میشل در ابتدای بلوغ جسمی احوالات و دنیایی را تجربه می کند که ترکیبی از جهان بینی های مختلف در آدمهای اطراف اوست. زینا از میشل بزرگتر است و با پسرنوجوان برخوردی دلسوزانه و شفقت آمیز دارد. از طرف دیگر دختر نوجوانی که برای میشل شعر می گوید و دوستش می دارد مورد بی مهری اوست. دوست میشل یادگرفته به آدمها ناخنک بزند و رهاشان کند.
در این داستان کوتاه هیچ کس سرجای خودش نیست. هرکس سر پرسودایی دارد و در پی تسکین خویش است.
جزیره ی خلوت و تقریبا بکری که برای حفظ و ماندگاری طبیعتش، به حکم دولت سکونت و ساخت و ساز جدید در آن ممنوع است دستخوش ماجراهایی است که کمتر از تخریب طوفان نیست. گویی آدمها هاله ی شفاف و نورانی طبیعت را با انتخاب های اشتباهی خدشه دار کرده اند. همانگونه که عاشق شدن یکی ، غرق شدن دیگری را سبب می شود.
مفهوم عشق آن چیزی است که آدمهای قصه را در دوطرف مرز نگه میدارد. بعضی عشق می دهند و نابود می شوند. برخی عشق را دریافت کرده و حیف و میلش می کنند.
آب شور
چارلز سیمونز
نشر همان
-دولت می تواند دستور به ممنوعیت ساخت و ساز ساختمان بدهد. چه کسی می تواند دستور به ممنوعیت ساختن و ویران کردن عشقی را بدهد؟
-مادر تصویر کلیشه ای غریب همه جای دنیاست. اضافه وزن، ماندن در رابطه ی بیمار. قربانی. شک و تردید های مخرب.
-زنهای داستان دنیاهای متنفاوتی دارند.سن متغیر مهمی در دنیای آنها نیست. این مساله نکته ی جذاب و قابل تحسین این داستان است.
-کتابی کم حجم با داستان کوتاهی خوش خوان است.
زبان روایی قوی داستانهای مجموعه ی "رشت، ساغریسازان، کوچه بلوریان" در بستر جغرافیای شمال ایران، خواننده را از اولین قصه تا آخرین آنها، به دنبال خود می کشاند.
محور اصلی قصه ها زنانی اند که از بطن جامعه ی فرودست آمده اند و گفتگوهای ذهنی و بیرونی آنها نشان می دهد علیرغم تصویرکلیشه ای و عام که از انفعال این آدمها در اذهان جاافتاده، امیال و افکار و رفتارهای جسورانه و شجاعانه ای دارند که کمتر به آن بها داده شده.
ردپای داستانهای خرافی و باورهای بومی در داستانهای این مجموعه، جدابیت روایت این اثر را دوچندان کرده. نثر پالوده و روان نویسنده با تم هر قصه و شخصیتها هماهنگ و متناسب است.
بعضی از قصه ها در فضایی آمیخته از واقعیت و خیال شکل گرفته و مهارت نویسنده را در ایجاد تعلیق تایید می کند.
زن های این مجموعه مظلوم و سربه زیر و توسری خور نیستند. آن قالب سنتی زنان فرودست در این قصه ها شکل دیگری به خود گرفته و با آدمهایی حسابگر ، انتقام جو، عاشق، عاقل و پریشان روبرو می شویم که در بزنگاه های زندگی دست به انتخاب می زنند تا مدار حیات را ادامه دهند.
رشت، ساغریسازان، کوچه بلوریان
شهلا شهابیان
انتشارات حس خوب
شهلا شهابیان عزیز، کتابش رو برام فرستاد.
داستان آدمهای بانو گوزن را بی وقفه می خوانی. دل نداری که بگذاری شان برای اوقات بیکاری. طاطا آنقدر واقعی و روراست است که از او می ترسی. از خونسردی اش در جریان انتقام هایی که گرفته، خبرچینی هایی که کرده، دخترهایی که برای تامین برنامه های کارگاهش وارد زندگی دوستانش کرده،شکم هایی که با شاخ های گوزن نر جوانش دریده.
