پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

لولو خورخوره

کمی برگردم به زندگی عادی.

گرچه ممنوعم و منعم از حرف زدن از بچه ها. از عکس گذاشتن ازشون و تعریف کردن ماجراهاشون


یکی دوسال قبل بعد از ( مامااااااااان این خوراکی های منو هم می خوره) ( مااااااااااااامان فلان کیک مال من بود، اون سهم خودش رو خورده بود ، حالا کیک منم نیست) ( ماماااااااااااااااااان  بهش بگو دست به سهم من نزنه) ( مامااااااااااااااااااااان من از این خوراکی نخوردم اصلا) ( مامااااااااااااااااااااااان من دست نزدم اصلا) ( ماماااااااااااااااان خودش خورده تقصیر من میندازه ) و جملاتی مشابه این، تصمیم گرفتم خوراکی های هرکسی رو بریزم توی کیسه و بدم دستش و بگم خودت مدیریت کن که کی و چطوری بخوری که تموم نشه.

البته قبل تر ترفندم این بود که در جاهای مختلفی از قبیل فر، مایکروویو، کابینت پایینی، بالای یخچال و ... قایم شون کنم اما هرجا گذاشتم در عرض نیمساعت کشف شد. بعد از اینکه از جاسازی انصراف دادم، همه رو در مکانی عمومی در یکی از کابینت ها گذاشتم که مشکل غیب شدن ناگهانی سهم این و اون پیش اومد.

القصه...

یک نفر تقریبا تا نیمه ی ماه هنوز خوراکی داشت و اون یکی بعد از دوساعت دیگه هیچ خوراکی یی نداشت.

بعد از چندماه من هم یک کیسه جدا کردم بعنوان( خوراکی های مورد علاقه ی مامان و بابا) و بعد از چندروز از همین کیسه برای اون یکی که زود زود همه چی رو تموم می کرد، خوراکی می بردم.اسما بنام ما بود و رسما بنام همون که گفتم.

امسال هم همین رسم برقراره. و قبل از خرید هرماه همون که گفتم، میگه این بار تو خوراکی هامو بگیر و خودت هروقت تشخیص دادی بهم بده. چون من نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و همه رو تموم می کنم. منم میگم باشه. و به محض خرید و برق برق زدن خوراکی ها، همون که گفتم با کیسه ش میره توی اتاقش و هرچی صداش می کنی نمی شنوه و نهایتا میگه: نخیرمممم...خوراکی های خودمه. هرکاری بخوام می کنم. و دو روز بعد که هیچی نداره برای خوردن باز میگه: این ماه تو مدیریت کن. و باز قصه تکرار میشه.

خسته

به پت پت افتادم. خسته ی خسته ی خسته ام. انرژیم ته کشیده. جونم تموم شده. نا ندارم.مغزم هنگ کرده.دلم می خواد یک هفته ی تمام ، شبانه روزی بخوابم بلکه خستگی از جسم و روحم بره.دلم می خواد توی اتاق خوابم پناه بگیرم و از جام تکون نخورم.مطلقا هیچ کاری نکنم. کتاب، فیلم، آشپزی، هیچی. هیچی.


نکنه علایم کروناست؟

عاشقانه

این چه آتشی بود به جانم افتاد؟ این چه خبطی بود که کردم و دوستدارت شدم؟ این چه هوایی بود که سرم را پر کرد. نیمه شب انگشتهام به کار می افتند؛ قربان آن ابروهای تابدارت بروم. قربان آن موهای مشکی ات بروم. قربان آن دستهای ظریفت بروم. قربان آن  صدایت بروم. قربانِ... اصلا دربست قربانت بروم  من ، خلاص.! هرچی آهنگ گلایه و شکایت دار است انتخاب می کنم. هرچی شعر و متن سوز و گداز دار است انتخاب می کنم، برایت می فرستم . بعد می نشینم خودم می خوانم و گوش می دهم ببینم وقتی تو می بینی و می شنوی چه حالی می شوی. نیمه شب است. تو خوابیده ای. شاید هم بیداری. اما اینجا نیستی که ببینی و بشنوی. چندبار که خواندم و گوش دادم، پشیمان می شوم. سنگ می گذارم روی دلم که هی تو را می خواهد. دست می گذارم روی چشمم که هی دنبال تو می گردد. همه را با هم برای هردوطرف پاک می کنم. فردا که بیدار بشوی، انگار نه خانی آمده، نه خانی رفته. هیچ که هیچ. هیچ اثری از هیچ چیزی نیست.

و شبی دیگر دوباره از سر نو.

شتاب

نگرانم که کتاب خوندنم نمیاد . توی ده روز اخیر ده صفحه هم نخوندم. به خودم میگم خوب وا دادی ها...


بعد یادم می افته اصلا فرصت ندارم برای خوندن.

