خواهرک با همسرش رفته جلسه ی دفاع. همسرش از پایان نامه ی ارشدش دفاع کرد. عکس رو دیدم. پرسیدم کادوهای روی میز چه کتابی هستن؟ چه کتابایی برای داور ها و استاد راهنما و مشاور گرفتین؟
نوشت:
پرتقال خونی و خواب عمیق گلستان!
توی چشمام ستاره برق برق زد.
خونخواهی شکلی از روایت جنگ است. روایتی که با در هم تنیدن قصه ی هرکدام از شخصیت های داستان، شکل می گیرد. زندگی طرفین جنگ نیز در هم تنیده شده. ایرانی و عراقی با هم درآمیخته اند تا نتوانی آدمها را سیاه و سفید مطلق ببینی. از هر طرف که نگاه کنی رشته ی وصلی میان آدمهاست که مانع می شود انگ (دشمن) بزنی به آنها. از طرفی دشمنی میان آدمهایی وجود دارد که از قضا همخون و هم شکل و همزاد هستند.
عمه( عذرا) و دایی (آقا) ، عراق و ایرانند. استعاره ای از جهان وطنی بودن انسان و یکی بودن هستی و بی معنی بودن مرزهای جغرافیایی. از بین پسرانِ هر کدام، یکی داوطلب جنگ است و دیگری محصور در ترسی سرشتی. آنکه به جنگ می رود، بی رد و نشان می شود و همسرش راه به افراط می برد. یکی از بی طاقتی، شکم بر جنین می درَد و یکی به انتظاری بی سرانجام عمر می گذراند. پسری که می ماند، آماج نگاه های طلبکار و خشم پنهانی اطرافیان است و عذاب وجدان ( گرچه بی منطق) بخشی از روح و روانش می شود.
طرفین جنگ در این قصه، دشمن، از نوعی که در داستان ها و فیلم ها می بینیم نیستند، بلکه همخون و از یک خانواده اند. اما جبر جغرافیایی سبب شده جنین شیعه ی انیسا مورد نفرت خانواده ی سُنی اش باشد و حنیف عراقی مورد خشم احمدِ ایرانی. عذرا و آقا مثل بزرگان یک مملکت، جنگ و نفرت میان بچه ها را مدیریت می کنند تا زهر جنگ را بگیرند ، اما ورای نسبت خونی، مناسبات مرزی و جغرافیایی دل آدمها را از کینه و خشم آکنده کرده . حنیف طالب بِتی ست بلکه زشتی و نکبت جنگ را از دامن کشورش بزداید. اما مخالفت بتی یعنی مردم هنوز فراموش نکرده اند که بانی جنگ که بود. انتظار دور و دراز بتی برای بازگشت محمدی که همه به نیامدنش ایمان دارند، شاید کنایه از امید واهی به اصلاح و تغییر امور جهان است. بتی وقتی دست از امید بی حاصل می کشد که کسی منتظرش نیست و فرصت ها سوخته.
برادری محمد و احمد، برادری قابیل و هابیل است. یکی از کودکی سهم و آزادی و انتخاب دیگری را می رباید و با رفتن به مسیری بی سرانجام، دیگری را پادرهوا می گذارد تا رنج بکشد و خشم بخورد و منفعل از هر اقدامی ، تیره روز و سرگردان باشد . کسی که باید عادلانه داوری کند( مادر) کاری انجام نمی دهد و در سکوت این تضییع حق را تماشا می کند. و چه بسیاریم ما آدمهایی که حق را تشخیص می دهیم اما به ناحق تن می دهیم و آیا در باور مذهب، این خدا نیست که هرکسی را از دیگری تشخیص می دهد ( ولو با خال روی گوش) اما انتخاب و فعل را برعهده ی شخص می گذارد و دخالت مستقیم نمی کند؟
زبان روایت آکنده از تصاویر ملموس و زیبای ادبی ست. خرده روایت های موجود در داستان، قصه ی تنه را تقویت کرده و دست خواننده را برای بررسی و تحلیل شخصیتها باز می گذارد.
خون خواهی
الهام فلاح
انتشارات ققنوس
-تطهیر آقا بعنوان شخصیتی عارف مسلک و نازنین، برای من جا نیفتاد. مسلما دیدگاهم نسبت به این قشر سبب این امر است.
-حال و هوای جنوب قصه های فلاح باورکردنی ست.
- در قصه هایی که از او خوانده ام ماهی یکی از شاخصه های قصه های اوست که در هر قصه بار معنایی و کنایی دارد.
-دقیق بودن در مناسبات رفتاری و احساسی آدمها از نکات برجسته و قابل تحسین این داستان است.
