دارم کتابی رو می خونم که دوست مترجم بزرگواری گفتن کتابی از این نویسنده دیدن که از لحاظ مجوز گرفتن از ارشاد اصلا در کشور عزیرمون قابل ترجمه نیست. همینی که که دارم می خونم تا اینجا جالبه برام. هم محتوا هم زبان روایتش. دختر راوی داستان بشدت عقده ی حقارت داره و یک ارزن اعتماد به نفس در وجودش نیست و مدام در حال مقایسه خودش با تمام عالم و عیب و ایراد گرفتن از ذره ذره ی جسمش هست. آنچه می خوام در موردش بگم اینه: حرف زدن راوی در مورد جسم دخترانه ش با تمام ترفند های ترجمه و جایگزینی کلمات و استفاده از واژه های ارشاد پسند، عریانی و صراحت خودش رو داره. به هیچ وجه مخالف ترجمه های عین به عین و وفادار به متن اصلی در مورد تنانگی نیستم. اما ...
خواستم بنویسم ( سوالم اینه که)، دیدم کی اینجا به سوال من اهمیت میده؟ پس جمله م رو بصورت گزاره ای می نویسم.
در کتابهای ترجمه ما می تونیم خواننده ی روایت راوی ( اول شخص یا دانای کل) در مورد شخصیت قصه باشیم. به هرکجای بدنش اشاره کنه. چه صریح چه با استعاره و لفافه، اما در کتابهای تالیفی موی سر و یقه ی باز و ساق پای سفید و ... خط قرمز می خوره. حرف از بوسیدن حرامه. حرف از آغوش حرامه. کلا عواطف انسانی حرامه. جنگیدن خوبه. دعوا و نزاع خوبه. افسردگی خوبه. هر ارتباطی میان شخصیت ها، ولو برمبنای ضدیت باشه، باید با صیغه و قَبلتُ به هم وصل بشه. به جرات می گم این سختگیری ها در مورد نویسنده های خانم با شدت بیشتر و بی رحمانه تری اعمال میشه.
حرفه ی یکی از خواهرهام آرایشگریه. مهارتهای مختلف رو تا سطح مسترینگ بین المللی گرفته و چند سالیه که جمع کرده رفته ساکن یه گوشه ی این دنیا شده. مردم گریزه؟ نه! بشدت اجتماعی و بذله گو و خوش برخورده. آب و نونش اینجا درنمیاد با خانومهای مشتاق تتو و کاشت ناخن و آمبره و کراتینه و ریبادینگ دوست؟ چرا خیلی خوبم درمیاد. چون هیچ جای دنیا مثل خاورمیانه عاشق آرایش های دایم و غلیظ و افراطی نیستن.دلیل رفتنش به همون خنده داریه که می شنوید.
وقتی از موی کراتینه، شلاقی ، آمبره و لایت شده از پشت سر مشتری عکس میذاره، فورا براش پیام میاد که: فلانی...به جرم اشاعه ی فحشا و گذاشتن عکس مستهجن به شعبه ی فلانِ دادگاه فلان مراجعه کن. بماند که گزارش این عکسهای مستهجن رو همکارهای خودش میدن به صنف. چون خواهرم بومی اون شهر نیست و بعد از نزدیک بیست سال هنوز غریب به حساب میاد و یک غریبه حق نداره اونجا امرار معاش کنه و با دست عمل شده ی لنف بسته ی همیشه ورم کرده ، پول دربیاره.
سه سال پیش وقتی بهش گفتم : تنهایی و غریبی اذیتت نمی کنه؟ مریض بشی کی ازت مراقبت می کنه؟ دلت تنگ بشه دیدن کی می ری؟ اونم تویی که مدام با دوست و آشناهات رفت و آمد داری. گفت: اینجا بمونم هرچی با این دست از کارافتاده درمیارم باید پنج میلیون پنج میلیون برم جریمه بدم برای عکسهای مستهجنی که میذارم. لااقل اونجا می دونم پول زحمت و کارم رو خودم می گیرم. نمیره توی جیب دادگاه و ... گفتم عکس نذار.گفت تبلیغ کارمه. مشتری چطوری کیفیت کارم رو ببینه از راه دور؟
بهش گفته بودن گذاشتن عکس موی زن مسلمان حتی اگه صورتش دیده نشه، مصداق اشاعه ی فحشاست.گفته بود عکس خارجی بذارم بگم من اینو انجام دادم؟ تقلب کنم؟ گفته بودن: زن خارجی هم نباید بذاری. شاید شوهرش راضی نباشه!!!!!!!!!