نمی دونم روز و شب کی تموم میشه. مدام در حال بدو بدو.

هیس!!!

خونه ی ص  رو توی روزهای اول حواس پرتی و آلزایمرفروختن. پولش رو سرمایه ی مغازه ی خودشون کردن. و الان ترجیح شون اینه که ببرنش خانه ی سالمندان و با حقوق بازنشستگیش هزینه ی اونجا رو بدن.تعریف شون از خانه ی سالمندان اینه: بهترین دکترها اونجا بهش رسیدگی می کنن. بهترین پرستارها اونجا برای خدمات انجام میدن. حوصله ش سرنمیره. با هم سن و سال های خودش هم صحبت میشه از تنهایی درمیاد. انواع دکترهای متخصص هر روز چکاپش می کنن و نمی ذارن درد بکشه.

فقط این مساله ی انواع متخصص هاش منو کشت. تصورشون از سوئیس هم قشنگ تره!

بهشون گفتن پول خونه ش رو برگردونین. الان دیگه خونه که نمیشه خرید با اون پول. اما بذاریمش بانک و از سود اون پول برای پرستار و بقیه ی چیزها هزینه کنیم. گفتن: نخیرم. اون پول رو گذاشتیم برای کفن و دفنش که آبرومند برگزار بشه. هرچی هم موند هرسال برای خودش و شوهرش می خواهیم سالگرد بگیریم، خیرات بدیم.

و تمام این حرفهای جلوی روی خودش زده میشه.


فکر کن زنده زنده نشستی داری به آدمها نگاه می کنی و اونها بگن: می خواهیم برات سالگرد آبرومند بگیریم.


یکی جلوی دهان منو بگیره ببنده....

خرده فرمایش

دیشب دخترک میگه:

-مامانم گفته از درس های توی گوشی خیلی عقبی. باید برسونه تو رو. خیلی کند درس میده بهت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تند تند درس بده.

*

ریاضی یاد می دادم بهش. حواسش پرت بود. یا توی تلویزیون بود یا به حرفهای بقیه گوش می داد.مامانه هم که اومد ه بود گفت: از بس خنگه یاد نمی گیره. خنگی دیگه. برای همین اینقدر زیاد بهت مشق میگه!!مشق که نباید اینقدر زیاد باشه.

*

حس می کنم منو با نوکر باباشون اشتباهی گرفتن. وقتشه بگم دیگه نمی تونم درس بدم. حوصله تونو ندارم.

*

انرژی منفی خیلی زیادی می گیرم ازشون. وقتی برمی گردم انگار یه کامیون گنده از روم رد شده. اینها یهو از کجا دراومدن توی زندگی من؟

*

چپ و راست می گفت گوشیم شارژ نداره ( شارژ پول).

*

وقتی دارم به ص چیزی میدم بخوره، حالا هرچی... میوه، کمپوت، سوپ، غذا، دخترک با حرکت دست من چشمهاش حرکت می کنه. چشمش داخل ظرفه. روی دست منه. توی دهان ص هست. روزهای اول دلم ریش ریش می شد. مقداری از اون خوردنی رو براش توی ظرف می ریختم می دادم بهش بخوره. دیشب حس بدی سراسر وجودمو گرفته بود. حس کردم عمدا اینکار رو می کنه. انگار آموزش دیده باشه که برای جلب ترحم اینکار رو بکنه. شاید هم من زیادی بدجنس شدم. نمی دونم.

*

خدایا منو ببخش.اما هر دو بچه، هم دخترک هم پسرک، به شدت چاق هستن. تپلی نه ها. چاااااق. و دیشب فرشته ی چنگال به دست بیخ گوشم می گفت: با چی چاق شدن؟ مسلما مال نخوردن نیست.

خدا نکنه بدبین بشی به کسی یا چیزی. هی پشت سرهم همینطور فرضیه می بافی.

*

خانووووم...شما بهتره کلا نیت بشردوستانه ت رو بذاری در کوزه و بی خیال بشی .بلکه دست از سر کچل اینا برداری و اینقدر در موردشون حرف های بد  نزنی!! ( شکلک شرمسار )

کشف

پرینت کتاب رو داده بودم بخونه. برای خودم پرینت گرفته بودم که بازنویسیش روی کاغذ برام راحت تر باشه  از فضای  word . دو سه صفحه ی اول چیزی شبیه طرح دارم همیشه. در قالب جمله هایی که داستانک های شخصیت ها رو بگه. کاملا شخصی و برای خودمه. موقع پرینت ، اینها هم اشتباها چاپ شده بود.

بهش گفتم قصه رو بخون. این چند صفحه رو نخون. بعد از تموم شدنش اگه دوست داشتی اینا رو هم بخون. اما قبل از خوندن کل داستان اصلا سراغ اینا نرو.