-قلم الهام فلاح را بسیار دوست می دارم، چه وقتی داستان می نویسد، چه وقتی نقد اجتماعی تند و تیز و عاشقانه ی خانمان برانداز در صفحه ی اینستاگرامش. و صدا و کلامش را دوست تر، وقتی از پشت تلفن دلداری می دهد و دوستی می کند.
گفتم دلدارت بشوم. گفتی نه. گفتم غمخوارت بشوم. گفتی نه. گفتم چارقت دوزم ، کنم شانه سرت. گفتی نه. گفتم دستکت بوسم، بمالم پایکت. گفتی نه. گفتم غم تو دارم. گفتی نه. گفتم که ماه من شو. گفتی نه. گفتم دلم رفته .گفتی نه. گفتم حرف امروز و دیروز نیست، حرف روزها و شبهای زیادی ست. گفتی نه.
گفتم فقط یکی. فقط به همین یکی گوش کن. ساکت نگاهم کردی.
گفتم برو برلین. گفتی برلین؟ گفتم دیوارش را خرد کرده بودند و خرده سنگها را بسته بسته می فروختند برای یادگاری. گفتم برو یک بسته پیدا کن. از مردم، از موزه، از قدیمی های شهر، از هرجا که شد، اما حتما پیدا کن . گفتم با خودت بیاور به خانه. گفتم بده سنگ را پودر کنند و منتظر بمان. گفتم من که مُردم از خاک گورم بردار و با پودر سنگ قاطی کن . گلدان بساز، شبیه سر آدمیزاد.، اما بی مغز! بی کله! بی پیشانی! گل بکار توی شان . گلدان های گل را در میدان اصلی شهر بگذار. گفتم بگذار همه ببینند. همه بدانند که سبز شدم با فکر تو. گل دادم با خیال تو. مُردم با حسرت تو.
بعد برو به زندگی ات برس!
نیستی که نباش! اصلا هم دلتنگت نیستم. اصلا هم یادت نمی افتم. اصلا هم یادم نمی افتد چقدر دوری. اصلا هم فکر نمی رود به اینکه چه کج کج و دلبر می خندی. اصلا هم نمی میرم برای دوباره شنیدن درد دل هات. اصلا هم جان نمی دهم برای دیدن چشم های پرشیطنتت. اصلا هم جان نمی کنم که بهت فکر نکنم. اصلا هم غصه دار نیستم که هزار روز است حرفی نزده ای. اصلا هم دلخور نیستم که حتی گوش شنوا نداشتی. حتی ندیدی.حتی نشنیدی. جواب دادن پیشکش. اصلا هم ...
خبری نیست. نگاهم نکن. هیچ خبری توی دل و سر و چشم من نیست. لابد چیزی رفته توی چشمم که چشمم پرآب شده. لابد گرد و غباری، پشه ای... اسم این ها که می چکد اشک نیست! اسم اینها گریه نیست. برو نایست به تماشای من. من گریه نمی کنم. من دلتنگت نیستم. من دلم نمی خواهدت. من...
دیوار باش. محکم و نفوذ ناپذیر!
کاملا معلومه باز به هم ریختم و این به هم ریختگی همه چیزم رو تحت الشعاع قرار داده.
کاملا معلومه.
چند روز زمان می بره تا بهتر بشم؟
دارم به آخر ماه و اومدن دومین روز ماه بعدی نزدیک میشم. میدونم دلیلش همینه.
میدونم دلیلش بالا پایین کردن عکسهای مامانه توی تلگرام و واتساپ برای دادنش به سنگتراش امامزاده که درست کنن و خودشون نصب کنن و ما ، خدا میدونه کی، اجازه داشته باشیم بریم و ببینیم.
دلم نمی خواد بچه های من هم دچار این سرگشتگی و به هم ریختگی برای نبودن من بشن. دلم می خواد فارغ و رها ، سرخوش و آرام، باشن و فکر کنن آدم هم مثل شکستن ساقه ی درخت، از درخت حیات کنده میشه و تمام.دلم نمی خواد این درد رو بکشن. اما بلد نیستم خودم با همین فرمون پیش برم و آروم بگیرم.
بعضی اتفاق ها زندگی مون رو به قبل و بعد از خودش تقسیم می کنه. برای قدیمی ها قبل انقلاب و بعد انقلاب، برای ماها قبل هشتاد و هشت و بعد هشتاد . برای بعضی هامون اومدن و رفتن بعضی آدم ها میشه نقطه ثقل زندگی. قبل از اومدن شون و بعد از اومدن شون. قبل از رفتن شون و بعد از رفتن شون.
