دلم که تنگ میشه، دلتنگ که میشم، گریه که می کنم، چشمام پف می کنه از گریه ورقلمبیده میشه، قلبم که مچاله میشه و می خواد از جاش کنده بشه، فکر می کنم دیگه آخر دنیاست. دیگه بدتر از این ممکن نیست. دیگه سیاه تر از این سرم نخواهد اومد.اما همیشه چیز قشنگ تری هست که منتظرمه و تا منو می بینه میگه: ( بچه ها...پری داره میاد. آماده...آتششششش!! )
صبح با تن دردمند، چشمایی که حسابی می سوخت، گلویی که می خارید، سرفه هایی که هرچه کردم نمی شد قورتش داد( چندروزه به محض خوردن غذای ادویه دار و طعم دارسرفه می کنم)، دالان های پارک رو رفتیم و رفتیم و رفتیم. دیدم پاهام توی هم می پیچه و نای راه رفتن ندارم. سرم گیجه و تنم دردمند.
برخلاف اسفند ماه که با هر تکون و علامتی می گفتم: این کروناست . ما همه مبتلا شدیم و من از گنبد سوغات آوردم( حالا یا از بیمارستان، یا از مراسم)، تا بالاخره بویایی و چشایی مون رفت و ایمان آوردیم به قدرت کوید نوزده، این بار فرافکنی می کنم و با هر درد و سرفه و خستگی و گیجی یی میگم، سرماخوردم. اونم سرمای شدید!!!
اگه مصونیت شش ماهه هم داشته باشه دیگه مال من تموم شده و وقتشه که کوید خاردار باز نیش هاش رو توی تنم فرو کنه.
جای خوابیدنم رو جدا کنم تا بقیه در امان باشن.بالاخره ببینم سرماست یا کرونا.
خواب..خواب...خواب...
منگی..بیحالی..خستگی...سرفه های نرم و خارخاری...
دیروز دخترها گفتند گنبد زرد است. امامزاده باز شده. خفتگان زیر خاک و سیمان و سنگ ( که هریک بسته به شانس ِ نوبت دهی شهرداری و پیگری بازماندگان، روکش بالینش یکی از اینهاست) مجازند به دیدار.
امروز هی فکرم رفته بود به آن سنگ سیاهی که نیم تنه اش بر آن نقش بسته بود و هیچ کدام از ما پنج دختر ، توی این شش ماه ندیده بودیمش. تنها کسی که دیدش آقای داماد بود که برای نصب سنگ جواز حضور داده بودندش.
امروز غروب آن تبلت جلدصورتی تکه تکه شده را باز کردم. دختر کوچک مامان رفته بود به دیدارش. من دختربزرگه ام و بفهمی نفهمی حس مالکیت غریب و شدیدی به بابا و مامان دارم و خودخواهانه حس می کنم آن دو بیشتر از بقیه ی دخترها مال من اند. شاید بخاطر این فاصله ی چهار تا یازده سالی ست که با چهارتاشان دارم. حس می کنم بیشتر از بقیه محقّم که غم شان را بخورم. که گریه شان را بکنم. که حسرت شان را ببرم. که خاطره ی دلخوری ها و توقع ها و حفره های رابطه ی بُنُوَت میان خودمان و آنها را ، کناری بگذارم و فقط به این فکر کنم که توی این دنیای به این گُندگی هرگز دیگر کسی مادرم نیست و هرگز کسی دیگر پدرم نیست.
عکسها را نگاه می کنم و گریه شره می کند و پنهان می شوم توی تاریکی اتاق، لب تختم. می نویسم: عکس کامل نگرفتی از مامان. ناخودآگاهم برای آن سنگ، هویت قائل شده و بهش می گوید (مامان).عکس کامل می فرستد از نیم تنه اش و شعرم که پایین سنگ حک شده. گریه می کنم. دوست ندارم کسی پیدایم کند. حوله ی حمام روی جالباسی پشت در است. شاید آنجا زیر شرشر دوش بشود بی امان گریه کرد.گریه می کنم. راه نجات نیست ولی...! چیزی میان راه گلویم ایستاده. نا بالا می آورم نه قورتش می توانم داد.