دنیای ذهنی زنی که هوای استقلال دارد و با هیچ کس جز خودش روراست نیست، پر است از پرش های رفت و برگشت زمان، واقعیت و خیال. او یاد گرفته برای پول داشتن، بایست گوشواره و گردنبند و النگوهای کوچک دخترکان را از سر و گردن شان کند و در پوشش ناخن گیر و لیف فروشی، مظلوم و معصوم ماند. با انتخاب دقیق کلمات و تحریک حس شفقت، از صاحبخانه، غذا و میوه و لباس بیشتری بگیرد برای بچه هاش. با نبودن یکی دوساعته ی زن جوان خانه، با دختران دوست و آشنا ناخنک بزند. در چنین فضایی طاطا جز آنچه هست نمی شد. خنده هاو لوندی هاش را برای گرفتن امتیاز و راه انداختن کارهاش از مردهای جوان پیرامونش خرج می کند و این همه را حق خود می داند.
اتاق قرمز کارگاه جهان پراز ترس طاهره است.جهانی که حتی اگر پنجره داشته باشد و دری به حیاط پشتی برایش باز کنند،دکوراسیون زیبایش مانع شکم درانی های گوزنش نیست و حرص های فزونی خواه طاطا حجم انباشته ی وحشت و نفرت از جهان را از آن کم نمی کند.
طاطا جهان و درون تاریکی دارد اما صادقانه از آن حرف می زند. با آن روبرو می شود و خودش را گول نمی زند.گرچه که تمام عالم را گول زده و در پوستین دختر مستقل و بااراده فرورفته.
روانی و خوش خوانی داستان از امتیازات آن است. مریم حسینیان مثل کارهای قبلی اش، واقعیت و خیال را درهم آمیخته و آدمها را در قابی شفاف به خواننده نشان می دهد تا مقایسه کند و ببیند کجای زندگی اش طاطا بوده و کجا سارا؟ کجا امیرعلی یک بعدی بوده و کجا فرشاد جهان شمول.
بانو گوزن
مریم حسینیان
نشرچشمه
-از طاطا متنفر نشدم. نترسیدم. قبولش کردم.جهانش را شناختم.تاریکی هاش را دیدم.
-مولفه های زندگی غیرآپارتمانی در داستانها از جذابیتهای مورد علاقه ی من است.
-گوزن ما کی شکم مان را خواهد درید و مانع از توالی نسل مان خواهد شد؟
چهار دانشجوی رومانیایی در دوران دیکتاتوری چائشسکو قصد فرار به آلمان را دارند. سایه ی سنگین حکومت مستبد در نهان ترین زوایای زندگی مردم ، تا کاویدن چمدان های دانشجویان خوابگاهی، گذران رقت بار زندگی سگی مردمان گرسنه با قاچاق طلا در شکاف های بدن زنانه، بازجویی های مکرر، از آدمها مردگان متحرکی ساخته که به اجبار خرید می کنند، به اجبار عشق وزری می کنند، به اجبار آب و غذا می خورند، به اجبار درس می خوانند، نامه می نویسند و رنگ و بویی از زندگی در حرکاتشان نیست.آدمهایی اند دچار خفقان و استبداد. بی هدف زنده اند و می دانند هرلحظه مرگی بی دلیل آنها را از دایره ی زنده نماها خارج خواهد کرد. دار زدن, از پنجره پرت شدن، مرگهایی بی گلوله و بی رد پا و نشانی ازحکومت.
دختران تحصیل کرده تن به فحشا می دهند. موهای نشانه در نامه ها رصد می شود.هیچ کجای حیات محلی برای اختفا ندارد.
زبان شاعرانه و پرکشش هرتا مولر تلخی داستان را کم نمی کند.
سرزمین گوجه های سبز
هرتا مولر
انتشارات مازیار
کتاب را صوتی شنیدم
راستی جشن امضای اینترنتی ( رقصیدن نهنگ ها در مینی بوس) در سایت ققنوش برقراره.
تا شنبه 6 شهریور.
اگه دوست داشتین اونجا سفارش بدین.
10 درصد هم تخفیف داره.
جهان سوررئال "کافکا در کرانه "در تمام ابعاد و در تمام شخصیتها دیده می شود. حتی آنهایی که تمام و کمال عادی و طبیعی بوده اند پس از برخورد با آدمهای قصه، خاصیتی فراطبیعی پیدا می کنند.
به چالش کشیدن مساله ی مرگ و زندگی ، چرایی رخ دادنش، چرایی ادامه دادنش، متوقف ماندن در یک جای چرخه ی متسلسل حیات و مرگ، اثرات فقدان در روح و روان بازماندگان ، شفقت داشتن با حیوانات (گربه ها) ، از موتیف های پررنگ این داستان است که در قصه هایی موازی روایت می شوند و هرچه پیش تر می رویم از حالت توازی خارج شده و به هم مرتبط و نزدیک می شوند تا در نهایت هرکدام علت و معلول دیگری باشد.