اومدن بعضی آدمها رو ما نمی بینیم. در واقع این ما هستیم که به زندگی اونها اضافه شدیم. اما نبودن همین آدمها میتونه زندگی ما رو به دو بخش تقسیم کنه. قبل از رفتن و نبودن شون و بعد از رفتن و نبودن شون.
قابل انکار نیست. این قبل و بعدها تا وقتی زنده ایم همراه مونه و برای همیشه می چسبه به جمله بندی هامون و نقل خبرهامون.
و به شدت معتقدم هرچه سن و سالت بیشتر باشه این رفتن و نبودن ها بدتر و بیشتر و عمیق تر اذیتت می کنه و آزارت میده.
حالا هی بگین خوش به حالت که چهل سال پدر و مادر داشتی، پس اونی که توی بچگی از دست شون داده چی بگه!
لوسیا به سام آمبولانس میگه: چقدر طول می کشه تا آدم مرگ کسی رو که عاشقشه فراموش کنه. سام آمبولانس میگه: هرگز. بعد ادامه میده که آدم فقط یاد می گیره باهاش زندگی کنه. باهاش کنار بیاد. چون اون آدم کنارته. حتی اگه زنده نباشه و نفس نکشه.دیگه مثل اولش کوبنده و مهلک نیست.دیگه جوری نیست که در توانت نباشه و در جایی که نباید بخوای گریه کنی از دست ابلهایی که هنوز زنده اند ولی محبوب تو مرده ،عصبانی بشی . تو خودتو با این قضیه تطبیق میدی.مثل وقتی که به یک چاله می رسی و جهتت رو عوض می کنی و از کنارش رد میشی.( کتاب : من پس از تو)
اینها رو که خوندم دیدم نمیشه سرجام بمونم. کتابو گذاشتم و رفتم توی آشپزخونه.به خیال خودم خفه خفه هق هق کردم و خیالم راحت بود که پسرا توی اتاق و تو با هندزفری توی گوش متوجه چیزی نمیشین. ولی مگه میشه توی این خونه جایی برای خودت خلوت کنی و گریه کنی و یکی پیداش نشه؟
بگذریم از اینکه دلداری دادن آداب و رسوم داره. وقتی یکی داره از گریه خفه میشه، فقط باید بغلش کرد و آروم تکونش داد. گاهی موها و پیشونیش رو بوسید و گذاشت که اونقدر گریه کنه تا خالی بشه از بغض. اما رسم و مناسک تو برای دلداری دادن همیشه با همه فرق داره. تو آدمِ از گریه خفه شده رو قلقلک میدی. هی میگی گریه نکن دیگه. اَه گریه نکن دیگه. همه می میرن. پدر و مادر همه می میرن. و ... اشکهاشو با کف دستت می کشی و با مُف آدم قاطی می کنی و میاری روی لباسش. گونه آدمو می بوسی و میگی اَه گریه نکن دیگه! توی چشمات نم اشک نشسته اما زبونت هی جمله هایی رو میگه که آدمو کفری می کنه.اون قلقلک چیه آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اَه گفتن چیه آخه؟؟؟؟؟
میگی همه ی حیوانات، گیاهان، همه ی موجودات هم زندگی شون انتها داره. آدم هم یکی از همین موجودات.
فکر می کنم کاش درخت بودم. برام مهم نبود از بذر و دانه ی کدوم درخت موجود شدم و از بذر و دانه ی من چه موجوداتی حاصل میشن.که اینطوری درد نکشم وقتی درخت مادر رو با تبر قطع می کنن، وقتی درخت پدر رو سیل می شکنه و می بره. فکر می کنم کاش گربه بودم که باز هم نفهمم درد فقدان چقدر درد داره.
توی هی میگی گریه نکن، گریه نکن، گریه نکن... و من می ترسم از روزی که یکی از شماها نباشه و من باشم و باز این پنجره باشه و گریه های من و چشمهای ورقلمبیده و ورم کرده م از گریه م .
میگی اگه تنها بودی چی؟ خدا رو شکر کن پسرها هستن، من هستم، خواهرات هستن، فامیل ها هستن، دوستهات هستن. و من فکر می کنم ... فکر می کنم که کاش من اونی نباشم که باز از دست دادن همه ی اینها رو تجربه کنم.هیچ وقت آدم مهمه ی زندگی کسی نبودم که نبودنم بخواد کسی رو اینقدر اذیت کنه. میدونم..میدونم که الان تو و پسرها با شنیدن این جمله م فورا گارد می گیرین و بهم می گین بی انصاف...
می دونم آرزوی ظالمانه ایه، اما آرزو می کنم من نباشم اون آدمی که بخواد فقدان یکی از شماها رو تحمل کنه. من بسمه دیگه. پرم دیگه. جا ندارم دیگه.
