بهادری چسبیده به ته مغزم. هیچ رقمه نمی شود ندیده اش گرفت. دختر بلند بالای توپر زیبایی بود. آنقدر زیبا که همه دخترهای مدرسه ی ابتدایی قسم می خوردند که پسرها توی خیابان بهش می خندند و او نیز به پسرها می خندد. می گفتند از آن دخترهای ...
چهارمی بودم یا پنجمی..یادم نیست. بهادری چسبیده بود به من. چندبار برای درس خواندن و ریاضی کار کردن به خانه مان آمد. مامان اما هیچ وقت اجازه نداد که من هم وارد خانه شان شوم. کمتر می گذاشت تنهایی خانه ی دوست و آشنا بروم. برای من که بچه ی اول بودم، سختگیری های زیادی داشتند. به بعدی ها خیلی آسان گرفتند.
بهادری تا نزدیکی خانه می آمد و منتظرم می شد تا با هم مدرسه برویم. خواب مسیر آن وقتهای مدرسه را زیاد می بینم. خانه ی معلم کلاس سوم مدرسه ی ابتدایی توی خیابان بهادری اینها بود. دختر ظریف و شکننده ی خانوم معلم، چند سال همکلاسی مان بود. بهادری دخترک را خیلی دوست نداشت.
چه چیزی بهادری را برایم پررنگ کرده بود؟ بهادری توی راه مدرسه از پدرش حرف می زد. پدرش را جلوی در خانه شان دیده بودم. پیرمردی سفید موی، لاغر و قد بلند بود. به نظرم به پدربزرگها می خورد تا پدر. دخترهای مدرسه می گفتند بابای بهادری سه تا زن گرفته. بهادری بچه ی زن سوم است. بهادری خواهر بزرگش را خیلی دوست داشت. معلم بود. بهادری می گفت با اینکه تابستان ها سر کار نمی رود، اما باز هم حقوقش را می گیرد. بچه های خواهرش هم سن خود بهادری بودند. دخترهای مدرسه می گفتند این خواهر بچه ی زن اول بابای بهادری است.بهادری توی راه مدرسه از خانواده اش برایم تعریف می کرد. هیچ وقت از او نپرسیدم که این داستان سه تا زنِ بابایش راست است یا نه. بهادری می گفت، پدرش هرشب از روی یک کتاب قدیمی برایشان قصه ای افسانه ای می خواند. از قصه های شاه و ملکه و جن و پری. هر روز صبح ، توی راه مدرسه، قصه را برای من هم تعریف می کرد. دلم می خواست کتاب را ببینم. بهادری گفته بود، پدرش کتاب را حتی به بچه هایش هم نمی دهد. فقط خودش هرشب می آورد و می خواند.
این که این وقت شب دچار جنون شده ام و دارم در مورد بهادری می نویسم فقط یک دلیل دارد. هی فکر می کنم که اسم آن داستانی که مدتهای زیادی، هرروز بهادری توی راه مدرسه برایم تعریف می کرد ، چی بود؟ ... یادم نمی آید. هرچه خاطراتم را زیر و رو می کنم، یادم نمی آید. موهای لَخت بهادری ریخته روی نصف صورتش. صدایش حتی توی گوشم زنگ می زند، چرا اسم قصه یادم نیست؟
بهادری جان..لطفا یک جوری پیدایم کن و برایم پیغام بگذار و بگو: فلانی یادت هست هرروز برایت توی راه مدرسه قصه تعریف می کردم؟ یادت هست از خواهرزاده ام حرف می زدم؟یادت هست از گل های حیاط مان برایت می آوردم؟ مرا شناختی؟
بعد من کارخانه ی قند توی دلم آب شود که پیدایت شده و قبل از هرچیز بپرسم:
-بهادری...؟ اسم قصه ای که پدرت هرشب برایتان می خواند چی بود؟ هرکاری می کنم اسمش را به خاطر نمی آوردم.
بعدا نوشت:
صبح آن شب تا بیدار شدم، اسم قصه و آدمهای قصه یادم آمد!
سال قبل همچین روزهایی توی خون دل خودم غوطه می خوردم. گیج و منگ هی می خوردم به دیوارهای روبرو. می خوردم به خاطره های رنگ به رنگ. هی زخمم تازه تر و تازه تر می شد. آنقدر مردم و مردم و مردم که گمان زنده شدن دوباره ام نمی رفت.
