پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

طوری نکنید که طوری بشود!


چرا جوری نیستین که آدم بتونه در موردتون حرف بزنه آخه؟

چندتا کتاب خوندم که از بخت و اقبال من، پشت سر هم بود و هیچکدوم هم قابلیت معرفی شدن نداره.

یکی بس که  اعضا و جوارح شریف خودش و جنس مقابلش رو مورد مهر و مرحمت قرار داده و بود و از هر دامنی گلی چیده بود و بویی استشمام کرده بود، کل موضوع داستان و قوت قلم و شیوایی سخن رو زیر سوال برده بود. آدم روش نمیشه بگه من هم اینو خوندم. حتی اگه  اون کتاب مورد توجه محافل ادبی و ادبیات فاخر باشه.

دارای ممیزی ِ سرخود باشین خب!!

یکی هم از بس خود نویسنده اخلاق خوش و لحن گفتگوی معطری داره، باید عطای هرچی نوشته رو به لقاش بخشید و رفت و دیگه سراغ کارهاش نرفت. آخه آدم هم اینقدر بی اعصاب و بی تربیت؟

نمیگم همه ی نویسنده ها باید اخلاق مدار باشن و روی خوش نشون بدن به خواننده ها و مردم  و در مورد مسایل و اتفاقات عالم با روی گشاده حرف بزنن...اما بی تربیت بودن قلم و کلمات روزمره، آدمو زده می کنه. نمی کنه؟ لازم نیست مستقیما به خودت بی احترامی کرده باشن. وقتی می بینی با مردم چطوری بی ادبی می کنن، بدت میاد دیگه !

انسان باشین خب!!



- هر دو مورد کتاب چاپ شده هستن. البته اولی ، افست هست. خارج از ایران چاپ شده!

-دومی از هر نظر محشره. قلم ، زبان، قصه، ...اووووف ... یه چیزی میگم یه چیزی می شنوین. درخشانه اصلا. اما حیف که صاحبش اخلاق نداره کصافط!


زیاده عرضی نیست!



مهمون بازی


مهمانی قرار بود نهایتا ده نفره باشد. یعنی با محاسبه ی آن دو تا بچه ی زیر ده سال، می شد ده نفر. آمدن و ماندگار شدن مهمان های دیگر هم محل اعراب داشت. تجربه نشان داده بود که باید فکر مهمان ناخوانده را تا چهارنفر کرد. میزبان اما ، تا  هفده هجده نفر ، غذا در نظر گرفت.

سر سفره ی عریض و طویلی که برای شام  روی زمین پهن شده بود، بیست و چند نفر نشسته بودند. سفره جای سورن انداختن نداشت. دور سفره نیز. محتویات داخل سفره دست به دست می گشت و سر و صدای قاشق و چنگال ها با صدای حرف های آدمهای دور سفره، در هم می آمیخت.

از بازنویسی صدای دل انگیز قاشق و چنگالها عاجزم . اما صدای آدمها را بلدم:

-بیا... با نون می خوریم. سیر میشیم انشالله.

آدم باید شام سبک بخوره.

-شام کم بخوری بهتره. برای سلامتی بهتره

-سیرم نشدی نشدی. دور هم خوش می گذره

و....


صد البته بعنوان ایرانی ای که در منازل ایرانیان دیگر در رفت و آمد و معاشرتیم ، می توانید حدس بزنید که جملات بالا را مهمان های ناخوانده تکه می پراندند به میزبان. طفلی مهمان های اصلی ، هوای میزبان را داشتند که مبادا وقت نکنن غدا بخورند یا غدایشان از دهان بیفتد.

این بود تصویر برداری من .


بماند که بعضی عزیزان ِ غایب در جلسه، ساعت سه نیمه شب پیام می دادند که انشالله خوش گذشته باشد دورهمی هاتان. بروید بخوابید . خسته اید. خوشحالیم که شماها دور هم بودید. و بدین ترتیب گوشزد می کردند که ( فقط جای ما تنگ بود آیا ؟؟ )




شب آرزوها


همانا یکی از ویژگی های عید دیدنی، پی بردن به وجودانواع  فسیل در میان جمع آدمهاست.  فسیل جسمی، فسیل فکری، حتی فسیل مدل روبوسی!

و فهمیدن این نکته ی گهربار که هنوز نسل جالبی از آدمها مشغول نشو و نما هستند.

