به هم که می رسیم ته حرفهامان می شود مرگ. مرگ گریزی، مرگ پذیری. و چی توی این روزها به ما از رگ گردن نزدیک تر است؟ خدا؟ نه.آن طفلی که امانش بریده از وعده وعیدهای( عجله نکنید.به همین زودی واکسن وارد می کنیم.فردا می زنیم. پس فردا می زنیم. دهه فجر می زنیم. عید می زنیم. تابستان می زنیم...). مرگ را می گویم که توی خون مان می لولد. و چقدر آلرژی پیدا کرده ام به این جمله ی نفرت انگیز ( عجله نکنید). از قضا باید عجله کرد. برای زندگی کردن باید عجله کرد. برای شاد شدن باید عجله کرد. برای بهتر نفس کشیدن و دور شدن از آلودگی سرب و سیمان و شن باید عجله کرد. برای نجات ازاین همه پله که قاتل زانو و کمرند باید عجله کرد. برای همه چیز باید عجله کرد. شصت هفتاد سالگی( اگر مجالی برای رسیدن بهش بود) سن جالبی برای آسانسور سواری و هوای بهتر نیست. جوانی یی که در تردید، ترس، حسرت و آرزوی محال و دیریاب بگذرد همان بهتر که تقدیم کرونا و عوارضش بشود .بلکه یگی دیگر، یکجای دیگر بلد باشد بهتر زندگی کند و بهتر نفس بکشد و در هیاهوی قلع و قمع شدن آدمها روی تخت های بی اکسیژن و بی سرم نمکی، منتطر فردایی باشد که همه چیز رو به بهبود می رود.
خواستم زهر ننویسم. خواستم عادی باشم. خواستم از این پست به بعد فراموش کنم چقدر تلخی روی دلم انباشته شده، چقدر سرم سبک است.چقدر جانم زخمی است.
نشد.
داستان آدمهای بانو گوزن را بی وقفه می خوانی. دل نداری که بگذاری شان برای اوقات بیکاری. طاطا آنقدر واقعی و روراست است که از او می ترسی. از خونسردی اش در جریان انتقام هایی که گرفته، خبرچینی هایی که کرده، دخترهایی که برای تامین برنامه های کارگاهش وارد زندگی دوستانش کرده،شکم هایی که با شاخ های گوزن نر جوانش دریده.
دنیای ذهنی زنی که هوای استقلال دارد و با هیچ کس جز خودش روراست نیست، پر است از پرش های رفت و برگشت زمان، واقعیت و خیال. او یاد گرفته برای پول داشتن، بایست گوشواره و گردنبند و النگوهای کوچک دخترکان را از سر و گردن شان کند و در پوشش ناخن گیر و لیف فروشی، مظلوم و معصوم ماند. با انتخاب دقیق کلمات و تحریک حس شفقت، از صاحبخانه، غذا و میوه و لباس بیشتری بگیرد برای بچه هاش. با نبودن یکی دوساعته ی زن جوان خانه، با دختران دوست و آشنا ناخنک بزند. در چنین فضایی طاطا جز آنچه هست نمی شد. خنده هاو لوندی هاش را برای گرفتن امتیاز و راه انداختن کارهاش از مردهای جوان پیرامونش خرج می کند و این همه را حق خود می داند.
اتاق قرمز کارگاه جهان پراز ترس طاهره است.جهانی که حتی اگر پنجره داشته باشد و دری به حیاط پشتی برایش باز کنند،دکوراسیون زیبایش مانع شکم درانی های گوزنش نیست و حرص های فزونی خواه طاطا حجم انباشته ی وحشت و نفرت از جهان را از آن کم نمی کند.
طاطا جهان و درون تاریکی دارد اما صادقانه از آن حرف می زند. با آن روبرو می شود و خودش را گول نمی زند.گرچه که تمام عالم را گول زده و در پوستین دختر مستقل و بااراده فرورفته.
روانی و خوش خوانی داستان از امتیازات آن است. مریم حسینیان مثل کارهای قبلی اش، واقعیت و خیال را درهم آمیخته و آدمها را در قابی شفاف به خواننده نشان می دهد تا مقایسه کند و ببیند کجای زندگی اش طاطا بوده و کجا سارا؟ کجا امیرعلی یک بعدی بوده و کجا فرشاد جهان شمول.
بانو گوزن
مریم حسینیان
نشرچشمه
-از طاطا متنفر نشدم. نترسیدم. قبولش کردم.جهانش را شناختم.تاریکی هاش را دیدم.
-مولفه های زندگی غیرآپارتمانی در داستانها از جذابیتهای مورد علاقه ی من است.
-گوزن ما کی شکم مان را خواهد درید و مانع از توالی نسل مان خواهد شد؟

نخواهم بود و تو
خیره می شوی
به حوله ام روی شانه ی مبل
به کیفم روی گردن چوب رختی
به کفش هام در آغوش جاکفشی
به آن توری های ناپوشیده ی صورتی و قرمز و سبز و زرد
به تار موهام میان شانه های برس
به دفترهای پر از کلمه ام
به کشوی پر از لاک و رژلب و سایه ام
به ده ها جوراب زمستانی نو که برای روزهای سرد ذخیره کرده ام
به ردیف عروسکهای کوچک جلوی آینه
به گل های انبوهم
به لباس های مدادرنگی ام
به لیست خریدهای چندماه آینده ام
به تمام آنچه منم
و
من دیگر نیستم!