آدم سخت جان است اما. زنده می ماند. باز زنده می ماند.
سال قبل همچین روزهایی فکر می کردم : مگر بدتر از این روزها هم ممکن است که بیاید؟ مگر سیاه تر از این حال هم ممکن است که داشته باشم؟
شد. داشتم.
تیرماه ، عید فطر، توی جنگل های نزدیک شیرآباد، مامان برایمان آواز می خواند. ترانه می خواند. بابا می خندید. هرکدام یکی در میان هی تاکید می کردند که فیلم بگیرید که یادگاری بماند، برای روزی که نباشیم. دلم خون بود. تمام یکی دو روز قبل را در مطب و آزمایشگاه و ... با او چرخیده بودم. دو هفته بعد رفته بودم بیمارستان عیادتش. چهار پنج هفته بعد، رفته بودم برای پرستاری از بدترین و سیاه ترین جلسه ی شیمی درمانی دوباره اش. باز فکر می کردم، سیاه تر از این روزها هم مگر می شود داشت؟
داشتم. داشتم.
آذر سیاه بود. پسرم شمع تولد هجده سالگی اش را فوت کرد و بلافاصله رفتم تا دو روز پرستار تن های رنجور و زخمی شان باشم. کدام پرستاری؟ دو سه ماه یکبار دو روز رفتن و ماندن که نشد پرستاری. بیشتر دل خوش کنک برای خودت است.
روزهای سیاه تمام نمی شوند. سیاه تر از سیاه سراغت می آیند.
با اینکه این روزها خبرهای خوبی برای خودم می شنوم، اتفاق های خوبی برای خودم می افتد، اما تلخی و سیاهی روزگار رفته و جاری، دل دماغی برای شادی و خرسندی باقی نمی گذارد.
خواب های این روزهایم آشفته اند. آنقدر آشفته که از خوابیدن می ترسم. از ربط دادن این خوابها به چیزهای نیامده می ترسم. می ترسم اتفاقی بیفتد و من یادم بیاید که خوابش را دیده بودم.
زنی که امشب حرف و خبرش را شنیدم، به همم ریخت . یاد خوابهایم افتادم. اصلا چرا امروز بعداز ظهر یاد این زن افتاده بودم؟ می دانست مرگ همسایه ی دیوار به دیوارش شده؟
بیا یک معامله بکنیم. من می خوابم. مهم نیست. خوابهای آشفته را هم به جان می خرم. فقط ترا بخدا، درد و رنج شان را کم کن. تن دردمند شان را آرام کن. ترس مزخرفی را که مثل سگ پاسوخته هی دور خودش می چرخد و توی دلم را گاز می گیرد، نابود کن. قول می دهم اعتراض نکنم.
قبول؟
فیلمی کوتاه در شبکه های اجتماعی منتشر شده از خیابان برفی و مردمانی که از شادمانی در حال رقصیدن هستند. آهنگ پس زمینه ریتمیک و پر انرژی است. نمیتوانم حتی در حد همان یک دقیقه ی محدود اینستاگرام ، تا آخر نگاهش کنم. چندبار امتحان کردم.چند ثانیه ی اول بلافاصله بغض وحشیانه ای چنگ می اندازد به گلویم و چشمم خیس می شود از اشک.
چه کرده اید با مردم که برف بهانه ی شادمانی شان شده؟ چه کرده اید با مردم که دزدانه و یواشکی فیلم می گیرند از شور و وجد خداداد؟ چه کرده اید با مردم که دیدن رقص و شادمانی طبیعی، دل آدم را پر از غصه می کند؟
از سالی که پر از دهه های ماتم روایتی و تحریفی است،بیزارم. از صلاح مملکت داری و اجبار به خفگی و خفقان و تظاهر به اندوه نمایشی،بیزارم. از مکروه دانستن خنده و گناه شمردن لباس رنگی بیزارم. از تقویمی که روزهای مبارکش هی کمتر و کمتر می شود و سالگرد و سالمرگ و یادبود آتش سوزی و زلزله و سیل و ریزگرد و سرب و سرطانش بیشتر و بیشتر می شود، بیزارم.
