پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

پیچ

روابط میان شخصیت اصلی کتاب با آدمهای زندگی اش با کلمات و جملاتی که به ظاهر طنزند اما به شدت گزنده ، روایت شده اند. شخصیت اصلی با نقش های متنوعی که در زندگی دارد، دختر، خواهر، مادر و همسر است و پس از عمری زندگی منفعلانه در هرکدام از موقعیت های زیستی اش ، عصیان می کند و در تمام ابعاد زندگی اش چالشی ایجاد می کند که در عین ترس و نگرانی از آشفتگی، لذتی دلپذیر دارد.

گویی تمام آدمهای اطراف، از کوچک و بزرگ، قصد کرده اند به سلطه و حکومت بر شخصیت روانی و اجتماعی او . همه از دم دچار اختلالات شخصیتی اند و با ایجاد انفعال و عذاب وجدان در او ؛ نواقص خود را کم رنگ و ناپیدا می کنند. او نیز از کودکی بدون اعتراض تن داده به پذیرفتن زورگویی ها . تا جایی که در بزرگسالی بنده ی بی چون و چرای کودک خردسالش  است و تمام وقت، بی وقفه در حال بازی کردن  با اوست و فضایی خصوصی و شخصی ( حتی موقع حمام کردن)برای خودش ندارد.

طغیان زن علیه جوراب فروش، پسرک راننده، مسعود( همسرش) ، مادرش، خواهرش، آقای رسولی( همسایه) و نیز پسرکش ... در فضایی آمیخته به طنز و کنایات و عباراتی آشنا و به روز در روزگار کنونی ، خواننده را دنبال خود می کشاند و  تحلیل موقعیت های بغرنج و قضاوت در مورد رفتارها و برخوردهای خلق شده در داستان را میسر می سازد.

 

بخشی از کتاب:

"شوهرِ زنِ ناله زن، عصبانی از بخش بیرون می‌آید و می‌ایستد بالا سر زنش که «پاشو بریم ... اینا نمی‌خوان کار ما رو راه بندازن.»

زن التماس می‌کند که حالا که این همه صبر کرده‌اند یک کم دیگر هم صبر کنند. مرد با داد و بیداد می‌رود طرف در و همان طور با صدای بلند می‌گوید «پاشو بیا. لازم نکرده بری زیر دست این‌ها...»

از در می‌زند بیرون. زن مفلوک یک ناله متفاوت با قبلی‌ها سر می‌دهد که فکر می‌کنی همین الان آن یکی بچه‌اش هم مُرده. بلند می‌شود پشت سر مرد از در می‌رود بیرون. نوبت من، یکی جلو می‌افتد. نباید خوشحال بشوم، اما شده ام. کاش بقیه هم همین طوری ناامید شوند برگردند خانه‌های شان."


پیچ

زهرا شاهی

نشرچشمه


-کتاب به شدت نیاز به ویراستاری دارد.به طور مکرر اشتباهات نگارشی فاحش و غیرقابل اغماضی در متن می بینیم.

-خواندنش به تمام خانم ها اکیدا توصیه می شود.( اصلا هم از روی بدجنسی نیست!...شکلک خنده و شیطان شاخدار )

-حتما بخوانیدش و لذت ببرید.



ترانه ی شیرین

با بوی خون شروع می شود. نه... با خبر مردن پسرک . کیسه ی براق جنازه در سطرهای اولیه خبر از ماجرایی غیرقابل تحمل دارد.

لوییز به عنوان پرستار کودک وارد خانواده شده و در همان روز اول طوری کار و رفتار می کند که نیازش را ضروری و لازم می بینند. بدون درخواست حقوق بیشتر، تمام کارهای خانه را اعم از نظافت و شستشو و گردگیری انجام می دهد و ساعات بیشتری از بچه ها نگهداری می کند.

مریم سودای دستیار وکیل شدن دارد و پل در تکاپوی گسترش استودیوی ضبط موسیقی اش است. لوییز بهترین گزینه برای پرستاری و نگهداری از بچه ها و کارهای خانه است.