از زیر بار سنگین اتفاقات اخیر نمی تونم بیرون بیام. حالم بشدت بده. حتی دلم نمی خواد فردایی وجود داشته باشه. کاش تموم بشه همه چی. این زندگی. این نفس کشیدنها. این دنیا.
بسمه تا همینجا. دیگه جون ادامه دادن ندارم.
چهار دانشجوی رومانیایی در دوران دیکتاتوری چائشسکو قصد فرار به آلمان را دارند. سایه ی سنگین حکومت مستبد در نهان ترین زوایای زندگی مردم ، تا کاویدن چمدان های دانشجویان خوابگاهی، گذران رقت بار زندگی سگی مردمان گرسنه با قاچاق طلا در شکاف های بدن زنانه، بازجویی های مکرر، از آدمها مردگان متحرکی ساخته که به اجبار خرید می کنند، به اجبار عشق وزری می کنند، به اجبار آب و غذا می خورند، به اجبار درس می خوانند، نامه می نویسند و رنگ و بویی از زندگی در حرکاتشان نیست.آدمهایی اند دچار خفقان و استبداد. بی هدف زنده اند و می دانند هرلحظه مرگی بی دلیل آنها را از دایره ی زنده نماها خارج خواهد کرد. دار زدن, از پنجره پرت شدن، مرگهایی بی گلوله و بی رد پا و نشانی ازحکومت.
دختران تحصیل کرده تن به فحشا می دهند. موهای نشانه در نامه ها رصد می شود.هیچ کجای حیات محلی برای اختفا ندارد.
زبان شاعرانه و پرکشش هرتا مولر تلخی داستان را کم نمی کند.
سرزمین گوجه های سبز
هرتا مولر
انتشارات مازیار
کتاب را صوتی شنیدم
راستی جشن امضای اینترنتی ( رقصیدن نهنگ ها در مینی بوس) در سایت ققنوش برقراره.
تا شنبه 6 شهریور.
اگه دوست داشتین اونجا سفارش بدین.
10 درصد هم تخفیف داره.
از اردیبهشت نودو نه که پیاده روی مون مستمر شد و مثل سالهای قبل یک ماهه و دوماهه رهاش نکردیم توی مسیر رفت در خیابون یا توی پارک خانومی گرم و صمیمی به من سلام می کرد و خسته نباشید می گفت. هرچه فکر کردم مامان کدوم یکی از بچه هاست...مدرسه؟ زبان؟ کارگاه داستان؟ یادم نیومد. خیای دلم می خواست ازش بپرسم از کجا همو می شناسیم.اسمش رو گداشته بودیم (خانوم سلام) سلام و جواب سلام ها ادامه داشت تا امسال آخرهای بهار.یکی از روزهایی که آقای همسر در پی نان گرم و تازه رفت نانوایی نزدیک پارک و من توی مسیر کم خطر و شلوغ وسط پارک راه می رفتم با خانوم سلام روبرو شدم.ایستادم و گفتم ببخشید... و پرسیدم.خندید و گفت باشگاه. آدرس جایی رو داد که اوایل سال نود می رفتم.هرچه کردم یادم نیومد.اما اون ریز جزییات گردن درد و کمر درد و جلسات فیزیوتراپی منو یادش بود.گویا یکار هم منو توی مرکز فیزیوتراپی دیده بود. من اونو یادم نیومد.اما خانوم سلام شد جزو آشنایان پارکی من.
چندباری که منتظر برگشتن آقای همسر روی نیمکت نشستم و با مزاحمت اراذل مواجه شدم از خانوم سلام اجازه گرفتم و نزدیکش نشستم.با دختر و پسرش و دوستهاش میاد پیاده روی. گاهی هم فقط دونفرن.پسرکش دل به دلم داد و با هم گپ می زنیم.در مورد همه چیز.قراره اگه کرونا رفت و کارگاه داستان برقرار شد، خبرش کنم.
چندروز قبل یه تنش درون قبیله ای داشتم. تا صبح خوابم نبرد. پریشون و لرزلرزون رفتم پارک.خانوم سلام رو نزدیک چهارهفته ندیده بودم. دو هفته ما نرفته بودیم، دو هفته هم اونا نبودن.یهو از مسیر روبرومون اومدن. راجع به لباس سیاه پرسید.با دو جمله جواب دادم. سی چهل قدم که دور شدیم، بغض از کجاهای وجودم حباب شد، بادکنک شد، بالن شد و ترکید. هرچه کردم مهار نشد. هرچه آقای همسرپرسید چی شد، چی شد؟ چی شد؟ نتونستم جواب بدم.
