مامان شماره پنج رو یادتونه؟
چی شد که ما به تور هم خوردیم.دنبال پسرک رفتیم دم مدرسه. یک روز حضوری میرن. برگشتنا چند تا آأم اشنا دیدیم که کنار ماشین پارک شده توی جاده ایستاده بودن. مامان شماره پنج بود. برگشتیم و پرسیدیم که چی شده. لاستیک ماشین ترکیده بود و مامان و دوتا بچه کنار جاده منتظر بودن همسرش بیاد . راضی نشدن با ما بیان یا بچه ها رو بدن ببریم. آقای همسر قصد کرد لاستیکش رو عوض کنه.تا تلاش کنه و همسرش از راه برسه یکساعتی شد. این وسط حرف زدیم با هم.
-فروش کتابت خوبه؟ کتابت رو بفرست برای جایزه. دوست من فرستاد کتابش دوم شد.
-فیلمنامه نوشتی؟ من نوشتم.کارگردان گفته دنبال تهیه کننده می گردم که شریکی ..نصف نصف بسازه ش.
-فیلمنامه نوشتن کاری نداره. من چندتا نوشتم. تخصص نمی خواد که. فکر نکنم بخواد. تو خیلی سخت می گیری.تخصصی نیست.
-برات از انقلاب کتاب بخرم.دست دوم و تمیز یا از دستفروش ها.خواستی بگو. من هرهفته میرم. می بینم.
اسمش را گذاشته ام قرص حیوانات. بس که جک و جانور می ریزد توی خوابهام.
انگار بغلم کرده بود.به مهر.به نوازش.اما من سرگنده ی سگی وحشی را می دیدم که می خواهد سرم را بکند و بخورد.اینطرف صورتم هم گرگی دهان کف آورده می غرید.می ترسیدم. مثل سگ.نمی شد از خواب بیدار شوم و به سگ و گرگ بگویم اینی که بغلم کرده همه ی شما درنده ها را حریف است.طوری مرا از پله های زیرزمین بالا می فرستد و دورم می کند از کانون آتش که خدا هم خنده اش می گیرد.بیدار که شدم گفته بود از جایم تکان نخورده بودم. حتی به اندازه ی اشاره ی انگشتی. عمیق و سنگین خوابیده بودم و هیچ توپی تکانم نداده بود.
دوشب خورده بودمش. سرم قیلی ویلی می رفت و تهوع داشتم. خودم را زدم به نفهمیدن. فردای آن شبی که سگ و گرگ آمدند سراغم دستور دارو را چک کردم. شبی یک نیمه قرص بود و من کامل خورده بودم.تقصیر خودم بودم. آهن ربای خنگ خودم گرگها را به سمتم کشانده بود.
دوشب قبل نیمه قرص را خوردم و باز حیوانات آمدند. سه دختر کوچولوی هپلی شلخته با موهای فرفری کثیف و درهم گوریده و آب و صابون ندیده داشتند یک کانگوروی چاق و گنده را زنده زنده می خوردند.چشمهاش را درآورده بودند. گوشت تنش را چنگ می زدند و به دندان می کشیدند و می خوردند.حیاط خانه ای که شاید مال من بود را پر از خون و گند و کثافت کرده بودند.خارجکی سرشان فریاد کشیدم و ده بار با خشم خروشیدم که: گو اوت ( go out ). وحشیای بیشعور. حیوون خدا رو چطوری دارن می خورن.
دکتر گفته بود دیوانه ها را که نمی توانیم آدم کنیم. پس باید از خودمان مراقبت کنیم. حالا این نیمه قرص می خواست از من مراقبت کند؟ پس چرا بخش درندگان باغ وحش حیات را سراغم می فرستد؟دنیای اطرافم سوررئال سیاهی ست. گروتسک تاریکی ست.قبول.قبول. دیگر حرفی نمی ماند.
اسمش را گذاشته ام قرص حیوانات. جلوی تلویزیون می ایستم و می رقصم و مانع دیدن صفحه ی تلویزیون و سریالش می شوم. هندزفری توی گوشم است و اوپس اوپس آهنگ گوشم را کر کرده. با دست حرکاتی می کند که یعنی (خیلی سرخوشی).شاید هم چیز دیگری گفته باشد. نمی شنوم.می گویم: تقصیر قرص حیواناته.
