آخرین کتاب مصطفی مستور، به نحوی بزرگداشت دوستان دوران کودکی و نوجوانی اوست. او که پیش تر نیز از دوستان دوران کودکی اش در قصه هایش نوشته بود، در این کتاب اختصاصا ماجراهایی از مرگ و زندگی دوستانش را با خیال و قوه ی تخیل خویش در آمیخته و مجموعه ای خواندنی پیش رو گذاشته.
قطع، تعداد صفحات و نوع کاغذ کتاب، تجربه ای جدید از کتابخوانی را به خواننده می دهد.
کتاب به شش شهر می پردازد و ماجرای هر کدام از آدم های مهم نویسنده در یکی از این شهرها اتفاق می افتد.
عشق ، زندگی، مرگ، سفر ، رفاقت ، در هم تنیده و روان، در قصه های این مجموعه داستان، موج می زند.
بهترین شکل ممکن
مصطفی مستور
نشرچشمه
نقل از کانال آموت:
[Forwarded from نشر آموت]
@aamout
حدودهای دوازده ظهر با صدای تلفنم از خواب!!! بیدار شدم.
مدتی است گردن درد و درد دست به طور کشنده و بی رحمانه ای دارند خدمتم می رسند. صبح بعد از رفتن اهالی به سرکار و مدرسه، ناتوان از گردن برافراشتن، گرفتم خوابیدم. تا خود ظهر!!! ( بیمارم ها...تنبل نیستم..روم به دیفال!! )
دوست جان پشت خط بود. گفت: تبریک میگم
منگ و دردمند پرسیدم : چرا؟
-پرتقال خونی جزو کاندیدهای نهایی جایزه ی جلال شده.
برق سه فازم پرید. هان؟؟؟
همین سه روز قبل بود که دوست جان پیشم بود و در مورد جایزه ی جلال با هم حرف زدیم. تاریخ مسابقه را درآوردیم . خنده خنده گفتیم که وقتش گذشته دیگر.
شکسته نفسی را بیخیال، خیلی خوشحالم. خیلی زیاد. همین که اسم پرتقال خونی توی دهان ها بچرخد و چهارتا آدم کتاب خوان ، به صرف کاندید بودن، سراغش بروند و کلماتم را بخوانند، خوشحال و سرمست می شوم.
یاد اشتیاق و ذوق خودم برای خواندن کتابهای جایزه دار و کاندیدشده می افتم و ارزو می کنم پرتقال من هم ، از نگاه کتابخوان های مشتاق بگذرد.
برای کسی که جز خط خطی کردن ناشیانه ی صفحه ی سفید دفتر ، هنری ندارد، چیزی بالاتر از حس کردن نگاه های مشتاق روی کلماتش، نیست.
-چه فحش ها که سر پرتقال خونی نخوردم. از اولین روزهای پیش و بعد از انتشار
-چه ماجراها که با پرتقال خونی نداشتم. با چه آدمها و آدمکها
-...
محوریت کتاب بر زندگی چند دوست روزنامه نگار که در دهه هفتاد دچار درگیری های شغلی و اجتماعی و سیاسی هستند، می چرخد. کتاب به سبک نامه نگاری روایت شده. ماجراها و اتفاقات در خلال نامه هایی که شخصیت ها به هم می نویسند، بیان می شود.
مینا و همسرش صالح به نوعی نقطه ی وصل این دوستان که اکثرا زن و شوهرند، هستند. هرکدام از دوستان مشکلش را یا به مینا یا به صالح می نویسند و راهنمایی می خواهند. ساناز نامزد امیر با تمام شکی که به چشم چرانی امیر دارد، سرو گوشش برای برانداز کردن مردان جوان محفل های دوستانه، می جنبد. امیر دور و بر رعنا خواهر مینا که بعد از قبولی در کنکور پزشکی از اهواز به تهران آمده می گردد ، در حالی که رعنا دلبسته ی نوید، روزنامه نگاری که فعالیت های سیاسی دانشجویی هم دارد، شده. زهرا و مرتضی بعد از آتش گرفتن کتابفروشی شان در نوشهر، راهی پایتخت شده اند اما مرتضی از روزنامه اخراج می شود و بی پولی تاثیر عمیقی در گذران زندگی روزمره شان دارد. نگار زن سرخورده و منفعلی است که تحت سلطه ی مطلق شوهرش نادر، غرور و شخصیت اجتماعی و فردی اش لگدکوب شده اما در نهایت با فرار از ایران ، راهی برای احیای خود پیدا می کند. نادر خودکشی می کند. ساناز با نوید از ایران می گریزد و همان کسی است که در کنفرانس برلین، برهنه می رقصد و تصویرش از تلویزیون ملی ایران پخش می شود. فرزین هم یکی از افراد همین جرگه است که پول زیادی دارد و با پولش به فرار نگار و پرداخت هزینه های زندگی مرتضی کمک می کند. اوبه مقامی سیاسی تبدیل شده اما نمی تواند وارد ایران شود بنابراین خوش نشینی در فرنگ را به زندان و درگیری در ایران ترجیح می دهد.
