حال و حوصله ندارم. اصلا ندارم.
شاید آخرین باری که زخمم تازه شده بود در مورد پاک کردن تمام عکس های آرشیو کامپیوتر و گوشیم در موردش نوشته بودم. شاید بعدتر اشاره های سربسته ای کرده بودم که فقط خودم متوجهش بودم.
قرار نبود بنویسم. نمی خواستم که بنویسم.اما وقتی عکس مرحله مرحله کوتاه کردن موهاشو میذاره و می نویسه: مرحله ی اول پشم چینی.. و موهاش تا روی دوشش کوتاه شده. و باز عکس میذاره: مرحله ی دوم پشم چینی . و موهاش دو سه سانتی شده که نمیشه که ننوشت.
چشماش با موهای به این کوتاهی درشت تر به نظرمیاد. تب دار و درشت.همه بهش گفتن خوشگلترشده. بهترشده. از این بهترم میشه. من هنوز لالم. لال.
نوشته بود توی بیمارستان، خود پرسنل موهای بیمارها رو کوتاه میکنن. بهشون میگن از هفته ی دوم درمان ریزش شدید موها شروع میشه. بهتره موها کوتاه باشه تا روحیه شونو خراب نکنه.گفتن بعد از هر مرحله...ضعف و سستی شدید دارن.
میدونم. یه بار تجربه شدنش رو دیدم. لمس کردم. باهاش دردکشیدم. براش گریه کردم.براش مردم و غصه خوردم.
حوصله ندارم.چرا این قدر دنیا نکبت و مزخرفه؟ اینقدر تهی و خالی از هر چیز خوشایند؟ خالی از هرشادی ای که همیشه بمونه؟ چطوره که درد و بلا و غصه و غم میاد می مونه و هی پشت سرهم روی موج تکرار میره..اما خنده و شادی تا میاد باید به تاوانش یه زخم بزرگتر بخوری؟ چطوره که ..
ول کن بابا. حوصله فلسفه و سفسطه ندارم.
اینا رو بذارم کنار دینی ای که دارم به سوم ها درس می دم. برنامه ی زندگی! هدف از خلقت! اعتماد به آنچه برای مان مقدر شده است!
یکی از دخترها هم جرات نداره بلند شه و بگه:
-خانوم معلم..خدایی خودت این حرفا رو از ته ته دلت قبول داری یا نه؟ خانوم معلم چرا الکی هی تاکید می کنی ؟؟ هان؟؟
تا کتابمو ببندم و کیفمو بزنم زیر بغلم و برگردم خونه.
اصلا آسمان بروم..زمین برگردم... هیچی مثل این قالب بهاری راضی ام نمی کند.
حالا آمارگیر بلاگ اسکای را نشان ندهد که ندهد. عکس وبلاگ را نشان ندهد که ندهد.
خودش که ماه است. نیست؟؟
- کاش لااقل عکس وبلاگ را نمایش می داد :(
مدتی است پسرک هی دارد خودش را به در و دیوار می زند تا توی هر ده تا جمله، یکبار اسم کلش آو کلنز را بیاورد.
-مامان... می دونی روی تبلت هم میشه کلش نصب کرد؟
-مامان... به نظرت میشه روی لپ تاپم ریخت؟
-مامان... فکر می کنی من اگه بتونم خودم واسه خودم تبلت بخرم...کلش هم می تونم نصب کنم؟
-مامان... میدونی همه ی دنیا کلش بازی می کنن غیر از خونه ی ما؟
-مامان ...اگه تو هم بازی کنی فکر کنم ازش خوشت بیاد
-مامان ...آرش هم کلش بازی می کنه؟
-مامان... میشه یه بار کلش نصب کنی من بازی کنم بعدش دوباره برش داری؟
-مامان...اون کیفه رو ببین. اگه گفتی عکس روش چیه؟ خب معلومه..کلش.