خلاصه فرقی نداره شما توی چه صنفی کار می کنید و چه حرفه ای دارید.حق ندارین اسم مو و روی زن ایرانی رو بیارین.چون هم اونا هم شما می رین جهندم. البته شما وضعتون بدتره. چون هم باید جریمه بدین. هم ممکنه ممنوع القلمت کنن . هرچه یکسال براش جون کندی و کلمه به کلمه گشتی و فکر کردی و حتی خوابش رو دیدی و نوشتی می مونه روی میز خودت و مثل یک بچه ی نه ماهه ی مرده به دنیا اومده عذاب توامانِ بودن و نبودن بهت میده.
کاش خارجی بودیم!
یه جمله هست میگه خار داره... همون!
مرغ همساده غازه!
معاشرت و هم صحبتی و حتی رفت و آمد با دوست های خوب و باب میل، حس خیلی خوبی داره. دنیا قابل تحمل میشه. رنجوری هات کمتر میشه. سروتونینی که در خونت ترشح می کنه، حالت رو واقعا خوب می کنه.حالا از هر طیفی که باشن. خانواده، فامیل، غیرهمخون، ندیده ی مجازی و ...
(خوب) یعنی همون باب میل تو بودن. یعنی هم شکل تو بودن. یعنی مثل تو بودن. در عین اینکه ( تو ) می تونی باب میل یک دنیا آدم نباشی و اصولا نابهنجار و غیر عادی تلقی بشی یا برعکس، محبوب و معمولی و دوست داشتنی به نظر بیای. مسیر کلام رو عوض نکنم. می خوام بگم با آدم هم شکل و همدل و متجانس ( جنسیت نه. سنخ. نوع. شباهت دنیای درونی) ، زندگی خوب می گذره.
فقط یه نکته هست. این آدمها یا دیر به دست میان. یا اگه هم به دست بیان وقت زیادی برای تو ندارن. کم ان کلا. هم از لحاظ کمیت هم از لحاظ کیفیت حضور. کم ان. کمیاب ان. گاهی اوقات نایاب ان.
اللهم!
تولد در اروپا و آمریکا و اقیانوسیه نخواستیم ازت. اما کاش از اینها برامون زیاد می آفریدی.یه دونه تمام وقت می آفریدی.
( تمام وقت) از این لحاظ که بعضیاشون میان به ناخنکی به روح و روانت می زنن میرن تا برف سال بعد .
یاد این افتادم:
خدایا ممنون که ما رو در قاره ی آفریقا نیافریدی. اما اگه در اروپا و آمریکا هم می آفریدی چیزی از بزرگیت کم نمی شد.
البته من در آفریقای پر از رنگهای زنده و شاد و رقص های ریتمیک هم هیچ مشکلی نداشتم. راضی بوده به رضای خدا.
نیم متر پارچه با رنگی تند می پوشیدم. موهامو مثل زمین شخم خورده می بافتم، پابرهنه روی زمین خدا راه می رفتم و منتظر می موندم آهویی، خرگوشی چیزی شکار کنن بیارن ، برای شب آبگوشت درست کنم. فارغ از نگرانی گرونی خونه و دلار و بنزین و شهریه ی مدرسه و گوشت و میوه و نون و کفش و درمان و تارموهای دیده شده که منو به جهندم می فرسته و ...
فکر کنم نیازم به معاشر هم رای و دوست یکدل هم مرتفع می شد دیگه . داستان هم نمی نوشتم.
خب..
امروز بهترم. تهوع و پیچش لعنتی معده رفته. سرگیجه و عدم تعادل هست.از توی سرم یه چیزی مثل جریان الکتریسیته رد می شد. انگار میدان الکتریکی قوی یی توی مغزم اتصالی داده بود و جرقه هاش سطح زیرین استخوان جمجمه رو می لرزوند. مسلمان نشنود، کافر نبیناد! دارم هنوز اینو. اما در کل خدا رو شکر.