در فصل های متعددی لوییز را درکنار خانواده، مشغول تفریح و خوشگذرانی می بینیم یا مشغول زندگی حقیرانه در آپارتمان محقر و کم امکانات خودش. قصه بیشتر در مورد شخصیت لوییز است تا دیگر شخصیت ها. لوییز بیشتر از آنکه مادر دختر خودش باشد، پرستار و مادر بچه های مردم است. قلق آرام کردن شان را بلد است. راه بند آوردن گریه شان را یاد دارد. شیر و غذا دادن  و حمام کردن و شستن بدن شان را سر وقت انجام می دهد و اینها موجب اعتراض شوهر و دخترش است.

لوییز یاد گرفته که از امکانات ارباب هایش به خوبی استفاده کند، چه در مورد ثبت نام دخترش در مدرسه ای سطح بالا، چه هنگام استفاده از حمام و کرم ها و لوسیون های بدن آنها.

به مرور متوجه رفتار آنرمال و غیرعادی لوییز در مورد بچه ها و خشمی پنهان و مهارنشدنی در او می شویم و گرچه از ابتدای قصه می دانیم مبادرت به انجام چه کاری کرده است، اما فصل به فصل با نگرانی و دلواپسی از اینکه ممکن است دست به چه عمل غیرمترقبه ای بزند ، داستان و لوییز را دنبال می کنیم.

داستان با تمی روانشناختی ، دلایل بروز رفتارهای شخصیت های قصه را مدیریت می کند و با تزریق دلهره و تعلیق ، احساسات درونی خواننده را با خود همگام می نماید.


ترانه ی شیرین

لیلا سلیمانی

انتشارات کتاب کوله پشتی


 

-آنقدر غم و تلخی داشت که دلم نمی خواست بیشتر بخوانم . با فاصله ی یک هفته ای هم که سراغش می رفتم ، تلخی همراهم بود. ترس از فهمیدن چگونگی ماجرا بود شاید.

- کتاب برنده ی جایزه ی کنگور شده.

-باید خوانده شود. گرچه که تلخ و جانکاه باشد.

 


نام کوچک من بلقیس

مجموعه ای از یادداشت های منتشر شده ی بلقیس سلیمانی در جراید ، در این کتاب گردآوری شده. یادداشتهایی در مورد نوجوانی، جوانی و زمان حال نویسنده. در این یادداشتها خودِ خود نویسنده را عینا به تماشا می نشینیم. برای ما با تخیل و تکنیک ، قصه و داستان سرهم نمی کند بلکه از چیزهایی که تجربه کرده، به آن معتقد شده، از آن دلزده شده و پسش زده ، حرف می زند.

آنجا که انقلابی متعصبی ست که تمام زمین داران از جمله خرده مالکان را دشمن خونی مستضعفین می بیند و زمینشان را با بچه های محل آتش می زند تا آنجا که با مادر ِشاه دوستش مخالفت می کند ، هرچه او می گوید، برعکس انجام می دهد، تا جایی که در آشپزخانه اش ایستاده و بجای فکر کردن به آرمانهای شخصی و عمومی و معضلات جهان فقط به یک چیز فکر می کند که: ناهار چی بپزم؟ تا زنی که تشویش بیماری صعب العلاجی را دارد و وصیت نوشته و بعد از رنج های زیادی که به جسم داده، به این موضوع فکر می کند که جسمش را عزیز نداشته است ، تمام اینها تصاویری ست که سلیمانی خوانندگان را مُجاز به دیدنش دانسته.

شریک شدن با تجربیات زن نویسنده ای که در ابتدای جوانی، انقلاب را تجربه کرده و از چند و چون دسته ها و فرقه های سیاسی مطلع شده و تحت تاثیر مستقیم آن قرار گرفته ، به اقتضای تغییر محل اقامت، سبک زندگی اش به تمام معنی زیر و روشده و تغییر کرده، جهان بینی اش متحول شده و نوع نگاهش به جهان پیرامونش دیگرگونه شده و تمام اینها را در اختیار همگان گذاشته، این کتاب را جذاب و خواندنی می کند.


نام کوچک من بلقیس

بلقیس سلیمانی

انتشارات ققنوس

گروه انتشاراتی ققنوس


-شاید علاقه و اشتیاق شخصی ام به سبک داستانی بلقیس سلیمانی، باعث می شود که این کتاب را هم مثل سایر آثارش عزیز بدارم و با رغبت فراوان بخوانم و لذت ببرم. با (زن پیشامدرن ) اش بغض کنم و با (پاسداشت بدن) اش، آنقدر گریه کنم که جانم بالا بیاید.

