به نگاه از بالا مشکوکم و هرچی نشونه می بینم خودم رو می زنم به نادانی محض و کوری و کری و : نه بابا...تصور توست. نه بابا اینطوری ها نیست. نه بابا با شخصیت تر از این حرفهاست.
و عرض کنم که بله بابا دقیقا اینطوری هاست و دقیقا بی شخصیت تر از این حرفهاست و دقیقا ...
مجبورم میدونین...مجبور...
هستی چوب گرفته بالای سرم که هی برم و با کلی شک برگردم.
و بار برم و برم و برم.
یه بارم تو بیا خب.
اونقدر بی حوصله و بی انگیزه ام برای نوشتن اینجا و اونجا و همه جا که دلم می خواد هرچی اکانت دارم رو دلیت کنم و بشینم این همه کتابهای نخونده م رو بخونم و نفهمم کی به کیه و چی به چیه.
دلم کلاس و تدریس می خواد. آدم مشتاق یادگیری می خواد که چشماش دودو بزنه برای یادگرفتن. دلم هرروز بیرون رفتن برای انجام کاری مشخص رو می خواد. دیگه توی خیابون تحمل ماسک رو ندارم. به هرجای خلوتی می رسم ماسکم رو میدم پایین. دلم یه سفر درست حسابی می خواد.
و بدتر از همه اینکه با این قرص جدیدی که اضافه شد که خوابم رو منظم و عمیق کنه فقط روزها خواب آلوده ام و شبها باز با هربار گُرگرفتن بیدارمیشم و خواب عمیقی ندارم.
هیچ جا مثل اینجا نیست.
دو رمان کوتاه در یک مجموعه، خانه ی عنکبوت را پدید آورده. هر دو داستان محدودیت ها و تعصبات جامعه سنتی را به استهزا گرفته و تابوهای عرفی و ذهنی را در هم می شکند.
راوی هردو قصه مرد است امامحور قصه زنان اند. زنانی که ارکان هستی را در هم می پیچانند و ایمان مرد را می برند و در فضایی فارغ از پرداختن به خیانت یا زنبارگی؛ به تمام زنان عشق می ورزند و هرگز سیراب نمی شوند.
عنکبوت می شوند، به رحم مادر برمی گردند، با درون زن یکی می شوند تا از هجوم رقبا در امان بمانند و همچنان دیوانه ی زن اند.
شاید تاکید شیرزاد حسن بر تنانگی و زنانگی عشق، اعتراضی استعاری به ممنوعیتها و محدودیتهای زنان است. و بی پروایی و هجوم داوطلبانه شان در زندگی قصاب عاشق، محصور کردن ذهن مردانه به فیزیولوژی جنسی و نمایش دادن اصرار شرع و عرف به این قضیه است.
خانه ی عنکبوت
شیرزادحسن
مادر در مزار و پسر در تهران روزی را شروع کرده و به پایان می رسانند که آبستن اتفاقات قابل پیش بینی اما بی موقع است.
بعد از رفتن طالبان مردم مزار احساس آسودگی دارند. دخترهای به ایران درس خوانده معلم شده اند و شوق و ذوق دارند که موها را پشت سر جمع کنند و سر و صورتی صفا بدهند. گرچه که نسل قبل تر( مادرانی که آموخته ی تعصبات طالبانی هستند) دهان به دشنام و متلک باز کنند و کار دختر را تقبیح نمایند.
جان سختی و زندگی سخت مادر در حیاطی که گاو و مرغ دارد از پگاه تا شامگاهِ مرگ با نفرین کردن و گلایه و شکایت همراه است. دست تنها مرد محتضر را رتق و فتق می کند، فضولات داغ گاو را مشت می زند، شیر می دوشد، طویله و حیاط را آب و جارو می کند و همزمان ناله سر می دهد از این همه مشقت و دشواری. پسر بی کارت اقامت در تهران از بیم افغانی بگیرهای خیابان و حرم و ایستگاه تاکسی و مامور اداره ی کار، صبح تا غروب در زیرزمین کارگاه کفش است و شب تا صبح در اتاق اجاره ای با هموطنانش نگران لو رفتن است.دختر سرخوشانه صبح به مکتب می رود و غروب برمی گردد. پیرمرد رو به سقف لحظه ها را در تنهایی می شمارد.
آنچه در این نسل ها مشترک است، انتظار بیهوده برای بهبود است.هرکدام در هیات نسل خویش امیدواری نافرجامی دارد که آلوده به انواع شک و تردید است.
پایان روز
محمدحسین محمدی
نشرچشمه
-زبان پاکیزه ی کتاب. آه! زبان پاکیزه ی دری!
در مورد دوستمون و کتابفروش های انقلاب:
تازه دستفروش های کنار خیابون رو کشف کرده. کتابهاشون پیش از تو و پس از تو و ملت عشق قاچاقی و روانشناسیهای زرد.
وقتی یکی شبیهشه چشمت میره که هی نگاهش کنی و فکر کنی انگار خودشه.
وقتی از نزدیکتر می بینیش می بینی نه..همچین شبیه هم نیست.
وقتی صداش و لحن حرف زدنش رو می شنوی می بینی واویلا...چه فاجعه ایه.
والله بخدا.