دلم رفتن می خواهد. دست کشیدن روی صورتش را می خواهد.حرف زدن باهاش را می خواهد. زار زدن زیر آسمان خدا را می خواهد.آنقدر زار بزنم تا بمیرم. تا رها شوم از بار این همه غصه که مادر نداشته باشی و شش ماه لعنتی نتوانی بالای سرش حاضر شوی. طفلک بابا که این وقتها کمتر غصه اش را می خورم.نه که کمتر. نوعی دیگر. سبک تر انگار. پذیرفته تر انگار.
امشب که خوابیدم، پرنده کن مرا. بگذار بال بزنم .بال بزنم .بال بزنم و خسته و پرشکسته و درمانده سقوط کنم روی سنگ سیاهش. امشب که خوابیدم، گرد و غبار کن مرا. با همین بادهای سرکش شهریور، افتان و خیزان ببرم تا کنار عکس نیم تنه اش که وقتی عکس کامل را دیدم صدایی توی سرم گفت: پاهای بلندش اینجاست. درست همینجا که سنگتراش نوشته (مادر... مادر از زیباترین شعر خدا ).
غمگینم و باز مثل همیشه همه چیز زیر سر توست.
گرچه که رنگها باید حالم را خوب کنند.
اما نمی گذاری...
نمی گذاری...
نمی گذاری...!
پیش آمده چندباری با هم همسفر باشیم. صبحانه ی من سلیقه ی نازنازوی پسرها و ترجیح خودمان به چیزهای فاسد نشدنی توی راه است. و صبحانه های او همیشه چیزهای پختنی و خوشمزه ای شب نخوابیده و نیمه شب درستش کرده تا برای صبح تر و تازه باشد.
دوباری که برای صبحانه اتراق کردیم، کوکو سبزی آورده بود. کوکو سبزی اش جوری به من مزه داده که دلم می خواست بهش بگویم: توی این دنیا تو هیچ کاری برای من نکن. فقط کوکو سبزی و کیک پرتقالی بپز.
حرفهای مگوی زیادی با هم زده ایم و می زنیم. حرفهایی که شاید به هیچ کسی نشود گفت. اما این راز کوکو سبزیانه را تا الان بهش نگفته ام.
اگر رسیدی به اینجا و این مطلب را خواندی، به رویم نیاور که چی گفته ام. آفرین دختر خوب!
ولی جدی جدی عاشق کوکو سبزیهات هستم.
*
چهارده پانزده سالم بود، یادم نیست مامان چه غذایی پخته بودکه بهم حسابی چسبیده بود و سرسفره بلند گفتم: من عاشق این غذا( اسمش را گفتم) هستم.
مینا شاید کلاس اولی بود شاید هم هنوز مدرسه نمی رفت.همیشه موهاش لوله لوله ریخته بود دور گردنش.انگار یکی با حوصله نشسته باشد و بابلیس درشت و ریز کشیده باشد. جور سرزنش آمیزی نگاهم کرد و گفت:
-خجالت نمی کشی اینو میگی؟ یعنی می خوای با (...اسم غذا) ازدواج کنی؟
گفتم: یعنی چی؟
گفت: چون که هرکس عاشق چیزی باشه یعنی می خواد با اون ازدواج کنه.
مینا جون...من الان قصد دارم با تمام غذاهای تو ازدواج کنم. بس که دستپختت محشره.
الان یادم افتاد.