ترکیب حوادث و شخصیت ها و اشاره هایی به توقیف روزنامه ها در دهه ی هفتاد ، اخراج و دستگیری خبرنگاران و تعطیلی جراید ، انگ زدن به هرکسی که حرفی در دهان دارد و زندان و سپس مرگ، مسایلی است که سرتاسر کتاب را پر کرده. نام کتاب( سلام) نیز اشاره ی صریحی به روزنامه ی ممنوع الانتشار( سلام) در دهه هفتاد دارد.
سلام
تبسم غبیشی
انتشارات ققنوس
دختری جوان همراه سایه اش وارد یک روستای دور افتاده می شود. او با سِمَت مدیر آموزگار مدرسه ی متروک روستا ، آمده و بیشتر از ممانعت پدر و مادر و اطرافیان،برای رفتن به این روستای دور از دسترس، این سایه ی مرموز اوست که راهنمای زندگی اش است.سایه از ابتدای زندگی همراه او بوده. تا جایی که نمی داند سایه ، سایه ی اوست یا خودش سایه ی آن سایه.
شباهت بیش از حد ظاهری و رفتاری دختر با خاله ی جوانش که سالها قبل در شانزده سالگی ،ناگهان و به طرز مشکوکی گم شده و هیچ اثر و نشانی از او به دست نیامده باعث شده که از کودکی مدام با خاله ی گمشده مقایسه شود. با اسباب بازی های او بازی کند و لباس های او را بپوشد. او سایه ای از ناهیده ی گمشده است. حتی اسم او را یدک می کشد.
در روستا مردم با تعجب به او نگاه می کنند و به صراحت به شباهت میان او و دختری به نام ناری که در روزگاران گذشته در این روستا زندگی کرد و ناپدید شد اشاره می کنند. ناری لال بود و به سختی اسمش را به آنها فهمانده بود. سرهنگ او را پیدا کرده بود و به او پناه داده بود و در نهایت خبر از گم شدنش داده بود. ناهیده در خانه ی مخروبه ی به جا مانده از سرهنگ ، که دهاتی ها اسمش را خانه ی ارواح گذاشته اند، مستقر می شود. مردم معتقدند از خانه صدای ناله و گریه می آید، بس که ناری در آن خانه با زبان بی زبانی ناله کرده و ضجه زده. .سایه، و ناهیده ی آموزگار با کنجکاوی و کنار هم گذاشتن ماجراها و آدمها ، رد پای ناهیده ی گم شده ی سی سال پیش را در آن خانه ی متروک پیدا می کنند و سرانجام گویی با پیدا کردن اسم کنده شده ی ناهیده پشت در اتاقی که ناری در آن زندانی می شد، روح ناهیده ی گم شده آرام می گیرد و ناهیده ی آموزگار می تواند رها از سایه های همیشگی برای عشق و زندگی آینده اش تصمیم بزرگی بگیرد.
عشق سیاه و ناکام سرهنگ به مامان جان، قبل و پس از شوهر دار شدن مامان جان ( مادربزرگ ناهیده ی آموزگار) ، انتقام چرکینی را رقم می زند. او بعد از دزدیدن ناهیده ی لال، او را به این روستای دورافتاده آورده و ابتدا به مهربانی و شفقت و بعد با خشونت و تعرض سعی در به دست آوردن او می کند.
