پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

اینجا کسی مرده؟

با وجود پرداختن به مرگ و حالت شبه مرگ در تمام فصل های داستان ، اما دغدغه ی اصلی این کتاب محک زدن از خودگذشتگی آدمها برای یکدیگر است.عشق پرشور زمینی ( سحر و دانیال)، عشق آسمانی( مهشید و پسرش)،عشق دمدمی ( سیمین و سینا) ، نفرت( سالومه و پدرش) ،وابستگی( مریم و خواهرش)، سیر و سلوک ( عادل) ، بهانه هایی هستند برای آزمودن آدمها.

مساله ی مرگ و بازگشت به زندگی از لبه ی پرتگاه کما، پنج نفر با روحیات متفاوت را در جهانی موازی دور هم جمع کرده. هرکدام با توجه به استعداد و بستر آماده در زمینه ی عرفان و تعالیم آن، می بایست آزمونی حقیقی و جانفرسا را از سربگذرانند و در قبال آن ، جان فرد عزیز به کما رفته شان را نجات بدهند. واکنش این پنج نفر با آزمون با شیوه ای متناسب با روحیات خاص خودش ، از نقاط قوت داستان است.

جهان داستانی متفاوت ضحی کاظمی ، در چند کتابی که از او خواندم مشهود است. نوشتن در مورد عوالمی که حقیقی بودن با نبودنش همچنان جای بحث دارد، جسارت نویسنده را نشان می دهد.

دانیال بی اعصابی که مدام  جهان و آدمها را با ناسزاهای رکیک می نوازد، عاشقی تمام عیار و بی چون و چراست. سینا توهم عاشقی دارد و خجالت و شرمندگی اش به قوت در فصل های پایانی داستان حس می شود. دغدغه های زنانه و انسانی مهشید بشدت ملموس و فراگیر است و از جانب خواننده پدیرفته می شود. مریم بار عشقی ممنوعه را به دوش می کشد و گویی تقاصش را پس می دهد. سالومه بیقرار و آشفته به انتقام و مقابله به مثل ایمان دارد و در نهایت عادل ناظر و شاهد تمام ماجراست گرچه زندگی خودش نیز دستخوش طوفان است. وجه اشتراک همه ی این آدمها بجز سالومه ( که بُر خوردنش با این آدمها قابل هضم نیست)، تمایلات و گاها تعالیم عرفانی ست که با آن برخورد داشته اند. اگر چه خاستگاه این تعالیم مکاتب هندی، اسلامی،اشراق و مولاناست، اما در نهایت مجموع پریشانی ست و آدمهای پراکنده را در یک لابی و یک فضای مشترک دور هم جمع می کند.

زبان روان و روایت ساده ی داستان ، سرعت قصه را بالا برده و اثری خوشخوان را پدید آورده.

اینجا کسی مرده؟

ضحی کاظمی

انتشارات مروارید

-کتاب را در سفر خواندم و یکی از چیزهایی که خاطره ی این سفر را همیشه برایم پررنگ خواهد کرد، همین کتاب است.

-زمینی بودن عشق طبیعیِ سحر قصه را خیلی دوست داشتم.

-از ضحی کاظمی /کاج زدگی/ را خوانده و /شهر آدم نباتی ها/ را با تعریف پسرکم شنیده بودم. علاقه اش به جهان سوررئال و فانتزی در فضای ادبی ایرانی جای مشخصی دارد.

-در نهایت: کاش راهی برای معامله کردن مرگ و زندگی آدمهای عزیزمان داشتیم و می شد بیشتر نگهشان داشت.


بعدا نوشت:

-حین خواندن هی دلم می خواست با ضحی حرف بزنم و هی سوال بپرسم و هی جواب بگیرم.اما مثل یک خواننده ی خوب، قصه را سرکشیدم و نوشیدم و دوستی با نویسنده را با حرمانی جانکاه ندیده گرفتم. گرچه بعدتر باهم حرف زدیم در مورد کتاب.

-نویسنده ی صمیمی و متواضع را باید خیلی خیلی دوست داشت. پس می دارم.( سلام ضحی)


 

من ژانت نیستم

مجموعه داستانی خواندنی و جذاب. محمد طلوعی زاده ی رشت است و ردپای زیست بومش در داستانهای این مجموعه به شدت پیداست. حتی اگر اهل رشت نباشید و اسم خیابانهاش را نابلدید، ایستاده در میدان، صدای زنگ ساعت شهرداری گوشتان را می نوازد .