آدمهایی را می بینم که معتقدند احمدی نژاد، آقا و سرور عالم است . با نیم وجب قدش!! تمام دنیا را روی انگشتش می چرخاند حتی .... را ( جرات ندارم اسمش را بنویسم. خودتان حدس بزنید). دوره ی احمدی نژاد ارزانی به شکل دلخواهی وجود داشت. همه را خانه دار کرد .به هرکسی هر فحشی دلش خواست داد و کسی جرات نکرد جوابش را بدهد از بس از او ترسیدند. کلی پول هم به بازنشسته ها و کارگرها و کارمندان داد . مردم چقدر نمک نشناسند که قدرش را نمی دانند.

حتی در موردی اشاره شد، بابای من(من..خود من) هم بالاخره یک پولی از احمدی نژاد بهش رسیده!! پس بهتر است تا دیر نشده به او ایمان بیاورم.

توضیح: بابای من خیلی قبل تر از ظهور مقدس  احمدی نژاد بازنشسته شده بود .

خلاصه که یاد گرفتم همه نباید مثل من فکر کنند و من هم نباید فکرکنم نسلی از افکار و عقاید ماوراء الطبیعی منقرض شده اند یا می شوند.

دیشب به من گفتند در شب آرزوها دعا کنم مامان و بابایم خوب و سلامت شوند و از شر بیماری کثافتی که زندگی همه مان را تیره کرده، نجات پیدا کنند.

گفتم آمین.


- از قرائن بر می ید که بعد از اومدن گل وبهار ، ما دیروز رفتیم به صحرا بالاخره.

پیامی برای مائده

خانمی برایم پیغام گذاشته.

پیام مائده خانم:


سلام پروانه خانم عزیز وقتتون بخیر
ببخشید ک مزاحم شدم
ذهنم درگیر ی داستانیه ک چند سال پیش خوندم و فک میکنم شما نوشتید یا بتونید کمک کنید
درمورد زنی ک از عشقی ک داره حسود شده و با اینک فوت کرده از درون قبر با همسرش ک صداشو نمیشنوه حرف میزنه و...
حتی یمدت بعد همین داستان یک صفحه ای از زبون اون زن دوم روایت شد ک چقد سخته کنار مردی باشی ک اصلا تورو نمیبینه و...
ایا میتونید کمک کنید؟؟؟



نشد که به آدرس ایمیل تون راه پیدا کنم. برای همین همینجا جواب می دم. امیدوارم ببینید.

بله قصه ی یادداشت های یک زن حسود از کارهای من و  مال سال 90 هست  . شش قسمتی بود .

اگه به این آدرس ها برید، می تونید کاملش رو بخونید.


قسمت اول

قسمت دوم تا ششم






عید مبارک


گل اومد بهار اومد...

نمی ریم به صحرا.

نشستیم توی خونه ، تلویزیون نگاه می کنیم.

آنفولانزا در سطوح و شدت های مختلف از دو هفته قبل از عید با عطسه،آبریزش، بدن درد، صدای نخراشیده و سرفه،  داره ازمون پذیرایی می کنه. فقط یک نفرمون سالمه.

فعلا  البته!

خاما


چند سالی است که متوجه شیفتگی ام به ادبیات اقلیمی  شده ام. ادبیاتی که علاوه بر توجه به مختصات جغرافیایی ، به ویژگی های فرهنگی، محیطی، باورهای خرافی، اعتقادات مذهبی و  آداب و رسوم اقوام و ملل مختلف، در خلال داستان می پردازد. داستان های شورانگیز داستایوسکی ، مملو از دگرگونی جغرافیا و زیست بوم شخصیت های قصه است. همچنان که زیبایی سحر آمیز شکفتن گلهای بهاری را به مهارت تمام در ریسمان کلمات به بند می کشد، برف و کوران ِ زمستان سخت روسیه را نیز به قوت و قدرتِ کلمات، پیش چشم خوانندگان می آورد.

مردمان کردِ "خاما" به شوانی می روند و دل خوش اند به گوسفند داری و لبنیات تازه ی دام هاشان. گردو می تکانند و به سرخی و زردی لباس زنان شان مباهات می کنند و تمام صحرا و دشت را قدمگاه آنان می دانند ، بی که زن ها را از خود بیگانه بدانند و تحقیرش کنند .