زن های آبادی قصه های دردناکی از اذیت و آزارهایی که سرهنگ به ناهیده روا می داشت، برای تعریف کردن دارند.
ناهیده ی آموزگار عاشق سمجی دارد که به پشتوانه ی ثروت و اسم و رسم و اصالت خانوادگی ، مورد تایید خانواده است اما دخترک مردد در تصمیم گیری ، در روستا به پسری برمی خورد که شاعران و نویسندگان صاحب نظر معاصر را می شناسد و حتی نمایشنامه نویسی می کند..
پاییز از پاهایم بالا می رود یک شاعرانه ی سرشار از عشق است. ترکیبی از عشقهای بی دلیل، عشقی منتقم، عشقی سودایی، عشقی پس زده و عشقی عاقلانه که نویسنده با در هم تنیدن زمان و مکان و آدمها در پاییزی پر برف و سرد که دسترسی به روستا را غیرممکن می کند، ارتباط میان آن عشق ها و ناکامی ها را معلوم می کند. نویسنده شخصیت ها را از چشم سایه ی ناهیده می بیند ، برایشان تصورات مخصوص به خودش را خیال پردازی می کند و به میل خودش گذشته و آینده ی آنها را می نویسد. سایه مثل یک ناخودآگاه هوشیار، آدمها را کنار هم می نشاند و رابطه ی بین آدمهای گذشته و حال را پیدا می کند. سایه نیرویی فراتر از خیال است. نوعی شعور لدنی است . هم اوست که وقت سوهان کشیدن به قفل پستو، ناهیده را تشویق می کند و وقتی رازها از پرده بیرون افتاد، آرام می گیرد به تماشای ناهیده.
پاییز از پاهایم بالا می رود
لیلا صبوحی خامنه
نشرچشمه
در عصر ویکتوریا ( نیمه ی اول قرن نوزده) ، فرستادن پیغام با زبان گل ها از کارها و رفتارهای رایج اجتماعی بود. گویا همگان از رمز و نمادی که گل ها دارند باخبر بودند و پیام های مختلف خود را اعم از عشق و همدلی و حسادت و مردم گریزی و معصومیت و ... را از طریق فرستادن گل های گوناگون به یکدیگر می فهماندند. هر گل نماد احساس و ویژگی روحی خاصی بود و دریافتن مفهوم آن به برقراری و مانایی روابط بین آدمها کمک می کرد.
ویکتوریا ، دخترجوانی است که از بدو تولد در پرورشگاه و بعدها خانه های گروهی بزرگ شده. پدر و مادرش شناسایی نشده اند . او در برقراری ازتباط و اعتماد با آدمهای دیگر به شدت ناتوان است تا حدی که حتی از تماس دست دیگران با خودش برآشفته می شود. در کودکی بارها به خانواده های مختلف سپرده شده اما هیچ خانواده ای او را به فرزند خواندگی نپذیرفته و این موضوع بی اعتمادی او را به جهان پیرامونش، عمیق تر کرده. به اعتقاد او وقتی مادرش او را از ابتدای تولد رها کرده پس خانواده ها هم کاملا حق دارند که او را رد کنند. زن میان سالی که باغ انگور موروثی اش را اداره می کند او را به خانه اش می آورد .بعد از ماه ها همزیستی و مقاومت، بالاخره ویکتوریا دلخوش به اقامت دایم در جایی می شود اما با اشتباهات کودکانه ای که منجر به نابودی و سوختن می گردد، از الیزابت پس گرفته شده و دوباره راهی خانه های گروهی می شود.
در هجده سالگی بالاخره دریک گلفروشی موقت و پاره وقت کار می کند و زندگی اش کم کم راه اصلی اش را پیدا می کند.
انتخاب نام ویکتوریا برای دختری که به زبان گل ها واقف است، نمادگرایانه است. در ابتدای یادداشت اشاره شد که زبان گل ها در دوره ی ویکتوریا رایج بود. ویکتوریا زبان و نماد گل ها را از الیزابت فراگرفته و با حسی درونی و ذاتی ، لایه های درون آدمها را می بیند و گل های مناسب با روحیات شان را برایشان انتخاب و دسته می کند. کودکی بی ثبات و آشفته ی او تا جوانی ادامه دارد. به راحتی از مغازه ها جنس می دزدد و شبهای زیادی در پارک می خوابد. باغچه ای که در پارک برای خودش درست کرده، به نوعی ادامه ی پایبندی او به زمینِ زایاست. زمینی که از روزگار زندگی با الیزابت، به اهمیت آن پی برد.