از آدمهایی که ترجیح شان ، تربیت و ساختن ملتی سرخورده و افسرده و غمگین و ترسو و نافهم و نان به نرخ روزخور است ،بیزارم.
شادمانی حق خداداد ماست!!
شادی را به مردم برگردانید!
این هم دشت اول صبح شنبه مون:
از یک برنامه ی صبجگاهی تلویزیون ، فیلم های ارسالی مردم رو می دیدم. فیلم اول از یک شهرک نزدیک قائمشهر بود. جاده ی بیرون شهر رو نشون می داد که بچه های محصل برای رسیدن به مدرسه باید از عرض جاده رد می شدن و خطر تصادف با ماشین های عبوری که با سرعت بالا در حال تردد هستن رو به جان می خرن. ظاهرا به شهرداری منطقه رجوع کردن و خواستند که پل هوایی در محل نصب بشه . شهردار محترم هم لطف کردن و محبت نمودن و مهربانی خرج کردن و فرمودن:
-ما مجوز پل رو بهتون میدیم. چند تا خیّر پیدا کنین تا هزینه ی پل رو تامین کنه!
راست میگن خب. وقتی مردم اینقدر خوب مالیات میدن، اینقدر خوب مابه التفاوت گرانی تخم مرغ و لبنیات و روغن و بنزین و ... رو میدن، وقتی اینقدر خوب هر سازی بزنین، می رقصن، پل رو هم باید خودشون نصب کنن. کی گفته پل حق مردمه؟ هر کی گفته بدین ببرنش بند مواد مخدر تا خودکشی بشه!
فیلم دوم از کوهبنان بود. ردیف کانکس های خالی رو نشون می داد که در محلی قرار داشت. چادر های پِرپِری رو هم نشون می داد که مردم زلزله زده، بعد از تخریب هشتاد درصدی خونه هاشون ، ناچار به زندگی در این وضعیت وخیم بودند. چادرهایی که در بهترین حالت ممکن، از پس یک بعدازظهر خنک پاییزی هم برنمیاد، چه برسه به شب های سرد کویر .کانکس ها فروشی بود. هرکس پول داشت می تونست کانکس بخره؛ هرکس پول نداشت، چادر های نازک و نا امن، گوارای وجود خودش و خانواده ش.
برید سراغ زیبا کلام که اون سه میلیارد رو چرا نگهداشتی و نمیدی به مردم. چرا مال مردم رو داری بلوکه می کنی. اصلا غلط می کنی که می خوای مرکز فرهنگی و کتابخونه بزنی. بیا کانکس بخر برای مردم. اصلا کاری نداشته باشین که هزاران میلیارد ، فرت فرت داره به فنا میره و در جیب گشاد و ته سوراخ عوامل کاردرست و مهربان وابسته و وابستگان شکم سیر که بحمدلله کلا سیرمونی ندارن ، جابجا میشه و همیشه هم بعد از در رفتن طرف، خبرش رسانه ای میشه . کاری نداشته باشیم که رسیدگی به معیشت مردم وظیفه ی دولت و حکومته نه خود مردم.
خاک برسر مملکتی که نشسته و نگاه می کنه که مردمش چطوری روز به روز به خاک تباهی می نشینه و از سرما و گرد و غبار و فقر می میره و ککش نمی گزه.
چاپ پنجم پرتقال خونی منتشر شد.
از نگاه های عزیزتان به صفحات و فصل های کتاب، سپاس گزارم.

از همراهی تان با خیال و قصه هام، سپاس گزارم.

سپاس گزارم که مهرتان را به من هدیه داده اید.

پرتقال خونی
پروانه سراوانی
نشرآموت

مسئولین مدرسه، پسرکم را به زور بردند اسم نوشتند برای مسابقه ی احکام. کتابچه ی کوچکی به او دادند در ازتباط با احکام وضو و تیمم و نماز و غسل و غیره. وی هر روز و هر روز غر زد که:
-من هیچ علاقه ای به این مسابقه ندارم. هیچ علاقه ای به این کتاب ندارم. اما آقای فلانی و خانم فلانی گفتند باید شرکت کنی چون درس ات خوبه! من از این مسابقه بدم میاد! چون زوریه!