جنگ و معاملات سیاسی بین ایران و ترکیه در اوایل دهه سی، سبب کوچاندن اجباری کردها از سرزمین آبایی به نقاط مختلف ایران شده . گروه گروه ، مردم را سوار کامیون های ارتشی می کنند و به ارسباران و قزوین و ... می فرستند، مبادا که شجاع دلان کرد با هم جمع شوند و علیه حکومت مرکزی دو کشور ایران و ترکیه بشورند و داعیه ی استقلال داشته باشند . خانواده ها از هم جدا می شوند، دخترها به اسیری می روند، جوان ها کشته می شوند، نیزارها را با آتش می کشند، خانه ها را با طیاره بمباران می کنند تا کردها بترسند و پا پس بکشند. عجیب که زنان کرد اهل گله و شکایت نیستند و راضی اند به قضا و بی شکوه و لابه، در دشت ارسباران ، قلوه سنگ روی هم می گذارند و اُبّه به پا می کنند و چای آتشی شان به راه است. تن خونین و مالین مردشان و جوان شان را تیمار می کنند و ندیدم که در خاما سر به آسمان بلند کنند و کافر شوند .

فندق چینی می کنند، زغال اخته از درخت می کَنند ، شالی کاری پیشه می کنند، برای دادالله بذر هندوانه  می کارند و انگار این طبیعی ترین کار زندگی روزمره شان است، گرچه آرزوی آغگل و آواجیق و ماکو  در دل شان لخته ی خون شده .

خلیل دل به زن های پرسن تر از خودش می دهد. خاما، نیم تاج، قدم بخیر، همه از او بزرگترند. گویی خلیل بلد نیست بی راهنما، راهش را پیدا کند. خاما قوی و جنگجوست، نیم تاج، درمانگر محلی است و قدم بخیر همه کاره ی زندگی روستایی خلیل . تمایل خلیل نسبت به زنانگی، در کل داستان موج می زند. هرجا زن قوی و پرزوری می بیند، عاشقش می شود ( گرچه تا آخرین لحظه ی عمر با خیال خاما درگیر است) ، دخترانه هایش را از جان بیشتر دوست می دارد و یاد دایه و خواهرهایش را هرجا می رود با خود می برد . خلیل کمتر حرف می زند. کاری و خوش بنیه است . اما زبان نرم و خوشش فقط مال عاشقانه های خیالی اش با خاماست و قدم بخیر معمولا جز ناله و نفرین و داد و فریاد چیزی برایش ندارد.

شاید ترس از آوارگی و تبعید است که خلیل را به تغییر نام و جغرافیای زندگی وا می دارد. ناسازگاری با اسماعیل بهانه ای است برای فرار دائمی خلیل و تبدیل شدنش به حسن مهاجر . شاید می خواهد در جایی از زمین آرام بگیرد و دیگر به جبر و زور امنیه ها و قزاق ها ، خاک خدا را دور نچرخد . دلش آرامش می خواهد و تا آخرین لحظه ی زندگانی اما ، آرام نمی گیرد و با خیال خاما در اناردشت ، اناربن امامزاده را  محل وصال خیالی و آرام گرفتن می پندارد . که (در دنیای مردگان ، انارها همه شیرین هستند).

اشاره به یادگیری شغل های مرسوم دهه ی سی در شهر و روستاهای مختلف ایران ، بیقراری آدم تبعیدی در مکان های مختلف را به خوبی منتقل می کند. زندگی آواره گونه در مسجد، دشت، خانه ی عاریه ای  مردم ، رنج ناهموار بی سرزمینیِ مردم رانده شده را ، به دل خنج می کشد و غمی پنهان در سرتاسر داستان ، موج می زند. تفاوت اقلیم آب و هوایی و ساختار اُبّه های ماکو و ارسباران ،میل به زنده ماندن را در هیچ آواره ای نمی کشد و آوارگان بی سرزمین، با امید بازگشت به خاک آبایی ، هرجا می روند آبادانی و برکت می برند با خود.

خاما بیشتر از آنکه داستان خامای معشوقه باشد، قصه ی خلیل عاشق است. عاشقی که اگر دل نداده بود به خیالات موهوم عشق، به پنجاه و چند سالگی نمی رسید و زمین درشت و سخت را به سودای قصر زرین ساختن برای معشوقه، آباد نمی کرد. خاما ، قصه ی خلیل عمویی، خلیل عبدویی یا حسن مهاجر است.


