به هم که می رسیم ته حرفهامان می شود مرگ. مرگ گریزی، مرگ پذیری. و چی توی این روزها به ما از رگ گردن نزدیک تر است؟ خدا؟ نه.آن طفلی که امانش بریده از وعده وعیدهای( عجله نکنید.به همین زودی واکسن وارد می کنیم.فردا می زنیم. پس فردا می زنیم. دهه فجر می زنیم. عید می زنیم. تابستان می زنیم...). مرگ را می گویم که توی خون مان می لولد. و چقدر آلرژی پیدا کرده ام به این جمله ی نفرت انگیز ( عجله نکنید). از قضا باید عجله کرد. برای زندگی کردن باید عجله کرد. برای شاد شدن باید عجله کرد. برای بهتر نفس کشیدن و دور شدن از آلودگی سرب و سیمان و شن باید عجله کرد. برای نجات ازاین همه پله که قاتل زانو و کمرند باید عجله کرد. برای همه چیز باید عجله کرد. شصت هفتاد سالگی( اگر مجالی برای رسیدن بهش بود) سن جالبی برای آسانسور سواری و هوای بهتر نیست. جوانی یی که در تردید، ترس، حسرت و آرزوی محال و دیریاب بگذرد همان بهتر که تقدیم کرونا و عوارضش بشود .بلکه یگی دیگر، یکجای دیگر بلد باشد بهتر زندگی کند و بهتر نفس بکشد و در هیاهوی قلع و قمع شدن آدمها روی تخت های بی اکسیژن و بی سرم نمکی، منتطر فردایی باشد که همه چیز رو به بهبود می رود.
خواستم زهر ننویسم. خواستم عادی باشم. خواستم از این پست به بعد فراموش کنم چقدر تلخی روی دلم انباشته شده، چقدر سرم سبک است.چقدر جانم زخمی است.
نشد.