دلم می خواد راه بیفتم برم چند تا گل قشنگ( سانسوریای ابلق، آگلونمای صورتی، سینگونیوم صورتی،پاپیتال مینیاتوری و ...) برای خودم هدیه بخرم که توهم کرونا رو شکست دادم
و یه عالمه پارچه با طرح فلامینگو و برگ های هاوایی و جغد و گوسفند و برگ خزان و کاکتوس و نستعلیق و گل های رنگی بخرم و مانتو و روتختی و دامن و کوسن بدوزم.
خب دیگه ...موجودی بازار گل غرب تهران و بازار پارچه ی مولوی رو خالی کردم.
وصف العیش، نصف العیش.
خِلاص!!
خیالتم قشنگه!
متوجه شدم از (خب) خیلی استفاده می کنم. خب شاید (خب) داره تکیه کلامم میشه.
یک سری رفتارها و واکنش های خاصی دارم که غیرمنطقی به نظر میاد اما در تمام این سال ها نشده تغییرش بدم. در واقع نخواستم. یکیش اینه که وقتی در مورد مساله ای به پزشک اطمینان نداشته باشم، هرگز سراغش نمیرم.یا خوب میشه یا...
با این حال بد اخیرم و احتمال کرونا زیربار نرفتم که دکتر برم. وقتی داروی خاص و مطمئنی براش نیست رفتن رو بی فایده می دونستم.
با جدا کردن محل خواب و دوری کردن از بقیه و ماسک زدن توی خونه و یک سری تدابیر بهداشتی خواستم جلوی سرایت کرونای احتمالی رو به بقیه بگیرم. دروغ گفتم اگه بگم نترسیدم. به پسرکم نگاه می کردم و غصه می خوردم که امسال ، دقیقا همین امسالی که اینقدر خوشحاله، می تونه بی من ادامه بده. پسرجانم...وقتی بخواد تصمیم های مهم زندگیش رو بگیره، چقدر از نبودن من رنج می کشه و آقای همسر، چقدر گناه داره که تنها بمونه و تنهایی اذیتش کنه.
بعد از بیماری یار خواهرک، ترس به معنای واقعی افتاد توی جونم و دیدم که بله، به فاصله ی چند ساعت می تونی لب مرز حیات تلو تلو بخوری.
عصر سراغ دکتر مغز و اعصاب رفتم برای تجدید سه ماهه داروهام. دور نشستم و گفتم احتمالا مشکوک به کرونام. این علایم و اون حالتها رو دارم. دکتر خندید. گفت داروهات کی تموم شدن؟ گفتم : آسنترا ده روز قبل، اون یکی پنج روز قبل. فقط نصف قرص فلان قرص رو هنوز دارم هرشب می خورم.دوباره خندید.گفت اینها علایم کنار گذاشتن قرص هاست. گفتم کنار نگذاشتم تموم شدن. فکر کردم کم و زیاد بودن تعداد قرص ها ، تدبیر شماست برای کم کردن داروها. از من اصرار که کروناست و از اون ابرام و پافشاری که مال قطع شدن آسنتراست. یکی از علایمم علاوه بر سرگیجه و تهوع شدید، رد شدن یک جریان الکتریسته ی قوی از داخل سرم بود که واقعا سرم رو تکون می داد. این هم از ناز و کرشمه های آسنترا بود.
از زمان دانشجویی کارشناسی، کرج پاتوق خرید و دکتر و ... شده برام. هم نزدیک تره. هم خلوت تر. مطب دکتر هم کرجه. برگشتنی، خیال راحتم به سرگیجه و الکتریسته ی جاری توی سرم نیشخند می زد و در عین دو دوتا چهار تا دیدن اطراف،خوشحال بودم که لااقل خانواده م رو مبتلا نکردم.