انسان سرگشته چه در دوران جنگهای وحشیانه ی اول و دوم سرببرد چه در جهان مدرنی که لوازم برقی آشپزخانه بعد از سه چهار سال، کهنه و قدیمی به نظر می رسد و عمری کوتاه دارد،همچنان از فقدان محبت و مهربانی آسیب می بیند. از نداشتن آدمهای مهم زندگی رنج می برد. مدام با خود درگیر است و پرسشِ بی پاسخِ( چه گناهی از من سرزده که مستحق این فقدان شده ام؟) یک آن راحتش نمی گذارد.
آدمها به هم متصلند. مثل حلقه های زنجیر. در یک سلسله از رشته های در هم تنیده ی به هم مربوط. تغییرات هرکدام از حلقه ها روی دیگر اتصالات اثر مستقیم و غیر مستقیم می گذارد و باعث می شود یکی در پانزده سالگی اش متوقف شود و دیگری در نه سالگی. همه ی زن های مهربان، مادر و خواهر پسران به جامانده می شوند و همه ی پدرهای بی مهر انتقام خودخواهی و تک روی شان را پس خواهند داد. گویی سرنوشت ازلی آدمی همین است. هیچ اتصالی بیهوده نیست.
زبان ادبی موراکامی جای جای اثر، به شدت می درخشد.
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی
انتشارات نیلوفر
-بعد از مدتها کتابی اذیتم نکرد. خشمگینم نکرد. کلافه ام نکرد.
-اندوه سیالی در تمام اوقات کتابخوانی در هوای من جاری بود.
-حیف شد زودتر نخواندمش.
یادداشت غزل قربانپور مترجم زبان ایتالیایی با رقصیدن نهنگ ها در مینی بوس
اینـــــــــــــــــــــــــجا بخوانید.
پیوند خوردن زن و مردی تنها که از دنیای انسانی زخمی و خونریز اند بهانه ی ارائه ی فوجی از اطلاعات فلسفی ، نام ها، آثار و مکاتب و عقاید مختلف جهانی در بدنه ی داستان است.
این زن و مرد علیرغم پایبندی به مکاتب خوش آب و رنگ و مفاهیم انتزاعی شیک و لوکس، همچنان درگیر سنت های بدوی اند. بیتا دخترش را از آرش پنهان می کند. آرش نمی تواند هانا را تحمل کند و دختر مردی دیگر را با خود به سفر ببرد. هردو از مهر والدین بی بهره مانده و گویا همین محرومیت یکی را ترسنده و دیگری را متنفر از پذیرش واقعیات می کند.
اندوه سیالی در سرتاسر داستان جاری است. این همان بوی تنهایی آدمهاست. نوای یکه گی آدمهاست. آدمها حتی در آغوش کسی که دوستش دارند باز هم تنها هستند. بار سنگین اوهام و تجربه های کودکی ، آنها را به موجوداتی آدم گریز و نامعتمد تبدیل کرده. بیتا پر از شک و حسادتهای زنانه است و آرش در بی تفاوت ترین مود پاسخ دادن به این تردیدها.
گویی چرخیدن در عوالم فرهیختگی و جهان بی کرانه ی هنر، چیزی به این زن و مرد نیفزوده. دغدغه های این دونفر با هم جز پرگویی های سنتی نیست.فضای آمیخته به جملات قصار فلسفی، اشاره به افسانه ها و عرفان هندی آرش را معلمی بی عمل نشان می دهد.
از افراط در اطلاع رسانی و گلچین جزوه وار تفکرات و عقاید موجود در جهان که بگذریم، شناسا کردن دو آدم که هرکدام عیب و ایراد خاصی در جهان بینی شان ندارند و اهل افراط و تفریط پس زننده در جهان شخصی شان نیستند، به خوبی شکل گرفته و خواننده را با گوشه های پنهان شخصیت ها آشنا می کند. هرکدام از این دو آدم جهان پذیرفته و نرمال خودشان را دارند.نکته ی قابل توجه، التقاط و برخورد این دو جهان با یکدیگر و اصطکاک بین آنهاست. به عبارتی آدمها در تنهایی زیبا و فریبنده اند اما در دویی بودن و با هم بودن ، تحمل ناپدیرند و رنج آور.