خاما

یوسف علیخانی

نشرآموت







جلسه ی نقد خاما



آبی تر از آسمان...


مهربانی های مریم














موزه ی بی گناهی


کمال قبل از جشن نامزدی اش با سیبل، با دختر فروشنده ای که از اقوام دور مادرش است، وارد رابطه می شود. این رابطه،  نامزدی و زندگی خانوادگی اش را تحت تاثیر قرار داده و کمال را به حدی از شیفتگی و دلدادگی می رساند که علیرغم چندماه زندگی آزاد با نامزدش سیبل ، در روزگاری که باکره بودن دختران  در طبقه ی اشراف  نیز مورد قضاوت است ،،نامزدی را به هم می زند. گرچه جشن نامزدی باشکوهی نیز برگزار کرده اند.

کمال وارد زندگی فسون شده و پا به پای خواسته های  مادی خانواده ی فسون، سالهای زیادی از عمرش را در جوار آنها تباه می کند. او دیوانه وار عاشق دخترک  سنگدل و پر ناز و غمزه ای است که خواسته های مادی و غیرمادی اش ، بطور آشکاری نشان از انتقام و خشم  دارد ، اما کمال همه ی آنها را به چشم ناز و نیاز عاشقانه می بیند و علیرغم  درک نادرستیِ رفتارهای فسون و خانواده اش، نمی تواند دل از همنشینی با آنها بردارد و زندگی طبیعی و معمولی خود را داشته باشد .

فسون مدام در حال سرکوفت زدن و  تحقیر کردن کمال و علاقه ی اوست . کمال بی توجه به این حقارت، سالیان متمادی تن به درخواست های او داده و از واگذاری دفتر فیلمسازی به شوهر فسون در ازای طلاق ، اقرار به پاک و باکره بودن فسون، واداشتن مادر به عذرخواهی از خانواده ی فسون ،از چیزی فروگدار نمی کند.

در نهایت در سالهای پایانی زندگی، کمال که در طی سالهای عاشقی، کلکسیونی از اشیای مختلف جمع آوری کرده، موزه ی معصومیت را در خانه ی پدری فسون تاسیس می کند و از سنجاق سر،  آدامس جویده شده، گوشواره ی یک لنگه، بلیط اتوبوس و هرچیزی را که مربوط به دوران تاریخ زندگی فسون و کمال است ، در آن موزه برای تماشای عموم قرار می دهد.

موزه ی معصومیت ( بی گناهی) از این جهت که تاریخ معاصر ترکیه در قرن اخیر را نشان داده و تغییرات حکومتی و رفتارهای اجتماعی مردم را لابلای داستان به تصویر می کشد،  قابل تحسین است . شورش های اجتماعی -سیاسی ، رفت و آمد در ساعات حکومت نظامی، تغییر وضعیت سرمایه داران از صفر تا صد ، ورشکستگی برخی صنایع، از جمله اشارات به تاریخ معاصر ترکیه است . انتقاد به چگونگی شکل گیری صنعت فیلمسازی و نقد راه یابی ستاره های سینما به روی پرده  نقره ای نیز از نکات قابل توجه داستان است.

موزه ی معصومیت برنده نوبل شده و اورهان پاموک بعد از تقریر کتاب، موزه ای را به همان شکلی که در داستان نوشته ایجاد کرده  تا مردمان ملل مختلف، با دیدن اشیای متفاوت و عجیب موزه، وارد دنیای داستان شده و از آن لذت بیشتری ببرند.



- هیچ وقت دلم نمی خواهد موزه را ببینم

-از فسون بدم آمد

-پی دی افی که خواندم خیلی به متن وفادار بود. به طرز وحشتناکی ، اصلا سانسور نداشت


موزه ی بی گناهی

اورهان پاموک

ترجمه گلناز غبرایی





بچه ی بدون مادر من


هرسال بیایم و بگویم که بچه ام را بی اجازه ی من اینور و آنور نبرید؟؟؟

نمی شود که.

یعنی توی دنیایی که عطسه کنی هزار نفر از هزار سولاخ!! می آیند به سرسلامتی گفتنت و از هزار کار کرده و نکرده ات خبر دارند، بس که فضولند و بیشعور!! ، هنوز فریاد من به گوش کسی نرسیده؟

این هم دستاورد امسال. تجارت با شعر بی مادر من!

به مدیران سایت پیام دادم. صد البته که می دانم بی نتیجه است.