میدون شاه عباسی با صدای بلند طبل و نوحه ای که از میکروفون به قوت پخش می شد، می لرزید.من هم لرزیدم و از طنین صدای بلند بیخ گوشم بی اختیار گریه م کرفت. موقع اومدن خیابون پر از پلیس رو دیده بودم و الان متوجه شدم که تعداد زیادی مامورهای نیروی انتطامی برای امنیت دسته ی عزاداری!!! با بی سیم و ... کنار دسته راه می رفتن. نفهمیدم این همه تدبیر امنیتی برای چیه.اما دیدم که چند نفر با توجه به ظاهر، مقام و رتبه ای داشتن که نیاز!! به محافظت داشت. به جرات می تونم بگم توی دسته هیچ کس ماسک نداشت. مردم ایستاده بودن کنار خیابون و تماشا می کردن. زن و مردی محجبه بازیگوشی های دختربچه ی سه چهارساله رو، رو به جمعیت کنترل می کردن. هرسه بدون ماسک. توی پیاده رو، کلی آدم با شال روسری شل و نیم افتاده ایستاده بودن و خیره به دسته.بدون ماسک. جلوتر که رفتیم دسته ی دیگری دیدیم. به عظمت دسته ی جلوی امامزاده حسن نبود اما جمعیت کمی هم نداشت. خیره بودم به مردان میان سال و پسران جوانی که هیچکدوم ماسک نداشتن.
شاید من زیادی ترس خوردم و چشمم ترسیده.شاید دارم افراط می کنم در ترس و مراقبت.اما فکرم رفت به این موضوع که کاش مامورهای نیروی انتطامی در کنار مراقبت شدید و امنیتی از مقاماتی که با احتیاط در حاشیه ی دسته حرکت می کردن، سفت و سخت می ایستادن پای این قضیه که کسی بدون ماسک توی دسته نباشه.یا حتی اجازه ی تماشا کردنش رو نداشته باشه.شدنیه. نیست؟
توی این چند روز خواستم در مورد سفرهای تفریحی و دسته های بی ملاحظه چیزی نگم.امروز گریه م گرفت از این همه بی مبالاتی.این همه بی مسئولیتی. این همه آدم که نه به فکر سلامت خودش و بچه شه نه بقیه. از این همه ویروس متحرک که به راحتی قادره آدمی رو ظرف چند ساعت به کام مرگ بفرسته.آدمی که ممکنه توی این چندماه بشدت رعایت کرده باشه و برحسب اتفاق همین امروز دکتر رفته باشه، خرید واجب داشته باشه یا هر دلیل موجه و اضطراری یی برای بیرون اومدن.
گفتنش فایده ای داره؟ نه گمونم. پس هیس!! سکوت!! منتظر مردنت باش و هیچ مگو.
شب قبل پسرک گفت: فردا مرغ درست کنم؟یاد میدی چطوری درست کنم؟
-درست کن.
-آخ جون همه ی غذاهای مورد علاقه م رو یاد بگیرم تا...
-تا چی؟ تا مامانت زنده ست؟؟
-اه..باز شروع کرد. همه ی نویسنده ها فقط بلدن قصه درست کنن برای هرچیزی! چرا هجمه درست می کنی؟ من کی اینو گفتم؟
یکی از خواهرا میگه: خودت تشخیص دادی؟ خانوم دکتر...!!!! تو مسموم شدی. کرونا نیست.
اون یکی میگه: منم عینا همین علایم رو داشتم. با داروی فلان و فلان سه هفته ای خوب شدم. کروناست.
یکی از دوستان میگه: تمام علایم کرونا رو مشاهده کردیم ولی تست سه بار منفی شد.
پسربزرگه میگه: کرونا؟ توهم من درمان شده. مال تو شروع شده. یه چیز دیگه ست بابا.
پسرکوچیکه میگه: تو که نمیای ثبت نام با ما؟ میای؟ نمیای دیگه.
آقای همسر میگه: همون کروناست با تغییرات جدیدش. اینقدر نخواب. فلان چیز رو ( هر چی که بذارم روی میز برای خوردن، صبحونه و ناهار) نخور. اونو( هرچیزی که منع داره یا توصیه شده که نخورید بهتره) بخور.کلا سیستم نقضِ هرآنچه انجام میدی.
دمنوش ها، روغن ها، گرمی ها، سردی ها، آنتی بیوتیک ها، مسکن ها...