زمستون پارسال خانوم مجری بسیار خوش صدا ( گوینده ی حرفه ای هستن، مدرس فن بیان هستن ) توی جلسه ی نقد، رزومه منو بعنوان منتقد جلسه از روی برگه ی پرینت شده خوند. یه جاییش گفت:
-از جمله کتابهای این نویسنده صبحانه ی دونفره، پرتقال خونی، پشت کوچه های تردید، خواب عمیق گلستان، لک لک بوک، بیا با من به دلتنگی، وقتی دروغ گریبانگیر می شود و....
وسط حرفش گفتم:
-ببخشید..چهار تای اول اسم کتابها هستن. بقیه وبسایتهایی هستن که...
فورا گفت:
-نه...خودم سرچ کردم. اسم کتابا همینان. اشتباه می کنین.
من که زیرجلکی خندیدم.اما مسئول جلسه بهشون گفت:
-خودشون که بهتر می دونن چی نوشتن.
خلاصه که با سرچ اسم من ؛ تیتر هر لینکی اومده بود بالا ، چه ژورنالیستی چه اسم وبلاگ یا سایت رو به پای من نوشته بود.
پسرک هم همراهم بود. تا مدتها می گفت و می خندید.
از اونجایی که دیجی کالا هم کتاب هام رو می فروشه، مدیونین منتظر نبودم اسم دیجی کالا رو هم بعنوان یکی از کتابای من بخونه!
خودمون کم درد و غصه داریم، غصه ی این خانومه رو هم بخوریم.
آفرود رو از توی هواپیما گرفتن. همچی قیافه م رفت تو هم که پسرک در حالیکه داشت از توی اتاق بیرون می اومد چشمش افتاد به قیافه ی من که پشت لپ تاپ بودم.گفت:
-هااااا...چیه؟ باز دوباره چیکار کردم من؟؟؟؟؟
فصل دو- قسمت سه
یک راه دررویی را یاد گرفته ام و وقتهایی که دلم می خواهد بیشتر بیدار بمانم، قرصهام را بجای ساعت یازده، دیرتر می خورم. حالا یا چیزی برای خواندن دارم یا سرم توی تلگرام و اکسپلولر اینستا و دیدن پارچه های رنگی منگی ست.دیروز دم غروب خوابم برد و یکساعت خوابیدن باعث شد خودبخود بیدار بمانم و ساعت دوازده به بعد گیج و منگ نیفتم توی تخت.
در نابجاترین موقعیت ها یادش می افتم. نابجا که می گویم یعنی در غیرقابل تصورترین وضعیت و موقعیت ناگهان یادم می افتد که من مامان ندارم، بابا ندارم . و بس که نداشتن مامان هنوز برایم هضم نشده و به باور تبدیل نشده، وقتی یکهو یادم می افتد مثل این است که بهم شوک الکتریکی وارد می شود. تمام سیم پیچی های مغزم در حد انفجار داغ می شود و اشک می سُرد روی گونه هام. انگار همین الان است که فهمیده ام مامان رفته. مطمئنا علاوه بر سرتق بودن و لجوج بودن خودم در تقابل با موضوع مرگ، اینکه تا همین الان که دارد می شود شش ماه، نه سرخاک رفته ام نه سنگش را دیده ام.به وقتش در چهلم و ماه اول و دوم و سوم و ... بالای سرش ننشسته ام و دست نکشیده ام روی سیاهی سنگ و قربان صدقه نرفته ام که نترسد از تنهایی، نترسد از شبهای آنجا، نترسد از مورچه های گزنده ی آنجا، دلیل محکمی ست برای باور نکردنش. با بابا که از این حرفها زیاد زدم و بازهم ویران و آوار بودم روی خودم.با مامانی که هیچ وقت فرصتش پیش نیامد، چطور می توانم کنار بیایم؟
