در جلسه ی نقد یک نمایشنامه ، از سواد و آگاهی و قدرت مدیریت سیروس همتی ، شگفت زده شدم. ایشون به عنوان منتقد دعوت شده بودن. به معنای واقعی شگفت زده .آنقدر خوب و عالی جلسه ی نقد رو در دست گرفت و حاضران در جلسه رو به مشارکت گرفت و با گفتگوی دوطرفه، کتاب را بررسی کرد که لذت بردم .
ناگفته نذارم که برای صبحانه ی دونفره هم اینطوری زیرپوستی تبلیغ کردم
البته کتاب رو برای چند برده بودم..انگار قسمت ایشون بود که بهشون هدیه بدم .


- چون در طول سال چندبار با تخفیف تابستانه و پاییزه و عیدانه ، کلی خودمو تحویل گرفتم و کیف کردم و کلی کتاب خریدم ، خریدهای نمایشگاه امسال خیلی کم و مختصر بود .
خیلی هم عالی ...
- ( فرانکشتاین در بغداد ) و ( درگاه گچین ) ترجمه ی ( اِمِل نبهانی ) یکی از دوستان دوران دبیرستانم از اهواز هستند. که از عربی به فارسی برگردانده شدند. بماند که کلا رفته بودم کتاب (خاطرات سگ عراقی ) رو بخرم. کتابهای امل رو دیدم..اون اصل کاری کلا یادم رفت. دو روز بعد فهمیدم اون کتابو نخریدم 
-مجموعه اشعار جهان عرب امسال توی سبد خریدم اومد. باشد که لذت ببریم .
دو سه تا کتاب حسابی تپل هم از اشعارشاعران ترک و شاعران جهان ، از نشر سولار نشون کردم برای خرید های بعدیم.
-کتابهایی که با سلفون ، پلمپ شده بود، روی اعصاب بود. کم مونده بود بخاطر همین موضوع از خیر خریدشون بگذرم. یکی اینکه نمی دونی کتاب سالم هست یا نه. و مهم تر اینکه کلی زباله ی غیرقابل برگشت، تولید میشه با این نایلون ها.
-کتاب (نفرتی که می کاری) رو فقط!!!! بخاطر اسمش انتخاب کرده بودم و رفتم سراغ غرفه ش . چه اسم محشری داره. شاعرانه و کوبنده و تاثیر گذار .امیدوارم قصه ش هم خوب باشه .
- همین دیگه... 




اسم زیبا و جذاب کتاب باعث شده که بارها دنبالش بگردم و به در بسته بخورم. یا کتاب تمام شده بود یا قرار بود به همین زودی بیاوردندش.
مجموعه ای است از داستانهای ساده و روان ، که عموما از زبان پسری در دوران کودکی یا نوجوانی روایت می شوند. نگاه این پسربچه به آدمها و وقایع اطراف، شخصیت های کتاب را به خواننده می شناساند . پسرک در عالم نوجوانی و بلوغ خیال دارد با تمام زن ها و دخترهایی که می شناسد عروسی کند و عاشق شان شود و ...
جملات به شدت کوتاه ، از مختصات سبکی این قصه هاست .
حرف بیشتری ندارم. هنوز هم معتقدم اسم کتاب به شدت زیباست.
خدا مادر زیبایت را بیامرزد
حافظ خیاوی
نشرثالث
-آلرژی غریبی پیدا کرده ام به کتابهایی که نویسنده ی مرد با نگاه جنسیتی ، زنان را اسکن می کند . بیشتر دوست دارم انسان ها یکدیگر را انسان ببینند تا جنسی جذاب روبروی هم . از بختیاری ام ، پشت سرهم چنین کتابهایی نصیبم می شود. 

می آید طرفم و با نگرانی می پرسد:
-مامان... کسی مرده؟ مامان کسی حالش بد شده؟ مامان اتفاق بدی افتاده؟
سر تکان می دهم که: نه
می گوید:
-پس اشک شوقه؟
سر تکان می دهم که: بله.