ویکتوریا نمی تواند به کسی اعتماد کند، حتی باور ندارد که عشقی که به او هدیه می شود دوام داشته باشد. بیم و هراس از رفتارهای اشتباه گذشته، روی امروزش سایه انداخته و از ترس پس زده شدن توسط گرانت، با فهمیدن موضوع بارداری، او را ترک می کند و ماههای زیادی مخفی می ماند.او باور ندارد که اشتباهات بشری قابل بخشش هستند، برای همین خودش را مستحق هرنوع مجازاتی می داند و پیشاپیش خودش را از داشتن خوشی ها محروم می کند.
بی اعتمادی چنان در وجودش ریشه دوانده که برای به دنیا آوردن و رسیدگی به نوزاد در هفته های اول سختی و مشقت فراوانی تحمل می کند و با اجبار دیگران کمک آنها را قبول می کند. هرچندبا زایمان ، تحول غریبی در او پا گرفته و خودش را به مادر ندیده اش نزدیک حس می کند اما در نهایت خلا های فراوانی که در شخصیت ویکتوریا شکل گرفته باعث رها کردن نوزادش می شود.
رفت و برگشت فصل های کتاب به کودکی و زمان حال، درک شخصیت آسیب دیده ی ویکتوریا را قابل قبول کرده. نویسنده به زبانی روان و آسان فهم و ساده، زندگی کودک درمانده ای را به تصویر می کشد که از همان ابتدای تولد خواسته نشده و ردپای این نخواستن ها تا جوانی او را دنبال کرده و باورهایش را رقم زده. او را به موجودی تبدیل کرده که حتی حاضر نیست به خاطر نوزادی که در بطن خودش رشد کرده، سختی را تحمل کند و به بهانه ی اینکه مادر کاملی نیست، او را رها می کند.
تصویرسازی بی نقص ونسا دیفن باخ از باغ انگور و مزمزه کردن انگورهای رسیده و نارس، لحظات نفس گیر زایمان و آتش سوزی، اجازه نمی دهد کتاب را زمین بگذاری .
شخصیت پردازی شخصیت ویکتوریا ، باورپذیر است و خواننده در عین اینکه از راحت طلبی بی رحمانه ی او در قبال نوزادش، به خشم می آید، اما به او حق می دهد.
زبان گل ها
ونسا دیفن باخ
آموت
یه سری کتابها هست که وقتی می خونی شون یاد وبلاگ خودت و وبلاگ پربازدید دیگران و کتاب های دیگران می افتی. همونا که انگار پرینتهای عجولانه ی درد دل های مردم رو به هم چسبوندن تا با زبان ابتدایی و جملات سطحی و تغییر کاربری!! مثلا زیرکانه و بدون اینکه کسی بفهمه ، تبدیل بشه به یک کتاب بدیع و نو . اونم با کپی پیست جملات کاملا تابلو و توی چشم کتابهای تازه منتشر شده ی روی بورس برای جماعت کتابخون ! خوشم میاد که کتایون سنگستانی هم به این موضوع به خوبی و زیبایی و فراست و درایت اشاره کرده و حق مطلب رو ادا کرده.
جالب بود که ببینم همه از این بازی ها خبر دارن. همه. همه. همه !
متاسفانه... همه !
و البته خواستم بگم :خسته نباشید واقعا
این متن از کتاب جلبک رو بخونید:
ص97 و ص 98 کتاب جلبک
کتایون سنگستانی
نشر چشمه
خودم را روی کاغذ ول کرده بودم تا هرچه آمد بنویسم و کاغذ را پر کنم تا دویست صفحه جفنگیات دیگر هم برود تنگ صدوپنجاه صفحه ی قبلی، اما دریغ از یک کلمه.