پسرک کتابش را یکبار آن هم سرسری و بازیگوش طوری خواند و هر حکم فقهی و شرعی را در بوته ی نقد گذاشت و از آن ایراد اساسی گرفت.
من پسرکم را تشویق کردم که در مسابقه ی کتابخوانی شرکت کند. کتاب لاغری به او دادند با داستانهایی که سعی شده بود فارسی روانِ حکایات قدیمی باشد. پسرک به قول خودش چند بار کتاب را خواند. حتی خودم شاهدم که یک ربع روی تختش دراز کشید و از اتاق بیرون آمد و کتاب هفتاد صفحه ای را نشانم داد و گفت:
-تموم شد. همه رو دوباره خوندم!
-توی یک ربع؟؟ هفتاد صفحه؟؟ عجبا!!!
*
متعجبات:
1-پسرک در مسابقه ی احکام بین کلاس چهارم و پنجم و ششم ها، نفر اول شد. تمام سوالات را بدون غلط جواب داده بود و برای مرحله ی بعدی به اداره معرفی شد.
2-پسرک در مسابقه ی کتابخوانی از سی سوال، نوزده تا را درست زد و بین صد و هشتاد و سه نفر شرکتت کننده ی کلاس چهارم و پنجم و ششمی، به رتبه ی نود و پنجم نائل آمد.
حالا پیدا کنید تفاوت سیستم آموزشی مدرسه و سیستم آموزشی مادر را ! و البته بیابید دلیل توفیق سیستم فشاری مدرسه و علت شکست سیستم تشویقی مامان را!
بلژیک از دیرباز به سه قسمت فلاندر شرقی و غربی و والونیا تقسیم شده. بروکسل، پایتخت بلژیک ، بین این دو منطقه واقع است.فلاندری ها به زبان و گویش شان تعصب دارند و زبان های دیگر را حقیر و بی ارزش می شمارند .
لویی پسرکی یازده ساله، در شهر واله است ، با پدربزرگی که به جدّ اصرار دارد جز به زبان فلاندری اصیل، صحبت نکند. او این تعصب را به دایره ی خانواده نیز وارد کرده و مدام حقارت واژه های دخیل فرانسه و آلمانی در زبان هلندی را به چالش می کشد. پسرش استاف ( پدر لویی) حق ندارد عضو هیچ فرقه و گروهی باشد، چرا که از مرام و مسلک یک فلاندری به دور است. لویی به تشخیص خانواده ای که به شدت درگیر قیود و بندهای سنتی سیستم اجتماعی فلاندر است، برای تحصیل به یک مدرسه ی مذهبی سپرده شده تا در آنجا تحت آموزش خواهران صومعه، از نفسانیات و گناه دور باشد و جز به عیسی مسیح و خداوند نیندیشد. لویی با چند نفر از دوستانش، گروه مخفی حواریون تشکیل داده اند و هر یک با آوردن مصادیقی از گناه را به عنوان نماد عضویت گروه به سختگیری های سیستم صومعه دهن کجی می کنند. مجلات و کتب شرم آور و ممنوعه مجوز ورود حواری جدید به گروه حواریون است . لویی سرشار از حسادت و تنش های روانی است. با حواریون مشکل دارد. با خواهران صومعه مشکل دارد. با باکلنت باغبان صومعه ، مشکل دارد. با مادر و پدرش مشکل دارد. با خاله و دایی، عمه و عموها ، پدربزرگ و مادربزرگها نیز. عیوب و نقص های هرکدام از افراد دور و برش را مشخص و عیان می بیند و در گفتگوهای ذهنی اش، آنها را با صلابه می کشد و محاکمه می کند.