-شاید حالا بتوانم کمی درک کنم که علاقه به یک نویسنده تا حد دنبال کردن عقاید و افکار و خاطراتش یعنی چه!

-همچنان هر کتابی از ایشان منتشر شود، به شدت خواهان و خواننده اش هستم.



 

بودن

بعد از مرگ پیرمردی ثروتمند، وکیل او به مردی که در خانه ی پیرمرد می بیند می گوید که هیچ نام و نشانی از او در اسناد و مدارک پیرمرد نیست. نه حتی عنوانی برای شغل او.

نام این مرد چنس(شانس) است. نامی هوشمندانه برای آدمی که پدر و مادرش معلوم نیستند. نه خواندن می داند نه نوشتن. دنیای او محدود است به باغبانی برای پیرمرد و نگاه کردن تمام برنامه های تلویزیون. همه چیز زندگی او مبتنی بر شانس و اتفاق است. بعد از مرگ پیرمرد ناچار به ترک خانه است و بلافاصله با شانسی خوب، در مسیری جدید قرار می گیرد. او جملاتی ساده و در ارتباط با باغبانی؛تنها حرفه ای که بلد است می زند ، اما مردان سیاست حرفهای او را دوپهلو و اندیشمندانه و سرشار از کنایه و نکات عمیق مملکت داری تفسیر می کنند. او را به مصاحبه های تلویزیونی، نوشتن کتاب ( گرچه دیگر نه کسی اهل نوشتن است نه اهل خواندن)، ضیافت های مجلل رجال سیاسی و ... دعوت می کنند و چنس در تمام این احوالات طبق سرشت و نهاد ساده و بی آلایش خودش رفتار می کند. او حتی بلد نیست در برخورد با اغواگری زنانه و مردانه چه رفتاری داشته باشد. زیرا تمام چیزی که یاد گرفته از دریچه ی تلویزیون بوده و تلویزیونی که او می دیده این موارد را نشان نمی داده.

چنس وجه خام و بدوی درون انسان معاصر است. انسانی که با رسانه و اطلاعات بیش از حد، در حال انباشتگی ست. امیال و افکار و غرایزش را رسانه مدیریت می کند. اینکه چه بخورد، بنوشد، ببیند، بشنود، بخواند، بنویسد، تماما در احاطه ی انواع مدیاست.

اسمش چنس است، بنابراین خواننده نمی تواند معترض شود که چرا تمام اتفاق های محیرالعقول و نادر برای او می افتد( از تصادف با همسر یکی ازمدیران ارشد اقتصادی امریکا تا دیدار با رییس جمهور و محبوب او شدن و متعاقبا محبوب سایر رجال و مردم شدن) . این نکته شاید برای تذکر این مسئله است که علیرغم تلاش های پیگیرانه ی انسان، موقعیت ها و فرصت های مناسب و عالی برای همه به یک اندازه فراهم نیست ، بلکه اتفاقی و برحسب شانس و اقبال رخ می دهند.

تاکید بر نقطه شدن انسان در مقابل تلویزیون، یکی شدن با آن و مهم بودن نگاه تلویزیون به انسان بعنوان مشتری، از نکات قابل بررسی این داستان کوتاه است.


بودن

یرژی کاشینسکی

نشرآموت



غروب پروانه

عشق قربانی طلب است. قربانیانش جوانی و زیبایی را پیشکش می کنند و عشق همچنان کور و کر، خونریز است. حتی اگر سرزمینی به نام عشقستان درست کنند در دره های ناپیدا ، راه گریزی از کشته شدن نیست.

پروانه در غروبی برفی، زیر درخت مرگ، به دست منکران عشق کشته می شود و مرگش غروب پروانه را رقم می زند. خواهرش خندان کوچولو ، زندگی پروانه را از نوجوانی تا میان سالی خودش، مورد کنکاش قرار می دهد و درگیر چرایی آن می شود تا در نهایت سمت و سوی جهان بینی اش شکل می گیرد و ترس موهومش از آموخته های افراطی و متعصبانه از بین می رود .

