اینکه شعر رویا شاه حسینی را قبل تر به اسم بوکوفسکی و این روزها به نام غاده السمان جا می زنند، اینکه ولنتاین نام کشیشی است که به شکل مفتضحانه ای برای دختر و پسرها مکان جور می کرده، از برکات دنیای پر از دروغ مجازی ست.
شگفتا! عجیباً غریباااا
و کی می آید ته مطلب را دربیاورد که درست است یا نه؟
-شعر ( من زخم های بی نظیری به تن دارم ...)
-سنت ولنتین ، پیرمردکشیشی بود که به انسان دوستی ( از وجه رفتار اجتماعی) ترغیب می کرد نه مغازله در زیرزمین خونه شون!
پشت سرهم پست بذار که معلوم نشه کتاب 1200 صفحه ای مونده روی دستت و نهایتا 400 صفحه ش رو خوندی!
پسرک سرکلاس، موقع درس دادن از خودش صداهای مثلا بامزه در می آورد.صداهایی که باعث خنده ی بقیه می شود.
البته که معلمش را ناراحت می کند. و البته که منِ مادر از رفتار فرزندم کلی خجالت می کشم.
در قدیم عاشق ها، از معشوق ها بشدت مراقبت نمی کردند آیا؟ حواس شان به آرامش و لطافت معشوق نبود آیا؟ لااقل سرکلاس صدا در نمی آوردند که!
فکر کنم باید روی اسم احساس پسرک به معلمش تجدید نظر کنم!
-صدای آژیر پلیس / صدای خروس / صدای هر جانور شناخته و ناشناخته ای
این حال نژند و پریشان هم ماندنی نیست. مثل همه ی آن خوبحالی هایی که آمد و گذشت.
با مردک پرحرف و وراجی که با دست و سرش مدام توی صورتم می آمد کلی بحث کردم. کاری که در تمام عمرم نکرده بودم. نتیجه ی کار به نفع من شد. مردک عذرخواهی کرد. کارم راه افتاد، اما جانم راضی نیست از این معامله. روحم خراشیده. در موقعیتی گیر افتادم که همیشه از آن فرار می کردم. اهل جدل نیستم. اهل یکی بدو نیستم. اهل (من راست میگم. حق با منه) نیستم. اما شد. اتفاق افتاد. و من از این اتفاق ناراضی ام!
جاهایی از تند تند حرف زدن و هیجان به خرج دادنش سرم می رفت. دوست داشتم فریاد بزنم که ( ساکت شو). مخصوصا آن حرکت دادن دستهای بلندش توی سر و صورت آدم!
آخ از چیزهایی که خلق کرده ای! آخ!
پسرک گفت:
ترانه ی ( ایران فدای اشک و خنده ی تو) رو می خوام. متنش رو میخوام. برام سرچ کن. همین الان. زودباش
از روزهای فرشته خصالی ام بود. کارش را راه انداختم. برایش از رو خواندم و او نوشت. موقع نوشتن لبخند مرموزی روی لبش بود.
-نمی نویسیش؟
-می نویسم.
-پس چرا طوری می خندی که آدم شک می کنه نمی نویسی؟
باز لبخند زد.
کار روخوانی ام که تمام شد گفت:
-حالا برات بخونمش؟
-بخون
بعد ترانه را با آهنگ برایم خواند. جای تمام (ایران) ها، اسم معلمش را گذاشته بود و جاهایی اسم خودش و کلاس شان را.
این هم از بچه ای که دارد جلوی چشمم در آتش عشقی سوزان می سوزد و هی، در شکلهای مختلف عاشقانگی می کند برای معلم جانش.
پیرمردی توی خیابان مان هست که جلوی در ساختمان شان صندلی می گذاشت و می نشست به تماشای مردم. از شهرداری درخواست نیمکت کرد تا برای نشستن، جایی فراخ تر و راحت تر داشته باشد. شهرداری نیمکت را یک خانه آنور تر گذاشت. نیمکت در بیشتر ساعات شبانه روز محل نشستن و درس خواندن و بازی چندتا دخترک همان ساختمانی ست که نیمکت را جلویش گذاشته اند. پیرمرد شاکی است که نیمکت را من درخواست کردم اما الان برای من نیست.
از کجا اینها را می دانم؟
پسرها و آقای همسر همیشه و همیشه به پیرمرد سلام می کنند.مثل همان پیرمردی که سالهای قبل توی این خیابان بود و بهش سلام می کردند و روزی عکسش را ر روی بنر بزرگی جلوی در خانه اش دیدم.
وقتی پسرها سلام می کنند، پیرمرد چند دقیقه ای دستشان را سفت می گیرد و شروع می کند به درد دل. حرفهای نیمکتی را هم همینطور فهمیدم.
گاهی که کلاس زبان پسرک دیر شده، وقتی به ده قدمی پیرمرد می رسیم می گوید:
-مامان ..فراری م بده. نمی خوام گیر بیفتم. کلاسم دیر میشه.
و از آن سمت خیابان می رویم. کارمان شیطانی به نظر می رسد اما چاره ای نیست. همان چند دقیقه هم برای مان مهم است.
امروز هم پسرک همین درخواست را کرد. رفتیم آن طرف خیابان. پسرک گفت:
-به نظرت خیلی ما بدجنسیم که با پیرمردی که بوی حلواش دراومده این رفتار رو کردیم؟
-خجالت بکش . چرا اینطوری حرف می زنی؟ زشته.
-خب حالا... بجای بوی حلوا بگم بوی الرحمانش بلند شده خوبه؟
-بازهم زشته. در مورد مردم درست حرف بزن. حالم بد میشه از مدل حرف زدن امسالت!
-چقدر حساسی مامان جان. اصلا دهنش بوی شیر میده. خوب شد؟ اگه بگم دهنش بوی شیر میده راضی میشی؟ دیگه آخرای عمرش نمیشه؟ دیگه نمی میره؟
-کلا باید بوی یه چیزی بده که تو بتونی حرف بزنی نه؟
-بله. بوی حلوا. بوی الرحمن. بوی شیر. هرکسی یه بویی میده خب!
شرح و عکس های جلسه ی نقد ( شاه بی شین) اثر محمدکاظم مزینانی را اینجا و اینجا ببینید

خنده های پرصدای ملامت
خنده های بلند سرزنش
خنده های بلند اخم
خنده های بلند برو دورشو
خنده های بلند گناهکار
اولین قرارم با خانه ی جدیدت ، موعد دیدار با خواهرک شد.
دومین قرارم ، من بودم و تو. گریه بود و دلتنگی.
اگر با میوه و شیرینی نمی آمدی ، اگر با لبخند های رها نمی آمدی، می مردم از غصه.