این طور مواقع می روم سراغ کتاب هایم.رمان هایی که قبلا یک دور خوانده ام شان و صحنه های شان را حدودی بلدم. جمله ها را نمی خوانم تا ذهنم شکفته شود. نه، می خوانم تا بدزدم و مال خود کنم. من رمان نویس نیستم، سارق صحنه های رمانم. با سه تا رمان می توانم نه تا رمان دیگر بنویسم . هربار یک جور صحنه ها را از نو کنار هم می چینم و هر بار یک رمان تازه علم می کنم. این طوری هر ده دقیقه یک صحنه را تایپ می کنم. صحنه ها را بالا می کشم و اسم ها را عوض می کنم و آب هم از آب تکان نمی خورد. این هم می رود کنار همه ی نخ هایی که بُژنه از بیمارستان بلند کرده. صحنه های سرقتی من میان این همه کتاب گم می شوند. خواننده ها، ناشرها و خود نویسنده ها هم نمی فهمند. همه غیر از قاف که هر آن ممکن است سرو کله اش توی دفتر اُسام پیدا شود.قاف جمله هایش را می شناسد و از بین این همه جمله تشخیص می دهد.اگر دل شکسته را توی یکی از کتاب فروشی های انقلاب ببیند یادش می آید زمانی برای انتشارات اُسام تست نوشتن داده و برگه اش را به دختری سپرده که دماغش هم گنده بوده و اسمش را توی سکوت دفتر بلند جار زده. حتما کتابش را از قفسه بر می دارد و با خواندن جمله ی اول لو می روم. اسمم را از شناسنامه ی کتاب به عنوان باز نویس پیدا می کند و آن وقت...
دوست داشتم کسی جایی منتطرم باشدِ آنا گاوالدا را می گذارم جلوم . اول و آخر یکی از صحنه های سقط جنین را علامت می زنم و زاویه دید دانای کلش را می کنم اول شخص دل شکسته.مادام بواری را بر می دارم. رمان که کم می آورم می خواهم لباس بپوشم و بروم کاربردی و با اینترنت مجانی دانشکده کتاب های دانلودی را هم آباد کنم و پای دل شکسته را به همه شان باز کنم.
بُنشاد سروری به جز اسم زیبا و خاصش هیچ چیز قابل توجه و دوست داشتنی ای در زندگی ندارد. در تمام چهار فصل کتاب، بی اعتنا به قوانین جهان هستی، آدم ها و رفتارهاشان را با بی قیدی خصمانه ای نقد می کند. فرقی نمی کند آدم مورد نظرش مادر و خواهرش است یا پسر شکم گنده ی موفرفری ای که عاشقش شده.
او دانشجوی تئاتر است و برای تامین شهریه ی دانشگاه توی تولیدی لباس دنبال سوراخ ها و زدگی های لباس می گردد تا آنها را با چسب پرکنند و بفرستند توی بازار. حمید آقا صاحب تولیدی معتقد است زندگی یعنی سوراخ و شاید بخاطر همین عقیده است که بعد از پی بردنِ اتفاقی بنشاد به رابطه ی پرخطر او و شماره ی صفر ( که ارشد تولیدی است) توی اتاق راه پله ، سوراخ بزرگتری توی زندگی این دختر جوان درست می کند و به بهانه ی رد کردن سوراخ های لباس، او را اخراج می کند.
بنشاد از شادی فقط اسم ریشه دارش را یدک می کشد. هرگز در زندگی اش شادی نکرده. مرگ پدر معتاد و زندگی فقیرانه با مادری خانه نشین که چشم به درآمد دختر بزرگترش- بُژنه- دارد و مدام در حال چک کردن هزینه هایآب و برق و تلفن و خورد و خوراک و ... است، جایی برای شادی باقی نمی گذارد.
