و وارد مرحله ی دوم پلنگ شدن گشتیم.
برس رو نشون داد و گفت:مامان این برای چه کاریه؟ گفتم: ماهوت پاک کنه مامان . گفت: ماهوت چیه ؟ دقیقا چی رو باهاش پاک می کنن؟
تا بیام جواب بدم پسربزرگه پرید وسط و خیلی عادی و با اعتماد به نفس جواب داد: ماهوت شونو! بچه م گفت: ماهوت کجامونه؟
شیطان رجیم درونم شروع کد به قل قل کردن. گفتم: خودت حدس بزن. و با پسربزرگه حالا قهقهه نزن، کی قههه بزن. از ته دل و بلند.
بچه گفت: جای منشوریه؟ گفتم می تونی اشاره کنی.من با آره یا نه جواب میدم.
کتف و گردن و شکم و ران و زانو رو نشون داد و گفت: اینه؟ و با دور شدی و نزدیک شدی جوابش رو دادم.
برس رو برد توی اتاق تا بگذاره سرجاش. گفتم: بیا مامان...بیا بهت بگم چیه. کت و پالتو و لباسهای ضخیم رو که نمیشه تند تند شست با این تمیز می کنن. حتی برای پاک کردن لباسایی که گل پاشیده بهش و خشک شده هم ازش استفاده می کنیم.
پسربزرگه گفت: داره سرت شیره می ماله. آدم بزرگا رو که می شناسی! برو توی اتاق فکر کن ببین می تونی ماهوتت رو کشف کنی یا نه.
حیرت هنوز توی صورتش بازی بازی می کرد. برادر رو بیشتر از من قبول داره!
لینـــــــــــــــــــــــک خبر
قامت د.أمانی حسن المدرس بقسم اللغات الشرقیة الإسلامیة شعبة اللغة الفارسیة ، بکلیة الألسن جامعة عین شمس بترجمة روایة اجتماعیة إیرانیة بعنوان “البرتقال الأحمر”، خلال فعالیات معرض الکتاب ٢٠٢٠، وهی روایة باللغة الفارسیة، تدور بین الحب والحرمان ، دراما اجتماعیة تصور شریحة من المجتمع الإیرانی المعاصر ، مبرزة العواطف الإنسانیة التی تعد قاسما مشترکا بین جمیع البشر ، فبطلتها أم تفتقد دعم العنصر الذکوری فی حیاتها ، فتسعى جاهدة لتوفیر احتیاجات أبنائها ، وتضحی بکل شیء من أجلهم ، لکن القدر یخبئ لها مفاجأة کبرى تقلب حیاتها رأسا على عقب. المؤلفة هی بروانه سراوانی وهی شاعرة وکاتبة إیرانیة معاصرة حصلت على عدة جوائز من هیئات أدبیة مختلفة ، ومرشحة لنیل جائزة ( جلال آل أحمد ) واهتم النقاد بنقد أعمالها الأدبیة .

و از نشانه های ایستادن لب مرز عقل و جنون پاپس کشیدن در نیمه ی جلد ششم مجموعه کتابیه که دوره ی هفت جلدی داره.
نیمه جلد شش و جلد هفت رو نخواهم خوند. به همین سادگی.
میزان تحمیق خواننده و تحریف و وانمایی تا همین جا برای من کافیه.
و مومن تر میشم به این که: اسمها و رسمها بیخود و بی جهت بزرگ نمیشن. قدرتی بزرگ پشت شون ایستاده و حمایت شون می کنه.
سفارشی نویسی به درد سفارشی خون ها می خوره.
بذار قصه های دیگر نویسندگان به طور زیرپوستی و نامحسوس در تحمیق من بکوشند نه به این وضوح و عیانی.
آتش بدون دود
موخره:
میگم یه کم زود پا پس نکشیدی عزیزم؟
آخه نیمه ی جلد ششم؟؟؟
فصل سوم ندیمه خیلی فانتزیه .( یک واژه ی شرم آور هست که قشنگ می تونه توصیفش کنه.اما از گفتنش معذورم. توی دلم میگمش).
ندیمه جان،مارتاها و همسران به طرز عشقولانه و رویاگونه ای با هم در ارتباطند و همو دوست دارن و برای هم تلاش می کنن. توطئه می کنن ، آدم از مرز رد می کنن. پیشنهاد قانون جدید میدن، صدا ضبط می کنن و می فرستن کانادا. هیچ کس هم نیست بفهمه.
اون فضای امنیتی و رعب آور فصل اول انگار وجود خارجی نداره. در واقع شاید چون شکنجه های اون فصل دیگه نشون داده نمیشه ، یک جور آزادی باورنکردنی در روند قصه حس میشه.
جون طوری برای فرمانده ها چشم و ابرو میاد و بهشون خشم می گیره یا حرف می زنه که همسران شون جرات ندارن چنین رفتاری کنن.
