدیل به سیاوش می شود. جوانی برومند که نه تنها لنگ نیست، بلکه روز به روز سیاهی اش رو به سپیدی می رود و زیباتر می شود.

بین سیاوش و نگار(دختر ایاز) حس گنگی شکل گرفته که به مرور تبدیل به عشق می شود. این عشق در خلال روزهای متمادی جنگهای داخلی یاغیان حکومتی و هیاهوی متفقین، ریشه دارتر می شود. و در نهایت به یگانگی می رسد.

م. آرام با رئالیسم جادویی ایرانی، سعی در روایت این داستان دارد. حتی زبان قلمش، همان سبک صد سال تنهایی مارکز است. در مقدمه ی کتاب می بینیم که طلسم دلداده را به مارکز تقدیم کرده.

پیرمرد سپیدمو که بلندی موها تا پایین کمرش می رسید ، بوی خاص هر آدم که در کل داستان جاری است، مرئی شدن حوادث گذشته ، روح برزو که روی طاقی نشسته، آشوب های حکومتی، طغیان آب و هوایی در غار جادویی و تناسخ ، المان هایی هستند که گرته برداری مستقیم از صد سال تنهایی مارکز را نشان می دهد .

زبان پخته  و ورزیده ی نویسنده در جای جای کتاب دیده می شود، اما یکدستی ندارد. با این حال خواندنی و قابل توجه است.

نویسنده برای نگارش کتاب، پنج سال وقت گذاشته و تحقیق شایان توجهی در حوزه ی تهران قدیم و وضعیت ایران در جنگ جهانی دوم و حضور متفقین در ایران، انجام داده.

طرح جلد بسیار هوشمندانه انتخاب شده. اما بعنوان یک خواننده عادی، اسم کتاب را مناسب متن نمی بینم.


طلسم دلداده

م. آرام

آموت



بخشی از کتاب:

روزها پس از آن،درست زمانی که اسب او را برداشت و بالای تپه بر زمین زد، وقتی از نقطه ی علیل لگنچه اش فریاد برخاست ، به روزی رفت که مادرش از لحظه ی آمدنش گفته بود: " می گفتند اجنه چشمش کرده بود که یک شبه ، آنچنان سیاه و بی ریخت شده بود. وقتی نافش را می بریدند، نه گریه کرده بود و نه تکان خورده بود. فقط با چشم های باز ، زل زده بود به چهره ی قابله ی زشت و دماغ دراز محل که خال چرکین پای سوراخ دماغش، حال آدم را به هم می زد...



تا مرد سخن نگفته باشد...

تا وقتی با آدمها حرف نزنی..حرف هایشان را نشنوی، رفتار اجتماعیشان را نبینی، غلط زیادی می کنی اگر دوست شان داشته باشی. و  همانا من چقدر از این غلط های زیادی توی زندگی ام کرده ام!!

ممکن است این آدمها فامیلت باشند، دوستت باشند، همکارت باشند یا شخصیت های سیاسی و  هنری جامعه ات .

اکبر عبدی را نه دوست داشتم نه دوست نداشتم. کاملا علی السویه! این همه بوق و کرنای (هنرمند درجه یک! سلطان خنده و ...) هم اصلا تاثیری روی نگاهم به او نداشت. امشب اما ..

تکه های سیاسی.. متلک های هنری... آرزوهای آبکی.. خنده های اعصاب خرد کن... ، همه به کنار. فکر می کنم آنتن زنده ای که برای هر ثانیه اش خدا تومن پول خرج می شود تا به اصطلاح خنده روی لب ملت افسرده و بی خنده  و پریشان ما بیاورد، جای تکه انداختن به مرده ها و زنده ها نیست. جای شیطنت و هوادار جوریدن برای یک سال یا دوسال بعد نیست. که هست! که هست! که این تریبون لعنتی ، ناجوانمردانه هست! همیشه بوده!

پسرم گفت:

- من سردرگم شدم. بالاخره این خوبه یا بده؟؟ من نمی تونم تصمیم بگیرم.

گفتم:

-فقط نگاه کن مامان. اگه خنده ت گرفت بخند. به بقیه ش فکر نکن. همه دنبال یه لقمه نون ان. هرچی چرب تر بهتر. به اینا فکر نکن.

و تا آخر برنامه ای که با سرعت نور رو به مزخرف شدن می رود(بس که سیاسی کار و جانبدار شده) ، هربار می خواست بخندد به من نگاه کرد. دوست داشتم بخندم تا بخندد، اما خنده ام نمی آمد.




پیکچرتو بده به یادگاری !