جنگ جهانی دوم با زیاده خواهی های هیتلر شروع شده. بلژیک نیز درگیر جنگ است. آلمانی ها بلژیک را پایگاه مطمئن و حق طبیعی خود می دانند. جامعه ی فلاندر نیز از تبعات جنگ در امان نمانده . برخی از افراد جامعه به نیروهای مقاومت پیوسته و در مخالفت با ارتش آلمان ، فعالیت هایی می کنند. برخی دیگر برخلاف دسته ی اول ، تن به همکاری به آلمان ها داده و حتی عضو گشتاپو شده و از آدم فروشی ابایی ندارند.( یک فرانک بدین، دو فرانک بدین، نشون تون میدم .جای دوستم اینجاست. جای دشمنم اونجا) . خانواده ی پدری و مادری لویی نیز جزو دسته ی دومند. استاف چاپخانه دار، برای آنها کار می کند. ماما ( مادر لویی) منشی و معشوقه ی یک افسر آلمانی شده و در قبال دریافت رشوه از مردم ،تصمیم می گیرد کدام یهودی را به کوره های آدم سوزی بفرستند و کدام را به تبعید و اردوگاه. ماما میرکه( مادربزرگ مادری لویی) حانه اش را به چند نظامی آلمانی اجاره داده و مردم هر روز شاهد ورزش صبحگاهی آلمانهای نیم برهنه را از بالکن طبقه ی دوم خانه اند. خاله ها و عمه هایی که بیوه اند یا همسر ندارند ،از مراوده ی علنی با آلمانی ها محظوظند و به نفرت فزاینده ی مردم از رفتارشان، اهمیتی نمی دهند. دایی ها و عموها نیز هرکدام رخت نظامی گری المان نازی را به تن می کنند، گرچه سرنوشت برخی به مرگ یا جنون ختم می شود.
پس از پایان یافتن جنگ، نوبت انتقام گرفتن مرد از خائنین است. استاف به اردوگاه می رود. خانواده اش مدام در حال فرار و تغییر مکان هستند. اما همچنان به دوستی خود با آلمانی های افتخار می کنند و از پشت کردن به مردم فلاندر ، در دوران جنگ شرمنده نیستند. آنها معتقدند فلاندری ها دزدند. لوله کش از کار می دزدد چون هنوز از در بیرون نرفته، لوله چکه می کند. روزنامه فروش از کار می دزدد ، چون روزنامه ی دو روز قبل را به آنها می فروشد. اما هیچکدام از رفتارها و کارهای خودشان را قابل انتقاد و بحث نمی بینند و به درستی آن ایمان دارند. در دوران جنگ در خانه شان شیرینی هایی که با کره ی واقعی پخته شده، پیدا می شد در حالی که مردم غذایی برای خوردن نداشتند.
اندوه بلژیک، به جامعه ی پیش و پس از جنگ بلژیک می پردازد و با به تصویر کشیدن مردم و واکنش آنها به حوادث ، رفتارهای افراطی و بیش از حد هیجانی را نقد می کند. پسران نوجوان تحت تاثیر آموزهاش افراطی مذهبی، هر عقیده ی مخالفی را مشمول نابودی می دانند و از قتل مخالفان نیز ابایی ندارند .آنها رفتار مسالمت آمیز و مداراگری را نیاموخته اند، اما در راه اثبات عقیده ی خود، هر نوع نظر مخالفی را سرکوب می کنند. در عین حال از فضای به شدت مذهبی صومعه، متنفرند و با بمباران مدرسه و کشته شدن خواهران و پسران صومعه، احساس رضایت و شادمانی می کنند.
زبان شاعرانه ی هوگو کلاوس، وقایع را از دید لویی بیان کرده و تک تک افراد خانواده و آدمهای وابسته و مرتبط را به خوبی وصف و معرفی می کند. مترجم نیز با افزدون توضیحات مکفی و مناسب به صورت پاورقی، به این روایت، عینیت بخشیده و حقیقی بودن جامعه ی بلژیکِ جنگزده را مستند می کند.
اندوه بلژیک
هوگو کلاوس
نشر آموت
-خواندن این کتاب مرا به شدت به یاد سریال ارتش سری انداخت.
-با تشکر از پسرجان، برای دکور صحنه و بازسازی اِلمان های دهه ی 40 اروپا 

دختر جوان ماسکِ روی دهان و بینی اش را جابجا کرد و اسم ایستگاه را خواند و رو به مادر و دختری که آدرس بیمارستان مصطفی خمینی را می خواستند گفت:
-من سه تا ایستگاه بعد باید پیاده بشم.شما هم چهارراه ولیعصر پیاده بشین.
رادیوی اتوبوس روشن بود. بعد از دوماه هنوز خبر زلزله های مکرر کرمانشاه را می داد. راننده همانطور که سرش رو به جلو بود، گردنش را کشید عقب و گفت:
-به نظرتون دلیلش چیه؟
مادر و دختر ، پرسوال به هم نگاه کردند :
-با ما بود؟
-نمی دونم.