بعد از چندماه دوباره امشب هوای ورزش و رقصیدن به جانم افتاد.تقصیر قرص حیوانات باشد شاید.
* ص توی خوابم بود. خودش را کثیف کرده بود. مرد مبلی داشت کتکش می زد.پام روی کثافت رفت و خیس شد. تمیزش نکردم. می خواستم مرد مبلی را خفه کنم. ص را ببرم بشورم و لباسش را عوض کنم .کانگورو را دیدم و سه دختر را.
بعد از مدت زیادی خانه نشینی رفتم پیاده روی. با خانوم سلام و دوستش همکلام شدم. از مزاحمتهای کلامی و اشاره و پیسپیس کردنهای بیماران جنسی پارک حرف شد. وسط حرف سرم رو چرخوندم سمت مخالف که گردنم خشک نشه. در یک چشم بهم زدن پیرمرد لقلقویی که از روبرو میاومد چشمک زد و رد شد.
خیلی وقته از اینپارک و آزارهاش بدم اومده.
کنار خاله بازیها و مامان بازیها و دکتربازیها،چقدر نمایش بازی کردیم. آن وقتها طنز و فکاهههای عامیانه روی نوار کاست ضبط هم شده بود. شومنهای کوچه بازاری جوکها را با لهجههای اقوام بازیمیکردند. بارها و بارها نوار سیدجواد را شنیدیم و ادایش را توی مدرسه و مهمانی برای دوستهامان درآوردیم. چه بلد بودیم که طنز فاخرچیست و لودگی کدام است؟
نوکر کم شنوا و گیج ارباب بداخلاق بودیم و بجای عدسپلویی که ارباب گفته بود،مگس شکار میکردیم و مگسپلو درست میکردیم و از دلدردگرفتنش هارهار میخندیدیم. توی بعضی نمایشهای روحوضی ضبط شده روی کاست، اشارات سیاسی بود. کجا میفهمیدیم کیبهکیست؟ مدرسه رو که شدیم لباس سربازی پوشیدیم و با کارتن و کاموا درجه نظامی ژنرالی درست کردیم و شعارنویسان شبانهی انقلاب را دستگیرکردیم. کلاه بافتنی پوشیدیم و زیرپای افسر شاهنشاهی کوکتلمولوتوف انداختیم و همزمان به ضرب گلوله اش کشته شدیم. دختر ترگل ورگل مردساواکی بودیم و به خواستگار انقلابیمان دل بستیم و بابای شاهی را در مخمصه ی انتخاب گذاشتیم.
تمام بچگی و نوجوانیمان اهل نمایش بودیم. نمایش. نمایش.
معلم بازی کردیم. رییس بازی کردیم.فاطی همیشه میگفت من فقط قربان میشم.( سلام فاطی
گفتگو با خبرگزاری ایبنا
به بهانه انتشار کتاب: رقصیدن نهنگ ها در مینی بوس
اینجا بخوانید.

توی این مدت اونقدر اتفاق های بدی برام افتاده که از شدت و حدت جانفرسا بودنش نخواستم چیزی در موردش بگم.
فاصله ی سقوط به وادی جنون فقط یک آنه. فاصله ی تبدیل شدن به یک موجود روان پریش و از هم گسیخته و در خودمانده فقط یک آنه.
کاش حالمون خوب بشه. کاش روبراه بشیم. کاش مثل قبل از پاییز پارسال بشیم.
خواب ص رو دیدم. زنده شده بود و توی خونه ش تنها زندگی می کرد. از پشت تلفن ازش پرسیدم کی کارهات رو می کنه؟ کی می بردت حموم؟ کی غذا می پزه؟ گفت خودم می کنم. کسی نیست.
به آقای همسر گفتم بیا بریم پیشش. این بیچاره رو تنها گذاشتن باز. کارهاش رو خودش می کنه. آخه چطوری؟ مگه می تونه؟ مگه جونش رو داره؟ از روی تخت هم نمی تونه بلند بشه که. بیا بریم کارهاش رو بکنیم.