امروز با خبرهای دست اول آمده بود خانه:
-مامان....امروز بگو چی شنیدم... دوستم میگه که دوستِ دوستش...توی یه مرحله از کلش بهش پیام دادن که باید قرآن رو بسوزونی تا بتونی بری مرحله ی بعدی.. به نظرت من اگه به اون مرحله برسم چیکار می کنم؟ به نظرت من اونقدر بدجنسم که قرآن بسوزونم؟؟ نخیر هنوز پسرتو نشناختی. من بهشون کلک می زنم. من بهشون پیام میدم که : آقا بله..من سوزوندمش..حالا منو ببر مرحله ی بالاتر...اما در واقع اینکارو نمی کنم. یعنی سرشون کلاه میدارم. گولشون میزنم...
-مامان...یعنی واقعا می ارزه آدم بخاطر یه بازی بخواد دینشو مسخره کنه . کتاب دینی شو بسوزونه؟؟
مامان... اصلا یه بازی اونقدر اهمیت داره که هم پولاتو بگیره هم بخواد که کتابتو آتیش بزنی؟
معم هنرشان امروز در مورد بازی حرف زده و پسرک های دوم دبستانی هرکدام اطلاعات خودشان را در مورد کلش برای بقیه تعریف کرده اند و پسرک با کوله باری پر از اطلاعات کلشی آماده بود خانه.
چندسال قبل همین جو و شور و اشتیاق را برای جی تی ای در مورد پسر بزرگه داشتیم. دو سه تا ورژن جی تی ای را بازی کرد و مدام می خواست که بازی های جدیدتر را داشته باشد. اما از یکجایی به بعد به بهانه ی ویروسی شدن کامپیوتر، خشن شدن خودش ، وقت گیر بودن و .... بساط جی تی ای برای همیشه از خانه مان جمع شد. و مسلما حالا بعد از شانزده هفده سال مادر بودن، آنقدرها حواسم جمع است که نگذارم یک نیم وجبی هشت ساله خامم کند تا کلش باز شود و هی بخواهد جم بخرد و از دهکده اش مراقبت کند یا نکند!
هنوز که هنوز است پسر بزرگه با آه و حسرت به من می گوید که نگذاشته ام سیر جی تی ای بشود. و هیچ وقت از مقدار زمان بازی توی خانه ی خودمان راضی نبوده و هروقت خودش بابا بشود حتما برای پسرش جدیدترین بازی ها را می آورد و با هم بازی می کنند.حتی جی تی ای... حتی اگر قدیمی هم شده باشد.
امروز پسرک وانمود می کرد که از کلش ترسیده یا بدش آمده. اما می دانم که روزهای بعدی باز هم در مورد کلش و اشتیاقش به آن برایم خواهد گفت و من هم خودم را به شنیدن و نشنیدن خواهم زد.
همین ده روز قبل بود که دهکده ی شوهر خاله اش را با کلی جم به فنا داد. و بعد هم گفت:
-تقصیر من نیست که. مامانم نمیذاره من بازی کنم. منم بلد نیستم چطوری بازی کنم. برای همین دشمنا به دهکده حمله کردن!

اینجا در مورد ادب و هنر مرد گفته بودم. نه هر مردی. همین مرد. همین مردی که حواسش نیست ادب و هنر یکجا جمع می شوند.
دیشب تلگرام پر شد از لینک درود و سلام و صلوات به اکبر عبدی برای شجاعت و جسارتش. ولو به قیمت ممنوع التصویر شدنش!
خب من که از اکبر عبدی خوشم نمی آمد. دلیلی نمی دیدم بروم فیلم را دنلود کنم و ببینم. لابد باز یک بی ادبی دیگر، مثل دفعه های قبل.