بنشاد حتی حس عاشقی کردن را هم بلد نیست تجربه کند.گویا اصلا به تمام دل نداده ، بلکه همراه بودن با پسرک را نوعی اثبات وجود می بیند.. در تمام جملاتی که امیر را توصیف می کند او را با عیوب بزرگی که قابل انکار نیست، توصیف می کند. عشقی که از بازی کردن با محتویات بینی امیر در امتداد خط نور دستان بنشاد شروع شده و تا تفویض بکارتش به امیر که با زیرکی به داستان کوتاه خواندن با هم، تعبیر می شود. امیر از بالا به بنشاد نگاه می کند. با پرسیدن سوالاتی که جوابی ندارند؛ او را تحقیر می کند. یاد نگرفتن آدرس ها، بی اطلاعی از سبک های داستانی و هرچیز ساده ای را که با سکوت عمدی بنشاد همراه می شود، دلیل خوبی برای افاضه ی فضل اوست. امیر کلکسیونی از اشیای دخترانه دارد. گل سر،سنجاق سینه، لنگه گوشواره، انگشتر و ... . بنشاد اینها را دیر می فهمد اما همچنان در چنبره ی یک وابستگی بیمارگونه ، هنوز می خواهد با امیر داستان کوتاه بخواند.
فقر در زندگی خانوادگی اش بیداد می کند. بنشاد ساعتها بعنوان مدل جلوی گرافیست های مبتدی ژست می گیرد و بازنویسی رمان های قدیمی عامه پسند را برای کسب درآمد تقبل می کند و از به هم چسباندن تکه های کتاب های مردم داستانی چهل تکه و جدید درست می کند و تحویل ناشر نان به نرخ روزخور می دهد. خواهرش در بیمارستان، نخ های بخیه را می دزدد و از طریق مادر در بازار آزاد می فروشند تا خرج زندگی شان کنند.
همه ی افراد خانواده زندگی جلبک گونه ای دارند و فقط در محدوده ی خورد و خوراک و پوشش اولیه ، گرد هم می چرخند. امیدی به بهتر شدن اوضاع ندارند و نمی توانند از پس خرج های اضافی بربیایند.
جلبک یک رئالیست اجتماعی با رویکردی اگزیستانسیالیستی به طنز سیاه است. کمبودها و مشکلات جاری در زندگی قشر غالب اجتماع ، در برهه ای که تقریبا تمام جهان در بحران اقتصادی غرق شده، از زاویه دید یک دختر جوان که به شدت به عرض اندام و یک زندگی شاد و بی دغدغه نیاز دارد، بیان می شود.
بی تفاوتی غریب بنشاد به وقایع اطرافش، شبیه نوعی بی حسی موضعی نسیت به درد است. شبیه سِر شدن از درد زیاد. برایش مهم نیست که سرش را توی گردن فرو ببرد تا قدش از قد امیر بلندتر نباشد و امیر این را نفهمد و او را برای آهسته راه رفتن شماتت کند. آسودگی بعد از باد معده عمیق تر از عاشقی و عواطف فیمابین خانوادگی ست. خدا فقط توی کمد دیواری عمیق و بزرگ اتاق هست و فقط به این درد می خورد که نوزده اسفند کاری کند که دخترک مثل خودکار قرمزِ سر و ته مانده، جوهر قرمز نشتی بدهد و ترس از بارداری را زائل کند. از احتمال مرگ مادر و خواهر، طوری حرف می زند انگار که بخواهد لباس عوض کند. حب تریاک یادگار پدر تنها چیزی است که او را در هجوم اندوه، تسکین می دهد.
در این نوع زندگی دزدی رذالت نیت بلکه راهی است برای برطرف کردن نیازها. دزدی بژنه از بیمارستان، دزدی بنشاد از آقای قاف که به او اعتماد کرده و برگه ی دستنویسش را به او سپرده تا به ناشر تحویل دهد. دزدی از رمان ها و داستان های مردم برای خلق یک رمان جدید. دزدیدن کلید امیر و بی اجازه وارد شدن به خانه اش. کیفیت دزدی متفاوت است اما در ماهیت، همه یکی هستند. دزدی با خیال راحت از حقوق مسلم دیگران برای رفع نیازهای خود.
زبان کتایون سنگستانی ، آسان خوان و روان است. شرح دغدغه های یک دانشجوی تنگدست تئاتر و امیدها و ناامیدی های خاص این رشته، تلفیق دانش ادبیات نمایشی با لایه های زندگی واقعی شخصیت های قصه، از جلبک، ترکیبی خواندنی و قابل اعتنا می سازد. داستانی که علیرغم تلخی و گزندگی، تحسین برانگیز است.
جلبک
کتایون سنگستانی
نشرچشمه
نشرچرخ