در داستان (پروانه) دختری که به مردش مشکوک است برای کنترل کردنش چادرچاقچور می کند و پیچیده در چادر نقش خدمتکار را بازی می کند. (داریوش خیس) دنبال سوال ازلی و ابدی انسان است. من کی ام؟ پس من کی ام؟ (نصف تنور محسن) توی زمین است. محسن آنقدر خوب بلد است کلاه بگذارد و بردارد که یک تنور نان خیرات می کند تا اربابی را به دام بیندازد و دوست دخترش را پیشکش می کند به رفیقش( می خوای نگهش دار، می خوای بندازش بیرون) تا کلید بیندازد و دور از هند، پیرِ اربابی را بسوزانند. ( تولد رضا دلدار نیک) محملی ست برای تفسیر آدمها :گاهی یک بوگیر می شود آرمان زندگی یک بچه و  آدم فیسی کلک می زند. دختر ( من ژانت نیستم) می داند بهرحال یکی یک وقتی یک جایی ژانتی داشته و او می تواند یک وقتی و یک جایی ژانت کسی بشود. به همین سادگی جایگزینی آدمها برای هم را حل می کند.( لیلاج بی اغلو) جهانی فرامرزی دارد. از خیابانهای رشت فاصله گرفته و در فضایی محدود به شیشه های رنگ شده و مستراحی در خانه ای در استانبول با آدمهای مختلف از نژادهای گوناگون نرّادی می کند . و ( راه درخشان)  گویی خسته از دویدن ها و نرسیدن های آدمی در هشت گوشه ی جهان ( ولو امتداد جهان محدود به رشت و خیابانهاش باشد)، سفر ابدی را انتخاب می کند و بهای این انتخاب بی جان شدن آن دیگری ست که تا صبح بر جنازه ی مرده، بیدار مانده. به عبارتی، توازن میان تولد و مرگ در جهان را نمایش می دهد.

من ژانت نیستم

محمد طلوعی

نشرافق

-از مجموعه داستانهای قوی و خوشخوان که لذت داستانخوانی و تکنیک را توامان دارد.

-دلم بشدت رشت خواست.

-بازهم از این نویسنده خواهم خواند.


 

گورچین

مهری در پی ناباروری با همسرش صفا راهی آلمان می شود تا با استفاده از متدهای نوین پزشکی ، مادر شود. او مادر می شود اما فرایند این باروری ( اسپرم اهدایی) ، تا سالهای مدید دغدغه و خوره ی ذهنی صفا ست. او با محسن دوست ساکن آلمان که میزبانشان در سفر درمانی بود نیز قطع رابطه می کند تا هر حرف و حدیثی در مورد این بارداری را بایکوت کند. گرچه که اقوام و خانواده و آشنایان در همان ماه های اول با انواع و اقسام حدس و گمان های غیرمنصفانه و غیراخلاقی به این موضوع دامن می زنند.

در طی روند داستان متوجه می شویم که مهری و صفا چندان نیز با هم صداقت ندارند و مهری راز چندین ساله ای را از دوران درمان در سینه حفط کرده. زایمان دختر مهری و صفا نزدیک است . طی این دوران تشویش ها و خودخوری های صفا بیشتر و بیشتر شده و بیگانگی و غربتی که از روزهای اول تولد با دخترش حس میکرد، به غایت می رسد.

مرد داستان از طرفی نقش پدرانگی خودش در خلقت دختر را خنثی می بیند و به مهری و دختر کینه می ورزد و از طرفی از همسر دخترش بخاطر تصاحب و تملک دختر، متنفر است.

جغرافیای داستان بین تهران و کاشان شکل گرفته و بستر مناسبی برای تقابل فرهنگ ها و تضاد بین خرافه های سنتی و مدرنیته فراهم نموده.

خرده روایت هایی از قبیل ( آفاق دختر سرراهی و  اکرم پرگم )، جز آنکه همانندی چشم های آبی و موهای بورشان با دختر مهری و صفا را تقویت کنند، کار دیگری در داستان ندارند، حال آنکه خواننده منتظر است داستانی پشت این همانندی باشد که گره ی داستان را باز کند.