راننده دوباره پرسید:
-نگفتین. به نظرتون دلیل این همه زلزله و آلودگی و این همه مصیبت که داره توی ایران میاد چیه؟
دختری که ماسک داشت گفت:
-روی گسلیم. دلیل از این واضح تر؟
راننده گفت:
-غیر از گسل. هزاران ساله که روی گسلیم. دلیل اینکه امسال اینقدر بلا میاد چیه؟
مادری که آدرس می خواست رو به دخترش گفت:
-چه می دونیم والله!
راننده موهای پرپشت ِ بلندِ چربش را با یک دست عقب داد و دستش را روی موهاپایین کشید تا انتهای ریش انبوهی که تا پیش سینه اش رسیده بود.
-ظلم! دلیلش فقط ظلمه!
مادر از دخترش پرسید:
-گفت ظلم؟ ظلم؟ چه ربطی داره؟
راننده صدای زن را شنید:
-بله ! ظلم! خیلی هم ربط داره.خدا میگه اگه دیدی بهت ظلم شد و ساکت موندی و صدات درنیومد، منم بلا می فرستم برات تا قدر عافیت بدونی و بفهمی که نباید سکوت کنی! دیشب نشنیدین اخبار چی می گفت؟ بنزینو گرون کردن.
دختر ماسک پوش گفت:
-اونو که دوماه پیش گرون کرده بودن.
-دوماه پیش حرفش بود. دیشب قطعی شد.
-نه قطعی نشد. هنوز حرفه سرش!
-حالا هرچی. دیشبم باز چند تا قلم رو گرون کردن. کلا حرفم چیز دیگه ایه. هربار یه چیزی رو گرون می کنن زلزله میاد. خوب دقت کن به اخبار. تا گرون میشه خدا قهرش می گیره زلزله میاد.آلودگی هوا ده برابر میشه. اینا همه ش هشداره که مردم ساکت نمونن و جلوی ظلم بایستن.
دختر ماسک پوش گفت:
-یعنی بریم بریزیم تو خیابون؟ خب می گیرن می کشن مون که. همون روزی که انقلاب شلوغ بود؛ من اونجا بودم. همینطوری می ریختن همه رو می گرفتن. نگاه نمی کردن تو شعار می دادی یا نه. ریختن توی کتابفروشی ها هر کی توی کتابفروشی بود رو بردن. حالا ما هم بریم که بگیرن مون؟
راننده بلافاصله گفت:
-نه خانوم..چرا حرف توی دهن من میذاری؟ من کی گفتم برید بریزید بیرون؟ کی گفتم برید تو خیابون شعار بدین؟ ما رو توی دردسر ننداز تو رو خدا.
دختر، ماسک روی صورتش را جابجا کرد و گفت:
-همین دندونپزشکی که محبورم برم و بیام، مادرم نصف عمر میشه. هی زنگ می زنه و میگه خوبی؟ کسی کارت نداشت؟ بگیر بگیر نیست؟ تا برم و برگردم بیچاره همه ش استرس داره.
وسط خیابانی، پشت چراغ قرمز ، راننده در جلو را زد تا پیرمردی را سوار کند. پیرمرد، نزدیک راننده، آن طرف میله ی حائل بین مسافران زن و راننده ایستاد. راننده گفت:
-اقا رضا... به نظرت این الودگیه یا غبار؟ همه میگن آلودگیه ، اما من که میگم غباره.
آقا رضا به فضای دودگرفته و الوده ی آنطرف شیشه ی بزرگ اتوبوس نگاه کرد:
-منم میگم غباره.
-به نظرت دلیل این همه غبار چیه؟ چرا از بین نمیره؟
مادر و دختری که آدرس می خواستند، در ازدحام مسافران آن وقت صبح، پچ پچ می کردند و حرفهای راننده را تحلیل می کردند. گاهی هم از مسافرهای بغل دستی ِ مچاله و چسبیده به هم سوال می کردند که:
-میدون فلسطین کجاست؟ گفتن میدون فلسطینو بریم پایین تا برسیم بیمارستان مصطفی خمینی .