توی پیج یک کتابفروشی کتابی دیدم با عنوان ( کودکان شاد) یا همچین چیزی. یادم افتاد سال قبل از کتابخونه یک کتاب امانت گرفتم که عنوانش شبیه همین بود. یک مجموعه کتاب روانشناسی هست با تم تربیتی . این جلد مربوط به شادسازی فرزندان بود. کتابای معروفی هم هستن. الان اسمشون یادم نمیاد.
خلاصه من این کتاب رو آوردم خونه و روی عسلی کنار مبلی که خودم معمولا اونجا میشینم و کتابهای در حال خوندنم روش هست، گذاشتم و از همون لحظه ی اولی که چشم شازده ها بهش افتاد انواع و اقسام متلک ها شلیک شد طرفم:
-شادسازی فرزندان!!! تو واقعا به همچین چیزی فکر هم می کنی؟
-واقعا دلت می خواد بچه هات شاد باشن. ولی خودت کسی هستی که بیشتر از همه غمگین شون می کنی.
-خودت باعث ناراحتی بچه هات میشی بعد می خوای با کتاب شادسازی کنی؟
-چه جوک خنده داری! مامان می خواد شادیازی فرزندان کنه!
-مامان به این عصبانیت و داد و بیدادویی می خواد ما رو شاد کنه.
-چرا این کتابو گرفتی؟ برای خنده؟ می خوای جوک بخونی؟ تو که بلد نیستی. کتاب جوک گرفتی برای خودت یا برای ما؟
و صدها جمله از این دست که هرکدوم تیری شد و فرو رفت توی قلبم.و کاملا هم جدی بودن. شوخی نداشتن. در نظرشون من کسی ام که فرصتهای شادی شون رو می گیرم چون نمیذارم یکسره توی تبلت و فیلم و ... غرق باشن. چون نمیذارم زیاد بیدار بمونن( و اونا هم نمی مونن اصلا!!!!! ).چون اصرار سوسیس کالباس نمی خرم. چون ...
اغلب فکر می کنم منم همین خصومت رو با مامان و بابام داشتم.مخصوصا توی دوران نوجوونی. و البته که تصورم این نیست که رفتار بچه هام پاسخ و مکافات عمل خودمه. بلکه میدونم این نوع افکار خاص دوران نوجوونیه. از یه جایی به بعد از میانه ی جوونی خودم، خودمو رها کردم از قضاوت و رنج کشیدن از اینکه چرا برای من فلان کار رو نکردن و فلان کار رو کردن. و واقعا راحت شدم. دوستشون داشتم و تا آخرین لحظه ای که بودن هروقت چیزی پیش می اومد،دلخوری هام رو سریع از وجودم پاک کردم تا ماندگار نشن. اما آیا همه همینطوری هستن؟ معلومه که نه. مطمئنم که نه. چون می بینم.
القصه:
پدر و مادر برای بچه ها هرکاری انجام بدن، چه از سر تمکن مالی و ناز و تنعم، چه با سختی و زدن از خرج و برج های دیگه، باز هم آماج شماتت و سرزنش بچه هان. و این قصه همچنان تکرار میشه. گاهی برای بچه ها توضیح میدم که دلیل انجام دادن یا ندادن کاری چی بوده .اما مدتیه که فقط سکوت می کنم و گلایه هاشون رو می شنوم. به خودم میگم این نیز بگذرد. بزرگ میشن می فهمن.خودشون درک می کنن. منتهی یک نگرانی عظیم دارم که اگه همینطوری پیش برن و مغزشون پربشه از دلخوری و منجر بشه به کینه چی؟
چقدر پدر و مادر بودن سخته. چقدر باید حواست به ریز و درشت روح و روان بچه باشه.
خدایی اگه برای روح و روان منم اینقدر وقت و انرژی گذاشته می شد من الان علی غمخورک می شدم؟ یا یکی از موجودات بیخیال عالم بودم که فقط می خنده و می زنه و می رقصه و دنیا به هیچ جاش نیست ؟
علی غمخورک چیست؟ یا کیست؟
یه حکایت عامه ی قدیمیه. مامان تعریف می کرد یه مردی بود بنام علی. هرروز و هرشب غصه می خورد. غصه ی همه چیز رو. زمینو. آسمونو. خاکو. آبو. پرنده رو. چرنده رو. میگن وقتایی که خودش غصه پیدا نمی کرد می رفت دم خونه ی همسایه ها می گفت: شما غصه ندارین من بخورم؟غصه هاتونو بدین من بخورم. مردم اسمشو گذاشته بودن علی غمخورک!