دیوار برلین هم که باشه فرو می ریزه. من می شینم پای دیوار برلین و از شکل های متنوع درد از دست دادن گریه می کنم. اونقدر گریه می کنم بلکه یاد بگیرم فراموش کنم. بلکه یاد بگیرم کنار بیام. بلکه با هر اشاره ای دلم هوایی نشه. بلکه به هر بهانه ای دلم نخواد. بلکه به هر شعر و داستانی دلم نره برای هوایی شدن. من می شینم پای دیوار برلینم. و این دیوار از من نمیره تا وقتی سلول های مغزم کار کنه .
لیلا صبوحی چنان عاشق سایه هاست که سایه ها در هر دو کتابش، پای ثابت قصه هستند. ارواح سرگردان گذشتگان که به سلیقه ی نویسنده به سایه تعبیر می شوند سرتاسر قصه همراه راوی اند.
زبان روایت مردانه است و باورپذیر. عباس، شوهر ناهیدِ کتاب پاییز، در روزهای پا به ماهی همسرش و آمدن بچه ی دوم، قصد صعود دماوند می کند تا راز چارقد اسلیمی بادآورده را کشف کند. اینکه صاحب چارقد فقط مشه آی قیز است یا تاریخ آذربایجان، جای درنگ دارد. خرده روایت های آدمهای چند نسل آذربایجان از تهاجم روس ها و جنگ اول جهانی تا سالهای اخیر و آلزایمر و ویلچر سرهنگ تیمورزادگان و مرگی که جسد متوفای بی صاحب را بهانه می کند برای تخلیه ی خشم عباس، خواننده را در تونل های پیچ در پیچ تاریخ ایران و آذربایجان و تبریز، همراه می کند.
از نکبت گرسنگی سالهای قحطی می گوید، از رفتن مردان به سودای ثروت برای پیشه وری به شوروی. از دق خوردن دخترکان عاشق و چشم انتطاری می گوید و رتق و فتق کردن بچگکان گرسنه ی خرد و کلان با قدرت مادری.
مشه آی قیز آنقدر چشم به راه می ماند و شوهر نمی کند و دردهاش را با نخ های رنگی و سیخ های بافتنی می بافد که به قدرت جادوی عشق، نظرکرده می شود و با کلاف های کاموایی اش مراد و استجابت می گیرد برای مردم.
مردهای رفته ی خاندان، در هیات سایه های سوراخ و حفره دار، عذر تقصیر می آورند برای نیامدن شان.اما زن ها خوب بلدند غم رفته ها را بخورند و جای خالی شان را با قدی استوار و دلی شرحه شرحه، پرکنند برای فرزندان گرسنه.
در گوشه کنار قصه، به کنایه و اشاره از جوکهای قومیتی و طرفداران پان تورکسیم به ظرافت انتقاد می شود و نسل جدید را موجوداتی افراطی که از هر دو ور بام افتاده اند، نشان می دهد.
رنگ درد در این قصه سیاه مطلق نیست. آمیخته است با هزار رنگ دیگر. به رنگ کلافهای مشه آی قیز. عباس در سایه ها حلول کرده و در حفره هاشان جایگزینی می کند و اتفاقات ماضی را از چشم نداشته ی آنها می بیند و روایت می کند.
این قصه ی سوررئال ، بسیارخواندنی و قابل توجه است.
سیاوش اسم بهتری بود
لیلا صبوحی
نشر نیماژ
-ارتباط گرفتن با قصه از مهمترین چیزهایی ست که قصه را جذاب می کند.
-کلمات آنقدر خوب انتخاب شده اند که فرم باعث درخشیدن شان می شود.
-با مشه آی قیز درد کشیدم و بافتم و مردم. انگشتهای او را که سیخ بافتنی شده بودند و از رگ و پی اش نخ گرفته بودند و بافته بودند، به چشم دیدم.
-مردهای قصه اغلب در رفته اند. زن ها اما مانده اند تا قصه را تمام کنند. عباس هم فرار می کند به دماوند.
-اینجا قصه ی سیاه و سفید مطرح نیست. همجواری رنگها از طیف تیره و روشن جهان داستان را باورپذیر می کند.
بدبختی اینه که دلم می خواد چیزایی رو اینجا بنویسم که جاهای دیگه نذارم که کسی نخونه.
اما عدل پسرکی که اساسا مطلب کاملا بی ربطه بهش، میاد می خونه و در ملاء عام در حضور همه بیست سوالی می پرسه ازم که ته و توی قضیه رو دربیاره. اونوقت من باید برای همه توضیح بدم موضوع چیه و کیه.
از این بچه فضولا که دیوونه ت می کنن!