وقتی گفت کنار هم بایستید تا عکس بگیرم، ایستادیم. گفت کتاب هم دست تان بگیرید.گرفتیم.

جلوی غرفه ی نمایشگاه کتاب بودیم. به دوست جان گفتم:

-یعنی می خواد عکسه رو بذاره روی سایت؟؟

-فکر کنم بذاره. برای همن عکس می گیره دیگه.

-وااااااااااا... یعنی..

-می خوای بهش بگیم عکس ما رو نذاره..؟ ها؟

-بی خیال..حالا کی می خواد ما رو بشناسه ؟ هر کی هم ببینه میگه خریدار کتابن دیگه. بیخیال!

شب که شد اولین بازخورد وایبری رسید. زیر عکس اسم هم نوشته شده بود.  ملودی با کلی جیغ و دست و هورا پیام داد که: دیدمتون...!

چقدر خندیدیم. چقدر...گفتیم: ای داد..لو رفتیم!!!!

خب ملودی دوست بود. از یک چیزهایی هم خبر داشت. کتابخوان تیری هم هست. نباید تعجب می کردیم. اما کلی کیف کردیم و خندیدیم. کلی تعریف مان را کرد. تعریف بچه ها را. خودمان را. دوستیهامان را.و ...

لینک دادم به خواهرها و دوستان نزدیک که:

-ما رو اینجا ببینید...

و دوباره جایی دور از اینجا ها ، پیام داشتم که:

-دیدمتون..فلانی و فلانی و فلانی..، راستی فلانی کی بود؟




* حتی برای شوخی ، حتی برای صمیمیت، حتی برای هرچیزی... از توصیف های لوس در مورد خانواده ام خوشم نمی آید.






چرخ خیاطی محبوب




چرخ خیاطی را دادم تعمیر. جدیده را. آن یکی که قدیمی است، مانده تا حالا حالاها وقتش بشود.

وقتی برگشت خانه، به سریال و کتاب و تلگرام و ... محل ندادم. نشستم یک بند دوختم و دوختم تا نیمه شب. دوتا مانتو دوختم. فردایش باز نشستم به دوختن. یک مانتو نخی و یک شلوار. از آن گل و گشاد های دمپا، که از ته دل عاشقش هستم.

صدای ویژویژ چرخ، آرامم می کرد. خیلی آرامم می کرد. چقدر هم راحت و بی دردسر دوخته شد. 

حالا آرامم. دنیا را دوست دارم.



کنجه موکه



خیلی سال قبل..خیلی سال قبل.. وقتی هنوز دل خوشی های یواشکی مان نوارهای ویدیو بود و دستگاه سیاه پخش ویدیو، وقتی توی یکی از نوارهای VHS آهنگ را دیدم، مردی لباس محلی سفید پوشیده بود و قیچک می زد و می خواند.


توی بچگی هام ، همیشه با خواهرها و دخترخاله ها، یکی -دو بیتی را که بلد بودیم می خواندیم و مسخره می کردیم و می خندیدیدم. می خندیدیم. وقتی مردسپید پوش را دیدم و شنیدم، از ته دل گریه کردم. هنوز بچه نداشتم. تنهایی و غربت آزارم می داد و تازه فهمیدم معنی این همه التماس را. (منه نلی که بره!)

امروز ..... سینه ام پر شد از آه!  بیخ گلویم پر از بغض!  چشم هایم پر از آب!



ممنون.


سیمین قربانی



تقاص برادری

بنا به گزارش متولیان استان سیستان و بلوچستان ،این کتاب،  تنها اثر مستقل در حوزه ی رمان، در منطقه ی جنوب شرق است. رمانی که برشی تاریخی از دوران قبل از انقلاب را با قصه ها و باور های خرافی مردم منطقه ی سیستان  پیوند می دهد .

رمان با روایتی غیر خطی ، داستان مردمان زیادی را بازگو می کند و در خلال این روایت، شخصیتهای زیادی  معرفی و شناخته می شوند. تعدد شخصیتها گاه سبب پراکندگی نظم روایی داستان و عدم تمرکزدر یکبار خوانش داستان می شود. اسامی  شخصیتها برگرفته از نامهای پربسامد ِ قدیمی منطقه است و همذات پنداری  عمیقی میان خواننده و شخصیتها ایجاد می نماید.

در متن داستان  از مولفه های بومی منطقه  و واژگان گویش سیستانی بخوبی و زیبایی استفاده شده که برای خواننده ی همزبان ، جذاب و خواندنی است. اما خواننده ی غیر بومی را نیز به راحتی جذب می کند.