این کتابهایی که موجود بود :
پدی کلارک / گدرگاهی در شن روان/ بهترین داستان های همینگوی/ جاده آنجلس/ تا بهار صبر کن/ابیگیل/سیندرلاهای مسقط/ میان آنها/داستان اضطراب من/کارخانه مرگ/ شاعرانگی در داستان کوتاه/ آخرین دختر/آخرین شاهدان/در/ به من گفتند تنها بیا/ تزار عشق و تکنو/توتال/ بودا در اتاق زیر شیروانی/پیش از آنکه قهوه ات سرد شود/ در خان الخلیلی اتفاق افتاد/فراری/گاو بازی/ادموند گانگلیون و پسر/طبقه منفی دو/پرده آهنین/آزادی مومن مسیحی/دعا برای ربوده شدگان/مردم گیاه/پستی/سال کلاغ/پیرزن جوانی که خواهر من بود/دفترچه پیدا شده/خداحافظ دلدادگی/ترانه ایزا/امپراطور هراس/من پانزده ساله ام و نمی خواهم بمیرم/فرشته ساز/حفره
ایارنی و خارجی درهمه. اسم نویسنده رو ننوشتم. اصلا هم فر نکنید تنبلیم میاد.
بیست و چند تا کتاب هم خدارو شکر، هزار مرتبه شکر موجود نبود. بماند برای طرح زمستونی.اگه هرچی دارم رو نرم پارچه مخمل و پشمی بخرم.
با تخفیف بیست تا سی درصدی.
فرداشب، پنجشنبه ۲۷ آبان ،مهمان کارشناس برنامه محاکات هستم.
برنامه بعد از خبر ۲۲:۳۰ پخش میشه.
اگه دوست دارید ببینید.
در خیابان کاتالین سه خانواده با هم همسایه اند و بچه های خرد و ریز در بازی های کودکانه تا نوجوانی و جوانی با هم قد می کشند و شاهد حوادث تاریخی بازه ی زمانی جنگ جهانی دوم اند.
روایتی غیرخطی و ناپیوسته اتفاقات محیطی و تحولات شخصیتهای داستان را در سه دهه ی تاریخی در مقابل خواننده می گذارد.
سابو بخشهای تیره و سیاه شخصیتها را بطرز تکان دهنده ای رونمایی می کند. در میانه ی عاشقی، جنازه ی دختری جوان بهانه ی کامجویی ست. تعلل در اقدام به ازدواج بهانه ی تخریب موقعیت شغلی و تبعید می شود. سردرگمی ناشی از اسارت و دشواری شرایط تبعید از جانب دیگران دردک نشده و به شکل ناخنک زدن به زن و دختران جوان در محیط بیمارستان و ... نمود می یابد. شوهر رسمی فقط عنوانی است برای قانونی بودن تمتع از لذات و امیال . اما با همه ی اینها آدمهایی که درگیر خاطره ی خیابان کاتالین هستند، توافقی پنهان و مرافقتی آشکار با هم دارند. اگر از خانه ی دیگری خراج شوند باز جایی وسهمی برایشان باقی ست. اگر خیانت کرده اند در روند اهدای جوایز پرطمطراق شغلی به فرد خیانت دیده دست و دلبازی می کنند. به عبارتی دیگر تاوان تاریکی خود را با روشنایی عاریتی ( گرچه با خوش رقصی برای عمال دولت استانیلیستی یا یهودی کش) پس می دهند.
دنیای سوررئال نیمی از کتاب روایتگر بخشی است که گویا آدمهای زنده جرات بازگو کردنش را ندارند. آن روحِ در همه جا حی و حاضر چیزهایی را از دیگران می بیند که گاهی مایلند فقط در خفا و برای خودشان شکل بگیرد. هنریت شاید تنها شخصیتی است که یکدست و بی نقص است. هموست که از ابتدای ورود به جمع بچه های کاتالین، با بقیه فرق دارد، باید آموزش ببیند تا همرنگ شان شود و زود می رود و فرصتی برای بزرگ شدن و شبیه بقیه بودن پیدا نمی کند.
زن های سابو قوی و تاثیرگذارند. مردها اما یا کشته می شوند یا تبعید و دستگیر یا نابینا و کم شنوا. حتی در جزیره ی بی نام و نشان دور از اروپا این زنها هستند که بلانکا را پدیرفته یا رد می کنند، دوستش دارند با یه او نفرت می ورزند.
خیابان کاتالین
ماگدا سابو
انتشارات بیدگل
زبان طنز منو می شناسین. بچه های اینستا هم می شناسن. بلکه هم بیشتر. چون اونجا استوری می ذارم و با خودمون و اطراف شوخی می کنم. شوخی نه حالا. زبانم طنزه معمولا.
نوشته بودم هم کتاب می خوام.هم قوری ششه ای برای دمنوش.هم پارچه. از هرکدوم یه عالمه. ولی پول ندارم. و نمی خوام هم خرج کنم.
غریب اینکه قدیمیا پیام دادن که من برات قوری کادو می خرم. من برات کتاب می گیرم. و ...
خب بهم برخورد . اینکه من درخواست نکرده بودم. شرح حال بود به طنز. کاری که بارها کرده بودم.
پنج هم که می خواد از دستفروشها برام کتاب بخره.
حالا هی بگو لیست کتاب طرح پاییز منظورمه و کتابهایی که می خوام جدید و چاپ اول و تازه منتشر شده ان و دست دومی ها رو منم بیست سی ساله دیدم و بلدم کجان و چی دارن .
خلاصه که عجب غلطی کردم.
باس مثل این بلاگرها از این به بعد استوری کنم: من و عشقم...هتل پنج ستاره ی فلان. من و پولهام برج فلان. من و قوری هام فروشگاه لاکچری فلان . من و پارچه هام کارخونه ی نساجی فلان.بلکه م مردم از فکر کمک کردن به این آدم فقیر مفلس دست بردارن.