حالا من پری شون هستم!
هرکی هرچی می خواد بگه.
مادر و پدر، بدترینش، بی خیال ترینش، ظالم ترینش، بند ریسمان زندگی بچه هان. بچه ها گاهی همه مرواریدن، گاهی بین شون خرمهره ست ، گاهی هم مهره پلاستیکی، که توی این بند و ریسمان به نخ کشیده شدن. پدرو مادر که میرن، اون بند که پاره میشه، دیگه خواه ناخواه صف مرتب و نامرتب همه ی مهره ها از هم می پاشه و هر کی میره سی خودش. هر کی میره برای خودش.
دیگه خوبها و فرشته ها و مهربون ها که جای خود داره. رفتن شون دودمان آدمو به باد میده.
بخشی از کتاب زمین انسانها
آنتوان دوسنت اگزوپری
(فقط کمال با من سخن می گوید و پذیرایی می کند.تعارف می کند:
خیمه و شتران من و زنها و برده های من همه پیشکش تو.)
خدا جان..خودت منو ببخش. ولی فکرم رفت به جاهای نابجا.
چشم رنگی ها و موبور ها و سفیدپوستهایی که در قبایل بدوی بادیه نشین و نسل های بعدی شون و الانه در کشورهایی که ما انتظار چشم مشکی و پوشت و موی تیره ازشون داریم، آیا می تونه ماحصل همین تعارف ها باشه؟ ها؟
توضیح:
اگزوپری هوانورد پُست بود . گاهی هواپیماهای هوانوردها بین راه خراب می شد.سقوط می کرد، سوخت تمام می کرد یا به هردلیلی به زمین می نشست. اگه گیر جنگجوها می افتادن که فورا کشته می شدند.اما اگه بخت باهاشون یار بود، قبایل صحرا نشین پیداشون می کردن و ازشون پذیرایی می کردند و با آذوقه و آب و شتر می فرستادنشون برن.
خب تا همینجا کتاب و خلق و خالق رو به چالش کشیدیم. بسه دیگه.
العفو! العفو! العفو!
بخشی از کتاب زمین انسانها
آنتوان دوسنت اگزوپری
((بعضی معجزات بهتر است مسکوت بمانند. حتی بهتر است به آنها زیاد نیندیشید، وگرنه از هیچ چیز سردرنخواهی آورد. وگرنه به خدا شک خواهی کرد.))
این مال وقتیه که سه تا از اعراب بادیه نشین یک آبشار رو دیدند که از دل کوه می جوشید. به گفته ی هوانوردها این آب هزاران ساله که می جوشه. اما اعراب معتقد بودند خدا بالاخره از گشاده دستی خودش خسته میشه . چون خدا زود پیشمون میشه و دریچه ی آب بندهاش رو به روی آدمها می بنده. (اینها عین جملات کتابه).
کلا خدا رو موجودی انتقام جو و حسود و اهل کل کل و زورآزمایی با بشر می دونن که هروقت دلش می خواد هدیه میده هروقت نمی خواد پس می گیره تا آدمو ادب کنه که دیگه پررو بازی درنیاره .
این تفکر و سیستم اعتقادی براتون آشنا نیست؟
هست!
رحمانیت و مهربانی خدا در این سیستم تعریف نشده. فقط خشم و غضب و انتقام آپلود شده!
بخشی از کتاب زمین انسانها
آنتوان دوسنت اگزوپری
((وقتی آنها را در چادرهاشان بازیافتم یاد برنامه های واریته را که در آنها زنهای عریان در میان گلها می رقصیدند با آب و تاب زیاد تکرار می کردند.اینها کسانی بودند که هرگز درختی یا چشمه ای یا گلی ندیده بودند و وصف باغها و نهرهای آب روان را فقط در قرآن شنیده بودند.زیرا در قرآن بهشت چنین وصف شده است. بهشت و حوریان آن به پاداش مرگ تلخ در ریگزار به تیر کفار، پس از سی سال محنت بهره ی آنها می شود. ولی خدا آنها را فریب می دهد.زیرا فرانسویان در برابر این همه نعمت که به آنان ارزانی می داد نه عطش می خواهد و نه مرگ .به این دلیل است که با مشادهده ی برهوت صحرا، که در پیرامون چادرشان گسترده است و تا دم مرگ جز لدتهای ناچیز به آنها نوید نمی دهد، حقه ی دل را می گشایند: می دانی...خدای فرانسویان... در حق فرانسویان کریمتر است تا خدای اعراب مغربی در حق اعراب مغربی.))