دیشب خوابم نمی برد.توی جا غلت زدم و پیچیدم و بین بلند شدن و رفتن سراغ کاری یا خوابیدن درگیر بودم که یکهو آوار شد روی سرم. دیدمش روی تختی که سیم و اتصالات دستگاه را جدا کرده بودند و صفحه ی مانیتور چیزی نشان نمی داد.چشم هاش بسته بود و عین خیالش نبود که ما هفت هشت نفری دورش داشتیم خودمان را تکه پاره می کردیم از گریه و صورت خراشیدن و فریاد زدن.آنقدر آرام و بی خیال بود که کفری شدم.یعنی چه که ما را همینطوری بگذاری و بروی؟دلت نسوخت برای دخترهای بی بابا و مامان؟ دیشب دیدمش، خودم را دیدم که دست توی دهان بردم از دیدن کیسه ی سیاه زیپ داری که او درونش بود. میلرزیدم و ناله می کردم و گریه می کردم و صورتم را می کندم و زن غسال غر غر می کرد که(برو بیرون اعصاب منو خراب نکن.حوصله ی گریه ندارم).کیسه ی سیاه را که دور انداختند باز همان صورت آرام و بی غم را دیدم. این بار دلم کباب شد. سوختم. آتش گرفتم از تن شرحه شرحه شده ات. از زخم ها و شکاف ها و بخیه های رو شکم و سینه ات.خودم را لعنت کردم که دیروز از دستت کفری شده ام. به خودم گفتم: یعنی الان درد نمی کشی دیگر؟ یعنی دردهات تمام شدند دیگر؟چه تکه تکه کرده بودندت عزیز دل من.
دیشب خوابم نبرد و یکهو آوار شد روی تنم. گریه کردم و نفهمیدم کی خوابم برد. خوابش را دیدم. به تندی و خشم باهم حرف می زدیم. یادم نیست سر چه موضوعی، اما هی دعوامان می شد. و این خوابها که دو سه بار است تکرار می شود، برای منی که هیچ وقت با صدای بلند باهاش حرف نزده ام، کشنده است.
چرا دعوایم می کنی؟ یعنی گریه نکنم برایت؟ یعنی دلم مچاله نشود از دلتنگی ات؟ یعنی یادت نیفتم؟ یعنی صورتت را هی جلوی چشمم زنده نکنم؟ یا نکند از من ناراضی هستی؟ نکند بخاطر چیزی مرا نبخشیده ای؟ می ترسم. از این یکی خیلی می ترسم. اگر بلدی طوری به من بفهمان که اینها یعنی چه؟ من بلد نیستم. من دیگر خودم را بلد نیستم.تو را بلد نیستم. دنیا را بلد نیستم.فقط می دانم شش ماه شده که نیستی و من هربار دستم می رود که زنگ بزنم بهت و حالت را بپرسم.
ادبیات ژاپن یا لااقل آن کتابهایی که من از این ادبیات خوانده ام، نثر روان و جذابی دارد.( و خوشبختانه ترجمه ای خوب) مفاهیم عمیق انسانی و فلسفی را در واژه هایی آشنا و قابل دسترس قالب گرفته و خواننده را به تفکر و چالش دعوت می کند.
ریشه ی اساطیر و افسانه های مکتوب و منقول به قدرت فهم آدمی از طبیعت و محیط برمی گردد. آدمِ جامعه ی گرسنه رستم را در حال کباب کردن گور و درسته قورت دادنش روایت می کند. آدم جامعه ی ناامن پهلوانان دلیری را که با اژدها یا دیو هفت سر می جنگد و بر او فایق می شود، می سازد. شاید افسانه ی سیزیف که در منابع کهن یونان، محکوم به سرگردانی در دورباطل بالا بردن سنگ غلتان تا بالای کوه و فروافتادن سنگ از شیب کوه و شروع دوباره و هزارباره ی غلتاندن سنگ است نیز حاصل ذهن آگاهی بشرِ آن دوره است که فهمیده زندگی بشری چرخیدن و سرگردانی در دورتسلسلی ابدی ست. به دنیا می آییم، تولید مثل می کنیم، با سختی و مکافات محصول تولیدی مان را بزرگ می کنیم و همین چرخه در نسل های آینده و آینده و آینده مکرر می شود بی آنکه بیهودگی اش درس عبرتی داشته باشد. دوره های تاریخی مشابه را می خوانیم و در آن زندگی می کنیم و می فهمیم که کدام کار و عمل بی نتیجه و کدام تغیییر و کنش مفید است، اما آن چرخه ی تکرار را بیش تر دوست می داریم و در آن غوطه وریم.