انگار فصل سوم برای خنک شدن دل بیننده ها که در فصل اول و دوم خون جگر خوردن و عصبی شدن و گریه کردن ساخته شده تا آروم بشن.
خیلی وقت پیش گشتم و گشتم و گشتم تا نسخه ی زبان اصلی جنگل نروژی موراکامی رو پیدا کردم. چرا ؟ بماند. اما سایتهای زیادی رو بالا پایین کردم تا بالاخره از یک سایت خارجی تونستم دانلودش کنم. جونم براتون بگه که از آمازون هم اقدام کردم. یعنی تا این حد مشتاق. ( لازم نیست که بگم در حد باز کردن سایت و سرچ اولیه موفق بودم؟)
هفت-هشت-نه ماهه یا بیشتر، خوب یادم نیست.اما امشب قصد کردم که برم سراغش و ببینم چند مرده حلاجم.این بود ماحصل تلاشم:
-در صفحه ی اولش فکر کنم پنجاه بار به فست دیکشنری مراجعه کردم. تقریبا در هر سطر چهارتا لغت.
-زبان ادبی و شسته و رفته ش رو درک کردم و دریافتم.آفرین آقای موراکامی. معلومه در دبیرستان از اون انشا نویس های تیر بودی که دبیر ادبیات هی تشویقت می کرد و همکلاسی هات هی می گفتن: بیا برای منم انشا بنویس.
-تا اینجا سی و هفت ساله ی عزیزمون از هواپیمای بالای آسمان آلمان پیاده شده و در سالن فرودگاه با کادر هواپیمایی و بوی علف و بارون و ابرهای متراکم و آویزان و گویی یهو پرت شده به بیست سالگیش.
-نیایین برام کتابو تعریف کنین. خودم هرچی فهمیدم بهتون میگم.( قول نمیدم همه چی رو بگم. چون که... )
-کی تا حالا بود که با لغات غیرفارسی سر و کله ی جدی نزده بودم. از وقتی زبانم تموم شده.یعنی چند سال! ( تیچر جان داری می خونی نه؟ شیم آن می!! )
تماشای بازی کردن آنلاین گیمرها رو از اسفند 99 شناخت. آلوده ش شد و نت خونه رو قربونی کرد تا شاهد قدرت نمایی و کل کل گیمرها بشه.
مدتی پیله کرد که پول بدین می خوام توی یک کار شرکت کنم. پرس و جو که کردم گفت می خوام دونیت کنم. می فهمی دونیت یعنی چه؟
گفتم: بله! شرکت در خیریه. نیکوکاری. دادن پول یا چیزی به نیازمند.
حق به جانب گفت: نخیرم! دونیت این نیست. یکی از گیمرها هدف میذاره.بعد از تماشاچی ها می خواد هرکس هرچقدر دوست داره ( روی این دوست داشتن مثل یک کار مقدس تاکید داشت) پول بده.
-هدف چی هست حالا؟ به کی کمک می کنه؟
-به کسی کمک نمی کنه. هدف میذاره مثلا میگه می خوام موس دومیلیونی بخرم. یا صندلی مخصوص گیمر بخرم پونزده میلیونه. بعد...
-بعد شما تماشاچیان محترم خیرات می کنین براش که بره موس و صندلی بخره؟
-بله!
-واقعا نمی فهمی اسمش کلاهبرداریه؟
-نخیرم . نیست.چون به زور که نمی گیره. میگه هرکسی دوست داره بده.
-تو هم دوست داری؟
-بله.
-آفرین که دوست داری سرت کلاه بذارن و تو هم مشتاقانه میری سراغش.آفرین!
اون وقتها که قانع نشد. الان هم آلودگیش کمتر شده. وگرنه هنوز مشتاقه به هدف خیرخواهانه ی گیمرها کمک کنه.
یه نفر هم هست که هفته ای یکبار اینستای منو آنفالو می کنه و از کانالم لفت میده.
دوباره چند روز بعد فالو می کنه و جوین میشه.
اسم نمی برم اما از اینجا تا اتاقش ده قدمه!