خب...جای حرف زدن نداره. داره؟ (فریب) کلمه ی کلیدی و قابل تأملیه. آدمها رو چرا فریب میدن؟ برای تحت کنترل درآوردن! چه کسانی آدمها رو فریب میدن؟حیوانات؟ باد و ابر و باران؟ نه!!! انسانهایی از جنس خودشون که سیّاس و حیله گرند و بلدند از سادگی و نادانی هم نوعان شون استفاده ز ابزاری کنن.
بیشتر از این نمی تونم بگم.
شب جنون غالب میشه و می فرستم.
صبح عقل سر برمیاره که دیوانه چه کردی؟
و تندی میرم پاک می کنم!
با آرزوی این که خواب باشه و نبینه.
تقبل الله دخترم!
از بچگی های پسرک زیاد نوشتم.گاهی میاد سراغم و میگه بریم وبلاگ منو با هم بخونیم.( قبلا می گفت وِل کاب! ).
دیشب یه چیزی دیدم در مورد آرزوی دُم دار بودن آدما. یاد آرزوی بچه افتادم.
چهار پنج ساله بود که با اصرار خودش نخ کاموای دو سه متری رو به کمرش می بستم و بچه از این سر تا اون سر می دوید و ادامه ی نخ روی زمین کشیده می شد. دلش دُم می خواست. هی هم سوال می کرد چرا خدا آدما رو دُم دار نیافریده. من دلم دم می خواد. باید الان دم می داشتم که روی زمین کشیده می شد و می تونستم تکونش بدم. این دم الکی رو نمی تونم تکون بدم!
یکبار هم عصبانی و حق به جانب اومد سراغم و گفت چرا با این بابای الان من ازدواج کردی؟؟؟می گفت باید با یک اژدها ازدواج می کردی که من بچه اژدها می شدم، دُم و بال داشتم و از دهنم آتیش در می اومد تا می تونستم برم با دشمنای بِن تِن بجنگم!
بهش جواب داده بودم: اون وقتا امکانات کم بود عزیزم. ازدواج با اژدها قفل بود. فقط می شد با همین بابا ازدواج کرد. شما ببخشید دیگه!
گفتم اژدها...
به اشتها هم می گفت اژدها. بهش می گفتی غذاتو کامل بخور. می گفت دیگه اژدها ندارم. سیر شدم.
به سفارش و خرید اینترنتی تمایلی نداشتم. واهمه هم داشتم. هم از کم بودن کمیت و کیفیت کار هم داستانهای کلاهبرداری های بانکی( حالا مثلا یک حساب گل درشت دارم که ترسیدم خالی بشه!!! ).
اولین ارتکاب به خرید نتی م خریدن دو تا بوک مارک فلزی دلبر از یکی از دوستانی بود که در همین فضای نت باهاش آشنا شده بودم.دومیش چهارتا کتاب از کتابفروشی آموت. سومیش هم از همینجا و چهارمیش سفارش به یک کتابفروشی دیگه...
جونم براتون بگه که با شدت و رغبت یکی یکی پیج های کیف و کفش و لباس رو هم چک می کنم و دلم قیلی ویلی میره که اونا رو هم بیارم توی لیست!
برای اونهایی که اهل این مدل خریدها هستن ، حرفهای من خنده داره.اما برای منی که اطمینان ندارم و شک و تردید زیادی هم دارم حتی حرف زدن در این مورد به مثابه ی تابو شکنیه! یعنی تا این حد!
خریدهای طرح بهارانه از کتابفروشی آموت


اینکه ارسال رایگان داشتن و کارت هدیه ی خرید کتاب صوتی هم توی بسته گذاشته بودن از جذابیت های این خرید بود.