شیطنتهای یواشکی صفا، دروغ های ریز مهری و مدیریت پنهان زنانه در ساختار زندگی خانوادگی و فامیلی از نکاتی ست که داستان را باورپذیر می نماید.

گورچین

شهره احدیت

انتشارات نگاه

-کتاب به شدت محتاج ویرایشی دقیق  است.

-پرش راوی یکی از مواردی ست که در ویرایش حتما باید به آن دقت شود.  نقطه ی تغییر هر راوی را می توان با علایم نگارشی و حتی با ایجاد فاصله بین خطوط ، منتقل کرد.

-به دلیل شهرت جانبی نویسنده، در برابر خواندن داستانهایشان مقاومت می کردم. حالا از خواندن پشیمان نیستم.

-دنیای میان سالی و دغدغه های آن در این داستان به خوبی به تصویر کشیده شده.


-طبق معمول عکسی که خودم گرفتم را گم کردم. از عکس نتی استفاده کردم.



 

 

 

آخرین انار دنیا

مظفرصبحگاهی پس از بیست و یکسال از زندانی در دل ریگ و شن های بیابان رها می شود و در قصری میان باغی سرسبز و انبوه از گل و گیاه ساکن می شود. فضای بهشت گونه ی باغ او را راضی نگه نمی دارد و برای یافتن آنچه در این بیست و یکسال ذهن و دلش را مشغول کرده بود، راه گریزی پیدا کرده و راهی دنیای جدیدی می شود که سالیان طولانی از تغییر و تحولاتش بی خبر مانده.

مظفر به دنبال پسرش سریاس صبحگاهی ست . در این جستجو با آدمهای زیادی آشنا می شود که هرکدام روایتی غریب در مورد سریاس دارند.

فضای آمیخته به رئالیسم جادویی داستان، شکل روایت اتفاقات سیاسی جامعه را تاثیرگذارتر کرده و بختیار علی با استفاده از این شیوه اندیشه و جهان بینی اش نسبت به تحولات جامعه را سهل تر بیان می کند.

فضای داستان، جهانی درگیرجنگ های داخلیِ کردستان عراق است که با بی رحمی محض شکل می گیرند و خانواده و قوم و قبیله را تحت تاثیر خود قرار می دهند. کودکان سوخته و جزغاله شده در جنگی که توسط آدم بزرگها به پا شده، با تصمیم همین آدمها در اتاق های تنگ و تاریک نگهداری می شوند تا کسی با دیدن شان دچار اشمئزاز نشود. هزاران کودک بی سرپرست یا زیردست جنگاوران به ماشین های جنگی ورزیده بدل می شوند یا چرخه ی نیمبند اقتصاد را با شغل های کاذب ( دستفروشی، قاچاق و ...) می چرخانند. پدرها دنبال پسرها می گردند اما پسرها چندان در پی آگاهی از نام و نشان پدران نیستند چرا که تا چشم باز کرده اند تنها و بی پناه بوده اند، بی مادر و بی پدر میان دست و پای اولیای عاریه ای لولیده اند و بزرگ شده اند.

فرماندهان جنگ به هر ولایت و دیاری می روند جز به کشتار و معشوقه و نوشخواری نمی اندیشند و در هر دیاری یادگارهایی از تخم و ترکه شان در زهدان زنان به جا می گذارند. بچه های بی نام و نشان ، همه جا را آکنده اند بی که بدانند پدری نام آوردارند.

خواهران سپید، در پی عاشقانگیِ ناکام، عهد بسته اند که هرگز ازدواج نکنند و باردار نشوند اما در مقابل هجوم عشق ایمن نیستند و در خفا برای عشق های نافرجام گریه می کنند و در کوی و بازار آواز می خوانند. لباس سپید آنها نماد باقی مانده ی روان های پاکی هستند که هنوز در دل جامعه باقی مانده. شاید امتناع از ازدواج و باروری نشانه ی ناامیدی انسان از ادامه ی نسل بشر است.

پسر دل شیشه ای داستان که در خانه ای سراسر شیشه زندگی می کند، آنقدر حساس است که با ابتلا به عشق، دل شیشه ای اش خونریز می شود و از پا می افتد. در روزگاری که زور و قدرت و جنگ بر همه چیز حاکم است، البته که عطوفت و عشق قاتلِ دل می شود.