داستان گاها در فضای رئالیسم جادویی روایت می شود. گردبادها، گرد پروانه، پرنده ها، پا به پای آدم های واقعی و ماجراهای واقعی سعی دارند بگویند؛ خداوندی که جهان را رنگارنگ و متنوع آفریده، با تنوع عقاید و ادیان و نگاه ها مشکلی ندارد، بلکه این انسان است که گناه و مجازات گناه و خودگناهکارپنداری را ابداع کرده تا با این مفاهیم، همنوعانش را در بند بکشد و از آنها موجودات دست آموز بسازد تا در جهت مطامع و مقاصد خود از آنها بهره کشی کند.

مردمانی که به پاکی و خلوص خود اعتقاد دارند، خود را می آرایند، زلف شانه می زنند، لباس سفید و تمیز می پوشند ، اسلحه ی سرد و گرم بر می دارند و به قصد کشتار آنهایی که عشق را شناخته اند و به اعتبار عاشقی با هم زندگی می کنند ،کاروان های بزرگ تشکیل می دهند و شهر به شهر و ولایت به ولایت تمام سوراخ سمبه ها را تجسس می کنند. تا عاشقان فرزندان شان را به جرم حرامزادگی و زنا زادگی  سلاخی کنند. کشور درگیر جنگی خونین است اما در بطن جامعه همچنان عده ای در پی عاشقان فراری و کشف عشقستان شان هستند تا نابودشان کنند.

عاشقانِ این داستان نماد آدمهایی هستند که تن به بند های معهود جامعه و مذهب نداده اند و زندگی را با تعریف دیگری شناخته اند و عشقستان ، آرمان شهری است که خیالی و رویایی می نماید. جهان این داستان از هردوطرف سیاه مطلق است. معتقدان به مذهبی متعصب، چنان دل سیاهند که رحم و مروت نمی شناسند، عاشقان نیز چنان گم راهند که از تکاپو می افتند و به پوچی می رسند.


غروب پروانه

بختیار علی

نشرنیماژ


-غم مثل گرد پروانه های لای کتاب، سرتاسر داستان را آکنده و راه نفس کشیدنت را بند می آورد.

-تلنگر سختی به شیشه ی افکارت می زند و ترک می اندازد به نگاهت.

-یکی داستان است پر آب چشم.

-از بختیار علی باز هم خواهم خواند. باز هم خواهم خواند.

-چقدر دام می خواهد خلاصه ی شاعرانه ای از غروب پروانه تعریف کنم و کلمات لطیف اندوهباری در خلاصه ام بیاورم. حیف که بیم لو رفتن داستان هست.



جزء از کل

مساله ی اصلی مرگ است.. هر آدمی به کیفیتی از مرگ به آن دچار می شود. یکی با بیماری مزمن می میرد، یکی با انفجار در قایق قاچاقچی ها تقریبا از روی زمین محو می شود ، بعضی ها در آتش سوزی زندان و شهر خاکستر می شوند، بعضی ها در اثر تعصبات قبایل آسیای جنوب شرقی قطعه قطعه می شوند و هزاران نفر نیز در برابر سرطان از پای در می آیند.

پدر به پسر تاکید می کند که آدمها برای فرار از مرگ، چیزهای نامیرا اختراع می کنند. کتاب می نویسند، تولید مثل می کنند، کارخانه می سازند، تا چیزهایی نامیرا پس از مرگ محتوم شان از آنها در این دنیا بماند.

برادرها با هم رقابتی خونین دارند. پدران و پسران نیز. مادران از عطوفتی که باید، برخوردار نیستند. معشوقه ها به اقتضای تعریف لغوی اما ، سریع تر از آنچه باید، دست به دست می شوند. جامعه آکنده از مردمانی ست که در کمین بهانه ای کوچکند تا انتقامی سبعانه از یکدیگر بگیرند. گله ای و دستجمعی برای مجازات کسی که دیگر دوستش ندارند اقدام می کنند. گاهی بیست سال مراقب و پرستار کسی هستند اما این مصاحبت باعث ایجاد علقه و انس نمی شود ، بلکه آتش کینه و انزجار را شعله ور تر می کند.

کتاب پر است از داستان های در هم تنیده از آدمهای اصلی و فرعی قصه. آکنده از جملات قصار فلسفی . هم می شود از داستان لذت برد هم جملات فیلسوفانه اش را چشید.