بعد که خوندش گفت: چرا گفتی اول اونا رو نخونم. اتفاقا اگه خونده بودم توی داستان اینقدر زور نمی زدم که بفهمم کی به کیه و چی به چیه. از اول می دونستم.بعد با خیال راحت می خوندمش.


فکر کردم: پس کشف داستان چی؟ پس لذت کشف داستان چی؟ پس پله پله پیش رفتن با ذهن نویسنده برای رسیدن به دنیای آدمهای قصه چی؟ پس اون شیرینی فهمیدن کی به کیه و چی به چیه در انتهای داستان چی؟


فکر کردم: چقدر با هم فرق داریم. چقدر تنوع هست توی روحیات. چقدر تفاوت هست توی خواستن و رسیدن ها. بعضیا می خوان خودشون کشف کنن و دریافت کنن و برسن. بعضیا آماده و لقمه گرفته می طلبن.

همینه خوب.

اگه همه شبیه هم بودیم که ...

چیدمان ری...مان

اسمی که برای عنوان توی ذهنمه کاملا مناسب و به جاست. اما نمی دونم بالاخره برای عنوان می ذارمش یا نه.

بماند که در سال 99 من حسابی ادبیات با وقار و محترم رو گذاشتم کنار و هرچی از دهنم دربیاد رو میگم و بارها و بارها از طرف پسرها شنیدم که: ماماااااااااااااااااااااااااااان... خیلی بی ادب شدی!!!!!

اگه عنوان رو گذاشتم منو ببخشید برای رعایت نکردن ادب!

کارم( حرف زدن از اتفاقات پیرامونم) ، برای زنی که بعضی ها بخاطر کتابها می شناسنش و بعضی ها ارتباط خانوادگی و فامیلی باهاش دارن، کار سختیه. اما می بینم سخت تر از دیدن رفتارهای بی رحمانه نیست. نمی نویسم که به این رفتارها اعتراض کنم یا آبروی کسی رو ببرم.از هیچ کس اسم نمی برم. می نویسم که شاید یه نفر، حتی یه نفر بخونه و ببینه چه اوضاع وحشتناکی پیش میاد برای سالمندی که ناتوان شده.و شاید...شاید...شاید...باعث بشه، کمی مهربون تر بشه.

همین.


از تخلیه و سبک شدن روح خودم هم غافل نشم.

*

1

ص رو در محدودیت تعویض پوشک گذاشتن. چون بسته ای صد تومن شده. از همون روز اول که این رفتار رو دیدیم، خرید ایزی لایف رو ما تقبل کردیم. در واقع اونی که باید غر بزنه که تند تند مصرف میشه یا نه اونها نیستن! اما با این وجود باز هم  می خوان کمتر مصرف بشه تا مجبور به تعویض نشن و بوی محتویاتش بینی شون رو آغشته نکنه و نجس نشن و نمازشون بره بالا.

روزهای اولی که دیدیمش فقط  ادرار داشت( می دونم بخاطر غذا نخوردن بود). یکی از روزها که رسیدیم، شنیدیم که  چندساعت قبلش  زیرانداز یکبار مصرف رو از سرتخت برداشته.پای تخت ،روی فرش انداخته و خدا بدونه با چه سختی و مصیبتی بلند شده و روی زیرانداز  ...


جلوی روی ما باهاش دعوا کردن. داد زدن. تحقیر کردن.تهدید به دیوانه خانه بردن کردن. به تنش و تندی بین آقایون منجر شد. گریه م دراومد. التماس کردم جلوی روی خودش تحقیرش نکنن. گناه داره. کاملا هشیاره و می فهمه. نباید بهش توهین کرد. نباید بخاطر ناتوانی در اداره ی دفع، تحقیرش کرد. چه شب وحشتناکی بود. همون شبی که درد قلبم شروع شد. بالاخره همه چی آروم شد. گفتم من شب ها میام عوضش می کنم . به منِ گریان قول دادن که دیگه تحقیرش نکنن. تهدیدش نکنن.

هزار بار خدا رو شکر کردم که برای بابا و مامان این وضعیت پیش نیومد و غر غر یا پشت چشم نازک کردن کسی، ولو بچه های خودشون رو ندیدن.


2

اولین باری که دفع انجام داد، حالش بهتر شده بود. نمی تونست بشینه روی تخت. اما چشمهاش هشیار بود. (فلانی) که به پرستاره هی توصیه می کنه بهش چای نده که خودشو خیس می کنه از راه رسید و با شنیدن خبر دفع( واقعا توی اون روزها شنیدن این خبر مثل یک فتح بزرگ بود. چون یک هفته ای بود که اتفاق نیفتاده بود).اومد وسط جمع نشست و بیشتر از ده بار گفت:

-ببین..امروز من دست و پات رو ماساژ دادم دستشویی کردی ها. اگه من نمی کردم نمی تونستی دستشویی کنی ها . ببین من چقدر به فکرتم . ببین من چقدر هوات رو داشتم. ببین ماساژم چه اثری داشت. ببین...ببین...ببین...