دنیای بختیار علی در آخرین انار دنیا، حکایت آخردنیاست. دنیایی لرزان که امیدی به بهبودش نیست. هرکس دست و پایی می زند تا نجات پیدا کند اما در نهایت در دایره ای محدود، دور خودش می چرخد. همانطور که مظفرسوار برکشتی در پی سریاس سوم، بی تکیه گاهی بر زمین، نقل حکایت می کند و رازهای آدمهای داستان را یک به یک با شگفتی و حیرت رمزگشایی می کند.

آخرین اناردنیا

بختیارعلی

انتشارات افراز

-غروب پروانه را خیلی بیشتر دوست داشتم، اما باعث نمی شود که آخرین انار دنیا را تحسین و تایش نکنم.

-زبان روایت بغایت پاکیزه و خواندنی ست.

-دوست داشتم با ترجمه ی مریوان حلبچه ای بخوانمش .اما این ترجمه هم روان و بی نقص بود.

-حسرت عمیق و بزرگی دارم. نویسنده های دیار جنگ آلود کردستان، در روایت واقعی حوادث و ماجراها و نقد حاکمان آزادی و اختیار دارند و نویسندگان این مملکت... ! دریغ و افسوس!

-البته ممکن است سکونت بختیار علی در خارج از کردستان سبب این آزادی بیان باشد.



عشق و چیزهای دیگر

هانی پسراهوازی که بعد از اتمام تحصیلات فیزیکش برای دیدن دخترهای خوشگل در تهران مانده  در یک چشم به هم زدن عاشق پرستو، کارمند بانک شده . این عشق آنقدر برایش جدی است که خاک پای پرستو را نیز تقدیس می کند، حال آنکه برای پرستو عشق فرعی ترین مساله ی زندگی ست. او یک زندگی امن از نظر مالی و عاطفی و روانی را به طوفانِ عشق ترجیح می دهد و ...

هانی در یک زیرزمین کوچک با دو مرد دیگر هم خانه است. در مکانی عجیب با ویژگی های عجیب تر همخانه ها و صاحبجانه اش. یکی از مردها نیمه شب ها در شهر راه می رود و با گربه ها حرف می زند ، مرد دیگر چشم های مصنوعی تجارت می کند و از سنگ زمین و عقاب آسمان، پول می سازد.

هیچ کس مثل هانی برای عاشقی ارزش قائل نیست و همه( حتی پرستو) تلاش می کنند که این خوره ی بی وقت را از سر هانی بیندازند.

هانی بچه ی جنگ است و تمام وقایع زندگی اش را با روزشماری اتفاقات جنگ و رویدادهای مهم آن به یاد می آورد.

پافشاری او برای مبارزه با رقیب با خرید اسلحه و کمین نشستن برای پیدا کردنش به نتیجه ای پیش بینی شده منتهی می شود که پایانی کلیشه ای برای داستان رقم می زند.

لابلای عاشقانگی جنون آسای هانی برای پرستو، لایه های زیرین اجتماعی را می بینیم که با اجاره دادن تخت ، دفن کردن مردگان زیر درخت حیاط، خرید و فروش حیوانات، شغل های موقت مثل تدریس خصوصی و فروش کتب ممنوعه و فیلم کنار خیابان تعریف می شوند. جامعه ای که از آدمهای واقعی شکل گرفته و بخشی از فرهنگ شهری پایتخت و کلان شهرهاست.

بخشی از کتاب:

کارمندهای بانک پاسارگارد، شعبه امیر آباد را چون پرستو را می‌شناختند و به او احترام می‌گذاشتند دوست داشتم. کفش‌های پرستو و کیف او و چیزهای توی کیف او را هم دوست داشتم. جا کلیدی و نوع آدامسی که می‌خرید. ساعت مچی‌اش. حتی انگار اسکناس‌های توی کیف او بود که با بقیه اسکناس‌ها فرق داشت. انگار چیزی از او ساطع می‌شد که اشیا و آدم‌هایی را که در مسیر این تابش بودند، دوست‌داشتنی می‌کرد.

عشق و چیزهای دیگر

مصطفی مستور

نشرچشمه

-تازگی ها هرکتابی را که تمام می کنم اندوه و غم غریبانه ای به دلم می نشیند.

-این چهارمین کتابی بود که در فاصله ی بین درمان زانو ، توی سالن انتظار یا روی تخت درمان خواندم.