من... ، گیج گیجی می خورم و جمجمه به مغزم فشار میاره و هم زمان توی معده م ده نفر دارن خنج می کشن به دیواره ها و می خوان سوراخش کنن و بیان بیرون.گاهی اونقدر حالم بد میشه که فکر می کنم همین الان می میرم. به مکافات بلند میشم میرم توی تخت.میگم لااقل جلوی چشم این طفلی ها نمیرم.نترسن. بذار بعدا پیدام کنن. و یه وقتایی می بینم نه قابل تحمله. می گذره.
اگه اونی که اسفند ماه مبتلا شدم و انگار همون ده نفر، بی رحمانه گلو و نای و ریه رو چنگ می کشیدن، کرونا بود، این چیه؟ اگه این کروناست، اون چی بود؟ اگه هردوشون کرونان، اصلا خود کرونا چه خباثتیه. اگه هر دو نیست، اینی که هیچ کدومش کرونا نیست چه هیولاییه.
پسربزرگه شب تا صبح بیداره. صبح تا غروب لالا. دیروز بهش میگم خوابت رو تنظیم کن. درست زندگی کن. شبا بخواب. حق به جانب میگه:
-اگه من بخوابم کی نیمساعت یکبار بیاد تو رو چک کنه که نفس می کشی یا نه. همه که خوابن. لااقل یکی بیدار باشه مراقبت باشه.
از این حجم مسئولیت پذیری و شفقت، رقیق شدم اصلا.!!!
برم بهش بگم شب تا صبح چت و تلگرام و اینستا و فیلم و سریال می بینی بچه! مقصود اونان ، کعبه و بتخانه بهانه!!؟؟
کلا این پسرها پررو بازی هاشونو از کجا یاد می گیرن؟
-اگر چند هزار سال است که انسان زودباور مذهبی، به کمک مذهب، مشقات را تحمل کرده، یعنی مذهب وظیفه اش این بوده که انسان را به تحمل و قبول مشقت و ستم وادار کند. یعنی مذهب در خدمت ستمگران و علیه ستمدیدگان بوده و به من بگو که چندهزار سال است که همین انسان زودباور به کمک کدام نیرو، پیوسته علیخ مشقت و ظلم قیام کرده، ایستاده ، جنگیده ،فریاد کشیده، خون دل خورده، داغان شده، سوخته، شکنجه شده و در همه حال کوشیده که ظلم را از پادرآورد؟
آش بدون دود
کتاب پنجم / حرکت از تو
نادر ابراهیمی
کتابی که این روزها می خوانم
البته از بهمن ماه دارم می خونم. از اسفند ماه که کتابخونه های عمومی تعطیل شد تا خرداد نشد برم جلد چهار تا هفت رو بگیرم.مرداد ماه بالاخره شرایط امانت دهی درست شد و چهارجلد رو گرفتم.
چندتا سیب زمینی و یک پیاز و چند حبه سیر گذاشتم توی سینک و منتظر شدم ببینم کی از اتاقش درمیاد که با چشمای گربه ی شرک بهش بگم: غذای امشبتون رو تو درست می کنی؟
یکساعت گذشت و هیشکی بیرون نیومد. پسرک رو صدا کردم و گفتم: حاضری درست کنی. با اشتیاق گفت: واقعا اجازه میدی؟ واقعا میذاری؟
رفت سراغ سیب زمینی ها.با پوست کن پوست شون رو گرفت. سیر و پیاز رو یادش دادم چطور تمیز و پاک کنه.بعد رنده رو در اختیارش گذاشتم. چندبار گفت: تنهام بذار که خودم انجام بدم. نیا.
با هر دوبار رنده کردن این افاضات رو با صدای بلند می گفت:
-از این به بعد هرچی درست کنی می خورم مامان. چقدر رنده کردن سخته.
-از این به بعد هر غذایی بذاری جلوم می خورم مامان.
-چرا مامانا موقع غذا پختن غر غر نمی کنن؟ این خیلی زحمت داره.
-خیلی زور داره این همه زحمت بکشی بعد بقیه بیان راحت بشینن بخورن. تازه یکی مثل من هم بگه نمی خورم. بدم میاد.
-چه خبرتونه این قدر تند تند گرسنه میشین؟ من همه ش باید توی آشپزخونه باشم.هی بپزم .هی بپزم. شماها فقط بخورین.