دیروز ظهر که آقای همسر و پسرها رفته بودند پایین ماشین را تمیز کنند که برویم بیرون، آمدم سراغ فیس بوک. چندتا فوتو شعر آپلود کردم و تمام. شب بعد از تمام شدن کارها و خوابیدن اهالی، یاد فیس بوق افتادم. رفتم دیدم آقای پدر خودم، عین تمام فوتو شعر ها را توی پیج خودش گذاشته و تعریفش را کرده . توی دلم کلی قربان صدقه اش رفتم. برای خودش هم نوشتم : عاشقتم
لبخند پدر دختری هنوز روی لبم بود که فیلم اکبر عبدی با آرم شبکه 3 سیما باز شد و دیدمش. خب راستش واقعا شوکه شدم. عین همان مجری که شوکه شد و لال شد و نتوانست چیزی بگوید. و بیچاره حتی جرات نکرد بخندد. شاید اکر عبدی بعلت کهولت سن فراموش کرده که ادب مرد مهم تر از هنر اوست. شاید فراموش کرده که بی ادبی مرد ، نفرت افزاست. شاید فراموش کرده که توی همین مملکت به ترک ها هم خیلی بد و بیراه می گویند. به لرها هم. به رشتی ها هم. به همه.. به همه... چه برسد به عرب ها.شاید فراموش کرده که توی رسانه ی ملی جای شیک بودن و مودب بودن است نه ابراز عقاید شخصی و خودمانی سخیف چاله میدانی .
تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.
شاید بهتر بود اکبر عبدی همان خانه ی کذایی ترکیه را برای اقامت همیشگی انتخاب می کرد و می رفت تا اینکه هربار بیاید جلودی دوربین رسانه، در و گهر فشانی کند. خیلی ها بی ادبی محض عبدی را شجاعت و جسارت معنی کردند و هورا و آفرین نثارش کردند.اما وقاحت و بی ادبی تعریف مشخصی دارد.
نگرانم دفعه ی بعد ملت شنونده ی فحش ناموسی و تهدید خار !!! مادری اکبر عبدی از رسانه ی ملی باشند.
بعید نیست!
ببین چی پیدا کردم.
توی کشوها دنبال کمربند طبی م می گشتم بلکه کمی درد وحشتناکم کم بشه. کمربند پیدا نشد اما چیزی که یکی دوسال قبل توی کشو قائم کرده بودم رو یافتم.
چه چیزی...
اونقدر ذوق زده شدم که حد نداره.
تصمیم دارم قابش کنم و بزنمش توی اتاق خواب.
گلدوزی کار دست مادر آقای همسر در سالهای بسیار بسیار دور هست.شاید 40- 50 سال قبل
- کیفیت گلدوزی توی عکسی که حجمش کم شده، اصلا مشخص نیست. خیلی خوب دوخته شده.
- فرشته های وسطی شلوار لی پاشونه. :)
بَیَل روستایی لامکان با انبوهی فاجعه است که مدام در حال باریدن و اتفاق افتادن است. مردم بیل به شدت خرافاتی اند و به شیء آهنی بزرگی که از وسط بیابان پیدا می کنند نیز دخیل می بندند و دورش را با دیوار گلی ، امامزاده می سازند. شی ئی که در نهایت مشخص می شود از تجیهزات احتمالا مخابراتی ارتش امریکایی هاست. آنها بجای حرکت و فعالیت و پیدا کردن راه حل مشکلات شان، مدام در حال ذکر گفتن و دعا کردن برای بهبود شرایطند.
فقر در این روستا و روستاهای اطراف بیداد می کند. مردم از فرط نداری دست به گدایی و دزدی می زنند و ابایی ندارند که همولایتی شان را (گدا خانوم) بنامند.
اولین اتفاقی که در داستان اول می افتد مرگ است که با صدای ممتد زنگوله علام حضور می نماید و بعد از مردن پسری که به شدت وابسته به مادرش بود، قطع می شود.اما بعد از قطع شدن صدای زنگوله؛ مرگ همچنان در داستانها می چرخد و هو هو می کند. نام کتاب _عزادران بیل _ نشان دهنده ی حضور دائمی مرگ در روستا و عزادار بودن همیشگی مردم روستاست.