 

بارون درخت نشین

کوزیمو پسرارشد یک خانواده ی فئودال ایتالیایی ست که یک روز در دوازده سالگی سرمیز ناهار طغیان می کند و از خوردن غذای عجیب و تهوع آوری که خواهرش هرروز به خوردشان می دهد ابا می کند و برای همیشه میز غذا و زندگی زیر سقف را ترک می کند و درخت نشین می شود.

از بالای درخت شاهد تمام وقایع زمین زیر پایش است.روند تغییرات اروپا از جنگهای داخلی تا جنگ های بزرگ را می بیند و به مروز در طی سالیان به آگاهی و روشن بینی دست می یابد و با ارائه ی توصیه های راهگشا برای بهبود اوضاع جهان ، گه گاه باعث حل مشکلات می گردد.

از نظر او مطالعه کردن راه رهایی ست، طوری که یک دزد سرگردنه را هم به تعالی می رساند و کشیش خشک مقدس(تشویق به مطالعه ی کتب ممنوعه و حیرت کشیش) را نیز روبروی دریچه های تازه ی جهان می نشاند. و البته که مطالعه بر ذهن های آماده و منعطف موثر است و افکار منجمد را صیقل نمی دهد ( عدم تغییر یسوعیان پس از گذشت سالیان).

کوزیمو در تمام طول زندگی با سنت های نخ نمای اطرافش می جنگد و آنگونه که به نظرش درست می رسد قانون می گذارد و به دیگران پیشنهاد می دهد و از این طریق به درون انسان و طبیعت زمین نزدیک می شود. در تکریم و احترام به طبیعت مقاله ها و جریده های زیادی منتشر می کند ، به کشاورزان در بهبود روشهای کاشت و برداشت کمک می کند. قلمروی او میان شاخ و برگ درختان آرمان شهری ست که در آن قواعد انسانی و ارزشی رعایت می شود، عاشقی به غایت شیفتگی می رسد، غریزه معنا می شود و حتی به کشورهای مجاور سفر می کند.

تجربه ی عشق و غریزه ، مبارزات سیاسی و اجتماعی، پرداختن به علوم و فنون و صنعت از انسانی که گوشه نشینی اختیار کرده و از جامعه ی بشری روی زمین فاصله گرفته عجیب و بعید به نظر می رسد اما در فضای آمیخته به طنز این داستان، تمام این کارها شدنی ست.

وجود گروهی درخت نشین در اسپانیا، کنایه ای به حضور آدمهای شبیه به کوزیمو در سرتاسر جهان است.

بارون درخت نشین

ایتالو کالوینو

نشرچشمه

-خوب بود. از خواندنش لذتی که باید نبردم اما نمی شد نخوانده رهایش کرد.

-تفرعن و خودپسندی، ریاکاری و دورویی، آفت انسانی بزرگی ست که تمام زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد.

-دلم برای بارون خیلی سوخت. از بچگی تا پیری. گرچه که درخت نشینی  انتخاب خودش بود اما یک جور خاصی مغضوب و مطرود همه بود.


درخت جارو

مجموعه داستانی فرم گرا با  زبانی یکدست و روان.

داستانهای این مجموعه با رویکردی به مسایل سیاسی، اجتماعی عاطفی و روانشناسانه ظرائفی از این موضوعات را مود توجه قرار می دهد که در نگاه نخست قابل دسترسی نیست. در بعضی داستانها با فضاهای سوررئال روبرو هستیم( گوربان). پیوستگی محتوای دو داستان ( پدر گیاه شناس من و گوربان) نیز از نکات جالب توجه این کتاب است.

در داستان درخت جارو ، اشاراتی به فضای پر از خفقان جامعه و مساله ی نفت و خیانت اجتماعی مردمان به یکدیگر شده و تعلیق را به خوبی به خواننده  منتقل می کند.

داستان( ما سه نفر هستیم) نیز نقدی ست به تن آسانی و خودخواهی ذاتی بشر و پشیمانی نمایشی آدمی پس از وقوع حوادثی که می توانسته مانع رخ دادنش بشود.

کلیت قصه های این مجموعه، لحظاتی از خوی آدمیزادی را به نمایش می گذارد که  همه به آن دچاریم اما در خلال روزمرگی ، با بی تفاوتی از کنارش می گذریم و به راحتی فراموشش می کنیم.

