داستان آدمهای بانو گوزن را بی وقفه می خوانی. دل نداری که بگذاری شان برای اوقات بیکاری. طاطا آنقدر واقعی و روراست است که از او می ترسی. از خونسردی اش در جریان انتقام هایی که گرفته، خبرچینی هایی که کرده، دخترهایی که برای تامین برنامه های کارگاهش وارد زندگی دوستانش کرده،شکم هایی که با شاخ های گوزن نر جوانش دریده.
دنیای ذهنی زنی که هوای استقلال دارد و با هیچ کس جز خودش روراست نیست، پر است از پرش های رفت و برگشت زمان، واقعیت و خیال. او یاد گرفته برای پول داشتن، بایست گوشواره و گردنبند و النگوهای کوچک دخترکان را از سر و گردن شان کند و در پوشش ناخن گیر و لیف فروشی، مظلوم و معصوم ماند. با انتخاب دقیق کلمات و تحریک حس شفقت، از صاحبخانه، غذا و میوه و لباس بیشتری بگیرد برای بچه هاش. با نبودن یکی دوساعته ی زن جوان خانه، با دختران دوست و آشنا ناخنک بزند. در چنین فضایی طاطا جز آنچه هست نمی شد. خنده هاو لوندی هاش را برای گرفتن امتیاز و راه انداختن کارهاش از مردهای جوان پیرامونش خرج می کند و این همه را حق خود می داند.
اتاق قرمز کارگاه جهان پراز ترس طاهره است.جهانی که حتی اگر پنجره داشته باشد و دری به حیاط پشتی برایش باز کنند،دکوراسیون زیبایش مانع شکم درانی های گوزنش نیست و حرص های فزونی خواه طاطا حجم انباشته ی وحشت و نفرت از جهان را از آن کم نمی کند.
طاطا جهان و درون تاریکی دارد اما صادقانه از آن حرف می زند. با آن روبرو می شود و خودش را گول نمی زند.گرچه که تمام عالم را گول زده و در پوستین دختر مستقل و بااراده فرورفته.
روانی و خوش خوانی داستان از امتیازات آن است. مریم حسینیان مثل کارهای قبلی اش، واقعیت و خیال را درهم آمیخته و آدمها را در قابی شفاف به خواننده نشان می دهد تا مقایسه کند و ببیند کجای زندگی اش طاطا بوده و کجا سارا؟ کجا امیرعلی یک بعدی بوده و کجا فرشاد جهان شمول.
بانو گوزن
مریم حسینیان
نشرچشمه
-از طاطا متنفر نشدم. نترسیدم. قبولش کردم.جهانش را شناختم.تاریکی هاش را دیدم.
-مولفه های زندگی غیرآپارتمانی در داستانها از جذابیتهای مورد علاقه ی من است.
-گوزن ما کی شکم مان را خواهد درید و مانع از توالی نسل مان خواهد شد؟