افسردگی نمودهای ظاهری و درونی زیادی دارد. شرایط محیطی زندگی ، فرد را به غوطه ور شدن در این ورطه سوق داده و امکان بالا آمدن و نجات را روز به روز کمتر می کند. آیلین نزد پدر و مادری که دو دختر دارند، یکی از دخترها رو بیشتر دوست دارند( که البته آیلین نیست) و تن و بدن دخترک را دوتایی در آشپزخانه می کاوند تا میزان رشد غدد بدن او را اندازه گیری کنند و برای برجستگی های کوچک بدنش ریشخندش می کنند بزرگ شده. در تمام مدتی که آیلین در خانه ی پدری زندگی می کند به اندام های حرکتی و جنسی و گوارشی و ... به شدت دقیق و حساس است و تمام آن اندام ها را عاری از جذابیت و زیبایی می بیند. بجای غذای سروقت، روی دوتکه نان مایونز می مالد یا چیزهای بی ارزش غیر مغذی می خورد. پس از مرگ مادرش ( که مدام ناله های دردناکش را از پشت در اتاقش شنیده) قید خوابیدن در اتاق خودش را می زند و زیرشیروانی مستقر می شود. سالهای سال خانه نظافت نمی شود.گرد و غبار ده - پانزده ساله اشیاء خانه را می پوشاند و پدر دائم الخمر و دختر خود کم بین، زندگی پر تنشی را در کنار هم سپری می کنند.خواهر آیلین عاقلانه تر رفتار کرده. پیش از مرگ مادر با پسری که دوستش دارد هم خانه شده و از خانه ی پدری دور شده و علیرغم رسوایی برانگیز خواندن حرکتش از جانب پدر، همچنان دختر محبوب اوست.
عقده ی حقارت و وجود سراسر خشم آیلین نسبت به جهان اطراف ، با کثیف ماندن و حمام نرفتن و شرح و توصیف بو و صدای ادرار و استفراغ و تن حمام ندیده و نگه داشتن موش مرده در داشبورد ماشین ، او را به خوبی رقت انگیز و قابل ترحم و انزجار نشان می دهد .
خیال پردازی در عاشقانگی با یکی از پرسنل زندان و پسرک زندانی ( محل کار آیلین) عدم وجود اعتماد به نفس در او را تایید می کند.
آمدن دختری زیبا و بی نقص به محیط کار، گویی تلنگری ست که آیلین به آن نیاز دارد تا قید همه ی افکار مسموم و رفتارهای غیرعادی و بعضا ناهنجار ( اصرار بر پوشیدن لباس های مادر مرده، دزدیدن جوراب و ماتیک و خوراکی و ...) بزند و به استقبال سرنوشتی متفاوت برای ادامه ی زندگی اش برود.
تم روانشناختی کتاب ، توجه علاقمندان به داستانهای پیچیده و نیازمند به واکاوی در عمق واکنش های درونی و محیطی را به خود جلب می کند و تاثیر ویرانگر رفتار والدین بر آنچه در آینده ی فرزند چندان مهم به نظر نمی آید را اثبات می نماید. آیلین در کنار رفتارهای نامناسب و آسیب زننده ی والدین، خود نیز روحیه ای شکننده و ضعیف دارد و در سالهای پس از بیست و دو سالگی، گرچه خوب غذا می خورد، چندبار ازدواج می کند، زیبایی خودش را باور می کند و به پاکیزگی اهمیت می دهد، اما همچنان نشانه هایی قوی از آسیب های کودکی و نوجوانی را با خود دارد.
آیلین
آتوسا مشفق
نشر چترنگ
-آتوسا مشفق نویسنده ی نیمه ایرانی و آمریکایی تبار است.
-کتابهایی از این دست لرزه بر اندامم می اندازد.مادر و پدر بودن برگترین مجازات برای بشری ست که تربیت خودش نیز مجازات والدینش بوده.گویی آفریننده خمیره ای را در اختیارت می گذارد و می گوید بساز و تماشا کن. بی مجال اصلاح و بازسازی. و آنچه می سازی، بشری را ایجاد می کند پر از آسیب و حفره و خلاء. بدون الگوی پیش فرض .
-چرک و پلشتی و بوهای مشمئز کننده سرتاسر کتاب را آکنده و قدرت نویسنده در تصویر سازی این همه تباهی ، روایتی خواندنی پیش روی خواننده می گذارد.
-شاید خواندن این دست کتابها تلنگری باشد برای آدمها، که شکل گیری تنهایی های عمیق و غیرقابل نفوذ را بیشتر بشناسیم و نتیجه ی آنچه با دیگران، بی آگاهی از فرجامش انجام می دهیم، را عیان ببینیم و از کنش های غلط پیشگیری کنیم.
-شاید ، قید مهمی ست. قطعیت و تضمینی در بین نیست.
-کتاب را در همخوانی گروه دچار خواندم.

اون وقتها هست که به آدم محل نمیدن و انگار نه انگار که وجود داری و اصولا موجودیتت زیر سوال میره، بعدش که یهو فرشته ای میشن و یه چشمه میان که انگار دیدنی تر و شگفت انگیز تر از تو در دنیای پیرامون شون وجود نداره، دلم می خواد بتونم بگم:
-برو در خونه خودتون بازی کن .اینجا تعطیله.
یه چیز دیگه می خواستم بگم. اما نشد. این جوابو نوشتم
اونی هم که فکر می کنین ماییم، خودتونین!