پوچی انسان ، بی اعتباری زندگی، بی ثباتی خوی آدمی، قدرت ذهن و تقدیس اندیشه ف موتیف هایی ست که شاکله ی جزء از کل را پایه ریزی کرده .


جزء از کل

استیو تولتز

نشرچشمه


-روان خوان است.

-تمام که شد بغض چنگ انداخته بود به جانم. هم بخاطر نحوه ی مرگ پدر، هم بخاطر  آدمهایی که همچنان در بیهودگی دست و پا می زنند اما هنوز زنده اند.

-جمعی از روان به هم ریختگان ( مادر-پدر-پسر-برادر-همسایه-...) آدمهای قصه را ساخته اند.در واقع این آدمها ماییم و این کتاب این دنیای پر از ما.

-آنقدر که ترس از مرگ پررنگ بود، مساله ی زندگی و کیفیت زنده بودن هیچ اهمیتی نداشت. گویی خلق شده ایم تا هرکدام برای شکلی  و شیوه ای خاص بمیریم. و شکل مردن مهم ترین بخش ماجرای خلقت بود.

-امیدی به بهبود بشر نیست.مگر اینکه خدا سیم برق را از پریز بکشد و تمام!




قلب سگی

پروفسور پری آبراژینسکی در آپارتمان مجللش که حاضر نیست حتی یک اتاق آن را به مردم بسپارد، با پیوند اجزای حیوانات به بدن ثروتمندان، عصاره ی جوانی را به آنها هدیه می دهد. در طی عملی ، هیپوفیز و غدد جنسی مرد مرده ی جوانی را به مغز یک سگ پیوند می زند. سگ زنده می ماند و تغییرات جسمی و درونی اش روز به روز ظاهر می شود. حرف می زند، تمایلات غیر قابل کنترلی به حرف های رکیک ، الکل و زن ها پیدا می کند و موجب دردسرهای زیادی برای پروفسور می شود.

آمیخته شدن واقعیت های جامعه ی روسیه با فضای فرا واقعیِ سگ آدم نما و ماجراهایش ، نمادی از روسیه ی زمان لنین است.

سگ تحت جراحی ناخواسته ای قرار گرفته ، کتاب هایی فراتر از درک و دریافتش می خواند، حرفهایی بزرگتر از خودش می زند و به سمت هر بادی که می وزد خم می شود. آرمان هایش پایدار نیست. به محض آشنا شدن با همسایه ها، یا به آنها دست اندازی می کند یا ادعای مالکیت بخشی از آپارتمان پروفسور  را دارد. در کنار همه ی این تغییرات خوی اولیه اش را هم حفظ کرده و وحشیانه گربه ها را می کشد.

دکتر در چهاردیواری شاهانه اش، نه غم مردم دارد نه جامعه. مردم از فرط فقر گوشت اسب مرده می خورند اما او غذا و خوراک و پوشاک مجللش را همچنان حفظ کرده و همه را حق مسلم خود می داند.  دنیای او برگرداندن میل و غریزه ی جوانی به پیرمردان پولدار است. سگ را جراحی می کند تا نژاد اصلاح شده ی دست آموزی را خلق کند که مطیع و فاخر است اما در نهایت این موجود تازه خلق شده، به خوی اولیه اش برمی گردد و تصورات و برنامه های دکتر را به هم می ریزد.


قلب سگی

میخائیل بولگاکف

نشرماهی

 



یک عکس مناسب از این کتاب گرفته بودم. اما از بس خوش حافظه ام پیدایش نکردم.


معرفی پرتقال خونی در مشرق نیوز

آخی... اینو تازه دیدم. ( در سایت خبری)


جناب علی الله سلیمی، منتقد و روزنامه نگار در مورد پرتقال خونی نوشتند.


برای دیدنش به ایـــــــــــــــنجا    برید.

خاک زوهر

سردرگمی و تنهایی انسان معاصر، مثل اکثر داستانهای امروزی، پیرنگ این داستان کوتاه است. دختری ساختارشکن که تن به قوانین ِ برو و بیای خانواده نداده و روابط و آمد و شدش را طبق میل و علاقه ی خودش چیده و از قطع رابطه با خانواده ابایی ندارد.