فضای تلخ و موهوم و سیاهی که غلامحسین ساعدی از بیل ارائه کرده، نشانگر شرایط نامساعد جامعه ی آن زمان است. جامعه ای که دچار رکود و انفعال شده و بجای همت برای سرپا شدن مدا در حال غرق شدن در سیاهی ها و ادبار است.
آدمهای بیل کمابیش بی رحمند. آنها به محبت کردن یکی از هم ولایتی هاشان به یک سگ رنجور، اعتراض می کنند تا جایی که با کلنگ کمر سگ را خرد می کنند و او را می کشند. در داستانی نیز برای کشتن و از بین بردن یکی از بچه های روستا که شروع به خوردن هر چیز قابل خوردن در روستا کرده، نقشه می کشند زیرا از پس سیر کردم شکمش بر نمی آیند.
مو سرخه پسر نوجوانی است که به مرض گرسنگی دچار شده. از نان و پیاز و گندم خام گرفته تا علف، همه چیز را می خورد و مدام می گوید ( گشنمه) . تا جایی که به شدت ورم می کند. چشم هایش ریز شده. دست و پاهایش باد می کنند. پوزه اش دراز می شود و طنابی که به پایش بسته اند کثیف و خشک می شود و مثل دم یک حیوان از بدنش آویزان می شود. مردم او را از روستا بیرون انداخته و در بیابان رها یی کنند تا بمیرد. بعدتر برای کشتنش نقشه می کشند. موسرخه می تواند نماد آدم های گرسنه ای باشد که در آن برحه ی تاریخی قحطی و گرسنگی را با گوشت و پوست خود لمس کرده اند و نیاز به غذا را بر دیگر فضایل اخلاقی برتری داده اند و به اموال دیگران دست اندازی می کنند.
در نهایت شهر جایی است که برای فرار از مشکلات به آن پناه می برند. ولو اینکه در شهر ناچار به گدایی باشند.
ساعدی هشت داستان در دل عزاداران بیل جا داده. داستانش را روان و شیوا نوشته . تصویر سازی او از روستا و شرایط زمانی و مکانی زیبا و قوی است.
از داستان سوم کتاب ، بعدها فیلمی به نام گاو ساخته شد که مورد اقبال جهانی قرار گرفت.
عزادارن بیل
غلامحسین ساعدی
انتشارت نیل/ 1343
1-
ایرانی ها مهمان نوزاند
ایرانی ها مهربانند
ایرانی ها با معرفتند
ایرانی ها در عاشقی همتا ندارند
ایرانی ها در انسانیت و نوع دوستی لنگه ندارند
ایرانی ها غذاهای خوشمزه ای دارند
ایرانی ها فرهنگ و تمدنی دوهزار و پانصد و اندی ساله دارند
ایرانی ها به زبان فارسی تعصب شدیدی دارند
ایرانی ها عاشق کوروش و داریوش کبیرند
ایرانی ها شیعه های مومنی عستند
ایرانی ها زیباترین و دوست داشتنی ترین چهره های جهان را دارند
ایرانی ها...
ایرانی ها...
2-
-برادر قاری جوان : استدعا دارم این عکس را در شبکه های اجتماعی منتشر نکنید. نگرانم که مادرم این عکس را ببیند و ... ( عکس قاری جوان که جزو حجاج حادثه ی منا بود در دو حالت، زنده و مرده) ادیت شده و با نام و مشخصات در شبکه های اجتماعی دست به دست می شود
- خانم فلانیِ ( بوووووق....) شوهر منو دزدیدی. گل های سفید گرفتی. تاریخ طلاق من و تاریخ گل گرفتنای تو...