 

درخت جارو

داوود غفارزادگان

نشرافکار

 

-اگر اهل فرم هستید و از خواندنش لدت می برید سراغ این کتاب بروید.

-بعضی قصه ها را باید جای جای، برگشت و دوباره خواند.

-اکثر داستانهای کتاب را دوست داشتم.


شکار فرشته


مجموعه داستانی با محوریت اتفاقات تاریخی و اجتماعی دهه ی شصت خورشیدی در افغانستان. سپوژمی زریاب بنا با بیوگرافی پشت جلد در از دبستان تا دکتری در مدارس افغانستان و دانشگاه های فرانسه درس خوانده . در داستان نویسی سبک خاصی دارد و آخرین کارش مربوط به سالها پیش است و درسالیان اخیر داستان جدیدی منتشر نکرده.

زنان شکارفرشته، زنان جامعه ی درگیرجنگ و محدودیت های مذهبی و اجتماعی اند. زنانی که از دخترانگی باید صدا و رخسارشان از دیگران پنهان بماند. خنده شان را کسی نشود، سراغ رسم کشیدن نروند و تنها با خریطه ای ارزن سرقبر کشتگان شان در جنگ حاضر شوند و مویه و زاری کنند. حتی اگر در مواقعی درس خوانده اند و در اداره ای یا مدرسه ای مشغول به کارند، مدام باید مراقب جاسوس ها و خفقانی که حکومت  انحصارطلب ایجاد کرده باشند. کتاب داشتن ممنوع است، مردمان از مرد و زن، در گیجی و منگیِ خفه کننده ای زندگی می کنند. یا در جنگ کشته می شوند یا به دست حکومتی ها به جرم  امنیتی،  چرا که دیوارها گوش دارند .

دخترکان را از کودکی از جهنم و و مَلِکی که برشانه ی چپ نشسته و شبانه روزی مشغول جرم نویسی و چغولی کردن است می ترسانند و لذت دیدن و شنیدن حیات را از آنها تا بزرگسالی و تا دم مرگ می گیرند.

مشترکات فرهنگی و اجتماعی و مذهبی میان افغانستان و ایران باعث می شود مضامین داستانها به خوبی منتقل و درک شود . چه بسا بسیاری از باورهامان یک ریشه دارند و همچنان تا به امروز بین مردم حاضرند به قدرت نمایی.

واژه های درخشان فارسی دری با سبک نگارش سپوژمی زریاب، معجون دلپذیری از قصه های کوتاه فارسی خلق کرده .در بعضی داستانها از گویش اصیل مردمان افغان در بیان دیالوگها استفاده شده که شیرینی خوانش داستان را دوچندان می کند.


شکارفرشته

سپوژمی زریاب

انتشارات تاک


-کتاب در روزهای اول خواندن، از شیرازه باز شد و برگ برگ توی دستم ماند. پیگیری سریع ناشر و اصرار برای تعویض کتاب از اتفاقات دلنشینی بود که کتاب را خاطره ساز کرد. هنوز کتاب را تعویض نکردم. شاید هم همین کتاب را برای خودم نگه دارم. اما این مسئولیت پذیری عجیب به جانم چسبید.


-سپوژمی زریاب را یکی از خوانندگان همینجا به من معرفی کرد  و اسمش پس ذهنم ماند.

-توصیه می کنم داستان نویس ها و اهالی کلمه، این ادبیات را نادیده نگیرند و جادوی فارسی دری را با روح و روان شان آمیخته کنند.


 





دلبند

شکارچیان برده تمام زوایای پیدا و پنهان را برای یافتن برده های فراری می جورند. برده ها پس از یافتن مجازات می شوند. زنده زنده می سوزند یا آنقدر شلاق می خورند که نفس شان قطع شود یا در بهترین حالت درخت گیلاس خون آوری تا ابد بر پشت تن شان نقش ببندد. بردگان زن به نسبت سلامت جسم و زهدان، ماشین های زنده ی جوجه کشی اند. اربان سفید تا جایی که توان دارند خودشان و سپس پسران خانواده را به بارور کردن زنان سیاه تحریض می کنند تا بردگانی که از این زنها متولد می شوند، تعداد لشگر کارگران بی مزدشان را افزایش دهد. بردگان اعم از زن و مرد همسر دارند اما برای باروری و زایش تحت تملک بی قاعده و قانون اربابان سفید هستند.