ذهن به همه چیز منتقد و زبان تیزش او را شخصیتی عصیانگر و  ناسازگار نشان می دهد. خیانت چندان آزارش نمی دهد، چرا که خودش هم کم اینکار را نکرده و نهایتا  از آن به ( دور زدن آدمها ) یاد می کند. برای رسیدن به خواسته هایش، حتی ذهن شکاک و بدبینش را کنار می گذارد. ارثیه را می گیرد، دوست دور زن اش را ملاقات می کند و حتی مهمانش می شود.

شاید تنها کسی که کمتر از ذهن و زبان درون او زخم خورده، عبد است که شباهت پررنگی با خودش دارد. او نیز فارغ از تعهد و قید و بند، با دوست دوران دانشجویی ، سفرچندروزه می رود و خوش می گذراند.

خصومت و دشمنانگی پگاه با پدر و به ویژه مادرش، نقطه ی عطف دو فصل زندگی اوست. بخش اول حضور اجباری درمیان خانواده و بخش دوم دل کنده و رشته ی مهر بریده از آنها. طوری که حتی نسبت به خواهرانی که مورد مهر پدر و مادرهستند نیز احساس ناخوشایندی دارد.

صراحت و صداقت پگاه با خودش قابل توجه و تحسین است. به خودش دروغ نمی گوید و تلاشی برای لاپوشانی و ترمیم حفره ها و چاله چوله های شخصیت و روحش نمی کند. در واقع همان دید انتقادی بی رحم را به خودش نیز روا می داند.


خاک زوهر

نرگس مساوات

نشرثالث

 

-داستان خوشخوان است و  کم حجم  و یک نفس قابل خواندن.

-دوستش داشتم

-فرم گراست. پس اگر اهل فرم هستید بخوانیدش.

زوهر، به سکون (ه) به معنای فدیه و نثار و نذر است. نوعی بلاگردان.



افتاده بودیم در گرنه ی حیران

مجموعه داستانی درخشان و قابل تحسین، با قلمی پخته و حرفه ای.

غم غریبی به دل می نشاند هرکدام از داستانهای این مجموعه. غمی از نبودن و گم بودن آدمهایی که هرکدام دلیلی موجه و منطقی دارند برای نبودن. یکی را سکته می برد، یکی را آب، یکی به تیرغیب می رود، یکی به هجوم وحشیانه ی خاک.

روایت نویسنده از این نبودن ها آنقدر ملموس و محسوس است که گویی آنها را زیسته و زندگی کرده . آدم های هر قصه، گرچه (گم) و (نیست) اند اما وزن حضورشان در زندگی آدم های به جامانده، سنگین و قابل لمس است.

گاه روایت ها بازسازی وقایع اطراف ماست. مثل یونس که ماهی شد.یا دوستان یونس که دست بسته زیرخروارها خاک ، ناپیدا شدند. گاه شبیه خاطرات شخصی کسی ست که روایت می کند، مثل بابای دختربلا و داماد محبوب مانجان. گاه نیز آدمها بر لبه ی سورئال و فراواقعیت ایستاده اند و به جهان واقعی نیم نگاهی انداخته و محو می شوند، مثل قادر ایستاده بر لبه ی دره و مهراب مانده بر لبه ی چشمه.

انبان نویسنده پر است از واژه و زبان و گویش های مختلف. همانقدر که به لهجه ی مردم مشهد و تبریز مسلط است، گویش مردم افغان را  نیز خوب می نویسد.

آدم های این قصه ها باورکردنی هستند. مرگ و نبودن همانقدر فضای قصه ها را  گرفته که عشق و دلدادگی و زندگی . آدم ها گاهی گم می شوند. ردی ازشان نیست. گاهی پیدا می شوند و باز هم ردی از آنها جز در خواب و خیال نیست و این همه ، این مجموعه را خواندنی و تحسین برانگیز نموده.


افتاده بودیم در گرنه ی حیران

حسین لعل بذری

نشرنیماژ

 

-می شود یک نفس و یکی دو ساعته کتاب را خواند.اما حیف است که در فضای هرقصه نفس نکشی و مزمزه اش نکنی و دنیای هرکدام را درک نکنی.

-مجموعه داستانی که حتما توصیه اش می کنم و حتما خواننده کارهای بعدی نویسنده خواهم بود.

-هرقصه این قابلیت را دارد که به طور مجزا مورد بررسی و تحلیل قرار بگیرد و  لذت کشف عوالمش را به خواننده بدهد.