- ها ها ها... آقای فلانی گفته بود که لباس زیرم را نمی دهم خانوم فلانی بشورد چه برسد که.... ها ها ها
-الف: به فلانی رای بدین چون توی فیلمای فلانی بازی کرده./ ب : به فلانی رای ندین چون توی فیلمای فلانی بازی کرده.خنده منده مهم نیست. مورد سیاسیه. رو کم کنیه. بسته های پیامکی و مجازی بفرستین روی شبکه ها.
-فلانی زیادی توی این سایت عزیز دل شده. یه پروژه بریم براش از چشم بندازیمش. پاپوش غیراخلاقی بهتر از همه ست. بریم؟؟...بزن بریم..
-دختر پورشه سوار مرده. حقش بود. چرا پورشه سوار شده در حالی که ما داریم با اتوبوس میریم این ور اونور
-حاجی ها کشته شدند؟ حقشونه..چرا پول ماها!! رو خوردن و بردن و ریختن توی شکم عرب های سعودی
-افغانی ها؟؟ باید برگردن به مملکت خودشون. مگه ما نون اضافه داریم بدیم بهشون؟ جوونای خودمون بیکارن.هرچی جرک و جنایته زیر سر همیناست. ببین تجاوز..دزدی..قتل... بازم بگم؟ حق ندارن توی مدرسه های ما درس بخونن. بیان دانشگاه؟ عجب! خودمون این همه پشت کنکوری داریم.
-آلمانی ها؟ بس که بیشعورن.. از ایرانی ها بدشون میاد. بس که نژاد پرستن. آدم نیستن که! اصلا خارجی ها همه شون خرن. ایرانی رو مجبور می کنن ظرف بشورن. همین مالزیایی ها رو ببین. یا اندونزیایی ها..ایرانی ها را مجبور می کنن مواد مخدر رد کنن بعدم میندازنشون زندون. چه زندونای مخوف و وحشتناکی... انسان نیستن که.
-خانوم... حجابتو رعایت کن... شهید ندادیم که تو الان ساپورت بپوشی و شیطان رو بیاری جلوی چشم همه... مردمو به گناه ننداز. شرم کن. ننگ بر تو
-ایشششش..همچین خودشو توی چادر پیچیده که انگار چه خبره. بابا هر چی تو داری بقیه هم دارن. جمع کن بینیم باوووو...عقده ای بدبخت
-دیدی چه شوهر توپی کرده؟ تو گلوش گیر کنه الهی. مگه من چیم کمتر بود؟ حالا بشین و تماشا کن... اگه سال دیگه این شوهر مال من نشد ..بشین و تماشا کن... دختره دوستمه؟؟؟ خواهرمه؟؟؟ باشه. بهتر. زودتر می تونم شوهره رو تور کنم. چی فکر کردی؟ مکه من چمه که چیزای خوب مال من نباشه؟
-چی چی داره؟ زن وفادار؟ زن بساز؟ زن با حیا؟ ههههههه... سه ماه به من وقت بده تا فیلم خودم و زنه رو بهت نشون بدم. خواستی برای شوهرش هم بلوتوث کن..تلگرام کن..هرچی..هرکاری خواستی بکن. مرتیکه فکر کرده کیه؟ ادای پاک و مطهرا رو درمیاره که پستش بره بالاتر. ندیدی یه ماه نیست اومده. فوری رفت اتاق معاونت. فردا معاون هم می کننش. اخلاقیات...انسانیت!! حالا ببین. دماغشو به خاک می مالم
3- از کی اینقدر بی رحم بوده ایم؟ از کجای تاریخ؟ از کجای زمان؟ پس این همه ادعاهای شیک و زیبا برای کدام خصلت خوب نداشته است؟ این همه ادعای چشم کور کن و گوش کر کن مال کدام آدم هاست؟ تا کی قرار است برای دل خوشی های حقیر و ثانیه ای، با دل و آبروی بقیه ور برویم و کک مان نگزد؟
مسلما که شما موارد بیشتر و بدتری را هم شنیدید و دیدید. نه ؟