اونقدر گفت و گفت و گفت که زمزمه ی نزدیکی بیخ گوشم از یکی از افراد نزدیک به خود فلانی رو شنیدم که گفت: آفرین ماساژور. بیا برو  جایزه ت رو بگیر . برات ری...

نمی دونستم به وقاحت این عضو نزدیک بهش ، خشم بگیرم یا بخندم از بیشعوریش.


3

میگه به تو حسودیم میشه. گفتم چرا. میگه وقتی که تو میای دیگه دستشویی بزرگ نداره. فقط خیسه. من بعضی وقتها دستشویی بزرگشو تمیز می کنم.

نمردیم و یکی به ارتباط  ری...مان یکی و من هم حسودی کرد.


4

مساله ای که در مورد 1 گفتم به همین سادگی نوشتنش نبود.  چرا از پرستاره بشدت عصبانی ام و نمی تونم به چشم دیگری بهش نگاه کنم و حتی اگه مثل الماس بدرخشه بازهم ازش متنفرم برای اینکه اومده سربزنه و دیده روی زیرانداز... و فرش هم آلوده شده.

چه کار کرده باشه خوبه؟

ص رو از روی تخت بلند کرده. آورده روی زمین نشونده. مجبورش کرده خودش اونجا رو تمیز کنه  و بپیچه و بندازه توی کیسه و گره بزنه.فرش رو هم بده ص تمیز کنه.

فقط نمی دونم از این آدمی که توان نداره قاشق توی دستش نگه داره و بیشتر از دو دقیقه نمی تونست روی تخت بشینه، چطوری تونسته کار بکشه.

وقتی ماجرا رو شنیدم به صدای داد و بیداد تحقیر و تهدیدها گوش نمی دادم فقط اشک می ریختم برای آخر و عاقبت آدمیزاد که اینطوری ناتوان میشه می افته زیردست هر موجود بی رحمی و به حقارت کشیده میشه. از آدم بودنم بیزار شدم. از دنیا بیزار شدم. دلم خواست دنیا همون لحظه تموم بشه.

کی باشه من سر این زن داد و هوار کنم ( اعتراف می کنم در تمام عمرم بجز سر بچه هام و بچگی های خواهرهام، سر هیچچچچ بنی بشری داد نزدم)، و هرچی می خوام بگم.


5

خاله زنک کی بودم من؟


خاله زنک به نظر بیام هم مهم نیست. این مساله جای پرداخت ادبی نداره. اونقدر دلم آتیش گرفته که فقط دلم می خواد یه کاری کنم که لااقل روزها و ماه های آخر این بیچاره، با آرامش و احترام سپری بشه.

دلگرم

این روزها انگار نوبت منه که زبان باز کنم و خلاف عادت و خوی 44 ساله ام که فقط سکوت می کنم و لام تا کام حرفی نمی زنم برای توصیه و پیشنهاد به کسی، به او  که با اولین خبر فشارش حسابی  رفت بالا و نیومده پایین و  اضطراب و ترس و نگرانی و غم رو به وضوح میشه در حرکات و سکناتش دید،  بگم که:


-ببین عزیزم... هر اتفاقی بخواد بیفته، می افته. من و تو نمی تونیم ازش جلوگیری کنیم. فقط خیلی هنر کنیم بتونیم بهتر مدیریتش کنیم. در هر مرحله ای از وقوع. پس مراقب خودت باش. من و بچه ها غیراز تو هیچ کسی رو نداریم. مخصوصا که الان فقط خودم هستم و خودم و ریشه ای روی زمین ندارم. پس خودت رو برای ما حفظ کن. سلامت تو از همه چیز برای ما مهم تره. عصبی نشو. فشار نیار به خودت. آروم باش. تندی نکن. حرفهای امیدوار کننده بزن.انشالله که همه چیز خوب پیش بره. اگه خدای نکرده اتفاقی برای تو بیفته، بچه ها چیکار کنن؟ من چیکار کنم؟ خیلی خیلی مراقب خودت باش.


یعنی عین همون حرفهایی که توی روزهای پریشونی و عجز و بیچارگی و گریه های مداوم و از حال رفتن های این دوسال و اندی من بهم می زد و مدام می گفت باید مراقب سلامتم باشم و خودم رو برای او و  بچه ها حفظ کنم.


دیشب در مسیر برگشتن بهش گفتم. می دونم که بارها و بارها باید بگم و تکرار کنم. اینطور وقتها آدم از بودن و داشتن دیگری، دلش گرم میشه.