دستمال کاغذی می آورد برایم و بغلم می کند و پشت سر هم سوال می کند :
-چی می گفت؟ کی بود؟ چرا همه فکر می کنن من دخترتم؟ مگه صدای من دخترونه ست؟ چرا منو با تو اشتباه می گیرن؟ می گفت تو پروانه ای؟ تو دخترشی؟
*
چندوقتی ست که اقوام پدری سراغم را می گیرند. آدمهایی که در عکسهای پنج شش سالگی ام کنار مامان و بابا ایستاده اند و من دخترک کوچکی ام با با موهای فرفری در کنار بچه های دیگر . حالا از بابا هم مسن ترند. یا شاید هم سن و سال او . حالم را به گرمی می پرسند. از پسرها و همسرم سوال می کنند و حرف می رود سمت کتابهام. کلی خوشحالم می کنند .
امروز پسرک تلفن را برداشت و بعد از چند جمله گوشی را برایم آورد. مرد پشت خط، آدرس و نشانی می داد. نشناختمش . از پانزده سال قبل می گفت و شعرهایم که در اطلاعات هفتگی خوانده بود. ترجیع بند جملاتش ( به شماها افتخار می کنم) بود . می گفت توی رختخواب افتاده و توان حرکت ندارد . کلی احترام و محبت نثار من و خانواده ام کرد و آخرهایش که چشم هایم پر شده بود با اصرار برای دیدنش در سفر بعدی ، خداحافطی کرد.
حرفهایش را که تعریف کردم ، پسرک با خنده نگاهم می کرد. گفت:
-چه فامیلهای باحالی داری مامان.
-یعنی فقط زنگ زده بود بهت افتخار کنه بعد خداحافطی کنه؟
-یعنی ممکنه این آخرین آرزوی زندگیش باشه و بعدش بمیر...
-نه ببخشید... براش آرزوی سلامتی کردی؟
-مامان یعنی فقط افتخار کرد؟ چه جالب...!
-مامان یعنی زنده می مونه تا تو بری گنبد؟
خنده آن قدر قوی نیست که اشک های یک بندم را متوقف کند . لبم را کش می آورم به نمایش خنده برای حرفهای پسرک. اما حرف چشم هایم چیز دیگری است. باران دارد.
چیزی از خواندن کتاب نمی گذرد که از این دختر نابینا می ترسی. ترسی عمیق و هشداردهنده . منتظری تا آن کار نکردنی را بکند و ترا مبهوت و متعجب برجای بگذارد . گرچه در میانه ی راه از کارکردنی اش حرف زده و تو چیزهایی دستگیرت شده، اما همچنان ترسان و نگران ، می خوانی و پیش می روی تا بدانی و ببینی.
گل یا برگ عاقرقرحا توی چشمش فرورفته و بینایی اش را در شش سالگی گرفته . می خوانی که بینایی اش با یک عمل قابل برگشت است زیرا سم گیاه سطح چشم را تخریب کرده و به رگ و پی عمق آن آسیب نزده .
مادر پرستار بوده و اینک در زیرزمین خانه اش گیاهان دارویی را خشک می کند، ترکیب می کند، پماد و ضماد و روغن و جوشانده درست می کند و بسته بندی شده، توسط یک واسطه ، به شهرهای اطراف می فرستد.او هرگز تمایلی به داروهای شیمیایی ندارد . برای دخترک نابینا کتاب می خواند، سر ساعت مقرر . همانطور که ورزش صبحگاهی و صبحانه خوردن نیز ساعتی معهود دارند . دخترک بورخس و مارکز و بوعلی سینا را خط به خط می شنود و از بر می کند و یاد می گیرد . و بیشتر از همه آنکه خط و ربط زندگیِ داروشناسی را یادش می دهد بوعلی ست .
پدر، پدربزرگ، خاله، پسر و دخترش، دایی، سید، آدمهایی اند که اثرو نشان شان در زندگی مهجور و منزوی مادر و دختر، به وضوح قابل مشاهده است . دخترک تا هفده سالگی از خانه بیرون نرفته و با اولین خروج از خانه و قاطی شدن با آدمها، عاشق بوی کتان می شود و حس خواستن مردی در وجودش بیدار می شود . سر به شورش می گذارد و مادر برایش از نقطه ی تقدس و بی چون و چرایی عدول کرده و تبدیل به زندانبانی بی رحم می شود .