در چنین آثاری درج یک واژه نامه ای مختصر در انتهای کتاب، برای درک صحیح و دقیق معنای واژه های خاص ، جدابیت اثر را بالاتر می برد .



از جمله مولفه های بومی  که در کتاب دیده می شود :


باروهای خرافی (دیدار و ازدواج با اجنه) ،  اقوام دوره گرد( چلّی ها) که از دوران گذشته تا به حال با زندگی این مردمان درآمیخته اند، پیر گندم بریان (مکانی مقدس در کوه خواجه) ، رباعی کردن( نوحه سرایی در مراسم عزا) ، واژگان بومی ( منگال: داس – روگیز: غربال بزرگ –کَتَل:پالان الاغ    - نهالین: تشک-  حَوَلی: حیاط   -نواسه: نوه – آستوکه:  پارچه ای که دور دست می پیچند تا دست نسوزد و نان را از تنور بیرون بیاورند  - لنگوته: عمامه – بپور: پدربزرگ- کاکا : شوهر خاله، شوهر عمه- انوک: جاری  اسامی  بومی(حسینا ، فِضِّه، مدلی، گل بیگ )، مثل ها و اصطلاحات ( تُن و من شما تمامی ندارد، شل شکم، پوز پوز کردن ) ، مراسم  سنتی (سرتراشک در مراسم عروسی) ، مختصات جغرافیایی( باد لوار – درخت گز)  و ...

 



تقاص برادری

ناصر نخزری مقدم

آموت



آمو - ...

پسر کوچیکه می خواد قبل از بزرگ شدنش یک انتشاراتی بزنه. و کتاب های منو چاپ کنه.

اسم نشرش هم اینه: آمو - علیخانی


اصلا هم فکر نکنید که چون یکبار بردیمش دفتر آموت و آقای علیخانی رو چندبار از نزدیک دیده و تحویل  ویژه گرفته شده ، این تصمیم رو گرفته. خیر..خودش میگه :

-انتشارات خودمه. دلم می خواد این اسمو براش بذارم!!! ( آمو ) چون شبیه (آموته) و من خیلی دوستش دارم. (علیخانی) هم که ..مشکلی نداره. داره؟؟؟ فامیل خودمه !!

گفتم:

-نه نداره عزیزم!! موفق باشی



این هم غرفه شون توی نمایشگاه!!!!




پنجشنبه های سالن




داستان در یک سالن آرایشگاه می گذرد. ماجراهای روزانه ی یک سالن که از فرط روزمرگی و تکرار ، شاید جذاب و دنبال کردنی نباشد، در روایتی خواندنی و در هم تنیده با احوالات راوی داستان که دختری جوان و بی پناه و آرزومند ادامه ی تحصیل در دانشگاه است، جلوی چشم خواننده قرار می گیرد.

هر زنی که وارد سالن میشود با مختصات اخلاقی و شخصیتی خود، بخشی از وجوه راوی را روشن می کند. آدمهای داستان ، حقیقی و پذیرفتنی اند. ترابی پیرمردی است که آرزو دارد به نام کوچکش صدا زده شود و برای رسیدن به عشق نهانی که پیرانه سر، دچارش شده، روی جانش قمار می کند.زن های مسن و سنتی داستان ، ساده انگاری و معصومیت ذاتی دارند، زنهای جوان، اهل سروصدا و شیطنت و شلوغی و شیک پوشی و فال  قهوه و خریدهای  افراطی سالنی اند، که روی هم رفته هر شخصیت در جای خود خوب نشسته و از پس معرفی خود برآمده.

واگویه های راوی و تصمیم نهایی او برای رد کردن کمک  گروه خیرین تحصیل و ماندن کنار پیرمرد و همسرش، نشان از تمام شدن سرگردانی های راوی و غلبه بر شک و تردیدها و قوی شدن او پس از ترس ها و دودلی های بسیار دارد.


پنج شنبه های سالن

ملیحه صباغیان  
ناشرخود نویسنده / پخش چشمه



میگ میگ

یکی از غرفه های آموزشی نمایشگاه کتاب، بهمون دوتا گلدون کوچک کاکتوس داد. رو گلدون برچسب زدن: ( به غصه ها بگو میگ میگ).

پسرکوچیکه سوال کرد: ( این جمله یعنی چی؟)

گفتم: یعنی به غم ها و غصه هات بگو عین میگ میگ با سرعت ازت دور بشن.

پسرکوچیکه رو به کاکتوس کرد و گفت:

-نیما..میگ میگ ، خانوم شاملو میگ میگ ، مدرسه میگ میگ...






* فعلا اینجا مغلمه ای از مادرانه و دل رنگی و پروانه ای روی شانه... خواهد بود!