یعنی توی خواب هم من ادب نمیشم و درس عبرت نمی گیرم.
رمانی است در باره ی نژادپرستی و تلاش های مردم و چند نوجوان در اعتراض به کشته شدن پسرجوانی که بی دلیل مورد اصابت گلوله ی پلیس قرار گرفته.
کتاب در دسته ی رمان نوجوان قرار می گیرد . زبان روان و خوش خوانی دارد و توضیحات مترجم در پاورقی درک چرایی و وجوب جنبش های اجتماعی و سیاسی سیاه پوستان در امریکا را آسان تر می کند.
سبک زندگی محله های پایین شهر و قوانین خاص گروه های تبهکار و دوگانگی نسل نوجوان نسبت به مکان زندگی و قواعد مخصوص به آن بدنه ی داستان را می سازد.
نفرتی که تو می کاری
انجی توماس
نشر نون
-نفرتی که در دل بچه ها می کاری، زندگی همه رو به گ... می کشه. (توپاک)
مجموعه داستان کوتاه با داستانهای بسیار کوتاه از ادبیات مکزیک. تمام داستانها حول خانه ای قرمزدر خیابان مانگو روایت شده اند. اسپرانتسا بعد از نقل مکان به این خانه، در مورد دوستانش، مادر و خواهر و برادرهایش، سرگرمی ها و اتفاقات مدرسه و آرزوها و حسرت هایش حرف می زند.
فقر و تباهی و فرهنگ مردم فرودست در این قصه ها فریاد می زند و نکته ی جالب پذیرفتاری و مرافقت آدمها با این وضعیت است. گویی شکل دیگری از زندگی را برای خودشان متصور نیستند و گاه که پا را فراتر می گذارند، در رویا و خیال خانه و لباس و زندگی بهتر را به خودشان روا می دانند.
قدرت تصویرسازی و انتقال مفهوم در این قصه های کوتاه بسیار بالاست.
خانه ی خیابان مانگو
ساندرا سینسروس
انتشارات نقش و نگار
کاش بچه گربه بودم. گشنه و تشنه. سنگخوردهی بچههای آزارگر کوچه و خیابون. اونوقت با هر دردی میگفتم میومیومیو.
چیه این آدمیزاد که صدای دردکشیدنش هم به آدمیزاد نرفته.
آخ. وای. اوی. واخ. اوخی. آخی.هوووع.
انگار روی خرده شیشه راه میرم.انگار ته پام،توی پاشنه ها دهتا میخ کاشتن که باهرقدم کوفته میشن توی سطح کف و تیر میکشن توی ساقها تا زانو. کاش با هر دردکوفتن و تیرکشیدن میگفتم میومیومیو. ضعیف و بیرمق. ولی میگم هوووع.هاااع. ضعیف و بیرمق.و تا صدای صوت دردم رو میشنوم دهان به کام میگیرم که بیشتر نشنوم.
پاشنه سهسانتی و پنجسانتی میپوشم. سیسانتلوله پولیکایده زیرپام میغلطونم.با گوشتکوب به سفارش شراره،نرم و نازک،چست و چابک،به پاشنه ها ضربه میزنم.روغن سیاهدونه میمالم و کیسه و فریزر و ساق بافتنی میکشم روش. اما بازم وقت بلندشدن و راه رفتن میگم هوووع.هاااع.میومیو نمیکنم.
دلم میخواد از ته ته ته دلم یه میومیومیوی گنده کنم بلکهم دلم قرار بگیره.خنک بشه.
هوارتا اسکرین شات دارم از مراکز پادرمانی، لیزر،تفنگ ضربه ای،ماساژدرمانی و حرکات فیزیکی تقویت عضلات فاشیای پلانتار ...
ولی کاش بچه گربه بودم.
پی نوشت:
متن رو توی مطب دندانپزشکی نوشتم. حکایت آمدنم تا مطب بود. بعد از خروج از مطب،با درد لثه و حومه، دیگه تمایلی به بچه گربه بودن ندارم. باید یک گربهی سیاهگوش باشم.مرنو بکشم. پنجول بکشم.فریاد بکشم.فریاد.
درد.درد.درد...
صوت درد شما چیه؟