ست برای فراری دادن دخترش از ستم بردگی، او را در دوران نوپایی می کشد. بعد از فرار کردن به سمت شمال و رها شدن از یوغ بردگی، کابوس دختر مرده رهایش نمی کند. فرزندان دیگرش نیز با حفظ فاصله ی ارتباطی ، او را قاتل دیوانه ای می دانند که هرآن ممکن است دست به قتل شان بزند.

بازگشت روح دختر مرده برای انتقام در قالب جسم یک زن جوان اغواگر که مرد محبوب ست را نشانه رفته داستان را به رئالیسم جادویی گره می زند. طی سالها مادرانگی ست و مادرش و بیبی ساگز(مادرشوهرش)، دستخوش چالش شده و پریشانی و بهم ریختگی این زنان در سنین میان سالی، به خوبی این چالش را نشان می دهد.

گذشته مثل سایه ی سیاهی دنبال آرامش و آسایش ست است و نقاب فراموشی قدرت پنهان کردنش را ندارد. مردمان اطراف نیز آن را فراموش نمی کنند.  بردگان حق ندارند به چیزی عشق بورزند نه زن ، نه شوهر نه فرزند، چون هیچ چیزی تحت تملک شان نیست. فرزندان شان را طوری از آنها جدا می کنند و می فروشند انگار که گوساله ای را از گاو جدا کنند.  ست نمی تواند آینده ی خوبی برای فرزندانش تصور کند پس تصمیم به کشتن شان می گیرد اما فقط یکی را می کشد و بقیه را از او می گیرند.

لایه های پیچیده ی شخصیت های داستان، دستیابی سریع به آنها را منوط به پیش رفتن قدم به قدم به قصه و یافتن گره های آن می کند. در خلال خواندن، شخصیت ها شکل و رنگ می گیرند و روح و جسم و گوشت و پوست شان برای خواننده ، آشنا و نزدیک می شود. مقتضیات تاریخی،اجتماعی، سیاسی و حتی روان شناسانه داستان را تاثیرگذار و پذیرفتنی تر می کند.


دلبند

تونی ماریسون

نشرچشمه

 

-سنگین و تلخ! تلخ و سیاه! سیاه و خونریز!

-جامعه ی برده داری وحشتناک تر از آن چیزی ست که درباره اش شنیده ایم . روح و روان برده هایی که مادر، پدر، فرزند، همسر، عاشق یا معشوق اند، در این داستان ، پیش روی خواننده قرار می گیرد.

-کلمه ی (شکارچی برده)، بی اندازه ای سیاه و تاریک بود .

-مادر و این همه مصیبت برای مادرانگی!



 

گاو خونی

مردجوانی درشبهای متعدد خواب پدر مرده اش را می بیند درحالی که در زاینده رود مشغول شنا و قایق سواری اند. این خوابهای متوالی روال عادی زندگی او را به هم می ریزد و مرز بین واقعیت و خواب و خیال را کم رنگ می کند و مرد دچار پریشانی می شود.

پدر در خوابها زنده و آگاه به مسایل زندگی کنونی پسرش است.از او گلایه می کند، پند و اندرز می دهد و راه حل پیشنهاد می کند. حی و حاضر بودن پدر در ذهن و روح پسر به گونه ای است که کم کم پدر برای هم خانه های پسر نیز مرئی و قابل مشاهده می شود و با همخانه ها شور می کند و برای انجام کارها تصمیم گروهی می گیرد.

مردجوان در بلاتکلیفی و سردرگمی دست و پا می زند . شغل (کتابفروشی/خیاطی پدرش)، همسر و محل سکونت هیچکدام او را پایبند نمی کند. در خلال داستان متوجه می شویم که این خصلت را از پدرش به ارث برده. پدری که عادت داشت هر روز در زاینده رود آبتنی کند و در خوابهای پسرش نیز همین روال را ادامه می دهد.

زاینده رود به باتلاق گاوخونی منتهی می شود و پسر در خوابهایش برای فرار از گیرافتادن در باتلاق تقلا می کند.

گاوخونی از برترین داستان های کوتاه معاصر ایران به شمار می رود و مورد توجه جامعه ی ادبی غیرایرانی نیز بوده. از این داستان فیلمی با همین نام نیز اقتباس شده.


گاوخونی

جعفر مدرس صادقی

نشرمرکز