روند تبدیل شدن دخترکی معصوم و مشغول به خیالات و برداشت های خاص خودش از دنیا ، به زن جوانی که میل به خونریزی دارد و بی چشم سر، جسم آدمی را می شکافد و اندام های مرطوب و گرم را جدا می کند و در باغچه می کارد، ترسناک است . زن جوانی که برای رسیدن به آزادی ، دروغ می گوید و حال ناخوش بیمار را پنهان می کند و احتضار او را مخفی نگه می دارد. گرچه تا آخرین کلمات رج شده در کتاب، قدردان مادر است و او را قهرمان زندگی خودش می داند، اما به راحتی برای نشنیدن صدای سرفه های او، گرد تریاک را با چیزهای دیگر مخلوط کرده و خواب و سکوت مادر را به بیداری و شنیدن خس خس سینه اش ترجیح می دهد.
فضای گوتیک داستان، وهم و ترس و رمز آلودگی را به خوبی منتقل می کند . احاطه ی نویسنده به دانسته های طب سنتی طبق کتب و رسالات کهن و در آمیختنش با متن داستان ، اشتیاق و لذت خواننده را در پی دارد . تلاش برای تشخیص مرز باریک بین رویا و واقعیتِ زندگی دخترک ، داستان را خواندنی تر می کند . او گرچه نابیناست، اما جهان پیرامونش را با تعلیمات مادر و دریافت های غیر بصری خودش از اشیاء و پدیده ها شناخته و این شناخت غیرآشنا را برای ما نیز تشریح و تحلیل می کند .
در نهایت ذهن خواننده پر می شود از سوالاتی در مورد زندگی و مرگ ، تلطیف نگاه به مسایل هستی ، تغییر دید نسبت به جهان اطراف و سخت نگرفتن آنچه اتفاق می افتد ، زیرا اتفاق های جهان از قبل اتفاق افتاده است. در داستان راهنمای مردن با گیاهان دارویی ،تغییر سرشت آدمی از معصومیت و انفعالِ جبر به سمت اختیار و انتخاب با بی رحمی و واقع گرایی کوبنده ای بیان شده است .
راهنمای مردن با گیاهان دارویی
عطیه عطارزاده
نشرچشمه
-تعریف کلی ام از کتاب: عجیب، متفاوت، خوب!
-کتاب که تمام شد ، چندبار صفحات سفید آخر کتاب را با ناباوری ورق زدم تا مطمئن شوم چیزی را نخوانده نگذاشته باشم . با اینکه قلبم از القای ترس و بیم می تپید، اما دوست نداشتم تمام شود. در صفحات سفید دنبال جمله های بعدی می گشتم.
-آدمیزاده می تواند به همین راحتی و آسودگی ، تن به هرکاری بدهد و برای تمام کارهایش دلیلی موجه و دهان پرکن بیاورد . حتی اگر شکافتن تن مادرش باشد.
-چقدر جانم ترسیده از خودخواهی آدمیزاد و پر شده سرم از دودوتا چهارتای جهان که تمام ارکان هستی را اداره می کند.


پرفروشترین کتابهای نشر آموت در دومین روز نمایشگاه کتاب تهران؛
@aamout
امروز بعد از مدتها ، بعد از ادا و اصول ها، بعد از حساب و کتاب ها، بعد از جمع و تفریق ها، بعد از انتخاب و رد همنشین ها ، بعد از ترافیکه، ترافیک نیست ها، با اپلیکیشن مسیریاب ، بعد از ... خلاصه، رفتیم که با مادر طبیعت دید و بازدیدی داشته باشیم و در آغوشش پناه بگیریم و از دیدن سنگ و کوه و لاله ی صحرا و شکوفه ی گیلاس گچسر ، عزای دل مان ر ا به شادی بدل نماییم.
بماند از که از اول جاده چالوس، بوی قلیان و دود و دم ، پدر صاحاب مون رو درآورد و تا همین الان که پاسی از شب گذشته، سردرد ما را کشته!
اما در کل خوب بود.
گرچه چیزی از مهر مادر طبیعت نفهمیدیم. اما زور و قدرت پدر طبیعت را خوب درک نمودیم!
الا در بوستون امریکا ، در مواجهه با بحران چهل سالگی ، در حین ویراستاری و تهیه ی گزارشی در مورد یک رمان عرفانی تاریخی مربوط به قرن هفتم ، نگاهی عمیق به زندگی مرتب و شیک و بی نقص خود می اندازد و با چالش های مهمی روبرو می شود. ناگهان شوهر خیانتکاری که هیچ وقت با اعتراض همسرش روبرو نشده، فرزندان پرتوقعی که همیشه میز صبحانه و شام شاهانه و آماده داشته اند، زندگی روتینی که ساعت به ساعتش با برنامه های یادداشت شده ی الا ، روبراه می شد، دیگر درخشش و جذابیتی برای او ندارد . ایمیل های بین الا و نویسنده ی کتاب، سبب رویش حس تازه ای در وجود الا می شود و او علیرغم مخالفت علنی و رسمی با عشق، گرفتار عشقی معلق بین مجازی و واقعی می شود .