-مگه من خدمتکارم که بپزم. شماها فقط خورنده باشین؟
-برید بیرون از خونه م. نمی خوام براتون آشپزی کنم دیگه.
سه جمله ی آخر و چیزهایی شبیه این رو وقتی پیاز چشمشو می سوزوند می گفت. با صدای جیغ جیغی و تیز.یه چیزایی هم گفت که ...
بهش گفتم موقع آشپزی باید با عشق غذا بپزی که هم غذا خوشمزه بشه هم بقیه ازش لذت ببرن. هم خودت. حرفای آزار دهنده بزنی بقیه رو ناراحت می کنی. کسی غذاتو نمی خوره.
خلاصه برای سه تایی شون یه کتلتی پخت که واقعا خوشمزه بود. ولی اونقدر ناله نفرین و غرغر و حرفای بد چاشنیش بود که فکر کنم هرسه تاشون تا صبح معده درد و دل درد بگیرن از این همه انرژی منفی .
میگه: واقعا چرا مامانا برای همه غذا درست می کنن؟ این همه زحمت و سختی داره.
از آشپزخونه نگم دیگه! روغنی... چرب... آب چکون از آب سیب زمینی و پیاز...
اگه کرونا هم باشه فعلا خفیفه.
بدن درد و سرفه و سرگیجه ش گاهی غیرقابل تحمل میشه اما اغلب میشه باهاش کنا ر اومد. دارو می خورم .
بس که قیافه ی ترسیده و نگران پسربزرگه رو می بینم که دم در اتاق کشیک میده ببینه من دچار تنگی نفس میشم یا نه، حس می کنم کم کاری کردم که نفس تنگی ندارم. به پسرکوچیکه و آقای پدر هم باید پنج بار در ثانیه بگم: فاصله بگیرین. از اتاق برید بیرون. می گیرین.
خلاصه که عجب غلطی کردیم کرونا یا سرماخوردگی گرفتیم.
اینا به کنار...
توصیه های خواهرها . نگرانی های مریم.
واقعا خجالت می کشم.
خودم وقتی دوستی خودش یا اطرافیانش دچار بیماری شدن، کلی توصیه و سفارش و دستور مراقبت از هرجای دنیا و هر کانال و مسیری رو براش می فرستادم. همه ش هم از روی مهر و علاقه و نگرانی بود که زودتر خوب بشن.
الان دارم فکر می کنم اگه باعث نگرانی و استرس شون شده باشم چی؟ اگه کفری شون کرده باشم چی؟ اگه با دیدن تعداد پیام های من فکر کرده باشن: اه..باز پیامای این شروع شد، چی؟
از همینجا ازشون عذر می خوام.
جونم براتون بگه که یه ذره هم در خودم نمی بینم بشینم اون دمنوش ها رو درست کنم، آب هویج بگیرم یا فلان میوه رو با فلان ویتامین بخورم. نه جونش رو دارم نه حوصله ش رو. از تصور این هم که پدر و پسر آشپزخونه م رو بترکونن برای درست کردن این چیزها، ترجیح میدم صدام درنیاد و چیزی نگم و نخوام.
دراز می کشم و می خوابم و می خوابم و می خوابم.
تابستون رسمی ما دهم مرداد شروع شد. تا نهم مرداد چندبار تاریخ آزمون تیزهوشان عقب افتاد، لغو شد، نامعلوم شد تا بالاخره نهم رو تعیین کردن.
روزها و شب هامون با ذکر مصیبت پسرک که( من قبول نمیشم..من قبول نمیشم...من قبول نمیشم) سر می شد.
سوم راهنمایی بودم. مدرسه م توی دومین ماه سال تحصیلی بخاطر انتقالی بابا به اهواز عوض شده بود. درس هایی که داده بودن از من جلوتر بود. احساس خنگی مطلق می کردم.علوم و ریاضی رو به تشخیص معلم از فصل های جلوتر شروع کرده بودند و من فصل ها رو به ترتیب لیست کتاب یاد گرفته بودم. نمی فهمیدم اینا چی میگن. فرمول نویسی چیه؟ موازنه شیمیایی چیه؟ داشتم می مردم از غصه ی اینکه چه چیزهایی هست که یاد دادن و من نبودم و یاد ندارم. دفترهای همکلاسی ها رو جمع می کردم می بردم خونه ، از ظهر تا نیمه شب رونویسی می کردم تا مطالب درسی رو داشته باشم.تا ثلث اول که بشه آذرماه، جون دادم پای جزوه های ریاضی و علوم. تنها هنرم انشاهام بودم و فارسی.