رضا که رفت، مامان(بارها تعریف کرده بود اینها رو) توی بیمارستان رازی اهوازروی پله های ورودی نشسته بود.حیران و مبهوت.می دونست پسرش رفته.می دونست دیگه نیست. می دونست ...اما اونجا غریب بودیم. کسی رو نداشتیم. گفت یهو دیدم یه زن عرب داره از پله ها میاد بالا که بره داخل بیمارستان. اندام و هیکلش مثل خاله طوبا بود.یهو دلم خواهر خواست. بغضم ترکید و با صدای بلند زدم زیر گریه.
خیلی خیلی خیلی غریبه. اما خانوم سلام و دوستش رو که دیدم ، وقتی از مشکی هامون پرسید، بغضم ترکید. شاید دلم می خواست بیاد بغلم کنه و بگه همه چی درست میشه. همه چی درست میشه . و من زار بزنم و گریه کنم و فقط بگم: تو نمی دونی با ماها چیکار کردن. تو نمی دونی با ماها چیکار کردن. تو نمی دونی با ماها چیکار کردن.
گریه کنان برگشتیم خونه.
همه مون از ماجرای وحشی بازی دخترها پریم از زخم. همه هم توی خونه دیگری رو نشانه می ریم. یه نشانه گرفتن خطا و اشتباه. پسربزرگه بدجوری نشانه گرفته منو.
بعد از هفتم چند تا از رژلبهای سانتی مانتال مامانو آورده بودم.خواهرکها از استانبول براش خریده بودن. الان یکی رو زدم.نشستم پشت لپ تاپ، روبروی آینه. اگه بود می گفت ( این چه بهت میاد. می خواهیش؟ مال تو. برش دار.) بعدم چپ چپ نگاهم می کرد شاید.
بلکه هم زیر لب می گفت (هرچی دارم رو ازم می گیرن دخترهای پررو.)یا( مگه خواهرت برای تو نیاورده؟ همین دوتا رم هم از من می گیرین؟)
یکی مامان، یکی این دختر دومیه ش دوست داشتن همیشه ی خدا لباشون سرخ باشه. در تمام بیست و چهارساعت شبانه روز. چندسال قبل سفارش داده بود دخترخاله م یک پک رژ بیست و چهارساعته از جنوب براش بیاره. من که دیدم گفتم وای این همه می خوای چیکار آخه؟ همه هم یک رنگ. چهار تاش رو داد به من. گفت ماتیک مکه ای بزن.صبح بزن، پاک نمیشه تا شب .کیف کن.
صبح ها که میرم پیاده روی، بعد از ضدآفتاب، به لبهای پشت ماسکم، ماتیک سبز مکه ای می زنم.
جهان سوررئال "کافکا در کرانه "در تمام ابعاد و در تمام شخصیتها دیده می شود. حتی آنهایی که تمام و کمال عادی و طبیعی بوده اند پس از برخورد با آدمهای قصه، خاصیتی فراطبیعی پیدا می کنند.
به چالش کشیدن مساله ی مرگ و زندگی ، چرایی رخ دادنش، چرایی ادامه دادنش، متوقف ماندن در یک جای چرخه ی متسلسل حیات و مرگ، اثرات فقدان در روح و روان بازماندگان ، شفقت داشتن با حیوانات (گربه ها) ، از موتیف های پررنگ این داستان است که در قصه هایی موازی روایت می شوند و هرچه پیش تر می رویم از حالت توازی خارج شده و به هم مرتبط و نزدیک می شوند تا در نهایت هرکدام علت و معلول دیگری باشد.
انسان سرگشته چه در دوران جنگهای وحشیانه ی اول و دوم سرببرد چه در جهان مدرنی که لوازم برقی آشپزخانه بعد از سه چهار سال، کهنه و قدیمی به نظر می رسد و عمری کوتاه دارد،همچنان از فقدان محبت و مهربانی آسیب می بیند. از نداشتن آدمهای مهم زندگی رنج می برد. مدام با خود درگیر است و پرسشِ بی پاسخِ( چه گناهی از من سرزده که مستحق این فقدان شده ام؟) یک آن راحتش نمی گذارد.
آدمها به هم متصلند. مثل حلقه های زنجیر. در یک سلسله از رشته های در هم تنیده ی به هم مربوط. تغییرات هرکدام از حلقه ها روی دیگر اتصالات اثر مستقیم و غیر مستقیم می گذارد و باعث می شود یکی در پانزده سالگی اش متوقف شود و دیگری در نه سالگی. همه ی زن های مهربان، مادر و خواهر پسران به جامانده می شوند و همه ی پدرهای بی مهر انتقام خودخواهی و تک روی شان را پس خواهند داد. گویی سرنوشت ازلی آدمی همین است. هیچ اتصالی بیهوده نیست.
زبان ادبی موراکامی جای جای اثر، به شدت می درخشد.
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
انتشارات نیلوفر
-بعد از مدتها کتابی اذیتم نکرد. خشمگینم نکرد. کلافه ام نکرد.
-اندوه سیالی در تمام اوقات کتابخوانی در هوای من جاری بود.
-حیف شد زودتر نخواندمش.