مرد از خالی کردن شن ها سرباز می زند. نقشه ی فرار می کشد. اقدام به فرار می کند. از بلندی سقوط می کند. در ده گیر می افتد و در نهایت به بازیچه ای که برای تولید آب صاف و قابل شرب دلگرم می شود و راه روشن فرار را ندیده می گیرد و ماندن در گودال را ترجیح می دهد.
سالهای مدیدی که در این چرخه گرفتار بوده، به اندازه ی کافی روی خلق و خوی بشری او تاثیر داشته که نوع دیگر زندگی را فراموش کند و به این مدل و سبک پیش رو خو بگیرد.
از جهتی دیگر، انسان قادر نیست به تنهایی انتخاب کند و پای انتخابش بماند. معمولا این جامعه، حکومت، محیط و قوانین اند که او را مثل اسب عصاری مجبور به چرخیدن حول محور جبریات می کند. مردم ده ( حکومت، جامعه، محیط) مرد را علیرغم میلش در گودال نگه می داند و با محرومیت از آب و غذا و روزنامه ادبش می کنند تا کار مورد نظر آنها را انجام بدهد. حتی بی شرمانه از او می خواهند که در برابر دیدگان همگان با زن آمیزش کند. و مرد درمانده با پرنسیب و شخصیتی که در ذهن خویش از خودش دارد، وحشیانه تن به خواسته های آنان می دهد.
مرد حشره شناس است و مثل حشره ای در دام آدمها افتاده تا هرگونه که می خواهند سنجاق در جسمش فرو کنند و طبق سلیقه ی خودشان خشکش کنند. و در نهایت همان می شود که اکثریت غالب می خواهد. مرد به سلیقه و خواست آنها خو می کند و ماندن در قفس را به رفتن ترجیح می دهد.
از وجهی دیگر با نگاهی خوش بینانه می شود گفت تا وقتی فرد در چرخه ی سیستماتیک جامعه قرار نگرفته، به تنهایی موفق نمی شود و کار فردی بیهودگی محض است. روزی باید به این خودآگاهی برسد که در خدمت جامعه باشد و همگام با آن قدم بردارد تا بتواند راه نجات پیدا کند.راه نجاتی عمومی و عام المنفعه.
زن رام است. مطیع محض است. شکوه و شکایتی ندارد. جهان بیرون از گودال شن را نمی خواهد. قدم زدن را نمی خواهد. این زندگی گوسفند وار، جلوی حس ناکامی او را گرفته و از چتر کاغذی بالای سرش، از آب تمیزی که چند وز یکبار برایش می آوردند، از شستن شن از تن مردی که با او بدرفتاری می کند لذت می برد. آدم مسخ شده قدرت اعتراض و تغییر ندارد.
زن در ریگ روان
کوبو آبه
انتشارات نیلوفر
-پی دی اف خواندم.
-خوشخوان و روان بود. اما دیریاب و نیازمند به پشتوانه ی تاریخی و میتولوژیکی روزگار باستان است.
-از دیدن خودِ درونت در آدمهای قصه احساس خشم، انزجار و شرم می کنی.
-پشت تمام اعتراضات و عصیانگری های آدمی در برابر جبریاتِ ساختگی یا سرشتی، گونه ای اطاعت و فرمانبرداری غریزی نهفته است که میل به بقا آن را تقویت می کند. شاید اگر آدمی به قوه ی نطق و تفکر متمایز نبود، پذیرش این ذلیل بودگی در برابر جبر، آسان می شد. اما انسان علیرغم ناتوانی سرشتی، داعیه ی توانایی و قدرت در برابر تمام پدیده های طبیعی و غیرطبیعی را دارد و همین خیره سری پوشالی، گذران زندگی را متنوع و به اشکال گوناگون قابل تحمل می سازد .