ملت عشق، در عین دو داستان بودن، داستانی واحد است . عشقی نامتعارف و شاید ممنوعه را تشریح و تایید می کند. احتمال سانسور و حذف برخی مطالب از متن اصلی محتمل است ، وگرنه پذیرفتنی نیست با توجه با منابع تحقیق کتاب در باب عرفان و تصوف شرقی و اسلامی ، الیف شافاک از اشاره به موارد ثبت شده در روایت های مختلف باقی مانده از گذشته ، تلنگری به مگوهای شرم آوری که به شمس و مولانا نسبت داده اند ، خوددداری کرده باشد.
مترجم توانای کتاب، در برگرداندن متن اصلی، به شدت مهارت به خرج داده و اشعار و تقل قول های مولوی را از متون اصلی فارسی استخراج کرده. البته این دقت و حدت خواننده را به فکر می اندازد که در بیان مراحل سلوک و تصوف نیز به منابع فارسی مراجعه کرده یا عین به عین از متن اصلی کتاب ترجمه شده . بخش های مربوط به شمس و مولانا و ابراز عقاید متعصب و بیبرس و دیگران، چنان نزدیک و همسان شرعیات ِ متشرعان ایرانی ست که این گمان را تقویت می کند. که اگر چنین نیست باید تمام قد به تحسین نویسنده ی کتاب برخاست و مطرح کردن سوالات بیشمار آدمهای قدیم تا زمان حال را در باب مذهب و عرفان و تصوف ، در متن این داستان های به هم پیوسته، به دیده ی احترام نگریست و جسارت و دقت و قوه ی تفکر الیف شافاک را در این زمینه ستود.
زنان این قصه سرخورده اند. الا تا زمانی که تمرد می کند و خانه و خانواده را رها می کند و همسفر مرد مسافر می شود، احساس بدبختی می کند. دخترش،به اقتضای جوانی، سودازده ی هیجان است ، اما ازدواجش به هم می خورد . گل کویر، زن روسپی زمانه ی مولانا ، از مردان تن خواه کتک می خورد .کرّا همسر مولانا ، مدام باید چشم بدوزد تا مورد مرحمت و مهر او قرار بگیرد . کیمیا خودخواسته، به حجله ی شمس می رود و از اندوه رانده شدن، از غصه می میرد .
ملت عشق ، گرچه سخن از ملتی می گوید که یکسر عشق است، اما اندوهی که با خود دارد و ماندگار می کند ، فراتر از لذت عشق است . اندوه تنهایی انسان در میان جمع، در میان انواع لذات و تن آسایی ها .
تصویر سازی های الیف شافاک از سماع و رقص صوفیانه ، حیرت انگیز است .تعدد راوی باعث از هم گسیختن ساختار داستان نشده ، بلکه زاویه های مختلف دید را در اختیار خواننده می گذارد .در آمیختن روایات و حکایات اخلاقی و عرفانی ای که برای خواننده ی ایرانی آشنا و پر تکرار است ، شاید تا حدی ، بخشهایی از قصه را تعلیمی و پندآموز کرده . و در نهایت چشمهای سیاهی که رو به آسمان از دل چاه به چشم های بیننده زل زده، حالا حالاها دست بردار خیال و ذهن خواننده نیست.
ملت عشق
الیف شافاک
مترجم: ارسلان فصیحی
انتشارات ققنوس
-دید و نظرم نسبت به مولانا و شمس، همان است که قبلا بود. تغییری نکرد . شاید تقویت هم شد. گرچه داستان، گرچه تخیل نویسندگان، اما در هرحال نه جرقه ای زده شد. نه ستاره ای درخشید.
-برای درک بهتر و بیشتر مبانی عرفان و تصوف در ایران و اسلام ، کتابهایی که در عکس دوم آمده آند، خوب و مناسب اند.
فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی /سید جعفر سجادی / نشر طهوری
تاریخ تصوف در اسلام / قاسم غنی / نشر زوار
فیه ما فیه /مقالات و منثورات مولانا / تصحیح بدیع الزمان فروزانفر