یک آزمون علمی برگزار می شد توی دوره ی ما. آزمون رو که دادم اومدم خونه و ذکر( من قبول نمیشم. من قبول نمیشم. من قبول نمیشم...) برداشتم. یک روز بابا جلوم ایستاد و گفت: قبول میشی گفتم نمیشم. گفت خب نشو. اتفاق مهمی نمیفته که. قبول شدن یا نشدن توی یه امتحان علمی اتفاق مهمی نیست. نشدی که نشدی. از این به بعد نمیای آیه ی یاس بخونی ها. اگه بشنوم بازم داری میگی قبول نمیشم...مدرسه رو هم دیگه نمیری!!! ( فقط روش های تربیتی انتحاری نسل ما رو ببین).جواب آزمونه اومد. نمیدونم نفر اول شدم یا دوم. کلاس به هم ریخت. شاگرد اول کلاس به مدیر نامه نوشت که این دخترجدیده پارتی داره تو اداره. چون خودش مدام میگفت قبول نمیشم. حالا چطوری اول شده. معلومه با پارتی بازیه.به معلم ادبیاتم که مثل همه ی معلم ادبیاتهای سالهای تحصیلم منو دوست داشت نامه دادن که این دختره متقلبه. مراقبش باشین. معلم ادبیات صدام زد و توی راهرو نامه رو نشونم داد و گفت مراقب دوست و دشمنت باش. می خندیدم. دوستهام رو ول نکردم. همچین نادونی بودم.
من این قصه و برای پسرک با خنده تعریف می کردم که بهش بگم او هم مثل من اهل ( نمیشم..نمیشم) هست و باید باهاش کنار بیاد.نشد هم نشد. مهم نیست. می تونه توی همون مجتمع مدرسه ی قبلی بره قسمت راهنمایی و ادامه بده.
امروز غروب که با کلی ترس و استرس سایت رو باز کرد و از اتاق اومد بیرون و گفت قبول شدم، نگاهش کردم. بغلش کردم. بوسیدمش.تبریک گفتم.
می دونم حالا حالا ها با( نمیشم نمیشم نمیشم )گفتن هاش ماجرا دارم ، سر هر آزمون و امتحان و پروژه ای. اما خوشحالم که خودش متوجه شد تلاش کردن نتیجه میده. هدفمند بودن نتیجه میده.
حالا من بخاطر استمرار اجباری که برای رونویسی و خوندن و حفظ کردن و مرور مطالبی که در نبودم درس داده شده بود، آزمون رو اول یا دوم شدم. اما این طفلی چندماه آزگار، صبح و شب تست زد، تست زد، تست زد تا نتیجه گرفت.
بی انصافیه که بگم همه چیز نتیجه تلاش خودشه. معلمی داشت که گاه تا یازده شب می اومد دم خونه ی بچه ها و کتاب ها رو تعویض می کرد و می برد برای بقیه ی شاگردهاش. صبح تا غروب هم مراقب تست های، فیلم ها و پوسترهایی که می فرستاد بود و از بچه ها نتیجه ی عملکرد می خواست و مسئولیت پذیری و دلسوزی یی فراتر از معلمی کردن برای بچه ها خرج کرد. وقتی روحیه ش از دست می رفت باهاش حرف می زد و تشویقش می کرد.
خوش شانسی و خوش اقبالی پسرکه که معلم های دو سال اخیرش بسیار خوب بودند . ماجراهای عاشقانه ش با معلم کلاس پنجمش هنوز توی نوشته های همین جا موجوده.
شکر که آدم خوبه ی خدا سر راه بچه هام قرار می گیرن و گذران این روزهای بیهودگی رو برای ماها که پدر و مادریم با هزار دغدغه و مشغله و دل نگرانی، آسون می کنن.