روزها و رویاها
پیام یزدانجو
نشر چشمه
-غم جاری در سرتاسر کتاب را لمس کردم و دوست داشتم
-هرکتابی ارزش یکبار خواندن را دارد
زشتی های پنهان و پیدای تهران در زندگی کولی ها، خلافکارها، دانشجوها و اساتید دانشگاه، مرد تاجر و زن قاچاقچی، در ناتمامی بیداد می کند. زشتیِ ناتمامی که تا آخرین کلمات ادامه دارد. آدمکشی، انتقام، زیرآب زنی، کاشت دوربین در سوراخ سمبه های دانشگاه، اخراج و تعلیق، همخوابگی های پولی، اعتیاد کودک نوپا، تعرض به دخترکان زیبا،دزدی های کوچک خوابگاهی و ...چیزهای ناتمامی است که بعد از تمام شدن صفحات کتاب، همچنان ادامه دارند و تمام نخواهند شد.
سولماز بی آن که قصد تطهیر خودش را داشته باشد با خونسردی از برداشتن فلش زیرمیز اتاقی که در آن روح ویتنی هیوستون را احضار می کنند می گوید تا برداشتن پول پدربزرگ را از او قابل قبول و رفتاری معمول بدانیم. نرمی اش در برابر استاد بوتاکس کرده برای داشتن رای موافق در مصاحبه ی دکتری،جبهه گرفتن و بدگفتن ذهنی به لیان ، راضی شدن به ازدواج با پسرخاله نشان از شخصیت کاسبکار و مقایسه گر او دارد. هرجا منفعت شخصی در بین است، روی دلایل منطقی ماله ی توجیه می کشد .حتی آنجا که همراه وحیدجمعه و پسرک تازه بالغ می شود هیجانات درونی خودش را ارضا می کند.
سولماز وسط معرکه ای که دوستش ندارد گیرافتاده . دنبال لیان است نه برای اینکه دوستش دارد و نگران اوست. شاید میل به برتری جویی و عاملیت قطعی در مسایل سبب این جستجوست. می خواهد یابنده ی لیان او باشد. تصمیم گیرنده ی بودن یا نبودن با شهرام او باشد. پذیرنده و ردکننده ی جهانگیر او باشد، دانشجوی قطعی دکترا او باشد.اما با تمام حدت و شدتی که در شخصیت او می بینیم، مقهور شرایط شده و در هر مساله ای عامل قوی دیگری او را ستحاله می کند. شهرام عکس کنار تنگه ی بسفر را نشان می دهد، جهانگیر با عضلات کاهل پیش رونده و ... او را از عامل قاطع بودن بازمی دارند تا نشان دهند او مرکز جهان خودش نیست و قدرت کنترل آن را در دست ندارد.
آدمهای ناتمامی قصه های جدیدی ندارند اما روایت جذاب و تصاویر روشنی از آنان ارائه شده. ضرباهنگ تند و نفسگیر داستان، گاه خواننده را جا می گذارد.
ناتمامی
زهرا عبدی
نشرچشمه
-کتاب معرکه ای بود
-با نشان دادن برش هایی از نمادها و اساطیر و مفاهیم آکادمیک ادبی، بسیار خوشایند دانشجویان ادبیات خواهد بود
-دلم همچنان با طبقه اجتماعی شمسایی صاف نخواهد بود
-صادق بودن سولماز در مواجهه با خودش بسیار ستودنی بود
-همه چیز ناتمام است.همه چیز.
داستان در فضای شهری که شاید بهترین بستر برای دیده شدن سرگردانی آدمهاست روایت شده. راوی زنی است جوان که در هزارتوی تصورات ذهنی اش، واقعیت و خیال و توهم را از هم تشخیص نمی دهد و خواننده با او همراه می شود تا در روایتی پرکشش گاهی به او حق بدهد و گاهی از رو روبرگرداند.
نویسنده فارغ از جنسیت، از زبان زنی حرف می زند و از چشم زنی مشاهده گر جهان است که روح و روانش درگیر مشکلات جدی و حل نشده باقی مانده . راست و دروغ حرفهاش معلوم نیست. وجود و عدم وجود آدمهای دور و برش سندیت ندارد. مرتکب قتل شده یا نه، دزدی کرده یا نه، بچه ها را کتک زده یا نه، تا انتهای داستان ، صحت و سقم محکمه پسند ندارد.
هذیان گویی های مقطع /پری، پریناز، پریسا/ تنه ی داستان را بلعیده و آشفتگی درونی زن را کاملا ملموس و پذیرفته به تصویر کشیده.
با شخصیت یک قصه همدات پنداری کنیم یا نه، دوستش داشته باشیم یا نه، شبیه مان باشد یا نه، هنر داستان این است که خواننده را تا انتها دنبال خود بکشد و زخم بوتیمار چنین ویژگی ای را داراست.
زخم بوتیمار
ناصرقلمکاری
نشرچشمه