-کتاب را در همخوانی گروه دچار خواندم.

یه فیلم چند دقیقه ای خارجی دیدم که از مادرها می پرسیدن: فکر می کنید بچه هاتون در مورد شمای مادر چه نظری دارن. تقریبا همه ی مادرها گفتن( از سختگیریهام شاکیه .دوستم نداره و از رفتارهام بدش میاد). بیشتر مادرها با بغض و نم اشک جملات شون رو گفتن. من هم احساساتی شدم و همون حس رو داشتم و فکر کردم نتیجه ی این همه سختگیری و تلاش برای تربیت صحیح بچه ها فقط افزایش دلزدگی و ایجاد دلخوری و گاها نفرت بچه از والدینه. و ما چه راحت مهر بچه ها رو از دست میدیم بخاطر تربیت کردن شون. بهتر نیست بذاریم هر کاری می خوان بکنن ولی در عوض دوست مون داشته باشن؟!!!!
در ادامه ی فیلم ،رفتن از بچه های همون مادرها که از پنج شش ساله تا بیست و چند ساله بودن پرسیدن نظرتون در مورد مادرتون چیه؟ همه ی فرزندان بلا استثنا گفت مادرشون بهترین آدمیه که در زندگی دارن. عاشقشن .دوستش دارن و می دونن که هیچ کسی توی دنیا بیشتر از مادرشون دوست شون نداره.
فیلم رو به مادرها نشون دادن. من هم پا به پای مادرهایی که حرفای بچه هاشون رو می شنیدن و می دیدن گریه کردم.
چند ساعت بعد که پسرک از اتاقش بیرون اومد ازش پرسیدم: اگه کسی از تو بپرسه نظرت در مورد مامانت چیه و بی سانسور و ملاحظه و مراعات نظرت رو بگی...تو چی میگی؟ گفت: کسی بپرسه..یا تو داری می پرسی؟ گفتم: نه . کسی بپرسه. گفت: خب برای چی بپرسه؟ علتش مهمه. بپرسه که بعد بیاد به تو بگه؟ برای تحقیق می خواد؟ می خواد توی اینستاگرامش بنویسه؟ می خواد توی تلویزیون بگه؟ برای چی می خواد؟ گفتم: اووووووووه...حالا یه سوال پرسیدم ها... هزار تا سوال بپرس... یه جواب می خوام فقط. تو چه جوابی میدی؟
گفت: چون مطمئنم کسی که ازم می پرسه یا دوستته یا آشنای توست یا تو رو به هر دلیلی می شناسه و حرفای منو بهت میگه پس منم مجبورم بهش بگم: به مامانم افتخار می کنم چون خیلی مهربونه . برامون فداکاری می کنه و توی دنیا کسی مثل اون نیست.
گفتم: مجبوری؟ گفت: خب آره. اگه راستش رو بگم که آبروی تو میره. آبروی منم میره .میگن چه بچه ی قدرنشناسیه.چون همه ی مادرها فداکارن.اگه بگم تو نیستی خودم ضایع میشم. گفتم : پس فکر می کنی من فداکار و مهربون نیستم؟گفت: چرا هستی. فداکار همیشه.اما مهربون نه. بعضی وقتها مهربونی که اونم خیلی کمه.
در حالی که به شباهت جواب بچه به بچه های اون مادرها فکر می کردم و به حرفهای خودمونی مون که متعاقبا پیش اومد، بلند شد و رفت توی اتاقش.بهش گفتم: ولی من سختگیری هام دلیل داره. می خوام خوب تربیت بشین. گفت: خودم می دونم! به اونی که می خواد بپرسه هم خودت جواب بده. من جواب نمیدم.